تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

توئی تو ! آخر باز آمدی!
باز آمدی! باز آمدی..ای توئی که من گم کرده بودم !..برای چه ترک من گفتی؟
برای آنکه وظیفه ام را که تو ترکش گفته ای به انجام برسانم
چه وظیفه ای؟
پیکار.
چه نیازی به پیکار داری؟مگر تو فرمان روای همه چیز نیستی؟

من فرمان روا نیستم
مگر تو همه ی آنچه هست نیستی؟
من همه ی آنچه هست نیستم.من زندگی ام که با نیستی در پیکارم.نیستی نیستم.
آتشم که در دل شب می سوزد.شب نیستم.نبرد جاویدان هستم.و هیچ سرنوشت جاویدی بر فراز نبرد در پرواز نیست.
من اراده ی آزادم که جاویدان نبرد می کند .با من نبرد کن و بسوز!
شکست خورده ام.دیگر به هیچ کاری نمی آیم.
- شکست خورده ای؟همه چیز در نظرت از دست رفته می نماید؟دیگران فیروز خواهند شد.به خود میندیش.به سپاه خود بیندیش.
- تنها هستم.جز خود کسی ندارم .سپاهی نیز ندارم
- تنها نیستی.از آن خود هم نیستی.تو یکی از آواهای منی .یکی از بازوان منی.
برای من سخن بگوی و شمشیر بزن ولی اگر هم که بازو شکسته و صدا بریده باشد من بر سر پا هستم.با آواها و بازوهای دیگری جز از آن تو نبرد می کنم
هم اگر شکست بخوری باز در شمار سپاهی هستی که هرگز شکسته نمی شود.این را به یاد بسپار که حتی در مرگ خویش پیروز خواهی بود
- خداوندا بسی رنج می کشم
گمان می کنی که من خود رنج نمی کشم؟
قرن ها و قرن هاست که مرگ به دنبال من است و نیستی در کمین من.تنها به ضرب پیروزی است که راهی برای خود باز می کنم.رودخانه ی زندگی از خون من سرخ رنگ است
- پیکار..همیشه باید پیکار کرد؟
- همیشه پیکار باید کرد .خدا خود نیز پیکار می کند

خدا جهان گشاست.شیری است که می درد.نیستی خدا را در چنگ می فشارد و خدا او را بر زمین می زند
ضربات نبرد هماهنگی نهائی را به بار می آورد.این هماهنگی برای گوش های فانی تو ساخته نشده است.همین قدر کافی است که بدانی وجود دارد.وظیفه ات را در صفا و آرامش به انجام رسان ..و بگذار تا خدایان کار خود کنند
- دیگر نیرو و توان ندارم.
- برای آنانکه نیرومندند سرود بخوان
-آوازم شکسته است.

-دعا کن.
- قلبم آلوده است.
- قلبت را بر کن.قلب مرا برگیر

- خدایا ، خود را فراموش کردن ، جان مرده ی خود را به دور انداختن ، چیزی نیست.ولی آیا می توانم مرده های خود را دور بریزم.آیا می توانم کسانی را که دوست داشته ام از یاد ببرم؟
- ترک آنان کن ، که با روح مرده ات مرده اند.و تو با روح زنده ی من آنان را زنده بازخواهی یافت
- ای که مرا به خود رها کردی ، آیا باز ترک من خواهی گفت؟
- باز به خود رها خواهمت کرد.شک مکن.این بر تو است که دیگر دست از من باز نداری
- ولی ، اگر که زندگیم خاموش شود!
- زندگی های دیگری برفروز
- اگر که مرگ در من باشد؟
- جای دیگری زندگی هست.برو درهای خود را به روی آن باز کن.ای دیوانه که در خانه ی ویران خویش در به روی خود می بندی! از خود بیرون آ.منزل های دیگری باز هست
-ای زندگی ، زندگی ! دانستم..من تو را در خود می جستم.جانم در هم می شکند.از روزن زخم هایم هوا به درون می دود ، نفس می کشم ، تو را ای زندگی باز می یابم!..
- من هم تو را باز می یابم..چیزی نگو گوش کن.


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت14:15توسط . | |

 

نابرده رنج نام سریالی است که هر شب از تلوزیون پخش می شد که این روزها آخرین قسمتش هم پخش شد.آقای سام درخشانی بازیگر دوست داشتنی و توانای کشورمان در یکی از برنامه های زنده ی تلوزیون از بچه های خوب و فعال سایت نودهشتیا به خاطر نقد خوب سریال تشکرکرده بودند.من هم این نوشته ام در سایت نودهشتیا را که در مورد سریال نابرده رنج است تقدیم می دارم.

 

 

خلاصه ی نابرده رنج


نخستین کسی که قدم در یک راه طولانی می گذارد اسد است.او توقع هیچ گنجی ندارد جز اینکه فقط پول داشته باشد تا با آن قرض هایش را بدهد.او راهی جنوب می شود و رنج سفر را به جان می خرد.حتی از نزدیک با ترس بلعیده شدن توسط کوسه ها آشنا می شود ولی به خیال خود فاتح برمیگردد.اندکی بعد می فهمد که گول خورده است و آرزو می کند ایکاش همانجا به دریا افتاده بود و کوسه ها او را بلعیده بودند.باز به مشکلاتش چند برابر افزوده می شود، اگر همه چیز خوب پیش می رفت یا قرار بود که خوب پیش برود حالا اسد نه تنها مایه ی سرافکندگی نبود بلکه می توانست باعث افتخار آقا جون و خانم جان و مرضیه خواهرش باشد.ولی چرا هیچ وقت هیچ چیز طبق میل اسد نبود؟
چرا باید اینقدر رنج بکشد؟
سرنوشت او در هاله ای از ابهام پیچیده بود.در خیلی از چیزهای دیگر عرضه داشت ولی زندگی خیلی او را در کام خود پیچیده بود.
کس دیگری به جز مرضیه، خانم جان و از یک طرف پدرش نداشت برای همین حتی شده دروغ می گفت تا آنها را خوشحال کند.
قلبش پاک بود ولی همیشه بد می آورد و یا قرار بود که بد بیاورد.اگر می خواست همه چیز را از اولش هم درست کندنمی شد.سر این روزها پدرش هم جان به سر شد و اسد را تنها گذاشت.بیچاره اسد واقعا تنها شده بود.حتا مادرش خانم جان هم با او یک کلمه حرف نمی زد.
تنها بود چون به قول عماد پنبه بود ولی این هیچ ربطی به غیرتش نداشت که اگر می جوشید حتی عماد پسر پنجه وری در برابرش قد خم می کردو ناچارن می گفت صدقه به این ها نیامده است.
غرور و غیرت اسد تا بدانجا بود که یا باید هیچ وقت فراموش نمی کرد و حرف او را نمی بخشید و یا باید عماد را آدم می کرد.آن چیز که در وجودش داشت توانایی آدم کردن خیلی ها را داشت.
وقتی به زندان افتادند اسد فرصت این را داشت که یک حرفه ی خوب یاد بگیرد و فقط چند روز مانده بود که از زندان آزاد بشود و بعد از آن یک زندگی آرام در کنار مادر و خواهرش فراهم کند.البته اگر که تقدیر اینگونه خواسته بود.اما انگار تقدیر عماد در دست اسد بود.پس تقدیر او را به سوی دیگری می برد.
اگر با هم بودند می توانستند از زندان فرار کنند هر چند این عماد بود که به تنهایی هم می توانست فرار کند و بعد با صمد کمپانی شریک شده و یک زندگی دوباره بسازد آنگونه که در خیالش بود .
ولی وقتی اسد با او بود اتفاقات دیگری می افتاد که خلاف میلش بود برای همین می گفت که تو نحسی داری .اتفاقاتی که اسد همیشه آنها را خوب تعبیر می کرد و احساس می کرد که همه چیز دارد درست اتفاق می افتد.مخصوصا که عماد کنارش بود.اگر قرار بود سر از خط مقدم دربیاورد می آورد ولی آنجا هم عماد پیشش بود.اگر قرار بود گنجی باشد بی شک فقط با عماد شریک می شد.

جابر افسر آگاهی که عاشق خواهر اسد شده بوددنبال این دو می گشت .مرضیه فراموش نکرده بود که اسد هر چطور باشد برادر اوست و از جابر کینه ای به دل گرفته بود به خاطر اینکه خیلی در شغل آقاتر از برادرش بود.
جابر از همه جهت آقا و بی نقص است .گویا تمام خوبی های مادر در پسر تصویر شده است.و مهمتر از همه اینکه مرضیه را دوست دارد. و نخستین عشق به سادگی از دل بیرون نمی رود.

برای همین در جبهه خود را کنار اسد و عماد می یابد.دو دلی ها و تردید برای او هم هست.ولی از نوع دیگر.نوعی که فقط در چشمان جابر نمایان است و شاید در شخصیت های اصلی قصه های نظامی.جابر شخصیتی است که به دنبال لیلی اش می گردد.شخصیتی ظریف که می تواند با یک نگاه هم عاشق شود.

عماد و اسد از آن یکدیگرند و پیوند روحی آنها گسستنی نیست.کژال جلوه ی مطلوبی از معشوق است که اسد او را نه در یک زندگی آرام که می توانست داشته باشد که در زندگی دورتری یافته است .اسد حس می کند برای اینکه به او برسد باید در امتداد زندگی او پیش برود ولی کژال اطمینان می دهد که زندگی جای دوری نیست.این را از چشمانش که همواره می درخشد و می خندد می توان خواند.




بحثی هست راجع به فراموش شدن یا ماندگار بودن این سریال

خیلی از چیزها فراموش می شوند.شادی ها ، غم ها ، دعواها ، آشتی کردن ها ، حرف هایی که زده می شوند،و خیلی از چیزهای دیگر .ولی احساس اصلا چیز فراموش شدنی نیست.همه ی ما آدم ها خیلی چیزها رو فراموش می کنیم حتی همه ی حرف هایی که به هم زدیم رو از یادمون می ره ولی هیچ وقت فراموش نمی کنیم چه احساسی برای همدیگه به وجود آوردیم.
شاید سریال و همه ی دیالوگ هاش رو فراموش بکنیم ولی هیچ وقت یادمون نمیره چقدر حس خوبی بهمون بخشید.حسی شبیه دوستی و ایمان!حسی شبیه عشق!
همچنین این سریال به ما یاد داد: "آنجا که عقل و منطق می ایستد،عشق راه انسان را می گشاید"



تحلیل و خلاصه ی قسمت آخر


(ادامه از قبل)

گنج چه می تواند باشد؟بالاترین گنج ها در وجود آدمی پنهان است و روی آن را غبار گرفته و مانند جواهری کدر شده است به خاطر این است که آن را نمی بینیم.قلب آدمی بزرگترین گنج درون اوست.و آدم ها به واسطه ی رنجی که کشیده اند دوست داشتنی تر می شوند.این خلاصه ی همه چیزها و دلیل بودن ما آدم هاست.

عماد هست و می داند که هست.رنج ها ی او تبدیل به گنج شده اند.و حالا آنقدر بزرگ است که قلب وسیعش در هیچ زندان نمی گنجد.آرزوی او رفتن است نه ماندن.با آدم های کوچک اطرافش نمی سازد.برای همین از آنها که رفته اند گله دارد.تصمیم می گیرد رها کند تا مگر آنها رهایش کنند.

مرضیه ذاتا مستقل است.اختیار تصمیم های خودش را دارد.نمی داند چه کار می کند ولی می داند.هیچ شادی را در کنار غم نمی پذیرد.

از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟این برای آن وقتی است که آنهایی که با ما بوده اند در زمان بودنشان گاه در کنار ما بوده اند و گاهی نبوده اند.ولی آنها که در زمان بودنشان پیوسته با ما بوده اند بعد از رفتنشان هیچ وقت از دلمان نمی روند.این است داستان گذشته و آنهایی که از گذشته شناخته ایم.


 
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
 
 
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت13:49توسط . | |

هیچ کسی نیست که به حرف های جدی من گوش کند...راه می روم و تکرار می کنم.......هیچ کسی نیست که به حرفهای جدی من گوش کند ، اینجا که شعر نمی گویند...اینجا که غزل نمی گویند..اینجا همه به فکر خود هستند

می افتم روی زمین غلت می خورم روی چمن ها...آرام آرام پایین می آیم و می رسم کنار   رود پر آب زندگی....آب مرا با خود  می برد

این ها همه در زندگی درون اتفاق می افتد ..حال آنکه ما فقط یک چیز را می بینیم و آن تاثرات بیرونی ست.

دلم می خواهد گریه کنم ....پس گریه می کنم.....در حالی که خبر ندارم آنجا در راهروها و دالان های تاریک درون چه کسانی علیه چه کسانی حمله برده اند که هرزگاهی تیرهایش قلب مرا نشانه می گیرند.

پس گریه می کنم....کسی اشکهایم را نمی بیند ولی دارم گریه می کنم...بگذار  هر چه می خواهند به سرم بیاورند....این دفعه پیدایم کرده اند ولی شاید هیچ وقت دیگر پیدایم نکنند.

راستی آسمان حرفهایش را به که می زند؟ یا خدا در صمیمی ترین خلوتش که را برای گفتگو برمی گزیند؟ گل با که درددل می کند؟ باران وقتی که نمی بارد حرف دلش را به که می گوید؟ صمیمی ترین دوست درخت کیست؟

مگر می شود کسی که روح دارد دوستی نیز  نداشته باشد؟آدم ها دوست یکدیگر نیستند. اصلا شک دارم که این آدم هم حقیقی باشد. آدم شاید یک آرزوی دیرینه باشد که ارواح پریشان آن را در خواب می بینند.بعضی از آنها حتی خواب دیدن هم بلد نیستند.

فیلسوفی در خواب دیده بود که پروانه شده  است ، بعد که از خواب بیدار شده بود با خودش گفته بود نمی دانم کسی هستم که در خواب خودم را پروانه می بینم یا همان پروانه هستم که در خواب خودم را به شکل آدم  می بینم.

شاید آن روح وقتی از خواب بیدار شد بتواند شکل حقیقی اش را ببیند....ولی روش بیدار شدن از خواب چیست؟

یادم رفته بود

هیچ کس که به حرف های جدی من گوش نمی کند.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت11:47توسط . | |

 

انواع عشق

 

عشق حیرانی - اصطلاح حیرانی (Agape) توسط مسیحیان اولیه (و به خصوص یونانیان، ریشه این کلمه یونانی است) برای اشاره به پذیرش بی قید و شرط و دوست داشتن یک فرد اطلاق شده‌است. این نوع از عشق بر اساس تصمیم و نه احساسات شکل می‌گیرد.

عشق با وقار - نوعی رفتار مودبانه وموقرانه که در اواخر قرون وسطی در مورد خانم‌ها و عاشقان آنها به کار می‌رفت.

عشق دروغین - نوعی عشق نادرست با هدف کسب مادیات(می توان مفهوم عشق را برای این نوع، قائل نشد.)

عشق جنسی (eros) - میل جنسی نسبت به یک فرد

عشق به خانواده - عشق به افراد خانواده و مهربانی به آنها

عشق آزاد - رابطه جنسی بر اساس انتخاب فرد که محدود به ازدواج نمی‌شود

شیفتگی - در عهد جدید به معنای عشق احساسی مشروط به کار می‌رود یعنی «دوستت دارم چون...»

عشق افلاطونی – یک رابطه نزدیک که درآن رابطه جنسی وجود ندارد یا سرکوب یا محدود شده‌است.

عشق ظاهری - رابطه عاشقانه‌ای که در آن پختگی لازم وجود ندارد و «راستین» نیست. این کلمه دارای بار معنایی منفی است و تاکید دارد که عشق در دوران جوانی معمولاً کمتر راستین و واقعی است.

عشق به مذهب - تعهد و دوست داشتن خدا یا مذهب

عشق رومانتیک ـ علاقه‌ای که ترکیبی از صمیمیت و میل جنسی است

عشق راستین - عشق بدون قید و شرط یا انگیزه خاص. دوست داشتن فرد فقط به خاطر خود و نه رفتارها یا عقایدش. همچنین به عشق بی قید و شرط اشاره دارد.

عشق یک طرفه - مهرعاطفه‌ای که یک طرفه‌است

شهوت - عاطفه بر اساس شهوت و تمایل به ارضای نفس.

عشق لحظه‌ای - عشقی که در لحظه‌ای که فرد برای اولین بار با فردی تماس می‌گیرد به وجود می‌آید. از این عشق به مراتب در داستانها و ادبیات یاد شده‌است وبه “ love at first sight ” معروف است.

عشق مستلزم فداکاری - فداکاری و گذشتن از جان یا چیز با ارزش دیگری برمبنای عشق.

تقسیم بندی انواع عشق

1- اروس(eros): عشق شهوانی - عـشق بـه زیبایی - فاقد منطق - عشق فیزیكی كه بواسطه جذابیت و كشش های جسمانی و یا ابراز آن بطور فیزیكی نمایان میگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش میكند.

2- لودوس(ludus): عـشق تـفننی - ایـن عشـق بـیـشتـر مـتعلق به دوران نوجوانی میباشد - عشق های رمانتیك زودگذر - لودوس ابراز ظاهری عشق میباشد - كـثرت گرا نسبت به شریك عشقی - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمی گرداند -رابطه دراز مدت بعید بنظر میرسد.

3- فیلو(philo): عشق بـرادرانـه - عـشـقـی كـه مبتنی بر پیوند مشترك می باشد -عـشقی كـه بـر پـایـه وحـدت و هـمـكاری بـوده و هـدف آن دسـتـیـابی بـه منافع مشترك میباشد.

4- استورگ(storge): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگرانی نسبت به منافع مـتقابل - در این عشق همنشینی و همدمی بیشتر نمایان می باشـد - صـمـیـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پایدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(pragma): عشق منطقی - این مختص افرادی است كه نگران این موضوع میباشند كه آیا فرد مقابلشان در آینده پدر یا مادر خوبی برای فرزندانشان خواهند شد؟ عشقی كه مبتنی بر منافع و دورنمای مشترك می باشـد - پـایـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا میباشد - همبستگی برای اهداف و منافع مشترك.

6-مانیا(mania): عشق افراطی - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگیز - شیفتگی شدید به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضایت از رابطه - مانند وسوسه میماند و میتـواند بـه احساسات مبالغه آمیز و افراطی منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگیپ(agape): عشق الهی - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمایل انجام دادن كاری برای دیگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر

ویکی پدیا

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت13:52توسط . | |

                                                                  

و آنگاه برخاستم و دیدم روحی دارم

بلندتر از آنچه در من است                                                              

و گفتم برو

که من نیرومند و بی باکم

                                   (دانته)

 

 

احساس خوشایندی دارم....

اینجا وسط میدان نبرد است و من احساس کسی را دارم که زره پوشیده و وسط میدان نبرد ایستاده است.

یاد گرفته بودم که تظاهر کنم..تظاهر کنم که هستم..تظاهر کنم که خوبم..تظاهر کنم که زندگی می کنم..تظاهر کنم که قدرتمندم و زندگی را می شناسم..تظاهر کنم که خدا را نیز می شناسم..

و فکر می کنید که تظاهر کردن ساده است؟ تظاهر کردن بیش از هر چیز دیگری سخت و طاقت فرساست. .تظاهر به دوست داشتن و دوست داشته شدن...

تظاهر به بودن..تظاهر به خوب بودن...تظاهر به همه چیز....تظاهر به همه ی آن چیزهایی که نداری..تظاهر به قدرت..تظاهر به عاقل بودن...تظاهر به عاشق بودن..

و فکر می کنید که از تظاهر باید ترسید؟ درست است تظاهر فرصتی است برای فکر کردن به همه ی آن چیزهایی که هیچ وقت نداشته ای. از تظاهر باید ترسید چون به هر چیز که تظاهر کنی تبدیل به همان می شوی. اگر تظاهر کنی که دوست کسی هستی واقعا دوست او می شوی و اگر تظاهر کنی که دشمن کسی هستی واقعا دشمن او می شوی..

مثلا من شنا را با تظاهر یاد گرفته ام. در کودکی کف یک دستم را به کف دریا می چسباندم و با دست دیگرم شنا می کردم..و دوباره دست دیگرم را به کف دریا می چسباندم و با دست دیگرم شنا می کردم..مادرم فکر می کرد که شنا یاد گرفته ام و به وجد می آمد..می دانید ..خودم بیشتر به وجد می آمدم....و روز دیگر که با تشک بادی به جای عمیق تری رفته بودیم..مادرم به من گفت شنا کنم تا پدرم ببیند..آب تا نزدیکیهای گردن من می رسید..و من خودم را روی آب انداختم...تنها چیزی که می دانستم این بود که اینجا دیگر باید واقعا شنا کنم...و همین کار را کردم  ..و روی آب ایستادم...نمی خواستم مادرم فکر کند که تظاهر می کردم...و می دانستم که می شود روی آب ایستاد...آن چیز که مرا روی آب نگه داشت خدا بود..

و یا وقتی ادای نویسنده ها را در آوردم پی بردم که خودم یک نویسنده ام!!!....

من آن دایره را از دور دیدم ، پیش پرنده که رفتم باور کنی باور نکنی پرنده من بودم ( یاشار احد صارمی)

انسان تا زمانی که طعم یک چیز را نچشیده نمی تواند از وجود آن آگاهی پیدا کند...و وقتی لذت چیزی را چشید هیچ گاه نمی تواند آن را رها کند..چه بسا چیزهایی  وجود دارند و ما از وجود آنها بی خبریم...انسان همیشه بین هست ها و نیست ها گرفتار مانده است...من هستم...من نیستم....این خوب است...این خوب نیست...خدا هست....

من نمی دانم که قدرت چیست ولی می دانم که وجود دارد ( الکساندر گراهام بل)

این درست است که شک داری.....ولی تظاهر کن به این که یقین داری.......تظاهر کن که هیچ پرسشی نیست که تو از عهد ه ی جواب دادنش برنیایی...خیلی سخت است...ولی تظاهر کن که همه چیز را می دانی...(از کجا معلوم که می دانی)تظاهر کن تا بدانی که چه موجود شگفت انگیزی هستی....بلند شو و بایست تا خدا راهت ببرد...

خیلی وقت ها وقتی یک چیزی هست و می خواهند جوری بگویند که به او شوک وارد نشود..می گویند فرض کن که اینطوری باشد...اگر خیلی باور نکردنی باشد می گوید نمی توانم فرض کنم چون اینطوری نیست...باز به او می گویند فقط فرض کن که اینطوریست....خیلی جالب است انسان حتی نمی تواند فرض کردن را هم بلد باشد؟

بعد از این که همه ی این چیزها را از قبل در ذهنم نوشته بودم و می دانستم ، جمله ای از حضرت علی (ع) توجه من را به خود جلب کرد: برای زاهد شدن اول باید زهد نمایی کنی...

و خیلی جالب است. تا زمانی که تظاهر می کنی کسی نمی داند که تظاهر می کنی و این فقط خودت هستی که می دانی تظاهر می کنی. و وقتی هم که خودت شده ای باز کسی به جز خدا از آن آگاه نیست.پس حالا که تظاهر را که به این سختیست بلد هستی چرا نباید خودش را بلد باشی؟

نمی خواهم که سوال های جدیدی در ذهنتان ایجاد شود. تظاهر بیشتر در کارهای خوب است و منظور من هم همین است.

مگر نه این است که لیاقت در کار بد عین بی لیاقتی ست؟پس حتی تظاهر به خوب بودن نیز نعمتی ست برای آنان که به خوبی ایمان دارند. و البته

هر چیزی به صرف عمل ، معنی تظاهر را نمی دهد. هدف و ایمان مهم است.

آن چیز که انسان را از خودش بازمی دارد ترس از خودش است. ..هدف...ایمان..آرزو..امید...مثل عشق همیشه چیزهای ترسناکی هستند..

اگر تصویر انسان را به او نشان بدهند و انسان لحظه ای بتواند خودش را ببیند بی درنگ از هوش می رود ولی اگر یاد بگیرد که همراه ایمان  جلو برود خودش را خواهد شناخت.

و تظاهر لباسی ست که هر کسی به خاطر ایمانش آن را می پوشد!

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت19:36توسط . | |

جشن تولد کوچک ِ من

 

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

 

فطرت آشفت که از خاک ِ جهان ِ مجبور

خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد

 

خبری رفت ز گردون به شبستان ِ ازل

حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

 

آرزو بی خبر از خویش به آغوش ِ حیات

چشم وا کرد و جهان ِ دگری پیدا شد

 

***

امروز ۷/۴ و روز تولدم است.نمی دانم چرا <<خیام >> از چهار و هفت در این رباعی استفاده کرده است؟!

 

ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی

              وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

                     می خور که هزار بار بیشت گفتم

                                   بازآمدنت نیست چو رفتی رفتی

 

گفتم که امروز سالروز تولدم است.تولد من برایم بزرگترین جشن و بزرگترین هدیه از جانب ِ خداست.هر چند هنوز هم برای من تمام این رازها عجیب است و آنقدر پوشیده در رازم که سر کلاف را پیدا نکرده ام اما باز سپاسگزار خدا هستم که در وجود من قدرتی نهفته قرار داده است.قدرتی برای حرکت به سمت خودم!و به سمت رازها!خوب این هم یک جشن تولد کوچک و معرفتی از جانب خودم تقدیم به خودی که خودم است.آرزو دارم همه در روز تولدشان شاد باشند.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت21:11توسط . | |

بخوان به نام پروردگارت که آفرید انسان را ، همان خدایی که نوشتن را به وسیله ی قلم آموزش داد و به انسان آنچه نمی دانست آموخت.

                                                                    -سوره ی علق -

 .

 .

 .

- تا قیامت قهر ، نگو که  نوشتن بلد نیستی چون می دونم بلدی ، چون اگر هم بلد نبودی قرار نبود تو بنویسی ، تو فقط قلمت رو روی کاغذ بذار ، بذار جوهر قلبت سرازیر بشه و اسراری که خیلی ارزشمندند فاش کنه. خواهش می کنم . به خاطر من ، به خاطر خودت ، به خاطر همه.اراده کن .بنویس . همیشگی باش .به خاطر من

 - همیشگی؟

 - همیشگی بودن یعنی وفادار بودن به نقطه ی شروع خودت که اگه از اون نقطه دور بشی گم می شی نابود می شی و به پایان باشکوه خودت نمی رسی. پس باید همیشه باشی. و نوشتن یعنی اتصال تو به نقطه ی آغاز.

 

 ***

این داستان نوشتن من معمای سختی نیست

روزی من از دوستی خواستم که درباره ی آنچه که از من می داند و دیده است بنویسد تا من خود را در آئینه ی او ببینم ، اما او امتناع کرد. اصرار کردم فایده ای نداشت. وقتی که بی آینه ماندم آرزوهایم بر دوش خودم سنگینی کرد.بعد فهمیدم که دلتنگی های هر کس برای خودش کافیست. یکی شدن به این راحتی نیست. هر چند اگر با روحی یکی نشوی دیگر برای نوشتن چه در دست داری.

من اما با چیزی یکی بوده ام که پیوسته آزارم می داد و برای این که تسلیم شوم گاه خود را شیرین می نمود. صداهایی که پیوسته در سرم می شنیدم.با گرزهایی سنگین  به سراغم می آمدند .اگر نمی نوشتم صداها همچنان بودند ولی وقتی می نوشتم آرام می گرفتم. آنچه که می نوشتم من را تعریف می کرد. ولی برای آنها من مهم نبودم. مهم چیزی بود که باید تعریف می شد. و حالا نمی دانید که به ازای هر نوشتن روانم چه زخمی برداشته است. یک نویسنده از چیزی می نویسد که دوست دارد بنویسد  و برای نوشتن نه نیاز به اجازه دارد نه نگران چیزی است . حتی اگر نوشته ای را دوست نداشت آن را مچاله می کند و به دور می اندازد. ولی برای من هیچ مچاله کردنی در کار نیست.چیزی که مچاله می شود قسمتی از من است و در نهایت آنچه که نوشته می شود نه دلبخواه من است نه چیزی که من حتی از آن سر در بیاورم. ولی باید همانگونه باشم که از آن سر در نمی آورم. در نهایت عقل دل را راضی نگه می دارد. آخر این نوشتن چیزی نیست که من انتخابش کرده باشم. عشق من است. او مرا انتخاب کرده است. باید بنویسم. ولی از چه؟ از همان چیز که هنوز نمی دانم. و هر چه بنویسم بی شک همان خواهم شد.این یک سیر تکامل است. ولی چه ربطی به هنر دارد؟ هنر اوج تکامل است. این جا یک مسیر پر از سنگلاخ است که برای کسی آشنا نیست . من در اینجا بزرگ می شوم. اشتباه نمی گویم که مچاله کنم. می گذارم که مچاله ام کنند. و از من منی دیگر بسازند. کدام من؟ منی که فقط به درد مچاله کردن می خورد.منی که اصلا وجود ندارد.همانند شیطان. من ِ" شیطانی". اردیبهشت۱۳۸۸

 *** 

یک وقت هایی هست که آدم می نشیند و پیش خودش یک سری حرف ها می زند که برامده و جوشیده از عمق باور اوست.ولی وقتی از او می پرسند چقدر به این حرفی که گفتی اعتقاد داری کمی مردد می ماند. یعنی یک چیزی انگار ناقص است و او نمی تواند محکم  پای باورش بماند. می دانید چه زمانی می تواند؟ آن زمان که این باور تبدیل به اعتقاد شده باشد.و اعتقاد رفتن یک مسیری است که از باور به خود عمل می انجامد. یعنی برای رسیدن به اعتقاد باید دست به عمل زد.

نظرفعلی من این است : باور به خاطر معشوقمان و شوق شروع است و اعتقاد راه پر از سنگلاخ ِ خودمان!

 ***

 

مدت صحبت تو عمر گرانمایه ی ماست

حیف از این عمر گرانمایه که بس کوتاه است

+نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت10:25توسط . | |

مقدس ترین کلمه عشق است

 

امروز در لابه لای نوشته هایم به نوشته ی عجیبی برخوردم که مرا به درنگ واداشت. دوست دارم از نظر شما نیز آگاه شوم .نوشته ای که از یاد برده بودم البته می دانم که از برخی جهات کامل نیست! تاریخ نوشته ممکن است به چهار یا پنج سال پیش برگردد.دقیق مشخص نکرده ام.

 

                                                                ***

 

وفا (پسر باران) در سرزمین آفرینش از خود پرسیده بود خدا برای چه انسان را خلق کرد در حالی که فرشتگان او را تقدیس و عبادت می کردند؟

 

از نظر من خدا نیاز به عشق دارد. و این نیاز به عشق داشتن ، بالاترین درجه از بی نیازی است.یعنی اینکه ، عشق همانند دریایی است که در صورتیکه وارد آن دریا شوی از همه چیز بی نیاز خواهی شد.

 

مرد راه عشق را با عالم و آدم چه کار

                    جان پاک عاشقان از عالم و آدم بریست

 

و خدا به واسطه ی خدا بودنش باید که تنها و بی نیاز باشد.و عشق خدا را تنها و بی نیاز می سازد.در صورتیکه خدا هم عاشق می شود و دل می بندد ولی خاصیت عشق این است که عشق ما تبدیل به عشق من می شود سپس عاشق و معشوق هر دو یکی هستند و خدا هم راست گفته که تنهاست زیرا او تنها عاشق خود می شود.

او ما را آفریده تا در ما جمال خود را ببیند و بعد که دید عاشق می شود.یعنی عاشق ما.

و نکته ی مهم که می خواهم بگویم اینجاست.

بعد از اینکه خدا عاشق ما شد ، ما ناگزیریم که به او عشق بورزیم.و همیشه و همه جا این قانون برقرار است.یعنی این که هر وقت کسی احساس دوست داشتن و عاشقی کرد یقین بداند که قبل از او این معشوق بوده که موجهای مخفی را به سمت او فرستاده و شخص را عاشق کرده است. حتی اگر این موجها ، به هیچ عنوان قابل شناسایی در گفتار و رفتار و حرکات فرد نباشد.

و به فرموده ی پیامبر حقیقت ، او بنده ی خود را عاشق خود کند . آن گاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید : تو عاشق و محب مایی و ما معشوق و حبیب توایم چه بخواهی و چه نخواهی..

آری چه بخواهی و چه نخواهی..اگر کسی خواست شخصی را عاشق خود کند ، معشوق ناگزیر عاشق خواهد شد.

یک بار دیگر این گفته ها را مرور کنیم:

 

در ابتدا خدا می خواست که ما عاشق او باشیم چون که میل به پرستیده شدن عاشقانه داشت.

پس ما را آفرید.

سپس باید کاری می کرد که ما عاشق او شویم.

پس ابتدا عاشق ما شد.

و چون عاشق ما شد ما چاره ای نداشتیم که عاشق او شویم.

خدا در هر لحظه عشقش را به ما ابراز می کند تا ما نیز عاشقانه عشقمان را به او ابراز نمائیم.ممکن است شما از دیدن چشمان فردی مدهوش شوید زیرا عشق از چشمانش تراوش می کند در این جا یقین کنید که این همان چشمان خداست. خدا می خواهد که عشقش را از طریق دیگران به ما ارزانی کند. در همان لحظه ای که شما آن چشمها را دیدید و عاشق شدید بدانید که خدا کار خود را کرده و چون عاشق شما بوده ، شما را عاشق خود کرده است.

هیچ عشقی بزرگتر و کاملتر از عشق خدا به بندگانش نیست. و اگر کسی هر اندازه توانست کس دیگری را عاشق تر گرداند بیشتر به درجه ی خدایی رسیده است.

پس یقین بدانید که هیچ عاشقی در جهان یافت نمی شود که معشوقش ، عاشق او نباشد. و اگر هم یافت شود دلیل این است که عاشق ، عاشق نیست و تنها ادعای عاشقی را دارد.

دوستی از من پرسیده بود تو عشق در انسان را چگونه تعریف می کنی؟

از نظر من وقتی دو نفر به هم عاشق شدند ، هیچ کدام جرات نمی کنند نزدیک دیگری شوند.در خاموشی می مانند و از دور به هم می نگرند.هر وقت نگاهشان با هم تلاقی کرد سرشان را پایین می گیرند.از کنار هم می گذرند و هر دو در یک آن درنگ می کنند. ولی جرات نمی کنند چیزی بگویند و رد می شوند. نکته همین جاست ، عاشق همیشه خاموش و بی صداست.عاشق که شد ، کلمه ها در گلویش خفه می شوند.در اثر این خاموشی ، انسان می تواند به بالاترین ارزش های انسانی برسد. تفکر در سکوت ، اندیشیدن به عشق است. در این حالت انسان حس می کند جز او چیزی نمی خواهد و این او همان خدای او است.

خدا وقتی از لبان او بوسه ای گرفته نمی رنجد که هم اوست که در سکوت هزاران ساله به باور عشق رسیده است. و این بوسه ها همان هدیه ی صبر عاشق است. در واقع انگار که خود را می بوسد. خودی که به خدا بودن رسیده است!

 

                                                                    **

هر چند وفای عزیز عقیده دارد برای بعضی از سوالها بهتر است هیچ جوابی پیدا نشود .او می گوید این سوالهای بی جواب زیبا هستند.سوالهایی خاص که طعم ِ عظمتی شیرین دارند و برای رسیدن به جواب آنها باید صبر و انتظار کشید! به همین دلیل می توان مرا بخشید زیرا جواب من از شکوه سوال بسی فروتراست.

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت12:44توسط . | |

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

 

 

تابستان بود.باد ملایمی می وزید.

آفتاب غرور ابدیش را به زمین بخشیده بود.پنجره باز ِ باز بود...غلط نکنم این هم از آن پست های احساسیست. اما چه کنیم دستی مهربان او را به کودکی اش رسانده بود.گذشته هایی که او کودک بوده است.هیچ موقع از کودکی اش ننوشته بود.گویی که اصلا کودک نبوده است.اما حالا خیال داشت که بنویسد.نمی دانست چرا!-می گویند چیزی که مرده است دوباره رشد می کند تکلیف زنده ها هم مشخص نیست..!!!

کودک قصه ی ما عجیب بود.خیلی عجیب.و گاهی از خود سوال های عجیبی می پرسید.سوال های خیلی عجیب که تا به حال هیچ کودکی از خود نپرسیده است.کودکی که در ذهن خود گرفتار یک چرخه ی باور ناپذیر می شد و با تمام قلب کوچکش وحشت می کرد.و بعد این خودش بود که خودش را نجات می داد.معمولا برای هر چیز جواب داشت. کودک قصه ی ما از همان کودکی فهمیده بود که تنها است. که تنها است در این دنیای بزرگ.که دنیا واقعا و به راستی بزرگ بود.

اما آن سوال که مدام به ذهن او راه می یافت چیزی بود که به کل وجودش رعشه می انداخت و سعی می کرد از آن بگریزد.اما مثل آفتابی که هر روز می آمد و پشت پنجره قد علم می کرد آن سوال در وقت مقررش همیشه آنجا بود. و کودک بی قرار بود.بی قرار چیزهایی که بودند.بی قرار ِ بودن

؛

کودک بی قرار ِ بودن بود.

 

لحظه ای چند بر این لوح کبود

نقطه ای بود سپس هیچ نبود

 

و صداها رفیق او شده بودند.رفیق کودکی او صداهایی بود که در سرش بودند . صداهایی که در سرخود می شنید....گاه دستش را به نرمی به پیشانیش می برد تا بتواند صداها را آرام کند.گاه آنقدر وحشت می کرد که مدتی دراز در جایش میخکوب می شد و نمی دانست از دست صداها- و یا شاید از دست خود -چگونه بگریزد.صداها او را گیر می انداختند و باز نجات دهنده اش خودش بود.ولی با وجود این هر بار صداها را دوست داشت.انگار صداها جزئی ازاو بودند.صداها را دوست داشت چون اولین بار به آنها ایمان آورده بود.و اولین بار آن را احساس کرده بود.

و به وجود ترس که رازنهفته ی آن صداها بود. ترس!خدای مشکلات!

کودکی مقابل پنجره ی حیاط ایستاده بود و می لرزید.پس اگر خدا نبود هیچ چیز دیگر هم نبود؟زمین نبود؟آفتاب  نبود؟هستی نبود؟ما نبودیم؟آه ما نبودیم؟آن وقت چه می شد. هیچ نمی شد؟ چه چیزی هیچ می شد؟ شبیه افسانه ها!

و شجاعت از آن من است که سوال می کنم. او گاهی خیلی و بیش از اندازه شجاع می شد. از بس که سوال می پرسید و آنگاه بود که به اوج ِ شک می رسید.غم شجاعت همین نبود؟سوزاننده و سازنده!

کودک عاشق زندگی بود اما می ترسید.کودک عاشق بود اما نمی فهمید که زندگی چیست.کودک مشکلات فراوانی داشت.قلب کوچک کودک آتشفشان عشق و رنج بود.

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت19:2توسط . | |

فردا هم امتحان دارم

امتحان ..امتحان ...و همیشه امتحان

هر کاری بخواهی بکنی باید اول  ، وسط  یا آخرش امتحان بدهی...

امتحان های آسان ، امتحان های متوسط ، امتحان های سخت

هیچ جوری نمی شود از زیرش در رفت

در نهایت می رسیم به زندگی که آن هم امتحان است که نمره ی قبولی اش را خدا می دهد

منتها آیا این امتحان را در اول می دهیم در وسط می دهیم یا در آخر؟

و از همه مهمتر از قبل چه آمادگیهایی را برای این امتحان کسب کرده بودیم؟ نمی شود که یکهو بیائیم و زندگی کنیم ..آن هم زندگی که اینقدر سخت است...چه با خود داریم؟ چه می دانیم؟ یا نه ..هیچ چیز نمی دانستیم و با خود چیزی همراه نیاورده ایم ، و هیچ تمرین و تلاشی صورت نگرفته است! زندگی هم امتحان است و هم آموزگار..همینجا هم یاد می گیریم و هم امتحان می دهیم؟ مسلم است که اگر خوب یاد بگیریم خوب هم امتحان خواهیم داد....

حتما باید این طوری باشد  که ما این امتحان را در اول می دهیم ، و از قبل هیچ تمرینی نکرده ایم و باید همینجا بیاموزیم و امتحان بدهیم.

یادم نمی آید این را کدام شاعر گفته است " لحظه را دریاب"

شاید به خاطر امتحان فرداست که حواسم را پرت کرده . در امتحان هم نمی پرسند که فلانی چه گفته یا آن حرف را چه کسی زده. می پرسند تو چه می گویی. در امتحان هیچ کسی کمکت نمی کند..تنهای تنهایی......در واقع خودت می توانی خودت را نجات دهی....!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت11:3توسط . | |

 

"...آیا سینه ات را برایت نگشودیم؟ و بار سنگینی که می خواست پشتت را بشکند ، از دوش تو برنداشتیم؟ و بلند آوازه ات نکردیم؟ پس با هر دشواری ، آسانی قرین است ، البته با هر دشواری قرین است! پس هنگامی که از کار مهمی فارغ شدی ، به مهم دیگری بپرداز و به سوی پروردگارت دل سپار!"

 

سوره مبارکه ی انشراح- آیات اول تا هشتم

                                               رونوشتی از کتاب بهشت گمشده-مقدمه ی مترجم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت16:8توسط . | |

 

 آفرینش 

..زیباترین، دردناک ترین و خاطره انگیزترین انعکاس هستی

 قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

                                                               (حافظ)

 باید که مرا ببخشید ..!

 دلم می خواهد بنویسم،چیزی جلویم را می گیرد.ترس از دست دادن،ترس فراموش کردن؛سعی می کنم حافظه ام را تا حد امکان قوی نگه دارم.پس کمتر می نویسم و بیشتر در خیال خودم غوطه می خورم! چون من سیر در گذشته ام را هنوز لازم دارم.و هنوز مانده است تا به نتیجه گیری بیاندیشم. این دلیل من است نه هیچ چیز دیگر! (و اینکه کسی نیست که اجبارم کند و چوب پس ِ گردنم بگذارد عالیست! )می توانم هر ماه و یا هر سال با آمدن پرستوها و یا نه ، هر زمان که عاشق بودم بنویسم.هیچ بایدی در کار نیست!مثل آرامش قبل از طوفان!مثل آن وقت زیبا که یک دوست قدیمی پیدایش شود و یا مثل زمانی که چیزی سینه ام را فشار می دهد(یک چیزی هست در عمق همه ی اعماق) و چیزهایی را فاش می کنم که نباید! نمی دانم چرا و از کی یک نویسنده شده ام.کار ِ من این نیست.نمی توانم بگذارم کلمه های ناز هم معنی و مخالف(که با اینکه نمی دانم از کجا هستند و چرا با همدیگر دعوا دارند اما مال منند و من نیز عاشقشان هستم!)* دوره ام کنند تا من از آنها یک احساس خوب بسازم.حس خوب چند روز و شاید فقط چند ساعت ماندگاری دارد.وانگهی عقیده ی من این است که باید چیزهای مهم تری را ساخت و پرورش داد.حتی با کلمه ها! برای نوشتن هم باید رنج برد.این نوشتن ، مقدس است ،نه نوشتنی که به خاطر کاستن از درد و رنج های خودمان باشد.(های های نوشتنی که به های های گریستن می ماند.)مثل گذشتگان و پدران ما که خاموش رنج برده اند ، همه ی ما رنج می بریم ، اما وقتی در پایان ایستاده ایم(و شاید وقتی نا خواسته به پایان رسیده ایم)، مهم آن کاری است که  انجام داده ایم.

خیلی چیزها بود که می خواستم بگویم و تمام انرژی ام را برای همین جمع کرده بودم،اما موفق به گفتنش نشدم (چرا؟!شاید در این مسیر طولانی قبل از آنکه به خط پایان برسم انرژی ام را تمام کرده بودم) می خواستم با یک حس فوق العاده  قوی بنویسم چون حرف های فوق العاده مهمی بودند اما ترسیدم و تا زمانی که خودم را حتی اندکی عقب تر از آن حس دیدم ، هیچ وقت دست به قلم نبردم. پا به پای نوشتنم با تمام اجزای روح و بدنم، در حرکت بودم.اگر جلوتر نبودم در عقب هم نبودم.(کسی از همسفرانم هست که به صداقت من صحه بگذارد؟)اما حالا می ترسم که نوشتن برایم تبدیل به عادتی شود که نتیجه اش فرار از دست خود حقیقی ام باشد.فکر می کنم وقت آن رسیده که به نمو بخشی از اندیشه های کهنه ام پایان دهم و در گذشته ،این بیشه ی انبوه هرس نشده گم نشوم.مثل یک تولد دوباره!وقت آن شده که زندگی را از نو بشناسم. به قول ژان کریستف محبوبم ،من به دنیا آمده ام که تنها باشم.باید با خودم تنها باشم و دیگران را از دور دوست بدارم.اینگونه خیالم آسوده تر است.

کاش می توانستم همه را خوشبخت کنم. واقعیت این است که هیچ کس نمی تواند جای دیگری باشد. نجات هر کس قطعا به دست خود اوست.وقتی از نزدیک دیگران را می بینم یکباره به فکر می افتم که بگریزم .اما من می خواهم که همه را دوست بدارم.این دلیل آن ده ها بار تلاش برای رفتنم بوده است و نه هیچ چیز دیگر!

 مثل همیشه که گفته ام:در این دنیا هر کس به چیزی دلبستگی دارد که برای بقیه ارزشی ندارد! 

 دوستان عزیز ، به هر حال این به معنی فرو گذاشتن مبارزه نیست.همیشه آفرینش به دست مبارزه خواهد بود . همیشه تا جائیکه بتوان، تا هر آنجائیکه بشود جنگید و به پیش رفت.

آری ،هر چند همه می دوند تا به آینده برسند من هنوز همانم که گذشته ام را در جایی جا گذاشته ام.در میان باتلاق های خطرناک ترس و هوس و اشتیاق.چقدر به دست آوردنش سخت است.همچنان که ذره ذره به فاصله افزوده می شود اشتیاق هم شتاب می گیرد.این درست است که آینده در نظر بسیاری ناشناخته است اما در نظر من هم که آینده را ندیده ام گذشته بسیار بسیار ناشناخته تر ، و فراتر از ماست.(از آن جهت که باید آن را کشف کرد)آن هم نه گذشته ای که در آن نبوده ام  ، که درک دیگران از دور آسان است.بلکه همان گذشته ای که در آن بوده ام (و نزدیک خودم دیگران هم بوده اند )و با اینکه بوده ام اما من نبوده ام.و حالا در نظر این من ،آن من احتمالا یک گمشده است.گمشده ای که تا پیدا نشده است،جزئی از او است و جزئی از او خواهد بود.همان من (همان او) که حتی اگر نگاهش را به سوی آینده ندوخته باشد بر تخت روان روزگار به سوی ِ آن جاریست.

 

 * نمی دانم چطور بگویم.شاید اینطور نباید گفت.به هر حال ببخشید اگر ...هیچ چیز ساده نیست و زمان به نفع من نمی گذرد.فکر کردن به اینکه زندگی بداهه گو دارد تو را می نویسد ترسناک و زمان وحشت آور است!همیشه باید با چیزی که با تو مخالف است مبارزه کنی.پس وقتی که زمان با آدم مخالف باشد باید با او هم جنگید.بعضی چیزها را زمان به آدم می دهد و بعضی چیزها را هم زمان از دست آدم می گیرد.(بنشینیم و برویم یا چشم باز کنیم و برویم؟)دلم ندا می دهد باید بیشتر مراقب آن چیزهائی بود که زمان از دستمان می گیرد!

.

.

.

ضمیمه :گفت و گوی نویسنده با سایه اش،  ژان کریستف ،اثر رومن رولان مارس ۱۹۰۸

 

من-       عزیز من ! روح و روان من !...شاید حرف های تو دور از منطق نباشد...اما من از تو می خواهم که دست از کینه و دشمنی برداری.

کریستف-        من از هیچ کس کینه ای در دل ندارم. حتی با شرورترین انسان ها هم دشمن نیستم. چون آنها هم انسان اند. آن ها هم رنج می برند و روزی خواهند مرد. با این حال نباید آنها را آسوده بگذاریم. باید با آن ها مبارزه کنیم.

من-      مبارزه ، حتی اگر با قصد و نیت خوب هم باشد ،  به عده ای آسیب می رساند.و این مبارزه که از آن سخن می گوئی ، حتی اگر به خاطر هنر، یا انسانیت ، و همه ی زیبائی ها و خوبی های عالم باشد ، آن ارزش را دارد که موجود زنده ای را به خاک و خون بکشد؟

کریستف-     اگر عقیده ات این است ، بهتر است از نویسندگی دست برداری و مرا هم فراموش کنی.

من -          نه!...نمی خواهم تنها بمانم.اگر تو نباشی ، چه به روز من خواهد آمد؟ اما می خواهم بدانم که چه وقت به صلح و آرامش می رسیم؟

 

کریستف-     وقتی به صلح می رسیم ، که در این مبارزه پیروز شوی و به زودی چنین روزی می آید.به آسمان نگاه کن ، و پرواز پرستوهای بهاری را ببین.

                                         

                                       

        پرستوی بهاری در فصل شادی آمده است.او را دیده ام.

 

کریستف-       خواب و خیال را رها کن و همراه من بیا.

من-              ناچارم همراه تو بیایم ، چون تو سایه ی من هستی.

کریستف-        من سایه ی توام، یا تو سایه ی من هستی؟

من-               آن قدر رشد کرده ای که دیگر نمی شناسمت.

کریستف-          آفتاب را نمی شود به جایی که از آن طلوع کرده ، برگرداند.

من-               کاش بچه بودی و هرگز بزرگ نمی شدی.

کریستف-         بیا برویم. ساعتی بیشتر به پایان این دور نمانده است.

 

                                                                            

                              آستانه ی نوروز۹۰- آرزو

                             با بهترین آرزوها / بهار مبارک

 

آخرین ویرایش:نهم فروردین ۱۳۹۰

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت0:38توسط . | |

 

بی تو هر شب غمتو به خلوت ِ خودم می بردم خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم 

 

چگونه بنویسم؟ چگونه برایت ناله سر دهم؟ غمی دارم به قدمت زمین و زمان. غمی دارم به وسعت تنهایی سنگ ِ زیر آب. غمی دارم به وسعت کابوس های شبانه که لعنتی تمام نمی شوند. غمی دارم به وسعت آسفالت و غروب و زمستانی که با تو پیوند خورد. غمی دارم به وسعت رنج هایی که دل تنگم بر تنم آورد. می فهمی؟ به چه بزرگی بود این غم؟ که سر به صحرا می رفتم و نامت را فریاد می زدم تا بلکه خاک زادگاهم – صحرا – تو را برایم باز آورد. ولی باز همان بود و همان. غمی دارم ، آسمانا! غمی دارم به وسعت آسمان که جایگاه آمدن توست. و باران که می بارید، درد می بارید و یاد ِ تو! مرگ می بارید و من! من می باریدم و آسمان شرم می کرد. ولی آسمانا! گریاندن خدا کار من نبود! نوشته شده بود که باید تنها عزاداری کنم! سال ها مثل گندم خروشیدم و کسی مرا نشنید. و کسی مرا در آغوش نکشید. و من که از تنهایی می ترسیدم، این بار در ترس خویش بودم تا سیاهی های متحرک اتاقم، نوید نبودنت را بر من دهند تا عذاب بماند و من، تا من بمانم و آسمان که جولانگاه ابر نیز نبود، که سواری قرار بود از آنجا بگذرد.
عجب صبری داشتم و عجب موهبتیست این کویر ، که تا دامن در آن جذب شدم ، تا گیاهی کویری باشم. و ریشه دادم در این کویر ِ خدا ، تا آب نگیرم و اشک بریزم و کویر بماند و من، و باز من بمانم و آسمان ، که آبی اش رنگ نوشته هایت بود و غروبش رنگ داستان هایت.
عجب علیل است این چشم ها ، که مدت ها بود جرقه ی امید از آن رفته بود و لیاقت هیچ برق سپید اورمزدی را نداشت. نداشت تا نا امیدی در گوشه ای کمین کند تا از پشت خنجرم بزند ، تا خون بماند و دردهایی که زمین را می شکافد ، من بمانم و آسمان ، که بی شرم بود و همچنان آب می بارید و نه خون!
و چه نامردند این کلمات ، که اشک های مرا جا می گذراند ، و هر چه فریادشان زدم:" آی اِی بی شرمانه ترین آفریده های آدمی ، دردها و اشک هایم را چه کنم؟" و آسمان را نشانم می دهند که اکنون سیاه است و نه ماه دارد و نه ستاره!
کاشکی دوباره آسمان برایم لبخند بزند و مرا در آغوش گیرد ، کاشکی این آسمان دوباره آبی شود. چه کرده ام که این چنین زجر و اندوه باید ببارد؟ پس آسمانا! دوباره آبی شو!

یه نفر هست که دو ساله که داره برات بی قراری می کنه. به اطرافت نگاه کن آسمانی! اگه نشانه ها هم همینو دارند بهت می گند ، آنلاین شو و باهاش صحبت کن. دریغ نکن آسمانی! شاید انقدر درد ِ تو در وجودش هست که این درد براش هدف و آرزو شده!

                                                   

                                           ***                                         

..کجایی عزیز؟ ممکن است هیچ وقت دیگر فرصت دیدار هم را پیدا نکنیم. تصمیم گرفته ام دیگرننویسم که تو بیایی.پنجره ات را بستی و رفتی؟ به همین راحتی می روی؟من که ماندم و آمده بودم برای تو .و نشانه ها دست در دست هم رفته بودند.حالا تو نیستی و نشانه ها همه جا هستند. مگرمرده ایم؟..چرا؟ تا کی بایستی اینطوری باشد؟..مگر نمی دانی که خیلی دوستت دارم؟نوشته ات را گذاشتم اینجا که خودت هم بخوانی.نه یک بار که هزار بار.در این جدال ما می مانیم یا نشانه ها؟..لعنتی!..خوب گوش کن..من اینجا هستم . نمی دانم ممکن است چگونه به نظر برسم!اما هستم به شرطی که تو باشی.و آری خالصانه می گویم بدون تو هیچ چیز نیستم.به شرطی که مرا درست بشناسی..و خوب از پس این سالها و دقیقه ها ی سخت.این تنها هدفی ست که برایمان مانده وبا ارزش است.اگر که هنوز............به آنها اجازه نده که نور را دفن کنند........دوست من .باز آ ..مرا بشناس.مرا لمس کن..

+نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت19:12توسط . | |

برخیز و با عزمی راسخ نبرد کن.بی اعتنا به خوشی ودرد، بی اعتنا به برد و باخت وبه پیروزی وشکست، باهمه نیروی خود نبرد کن...

 در جهان چیزی ندارم که مرا وادار به عمل کند زیرا چیزی نیست که ازآن من نباشد، با این همه از عمل روی برنمی گردانم. هر گاه پیوسته، بی هیچ درنگ، عمل نمی کردم و به مردم سرمشقی را که می باید از آن پیروی کنند نمی دادم، آدمیان همه نابودمی شدند. اگر تنها یک دم از تاثیر باز بمانم، رشته نظام جهان از هم خواهد گسست ومن کشنده زندگی خواهم بود.   (کریشنا)

+نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت21:35توسط . | |

 

خدا با تبسمی شيرين هميشه منتظر

 بازگشت عاقلانه و عاشقانه‌ی ماست!

 

 دوشنبه ۱۶آبان ۱۳۸۴

امشب بسيار خسته‌ام. تنم رنجور است و ذهنم پريشان. با اين حال خوشم نمی‌آيد چراغ بحث کم‌سو شود. آن هم موقعی که نشانه‌های اميدوارکننده‌تری دستگيرت شود.
صورتی! اين را نه برای تو می‌نويسم، نه برای خودم، نه برای گروهمان، نه برای ديگران. اين را برای ما می‌نويسم؛ برای مايی که زود فراموش می‌کنيم. مايی که قدر نمی‌شناسيم. مايی که اسير مانده‌ايم. مايی که فراموش شده‌ايم. مايی که خاموش مانده‌ايم. برای ما می‌نويسم. مايی که انسانيم. ولی انسانيّتمان را به باد داده‌ايم. مايی که گوهر وجودی‌مان را نشتاخته‌ايم. مايی که مدام تکرار می‌شويم. مايی که به پوچی می‌رويم و دوباره تکرار خواهيم شد. برای ما می نويسم؛ با چشم‌های گريان که بسيار خسته است.
سخنانم را موعظه نپنداريد که جز حرف دل چيز ديگری نيست. غلط‌هايم را نگير که جز صفحه‌ی تاريک و مبهم و خيس جلوی ديدگانم نيست.
اين مقدّمه را اضافه می‌کنم که انسان متمدّن، حيات خودش را بيمه می‌کند. حسرت سخت است؛ بسيار سخت‌تر از آتکه در تصوّرمان آيد. پيروی از لذّت زودگذر، عواقبی دارد که به حسرتِ زندگی پاشيده‌شده نمی‌ارزد.  هدف و وسيله را بايد شناخت و تميز داد.
زندگی بدون توجّه به هدف، خسته‌کننده و بی‌روح است. توجّه مطلق به وسيله، انسان را اسير می‌كند. خلاقيّت هنری را از انسان می‌گيرد و در يک کلام انسان را عادت‌زده می‌کند.
و بترسيم از آن عادتی که ما را خواهد کُشت؛ عادت به بدانديشی و کج‌انديشی. منظورم از کُشتن، بستن دريچه‌های ترقّی انسانی‌ است. به‌راستی چنين انسانی با مُرده تفاوتی خواهد کرد؟ عادت‌های ما شخصيّتمان را می‌سازند. شخصيّتی که در کالبد جسم ريخته می‌شود؛ ولی در حقيقت اين ما نيستيم؛ آن بخش از روح وسيعمان است كه آن را آلوده به عادت‌های بد کرده‌ايم.
ما هنوز خودمان، خودمان را نشناخته‌ايم؛ ارزش وجودی‌مان را درک نکرده‌ايم؛ از اسرار درونمان بی‌خبريم. ارزش انسان فراتر از اين حرف‌هاست.
چرا روحمان را با انديشه‌های کج می‌آلاييم و مدام به خود تلقين می‌کنيم که ما همينيم که هستيم و به اصطلاح آب از سر ما گذشته؟ خدا ما را فراموش کرده و ما هم برای انتقام، خدا را فراموش می‌کنيم. نه! اينچنين نيست.
مايی که فکر می‌کنيم راهمان درست‌ترين است.... مايی که چشم و گوشمان را بسته‌ايم و در غبار جهل، گم شده‌ايم. از کجا معلوم که راهمان راهيست که بايد در آن راه قدم می گذاشتيم؟ از کجا معلوم؟؟ غرور تا چه حد؟ تا کجا؟
مگر نمی‌دانيم اوّلين راه نفوذ شيطانی تکبّر است؟ شيطان آنچنان روح را تسخير می‌کند که به گمانمان می آيد راهمان راه راست است. خودمان را گول می‌زنيم. می‌گوييم راه ديگری پيش رويمان نيست. بايد همين کار را بکنيم؛ حتّی اگر خدا دوستمان نداشته باشد.
چند بار به اين مرحله رسيده‌ايم؟ مرحله‌ی ياءس. و اين است همان شيطانی که اسمش را شنيده‌ايم. به راستی همين است و ما بی‌خبريم.
نفس تو شيطان توست و عقل تو رحمت تو. اگر نفس را پرستی، به شيطان، دل بستی و از خدا گسستی. خدا هيچ‌گاه نمی‌خواهد رشته‌های ارتباطيش را با ما قطع کند. ما زود قهر می‌کنيم. خدا با تبسمی شيرين هميشه منتظر بازگشت عاقلانه و عاشقانه‌ی ماست. او می‌خواهد ما کاری کنيم کارستان. کاری که از اين که ما را خلق کرده، پشيمان نباشد. کاری که به ما افتخار کند. او می‌خواهد ببيند چطور نفسمان را پس می‌زنيم و اختيارمان را به دست عقلمان می‌سپاريم. او می‌خواهد ببيند که چطور همه‌ی اميالمان، همه‌ی اميدهايمان همه‌ی دلبستگی‌هايمان را به نيروی اراده‌ی خود در اختيار خود می‌گيريم. می‌گذاريم تا آنها اسير ما بمانند؛ نه ما اسير آنها. خدا منتظر ماست. او در همه‌ی چيزهای خوب تجلّی دارد. نگاه را بايد عوض کرد. چشم‌ها را بايد شست.
بياييد فردا صبح که از خانه بيرون زديم، به گلی که هميشه با بی‌تفاوتی از کنارش رد می‌شديم، خيره شويم؛ آنقدر خيره که اشک در چشمانمان حلقه بزند؛ اشکی که سرتاسر وجودمان را شست و شو دهد و ناخالصی‌ها را بشويد و با خود ببرد.
سپس سرمان را بالا بگيريم و بار ديگر به گلی که هر روز برايمان اخم می‌کرد، نگاه کنيم و ببينيم که اينک برايمان لبخند می‌زند و بی‌شک اين همان لبخند خداست به ما. باور کنيد که همان است؛ خدايی که در همه‌ی چيزهای خوب تجلّی دارد.
بياييد باور کنيم. عاشق شويم. ايمان آوريم. حرکت کنيم. خدا با تبسّمی منتظر ماست تا در آغوشمان گيرد و زير سايه‌بان مهربانی بی‌حد و حصرش پناهمان دهد. او مشتاقانه منتظر يک قدم - فقط يک قدم - از سوی ماست تا آنچنان کُند که قدم دوم را که برداشتيم، در آغوش او بيفتيم؛ چرا که هزاران هزار قدم باقی‌مانده را او خود به سوی ما برداشته است.
آری! او بی‌صبرانه منتظر بازگشت عاشقانه و عاقلانه‌ی ماست!.......پارسا جان........

 

با اندکی تلخیص

                                             ******

...این نوشته ام( که مدتها بود نخوانده بودمش و در دسترس خودم هم نبود! )در یک بلاگ قدیمی ثبت شده بود! که پس از یافتن اتفاقی صاحب آن وب , او این نوشته را برایم ارسال کرد:  http://www.eshq.tk با تشکر از آقای رضا شیخ محمدی.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت23:25توسط . | |

راستش از همین ابتدا نمی دانم این نوشته در مورد چه خواهد بود ! چیزی که از مدتها پیش ذهن مرا به خود مشغول کرده تفاوت و شکاف عمیق بین انسانهاست .نمی توانم بفهمم چرا نام همه انسان است در حالی که ممنون آن زمزمه های بازگشته ی درونم هستم که پی در پی تاکید می کند ، انسان اگر از حد خود فراتر نرفته است پس انسان نیست.

چرا به دنیا آمده ایم ؟ به راستی انسان تا کی می خواهد به سوال هایی که از خودش می پرسد جواب اشتباه بدهد ، شاید حق دارد چون به هیچ درک و تصوری از هستی نرسیده *، شاید حق دارد چون نه خود و نه خدای خود را شناخته است . انسان شاهزاده ای است که در خواب خودش را به شکل یک گدا می بیند!!

 متنفرم از انسان! از چیزی که آن هستم! شنیده ایم که دو عنصر عشق و نفرت نیرویی شگفت ایجاد می کنند . و اینبار من آن نیروی شگفت را از نفرت گرفته ام.آری ، نفرت از انسان! از چیزی که آن هستند!

به راستی انگیزه ی ما از ابتدا چه بوده است ؟ آیا حرکت از این به آن و یا حرکت از آن به این نبوده؟پس چرا هیچ این و آنی در خاطرمان نمانده؟در نظر خودمان فقط یک چیزیم و آن چیزی که" هستیم " است.

ای انسانی که هنوز" آن" هستی..

ولی این زمزمه ها هیچ تاثیری بر روی روح مان نمی کند.نه من که هیچ نیستم و نویسنده هم نیستم که انسانهای کاملی که با قوه ی خلاق و کلمات شهامت انگیز خود ، روح انسان را پر و بال می بخشند نیز از بیدار کردن ابدی خلایقی که به میان شان همراه خدا سفر کرده اند ،  عاجز گشته اند.

ای" انسانی" که هنوز آن هستی ..

آیا این یک هشدار جدی نیست؟هشدار یا جمله ای که تاکید آن بر روی "آن"نیست بلکه بر روی "انسان"است.از فرستادن این همه پیامبر قصد چه بوده است؟

گاه انسان از اینکه انسان است آن چنان خرم می شود که راه و مسیر حرکت خود را گم می کند. بی شک مسیر فقط یکیست. و انسان از آن موقعی که قول حرکت داده است لقب انسان را نصیب خود کرده ! و انسان یعنی جانشین خدا بر روی زمین!اشرف مخلوقات!

ولی آیا به راستی انسان پیش خود می اندیشد این مدال افتخار تا همیشه به گردن او خواهد ماند؟! آیا فکر می کند که این عنوان پس گرفتنی نیست؟

 آنان که می نشینند و با خیال راحت می گویند که خدا همه را خواهد بخشید چقدر در اشتباهند!البته من نمی دانم!فقط این را می دانم که مهم این نیست که چقدر راه آمده ای ، حتی اگر خیلی باشد نباید نظر تو را جلب کند .همیشه باید ببینی چقدر از راه را در پیش رو داری.

 باید تلاش کنی ، باید راه بروی و بدانی که همیشه زیباترین چشم اندازها را از فراز یک قله می توان دید.

             

*فلاسفه قدیم  کمال انسان را در کمال عقل یعنی در کمال تعقل به معنی کمال "دریافت" می دانستند و می گفتند "انسان کامل" یعنی انسان دانا، انسانی که حداکثر آنچه ممکن است دانا باشد، به این معنا که لااقل نظامات کلی جهان را دریافت کند، هستی را از اول تا آخر دریابد ولو این امر به طور جزئی و فرد فرد امکان ناپذیر است ولی صورت کلی هستی را بتواند در ذهن خود منتقش کند. این انسان کامل است.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت11:14توسط . | |

 

من آدمیان را به سه گروه تقسیم می کنم:انسان کامل ،تنها آنان که ارزشمنداند،انسان های ناقص که سزاوار تحقیراند و نفرت؛و توده ی مردم ؛که وجود ندارند. ( تولستوی ، جوانی،فصل سی و یکم)

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت10:0توسط . | |

 

من ندانم کیستی یا از کجایی چیستی


          اخم اگر کردی یقین دانم که از مانیستی




از ضرب آهنگ عشق تصویری برایت کشیده ام...و سروده ام بی رحمی های دل سفاکان هنرمند را...

گوش کن...
بگذار این گونه باشد سرود ثانیه ها...و تصویر عشق بر روی شیشه های بخار گرفته ی قلبهایمان....
می دانم خستگی ات را ای انسان ِ وحشی ِ در بند..می فهمم دلتنگیت را ای دل ِ من از وجود تو خرسند....خبر دارم از غروب ِ دلتنگی های بعد از آن درد......نبوده ام تا به حال در هوایی این چنین سرد.........و نمی دانم زمانه چرا با ما این چنین کرد؟.....

بگذار سرت را بر روی شانه ی زخمی باد...آرام باش... آرامتر از نوسانات افسونگر یک یاد....هنوز هست شهر مرموز ِ ما آباد ....به گذشته برگرد هر چه بادا باد.....شاد باش شاد ِ شاد،   شاد
بی صدا و خرامان.... دستت در دست هیچ کس نیست....و کسی این چنین بی پروا تر از تو نیست...مردم شهر خوابند ...شب است و باز سایه ها در راهند.....ثانیه ها ز ِ قلب و روح ِ تو آگاهند..
..و این چنین بی رحم به زخم ِ ثانیه ها ، سایه ها جفا کردند....تو را ز ِ خاکستر ِ آتشت جدا کردند....

برخیز و ساعتها قدم بزن حالا ...شبها و روزها را کنار بزن حالا ...ساز بزن ...دف بزن...دهل بزن....حالا....

من نه ساز تو....نه ناز تو....نه آگهم به راز تو...نه هستم همنواز تو...به روز آشنائیم .... قسم که آگهم ز تو...ندارم آرزوی تو....نه هستم آرزوی تو...نه بوده ام سزای تو...نه آتشین نوای تو..نه بوده ام هوای تو...نه کرده ام هوای تو..ولی بدان که ازل شکفته ام برای تو...شنیده ام صدای تو...ندیده ام خدای تو...نگشتم آشنای ِ تو

نکرده ای جفا به من...نداده ای بلا به من...نبوده ای جدا ز ِ من........نگشتی آشنا به من

ای ساز زخمی ِ صدا ...بزن ترانه های ما...بیا از این غریبه ها ..تو باش آشنای ما...بزن صدای رود را ...بزن صدای باد را...بزن سرود ِ شاد را...بزن...بزن...بزن..بزن....بزرگ می شویم ما....بزن که عاشقیم ما...بزن که صادقیم ما...دروغ نگفته ایم ما...حسد نبرده ایم ما...صدای ناله ایم ما...غرور لاله ایم ما...رها ز ِ ژاله ایم ما....برون ز ِ هاله ایم ما....خود ِ حقیقتیم ما....در بند ِ دولتیم ما...جدا ز ملتیم ما...که هر چه کرده ایم ما ....رنجش کشیده ایم ما ..

بزن که ساز من تویی ...بدان که سوز من تویی....بران به سمت رازقی.....بخوان سرود عاشقی ...بمان میان رازها...بسان ِ ناز ِ سازها.......

عزیز ِ من...عزیز ِ من...نداده ای بلا مرا...نکرده ای فدا مرا.. ...نه کرده ام صدا تو را...نه کرده ام رها تو را...

و بعد از این ترانه ها...گذشتن از ستاره ها...بدان که ما دو اشتباه....بدان که ما دو نابگاه...تو از منی و غیره را ...نگفته ایم اشتباه.....نکرده ایم اشتباه....که بوده ایم اشتباه...که زاده ایم اشتباه..که رفته ایم اشتباه...که مانده ایم اشتباه........که مانده ایم از ازل میان هر دو اشتباه......چه بودنی چه رفتنی....چه ماندنی چه بردنی ...تو از منی تو از منی.....تو از منی و با منی.......همیشه ای کنار ِ من...به هر کجا که می روم..به هر کجا که می روم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت17:5توسط . | |

 

سلام به خانه ی هنر

خسته نباشید من را پذیرا باشید...بی مقدمه خواهم رفت سراغ احوالات

 خودم .

.شاید خوانده بودی که یک زمان کیارا در وبلاگش نوشته بود " مثل اون گربه تو کارتون تام و جری چشمام یهو از حدقه زدن بیرون و نزدیک بود به شیشه ی مانیتور بچسبن".؟.

دقیقا من هم همین وضع رو پیدا کردم زمانی که  بعد از مدت مدیدی که  وبلاگم هم عوض شده دوباره اسم وبلاگم را در خانه ی شما دیدم..هر چند مدت زیادی گذشته..ولی به نظر شما زمان حقیقتی را عوض می کند یا تغییر می دهد؟..معلوم است که نه عوض می کند و نه تغییر می دهد.حقیقت وجودی من هم هیچ تغییری نکرده است. آن زمان که  گفتم نباید من را لینک بکنید ، خیلی واضح نبود..ولی حالا که دیگر دلیلم کاملا واضح گشته است !.

من به همه ی انسانها و کرامت انسانها احترام می گذارم و از صمیم دل دوستشان می دارم.تا حالا نشده رفتار ناپسند و یا بی احترامی به کسی کرده باشم. مثلا بگویم "ایف بکش آنور لباست به من نچسبد"می فهمید که چه می گویم؟ می خواهم بفهمید . بسیاری از کسانی را که لینک کرده اید می شناسم و برخی دوست من هستند.نمی خواهم بگویم سنخیتی بین ما نیست. چون اگر نبود همدیگر را در این دنیای درندشت پیدا نمی کردیم. ولی این سنخیت هر چه باشد گرایش جنسی من نیست.

دوست دارم شما و بقیه ی دوستان حقیقت را یکبار برای همیشه در مورد من بدانید.و قصد من فقط اظهار حقیقت است که شما نیز آن را بدانید.که همانگونه که شما چیزی برای پنهان کردن ندارید من نیز چیزی برای پنهان کردن ندارم.نه از چیزی می ترسم و نه غرور یا آبرو مانعم می شود.و مگر آبرو به این چیزهاست؟! و معتقدم حقیقت را باید هر چه که هست گفت.و اما حقیقت در مورد من همان است که بارها گفته ام و به زبان آورده ام و شاید شما نخوانده اید.شاید این سنخیت روح کنجکاو من باشد. که احساس می کند در جمعی گمشده ای دارد. و چیزی را دیده که نمی داند چیست. ولی حس می کند که باید حرکاتش را دنبال کند.و گرنه چیز دیگری وجود ندارد که من نخواهم بگویم.

این هشدارها فقط برای روشن سازی هست . که اینکه شما ممکن است در اثر یک اشتباه ذهنیتی را در مورد صاحبان وبلاگ ها به خوانندگانتان منتقل کنید که هم آنها را دچار اشتباه بکنید و هم خودتان دچار اشتباه بشوید و در این اشتباه همچنان بمانید . پس خواهش دارم در کارتان دقت زیادی نمائید. من فقط دوستان بسیار عزیزی در این جمع دارم که فقط همین احساس مرا به این جمع وابسته کرده است.و نه چیز دیگر . شاید سابقه ی نویسندگی من در گذشته و یا برخی از مطالب همین وبلاگ باعث اشتباه شما شده است. نمی دانم هر چه که هست اشتباه کرده اید دوست عزیز. به اشتباه افتاده اید.شاید تنها کسی باشم که شما را به اشتباه انداخته است. و نمی دانم شاید شده باشد که در مورد کسان دیگری هم اشتباه کرده باشید. اگر کنار هم مانده ایم که حقیقت را بفهمیم ، پس حداقل بیایید حقایق را در مورد همدیگر وارونه نکنیم. من که برای این مانده ام .شما نیز  حتما برای همین مانده اید.!

من در گذشته فقط یک روح را درون جسم بی طاقتم* تجربه کردم. روحی که  متعلق به زمان حال نبود و به خاطره ها پیوست. روحی که ممکن است در قصه ی همین دنیا هم حقیقت داشته باشد. و ممکن است در همین زمان هم زنده باشد. نمی دانم شاید هم خیلی جلوتر از این زمان است و هنوز به دنیا نیامده است.

حق دارید شاید جایی نشنیده باشید. خود من هم نشنیده ام ولی حقیقت داشت.حقیقت یک شعر یا داستان بلند نیست که به زودی پایان بگیرد. داستان هر چقدر هم که بلند باشد باز یک روز پایان می گیرد. اما حقیقت با هستی انسان رابطه دارد.و تا بی نهایت پیش می رود.بعضی ها فکر می کنند که حقیقتی تمام شده است. حقیقت نه آغاز دارد و نه پایان. من با دستان خود به هر چیز پایان داده ام مگر حقیقتی که نمی میرد و پایان پذیر نیست.  

پس چرا هیچ کس تلاش نمی کند که حقیقت دیگری را بفهمد؟و آن چه را که واقعا هست بفهمد ؟حداقل تلاش شما برای اینکار می توانست خواندن پست های قبلی من باشد که شاید در مقطعی از زمان دور از دید شما مانده است. به هر حال به شما اندک حقی می دهم که شاید فرصت کافی نیافته اید.

با احترام به شما و زحماتتان در چند سال اخیر  به علت اینکه نمی خواهم خانه ی هنر از اعتبار و ارزش خودش بیافتد ، وبلاگ من را لینک نکنید . چون عنوان وبلاگتان با لینکی که در صفحه داده اید یعنی وبلاگ من و نویسنده اش که من باشم مطابقت ندارد. و این یک اشتباه است. و اگر بعد دانستن اینکه اشتباه است تصحیح نشود (به قول یکی از دوستانم)تبدیل به یک دروغ بزرگ می شود. فکر نمی کنم هیچ کس در این دنیا وجود داشته باشد که دلش بخواهد از کسی دروغ بشنود. و من نمی خواهم به کسی دروغ بگویم . نمی خواهم و هیچ وقت برای همیشه نخواسته ام. اگر شما نیز این را نمی خواهید هر چه سریعتر نسبت به تصحیح اشتباهتان اقدام نمائید.

با تشکر

رفیق همپای شما/آرزو

 

*بی طاقت در اینجا معنی شاعرانه نمی دهد.تمام نامه ام جدی است.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت14:4توسط . | |

 

 

گاه چرا مرگ آدم ها بیشتر از زندگی شان زیباست؟ فکر می کنم زندگی زیبا مرگ زیباتری به دنبال دارد.مرگ زیبا یعنی خود انتخاب می کند که به سوی چه مرگی پیش برود.بعضی ها از قبل می توانند بفهمند کجا و در چه زمانی خواهند مرد.و من همیشه نخست از مرگ آدم ها به داستان زندگی شان علاقه مند می شوم.

این روزها یاد جمله ای از دکتر علی شریعتی می افتم . " خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت."

 

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم

مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه

کاکل همه افشانه به سر شانه بمیرم

من در یتیمم، صدفم سینه ی دریاست

بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش

تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

سرباز جهادم من و از جبهه ی احرار

انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

من بلبل عشاق به دامی نشوم رام

در دام تو هم بی طمع دانه بمیرم

در زندگی افسانه شدم در همه آفاق

بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم...

 

شعر از شهریار.

 

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت11:56توسط . | |

                                     

                                        چنین است لورکا!

                                             

                                  

 

اولین بار که کتاب اشعار لورکا را باز کردم  دلتنگ و  به دنبال رد و اثری از گمشده های خودم بودم. گمشده های من یکجا بند نمی شوند..به دنبال  مکانی همیشگی می گردند و جای دنج ِ خود را نمی یابند..شاید من اینگونه خیال می کنم..و ممکن است همین حالا در ذهن و قلب ِ دورترین جایی که عقل من نمی رسد رفته باشند و نشسته باشند.....مثل غبارهای پراکنده ای که زود پاک می شوند..انگار که نیستند و هیچ وقت نبوده اند...گاه که فکر می کنم تنها مانده اند دیوانه می شوم ..و گاه که فکر می کنم در قلب موجود دیگری جا پیدا کرده اند جری تر می شوم..چیزهایی  پیدا کردم..آنها مال من بودند..بعد خواستم دستشان را بگیرم تا  به سرعت دور شویم و در تنهایی به هم فکر کنیم.. ولی همین که اندکی تاخیر کردم  ندانستم که کی در انبوه  واژه ها و خیالات او گم شدم. دلتنگی امانم نداد و گریستم .شبیه هیچ کسی نبود او! بعد فهمیدم که آری لورکا نام اوست....شاعر بزرگ و شناخته شده ی اسپانیایی که در جوانی به دست شورشیان  آن کشور تیر باران شده است ، شاعری  بود که آتش در دست داشت. و خوب می دانست که با آن چکار کند! او را در پای درخت زیتونی به خاک سپردند. بعدها هیچ کس نتوانست آن درخت را پیدا کند  و قبر شاعر برای همیشه ناپیدا ماند. او که شعرهایش پر از درختان زیتون بود.

 

 گور من کجا خواهد بود؟
:«در دنباله من»
چنین گفت خورشید
:«در گلوگاه من»
چنین گفت ماه

 

 ***

عشق است که می دود

متواضع و فروتن به آسمان،

هست زندگی عالم ،

همه داستان روح او.

 ***

خون شاعران است

که روح خویش ترک گویند

برای گم شدن به راه هستی.

 

 ***

و  تابوت ها خواهند برد

کسانی  را که کار نکنند..

 

 

 ***

 

و اگر اندوه گردد ژرف

ما را داده است بال خدای.

 

***

و اگر عشق فریبمان دهد

کیست که وجودش ما را امید بخشاید؟

 

 ***

 

از بد حادثه

بدین جا آمده ام.

اما بزرگترین لغزش

مرا از رسیدن باز می دارد

پس نباید اندیشه بخود راه دهم.

 

 

 ***

 

... و مرد مفلوک است

فرشته ای سرنگون.

و زمین است گوئیا

بهشت گمشده.

 

***

 


گناه


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

 

 

ترانه‌ی کوچک نخستين آرزو

 

در صبح سبز

می‌خواستم دلی باشم.

يک دل.

در غروب زرد

می‌خواستم بلبلی باشم.

بلبل.

(روح من،

به سرخی گرای چون نارنج.

روح من،

به سرخی گرای چونان عشق.)

 

در فراخ صبح

می‌خواستم خودم باشم.

يک دل.

 

و در تنگ غروب

می‌خواستم صدايم باشم.

بلبل.

 

(روح من به سرخی گرای چون نارنج.

روح من،

به سرخی گرای چونان عشق!)

 

 

 

راستش را می‌گويم

 

آه، که دوست داشتن تو

چنين که دوستت دارم

چه دردآور است.

با عشق تو

هوا آزارم می‌دهد،

قلبم،

و کلام نيز.

پس چه کسی خواهد خريد

يراق ابريشمين

و اندوهی از قيطان سپيد،

تا برايم دستمالهای بسيار بسازد؟

آه، که دوست داشتن تو

چنين که دوستت دارم

چه دردآور است.

 

***

زادنش به دير خواهد انجاميد، خود اگر زاده تواند شد
    اندلسي مردي چنين صافي ، چنين سرشار از حوادث
    نجابتت را خواهم سرود با كلماتي كه مي مويند
    و نسيمي اندوهگين را كه به زيتون زاران مي گذرد، بخاطر مي آورم .

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت12:21توسط . | |

 

 

 یعنی مقصودت این است که همه چیز را از نو شروع کنم؟!

 

 

تقدیم به صلابت عشق و تقدیم به خوبیها و درود بر دوستیها

 

 

  

۱

نوشته ی هرمزد

 

براي آرزو

تقديم به آ.ر.ش


يه روزي روزگاري يه باغبونه پيري رفت توي باغش و يه نهال سيب كاشت


وقتي نهال رو كاشت همونجا افتاد و مرد .

نهال وقتي ديد تو يه باغه كه پر از درختاي بلنده و باغبون هم مرده و از نور

خورشيد و آب زمين هيچي بهش نخواهد رسيد شروع كرد به فكر كردن


فكر كرد و تصميم گرفت


شمشيرش رو كشيد و آماده نبرد شد


از اون روز تا 5 سال هرگز دست از جنگيدن بر نداشت تا اينكه يه روز ...


يه چيزي رو در وجودش حس كرد


اون چيز ( كه الان همه فكر مي كنن پاداش تلاش درخته ) كم كم از

وجود درخت به صورت يه شكوفه بيرون زد


درخت كه شكوفه رو ديد شمشيرش رو انداخت

( الان همه ميگن چه خوب )  و

زوال درخت از همينجا شروع شد


به هر حال


سال ديگه درخت از اينهمه زيبايي ( در اثر شكوفه ها ) سر از پا

نميشناخت

بعد مردم اومدن

اولش درخت زيبا رو ستايش كردن

براش آب آوردن ، شاخه هاش رو هرس كردن ، نازش كردن

براش آواز ساختن

عكسش رو تو كتابا آوردن

از اون داستان ها ساختن

حتي بعضي ها مي پرستيدنش

اما

بارش رو هم كم كردن

سالها گذشت

درخت ديگه شكوفه نداشت

علف هاي مزاحم دور و برش رو گرفته بودن

درختچه هاي كوچولو هر چي بارون ميومد رو مي خوردن

درخت خم شد تا شمشيرش رو ورداره

اما چون خيلي بزرگ شده بود دستش به شمشير نميرسيد

بعد كم كم ، شكوفه ها هم رفتن

درخت به ياد دوران جواني دوباره نشست و فكر كرد

همينجوري كه داشت فكر مي كرد صدايي چرتش رو پاره كرد

( افتااااااااااادددد ..... )


قصه من و تو هم همينطوره ، البته يه جورايي

يادمه يه بار واست كامنت گذاشتم و يه همچين چيزي گفتم " من براي خودخواهي خودم مي آيم و تو هنوز اينجايي "  يا يه همچين چيزي

آرش ، آرزو يا هر اسمه ديگه

عصبانيت من از تو اصلا آسماني نيست

من تو رو تقديس كردم اما به ميوه نرسيدم

" متوجه شدي ؟؟؟ "

ببين چه راحت گفتم

*********************************************

اما يه مساله خيلي خيلي مهم

حتما خودت هم مي دوني در چه مورديه

خيلي مواظبش باش

خيلي خيلي خيلي

حتي اگه لازمه اين رو يه تهديد فرض كن

 

 

 

۲

زورو، زورو نبود.دون دیه گو دو برابر کار می کرد!

 

هرمزد از جمله کسانی بود که موقعی که من در بلاگ دیگری می نوشتم مرا دوست داشته بود و مرا فهمیده بود.

او از جمله کسانی بود که منتظرم مانده بود و از جمله کسانی که قول بازگشت به او داده بودم. وقتی سرانجام به قولم عمل کردم و برگشتم ، رفتار بعضی ها خارج از انصاف بود. رفتاری که ذره ای هم در دل من اثر بد نگذاشت. چون انتظار هر حرفی را از قبل داشتم. می دانستم آخر هر چیز مهم است. حقیقت این بود که من با همه ی وجودم دوست داشته بودم. وقتی برگشتم پرده ای از صورتم کنار رفت. من آن صورتی را نداشتم که آنها می پنداشتند. صورت من مثل خودشان بود. و من هم شبیه خودشان بودم.درست یکی از آنها بودم. ولی آن چیز که برخی دیده بودند در حقیقت وجود نداشت. شبیه دون دیه گو ،که لباس زورو را به تن کرده بود به من قدرتی عجیب و ماورایی داده شده بود.قدرتی و نیرویی که آن لباس داشت! که همزمان دوتا بودم.! ولی هر چیز زمان خود را دارد. در زمان خود پدید می آید تا نقش خود را ایفا بکند. دوست ندارم بعد از آن ماجرا مرا دروغگو بپندارند. رسالت جدیدم جستجوست. گویی این نیز جلد زمان من است.مثل همه ی انسانهای عادی روی کره ی زمین که به دنبال گمشده های خویش می گردند..من نیز می گردم..دنبال همه ی کسانی که گم کرده ام..دنبال همه کس..دنبال همه چیز..حتی دنبال خودم.درون انسانها نیرویی وجود دارد که می تواند آنها را به هدفشان برساند.جلد حقیقی من یک کاشف است.کاشفی که به دنبال همه چیز برای دوست داشتن می گردد. و از پیش معتقد است که هر انسانی دارای یک تکه از روح خداست.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت11:47توسط . | |

 

پاییز

 برگ سبزی تحفه ی درویش

هر چند دل من بهار را دوست دارد. اما پاییز هم برای من چیز دیگریست. انگار  در این فصل خدا را نزدیک تر می توان دید.نه چنان از دور مثل بهار که همه چیز ناگهان از نو آغاز می شود. پاییز نه آغاز است و نه پایان. فصل عاشقیست.بهار عارفان است.

من پاییز را  از روزنه ای که دیوار زمان به رویم گشوده بود دیدم..

من گوشه ای از بهشت را در همین پاییز دیده ام.آن زمان که خورشید درست از بالای سر من می تابید و زمین را به هزار رنگ در می آورد.من پاییز را در چشمان بهار دختر بازیگوش باغبان پیر هم دیده ام.که برگ ها زیر پای او ترانه می خواندند.وصمیمیت و سخاوت خود را نثار  روح و چشمان دخترک می کردند.

من پاییز را در گلوی کلاغ ، آن زمان که سیاه پوشیده و در لابه لای شاخسارهای عریان به نوحه گری مشغول بود دیده ام..

و پاییز را در مهاجرت دسته جمعی پرندگان و سمفونی هماهنگ و دسته جمعی مرغکان دیده ام..

من پاییز را در آژیر باد خزان و در حمله ی ابرهای آشوبگر و سیاه که آسمان را عرصه ی تاخت و تاز خود قرار دادند دیدم . پس از آن دیدم که اشک آسمان جاری شد و گلهای ماتم زده  همراه او گریستند!

من پاییز را در آرامش پس از طوفان و در تن خیس و عرق کرده ی زمین و در سرود شاد رهگذرها و در دامن دشت و صحرا هم دیدم.

من پاییز را در تن عریان درختان که باد مهرگان لباسشان را از تنشان در آورده بود و ریشه شان در آغوش خاکهای سرد می لرزید ، دیدم.

من پاییز را در شوخی خدا با طبیعت و استواری و ایمان درختان دیدم. از آنجا فهمیدم همه ی فصل های خدا زیباست..

من پاییز و بهار  را د ر فصل خوب کتابها دیدم.

که از نیروی اراده  است که هیچ آرمانی در دل  مدفون نمی شود.و در اندوه پر رمز رو راز ِ زیبای قهرمان داستان که هیچ نقطه ای از زمان، گورستان او نمی شود.و از مرگ خود زندگی می یابد و از خاکستر خود می زاید.

و حالا کم کم..

 پاییز بساط  پر رمز رو رازش را جمع می کند و با جام جهان نمایش از کنار ما می رود. تا نوبت به جادوگر سرما برسد.و پس از آن بهار آشناترین معشوق روسری حریر را از سر خود بکشد.و گل های آبی و زرد و قرمز آویخته به زلفش را نمایان کند.

و این  هنرپیشه ها همیشه برای ما بازی می کنند.تا ما نگاه کنیم و یکی از آنها را به عنوان معشوق زیبای خود برگزینیم.

 مثل من که معشوق زیبا و همیشگی خود را برگزیده ام..

 

       دل هایتان همیشه بهار باد

 

***  

سعید وفا از من دعوت کرده بود که از پاییز بنویسم! من هم ناگزیر اجابت کردم.می دانید که پاییز وفا را دارد و وفا پاییز را! هر چند که او می دانست من بهار را دوست  دارم. اگر سوزناک در آمد ببخشید! آخر باید به گونه ای می نوشتم که به غرور و زیبایی بهار بر نخورد!!!

 برای تلطیف احساس یک سرود را هم تقدیم می کنم!....امیدوارم همه خصوصا وفای آبانی ام از من پذیرفته باشند.

                                                          

فصل باد و برگ

 

بالای یک  دیوار کوتاه

                         یگ گربه ی اخمو نشسته

فکر ِ شکار تازه ای نیست

                            بسیار بی حال است و خسته

 

 

آن گربه هم مثل ِ من و تو

                         فصل ِ خزان را می شناسد

پاییز را مانند هر کس

                       از باد و سرما می شناسد

 

 

چشمان ِ او دنبال ِ برگ است

                         حال و نگاهی تازه دارد

آن برگها را دانه دانه

                         او در دل خود می شمارد:

 

 

یک دانه برگ ِ زرد افتاد

                            یک دانه هم نارنجی افتاد

برگی که سرخ و آتشین بود

                         افتاد حالا در کف ِ باد

 

 

ای گربه با چشمان ِ تیزت

                       داری چه می بینی از این فصل؟

این فصل ، فصل ِ باد و برگ است

                        شاید که غمگینی از این فصل

 

 

هر چند پاییز است حالا

                     روی زمین مثل ِ بهار است

به به ! زمین از پوشش برگ

                     گلرنگ و پر نقش و نگار است

 

 

امروز پاییز است ، اما

                      فردا می آید فصل ِ سرما

بعد از زمستان هم بهار است

                      با سبزه و گلهای زیبا

 

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت13:2توسط . | |

 

هنرمندانی بزرگ‌تر و درخشان‌ترند که در آفریده‌هایشان همه انسان‌هارا در نظر دارند. که خداوند را باید در انسان‌ها دید و نه در آسمان. انسان‌ها خدایان زنده‌اند.

 

ژان کریستف / رومن رولان

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت13:1توسط . | |

 

اینک آن چیزی که ما بودیم.

مردان امروز٬ جوانان٬ اکنون نوبت شماست. از پیکرهای ما پله ای برای خود بسازیدو پیش بروید. بزرگتر و خوشبخت تر از ما باشید.

خود من به روح گذشته ام بدرود می گویم و آن را همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم.

 زندگی یک سلسله مرگها و رستاخیزهاست. بمیریم ژان کریستف تا از نو زاده شویم!

 

مقدمه ی رومن رولان

برای کتاب ژان کریستف

 

 ...

من گم شده ام..این که عجیب نیست و عجیب نمی تواند باشد.......خوب یادم هست که به دنبال یک ردپا به اینجا کشیده شدم.....ردپایی که برای من بیشتر از همه نمایان بود.....گویی که در آغوش همان ردپا بوده باشم و او بی رحمانه مرا یکباره زمین انداخته باشد.....اینجا کجاست؟..همه چیز به سیاهی نزدیک است......و هرچیز که مرا به وحشت وادارد بیشتر عاشقم می کند..آیا این همان سیاهیست که باید عاشق آن شوم؟.....آیا روزگار پیش از این زمانی آبی نبوده است؟.....همه چیز به خواب نزدیک بود...خواب که رفت بیداری آمد......بیدار که شدی از سیاهی وحشت می کنی....درونی سراسر سیاه...وپاهایی عجیب لرزان.....و خدایی عجیب دور!

خودت هستی و هیچ چیز دیگر نیست...خوب تماشا کن....لابد دره هایی که احاطه ات کرده اند می بینی......و در سیاهی برف های سفیدی که باریده است چقدر زشت جلوه می کند...چقدر تنها!....خدایا شب چقدر زیباست وقتی که با روز در نمی آمیزد...ومن در سیاهی چقدر زیباتر می شوم...هیچ چیز من نمی درخشد مگر آن گوهرهای درخشانی که مخصوص شب است و در شب می درخشد.....و هم شب و هم گوهر آن زیورهای اجباریست که به وجود من دوخته می شود....خیلی خوب می توانم لب یک دره بایستم و گوهرهای نجیبم را پرتاب کنم به قعر آن ، و بعد ببینم که چطور به طرف خودم برمی گردند........در این دنیای عجیب این دل مشغولی تازه ی من است.......نمی دانستم آدم می تواند با چیزهایی که مال خودش نیست کیف کند...حس عجیبیست فکر کردن به کسی غیر از خود....کسی که هدیه می دهد و هرگز پس نمی گیرد...

بهتر است هدیه ام را بردارم و راه شب را در پیش بگیرم...در سیاهی گوهرهایم می درخشند و من راه می روم....دیگر هیچ به فکر این نیستم که برگردم و عقب را نگاه کنم...در شکم که راه آمده ام یا نه؟ ..من که راه آمده ام.....مگر همه چیز نو به نو و تازه به تازه نمی شود؟....پس حالا راه آمده ام و اینجا هستم.....چه کار بزرگی که پشت سر گذاشته ام.......آنقدر خراب شده ام که ساخته شوم.....آنقدر خراب کرده ام که بسازم....آنقدر زمین خورده ام که بلند شوم.....حال به عقب برگردم و فرصت بخواهم که درست شوم و خراب شده ها را درست کنم؟چه کار بیهوده ای! مگر به راستی چیزی خراب شده است که من نگران باشم؟ هر چه هست امروز از راه خواهد رسید.....بسته ای که حاوی تمام گذشته است ولی به تاریخ امروز......این ها را همه دوست می فرستد و چه نیکوست......وقتی که بازش می کنم برایم آشناست.....وقتی که حلش می کنم انگار تمام گذشته را حل می کنم.......دیگر نمی دانم چرا زمانی نگران گذشته بودم......سبکبال می دوم...گاه می پرم و گاه می دوم...تا این که سرم به سنگی می خورد و می افتم.....سنگ را برمی دارم.....شبیه هیچ بسته ای نیست.....هیچ بسته ای پیش از این سنگ نبوده...می خواهم پرتش کنم که نمی توانم......باز می گردد سراغ خودم......پی می برم که این نیز یک گوهر است.......چون این نیز یک هدیه ی اجباریست....

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

ناسزا گفت که تا دل به سزایی برسد

همچنان راه می روم و شعر می خوانم....همچنان شب است و گوهرهای اجباری من می درخشند.....نمی دانم با این گوهرها سزاوار کدام مجلس خواهم شد!......ولی می دانم که صاحب مجلس چرا به انسانهای بینوا گوهرهای درخشان می بخشد.شما چه؟ فکر می کنید که بدانید؟

 

 ***

پی نوشت:

 

نوشته ها بیش از گذشته ها و گذشته ها بیش از نوشته ها تکراریند..خوب می دانم که باید با تمام وجود از گذشته دل کند ..چونکه نه دیگر گذشته ما را لازم دارد و نه ما در گذشته جا می گیریم...انگار گذشته فراتر از این شده است که دیگر به ما ربط داشته باشد..انگار همه چیز ربطش را با ما بریده است..چون همانیم..انگاراین ما نبوده ایم...همان گذشته بوده است..و در گذشته ما نبوده ایم و جا نمی گیریم.. این زندگیست که ما را بزرگتر از خودش و خوشبخت تر از گذشته مان  می خواهد..

سرانجام این آهنگ اشکم را تا دامانم سرازیر می کند

 

تو رو از خاطرم برده.تب تلخ فراموشی.دارم خو می کنم با این.فراموشی و خاموشی.چرا چشم دلم کوره.عصای رفتنم سسته.؟کدوم موج پریشونی  تو رو از ذهن من شسته.خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه. از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟ من از تکرار بیزارم. از این لبخند پژمرده. از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده. به تاریکی گرفتارم.شبم گم کرده مهتابو.بگیر از چشمای کورم.عذاب کهنه ی خوابو. چرا گریم نمی گیره.مگه قلب من از سنگه؟خدایا من کجا می رم ؟کجای جاده دلتنگه؟ می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره.سر راه بهشت من درخت سیب می کاره.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت12:43توسط . | |

 

به خاطر ِ

             باورها

 

 

غصه بود؟! نمی دانست..شادی بود؟! نمی دانست..غم بود؟! نمی دانست...

" او باورش کرده بود"

درک تفاوت بین چیزها سخت است. همه چیز شبیه هم است. ولی خوب که نگاه کنی می بینی هیچ چیز شبیه هم نیست.زندگی حقیقی اینطوری شکل می گیرد.

زندگی حقیقی با یک انتخاب آگاهانه و از سر عقل شکل می گیرد.

خواستن یک چیز است و زندگی کردن یک چیز دیگر..این دو تا یک چیز نیستند..شاید زندگی با خواسته های ما هیچ وقت جور در نیاید..ولی  نامش زندگیست و از تمام خواسته های ما جلوتر است..

...

او راه می رفت و با خود تکرار می کرد:

 عاشقم..عاشق ستاره ی صبح..عاشق روزهای بارانی..عاشق ِ ابرهای سرگردان..عاشق هر چه نام زندگیست بر آن.

...

ولی چرا زندگی از تمام خواسته های ما جلوتر است؟

چون ما آن قدرت را نداریم که همه چیز را به شکل دلخواه خودمان در بیاوریم.گاهی مجبور می شویم از آرزوها و امیدها و خواسته هایمان دست برداریم.

مگر نه؟!

زندگی شبیه رودخانه ایست که همگی در آن افتاده ایم. نمی دانیم از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. فقط مجبوریم شنا کنیم تا غرق نشویم.

این ها همه اسمش زندگیست.

ولی راستی ما واقعا چه می خواهیم؟

من دوست دارم بدانم همه چیز را..چیزهایی که نمی دانم آزارم می دهد..نمی خواهم یک "اید آلیست "باشم..نمی خواهم یک " رئالیست" باشم...

می دانید " ایدآلیست " کیست؟

کسی که فقط به آرزوها و آرمانهای بلندش فکر می کند.و در این راه البته بعضی چیزهای مهم را اصلا نمی بیند و یا دلش نمی خواهد که ببیند.کنار می زند و کنار می افتد.

و می دانید " رئالیست" کیست؟

کسی که هر چه را که می بیند به عنوان یک واقعیت حتمی قبول کرده وبی چون و چرا می پذیرد.

ولی نه...

ما با چشم زندگی نمی کنیم..با چشم فقط می بینیم..ما با عقلمان زندگی می کنیم...عقل تنها چیزی ست که می توانیم به آن تکیه کنیم..و با آن واقعیت ها را کشف نمائیم..و سپس آن واقعیت های کشف کرده را به خدمت آرزوهای حقیقی در بیاوریم..

من می خواهم بروم و زندگی مرا به جلو می راند..

اگر نخواهم بروم و زندگی باشد که مرا به جلو می راند ...آن وقت شبیه طوفان زده هایی می شوم که از هر چیز که سر راهشان می بینند برای خود سایه بان درست می کنند...و از هر چیز که سر راهشان باشد تناول می کنند...فقط برای اینکه زنده بمانند و زندگی کنند..

ولی نه.. من حتی اگر شبیه طوفان زده ها شده باشم می خواهم که راه خودم را خودم انتخاب کنم..

آزاد ِ آزاد...رهای رها.....نترس و بی باک...خشنود و راضی......صبور و بردبار...

کسانی که در آزاد و تنها بودن من شک دارند ممکن است به دیده ی خوبی به من ننگرند...

در نظر آنها من یک واقعیت انکار ناپذیر ِ وجودی هستم که بر سر راه آنها پرتاب شده ام و بار دیگر مثل یک سنگ ِ سر راه یا یک نسیم سرگردان در سرزمینهای بیکار دیگری نیز پرتاب خواهم شد..

در نظر آنها من همانند زندگی بیکارم ..و همانند خدا مهربان ..

انسانها چندین دسته اند......

و در مورد من فکر می کنند که ممکن است داخل کدام دسته باشم؟

فکر آدم ها در مورد من برایم سخت آزار دهنده شده است..نه به خاطر ِ خودم . به خاطر خودشان...

(نمی دانند که...و بدتر از این ندانستن رنج نمی کشند)

ولی اگر کسی در مورد من فکر خوبی کرد سعی می کنم همان باشم. باز نه به خاطر ِ خودم. بلکه به خاطر ِ مسئولیت خطیری که قلبم آن را پذیرفته است. برآوردن نیاز دیگری توسط من!!

و در اینجاست که زندگی شروع به حرف زدن می کند..

"نمی دانم چه هستم..

نمی دانم غصه هستم یا شادی..

و یا غم....

ولی آمده ام که نشانت دهم خودم را......

چقدر وسیع و چقدر بزرگم.........

از تنهایی بعضی ها نیز بزرگترم..

من از همه چیز بزرگترم....

آمده ام که نشانت دهم بزرگی را.....

با روح من در آمیز..

تا بفهمی و بدانی و درک کنی

سایه ای را که بر سرت ساخته ام..

نمی دانم غصه هستم یا شادی..

و یا غم...

هنگامی که کسی یا چیزی را( باور کردی)

مرا نیز باورکرده ای..

مرا که همراه تو می آیم

مرا که زندگی هستم

و ممکن است روزی

 مرگ نیز باشم."

 

نمی خواستم خبر تازه ای بدهم ..

و تعجب نکنید که اینبار هیچ  تازه ای را نگفتم..

هیچ چیز به تازگی صبحی که شما نیز آن را می بینید نیست..

شاید می خواستم بگویم که "دوستتان دارم"

به خاطر تمام طلوع و غروب هایی که با هم دیده ایم..

به خاطر خورشید.

به خاطر ِ چشم ها

به خاطر ِ نفس ها

به خاطر ِ شوق

.به خاطر ِ آن یک چیزی که همیشه همان یک چیز است.

 

 این هم آن شعری که من دوستش دارم

 

ساده می گويمت ای سر غزل

که دلم در پی همراهی با تو خفته ست

دل من سادگی روح تو را می فهمد

و خلوص نفست را که شبی

هديه داديش به من

لب من با نفست همراه است

تو درون تنمی

و وجودت هر دم

در دلم بار قه ای می سازد

و به مانند سمندی سر کش

به غزل خانه ی قلب و دلکم می تازد

ای اساس همه ديوانگيم

ای که لايق همه مستانگيم

در و جودم همه ی ثانيه ها

هر دم حضورآبی تو به پاست

تو دمی حضورت را از من باز مگير!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت14:52توسط . | |


بوی وفا خوش بو ترین عطر است

<<تولدت مبارک>>

قصه‌اي‌ به‌ زيبايي‌ نان‌

  

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.
دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

 

بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.


دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.


اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. روياي‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.


دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ كه‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.


پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتيم، اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.


خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن. قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ كه‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.


قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و كوتاهي‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود.


خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زيبا بود، به‌ زيبايي‌ نان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت15:55توسط . | |

در فضایی که هیچ کس هیچ کس را دوست نداشت و نه تنها هیچ کس بلکه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر را هم دوست نداشت ، کسی برخاست و فریاد زد..من دوست دارم..من دوست دارم..و تازه همه حواسشان به این جمع شد که دوست داشتن چیست..و همه از همدیگر پرسیدند ! .. و کسی هم از من سوالاتی کرد و من هم اولین چیزهایی که به ذهنم آمد گفتم..

پرسید به چه ایمان داری؟

گفتم : نخست به قلبم.

پرسید ایمان چیست؟

- آن چیز که با آن آدم را به گور می سپارند.

- چگونه ممکن است به چیزی ایمان بیاوری ؟

-دیدن را به عهده ی خودم می گذارم و پذیرفتن را به عهده ی قلبم.

- و از این نمی ترسی ؟

-از خودم هرگز.

-ممکن است که ایمانت را مخفی کنی؟

- آنجا که پای ایمان در میان باشد هرگز!

- نشنیده ای که ایمان را رها کن و بیاموز؟

- شنیده ام و به آن ایمان دارم.  برای حرکت  باید حداقل به شروع ایمان داشت.

- ایمان به چه دردت می خورد؟

-راه را برایم باز می کند.

- ایمان چه کسی محکم است؟

- آن کس که راهی که باز شده را تا به آخر بپیماید.

- این راه همان زندگیست؟

- راهی است که در زندگی برای خود می گشایییم.

-زندگی راه های دیگری هم دارد؟

- حتما دارد. ولی روزی هر کس را در یک راه گذاشته اند. اسباب و لوازمی که می خواهد و باید بردارد همه در آن راه است. درختان میوه هایی را پرورش می دهند که او می خواهد. جویبارها سرودی می خوانند که ذهن جستجوگر او به خروش می آید. همان راه که حافظ در باره ی آن گفته ..سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور..

- در این راه مگر صدایی هست؟ چه چیز تو را مطمئن می کند؟

-چیزی که در گذشته بودم و چیزی که حالا شده ام. و صدایی هست که می گوید " باید خودت بشوی"

 

- چرا باید خودت بشوی؟

- به خاطر قلبم است هر کاری که می کنم.

- چه نیاز هست وقتی که می توانی آسوده بنشینی؟

- ممکن است کسی با محبت تو را صدا بزند . و تو آسوده بنشینی و به دنبال آن صدا نروی؟

- ممکن است همه چیز دروغ باشد؟

- من به همه چیز نمی اندیشم که به خاطر دروغ بودنش ببازم. فقط راست بودن یک چیز اهمیت دارد.

- و آن چیست؟

- عشق.

- عشق چیست؟

- این که اگر کسی را دوست داریم برای همیشه دوست داریم.

- از کجا می فهمی کسی دوستت دارد؟

- از آنجا که حتی وقتی خودم را دوست نداشته باشم او مرا دوست دارد.

- فایده ی دوست داشتن چیست؟

- فایده اش این است که به خاطر او خودمان را دوست می داریم.

- این او کیست که رهایش نمی کنی؟

- او مرا می شناسد.

- او همه ی دنیای توست؟

- همه ی دنیای من همه ی چیزهایی هستند که آنها را نمی شناسم. دنیای من دیواری ندارد و می تواند بزرگ و بزرگتر شود.

- و تو هم بزرگتر می شوی؟چطور بزرگتر می شوی؟

- با هر تصمیم سختی که می گیرم بزرگتر می شوم.

- سخت ترین تصمییمت چه بوده است ؟

-  نگهداری از قلبم برای دوست داشتن در دنیایی که هیچ کس هیچ کس دیگر را دوست ندارد و همه به شدت از همدیگر خسته شده اند.

 

بعد از سوال و جواب همه برخاستند و به چشم های هم نگاه کردند و پرسیدند: "واقعا چیزی برای دوست داشتن هست؟" و همان کس بلند شد و  گفت : خودتان قضاوت کنید که دوست داشتنی کیست.

و آرام از بین جمعیت گذشت و رفت. مثل یک احساس گذرا ناپدید شد. و بعد از رفتنش همه فکر می کردند که این نا پدید شده را قبلا کجا دیده اند...

و من در حالت پیچ و تاب فکر می کردم که این ناپدید شده خود من هستم!

 

                                        **

 بعد از چند نوشته ی تکراری که گذاشتم چون سیر حالاتم با گذشته مرتبط بود، دیگر احتمال اینکه نوشته ی تکراری بگذارم کم است. آرشیو نوشته ها همیشه باز است. و من هم هر چیز تازه ای که می بینم خواهم نوشت.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت11:58توسط . | |

 

تقدیم به یک دوست و ساز او(قلندر) و خاطراتمان..می توانم بگویم همه چیز از ساز زدن شروع شد..زیرا در نظر من هنوز رقص و لوازم آن یعنی هر چیزی که به رقص کمک کند ارزنده ترین هنر است.باقی هیچ نیست و فقط ادعاست.یکی پیدا نمی شود بگوید تو کیستی که نظر می دهی!ولی واقعا هم اگر کسی پیدا شود نمی دانم که به او چه بگویم!نمی دانم چه جواب بدهم!هر کس که مرا نشناسد من هم نمی شناسمش..واقعا همینطور است!

مدت هاست که چیزی نمی خنداندم

موسیقی نمی رقصاندم

خوشی نمی یابدم

زیرا که تو از پیشم رفته ای

صدایی در گوشم پیچید..من آمدم..من آمدم..

 

تاریخ نوشته : ۱۳۸٦/٩/۳

                             

         خاطره ی یک شب به یاد ماندنی

                           

دیشب عاری بودم از نوسانات خالی کننده ی جانی که به سوی جمع جمیلی می رفت که جان به پرتو نور ِ زردی گره زده بودند .آنجا که حرف تمام می شد موسیقی آغاز می گرفت و من مست از این که باده ای نبود که نوشیده باشم جز دوران مایعی غلیظ در گلویم که راه نفس را می بست و من و من را بهم پیوند می داد و این که از کجا آن جا ریخته شده بود و من برای چه آنجا بودم را نمی دانم و بعد به کجا می رفتم و چه خواهد شد ها حائلی می شد بین من و آرامشی که بهم ریخته می شد در مانع شدنی بی رحمانه * که شمیم عطری را روی مسیر تنفسم می بست و من آنجا کسی را می دیدم که نمی دانم خودش بود یا نه و خودم را می دیدم که نمی دانم خودم بودم یا نه و خدائی که خودش بود و خوش داشت که اینطور رقم زده باشد سرنوشت کسی که به دنبال ستونی می رفت که پایه نداشت و پنیری بودم که دنبال موشی می دوید تا او را بخورد و بخندد تا بداند که درون موش خندان چه می گذرد و گذری داشتم به گذرگاه همیشگی دوستی که  هنر از دستانش می بارید و گذشتم از بوسیدن آن دست  تا برای همه باشد خالقی که عشق می باراند و برای من باشد  غروری که از خالق عشق رسیده است.و دوستی  ناشی بودم که نا نداشت تکان بخورد تا بلکه تکان آسمان قطع نشود و به قول صمیمیترین دوستم بابانوئل ِ درون آن گوی اسباب بازی بودم که احساس می کردم خدا برای بازی کردن لحظاتی  تکانش داده در حالی که به آسمان می نگریستم  و برف می بارید. برادرم رفته بود چتر بیاورد.همه را گم کردم حتی خودم.و دیگر هیچ کس پیدا نشد حتی خودم .پنداشتم که کنار آنها رفته است خودم.عزیزترین کسانم که بی خبرند از وجود آتشین من .گمان می کنم چونکه کور شده بودم .واااااااااااای.....و پیدا شده بودم در خوابی که خدا برایم دیده بودم و من خراب و خمار  به سمت آینده ای خاموش میرفتم.و راضی ازشبی که بسیار خوش گذشته بود  برایم و راضی از دیدن کسی که حتی نمی دانم خودش بود یا نه و راضی از پیدا کردن دوستی که باعث همه ی این اتفاقات شده بود. من راضی از همه چیز بودم حتی خودم. از خود راضی ، عاشق  ، بی پروا من بودم. آنقدر بی پروا به کسی که این نوشته را نفهمید بگویم رو که تو دیوانه نیی ..لایق این خانه نیی.واما حالا که یک روز گذشته است  دختر ِ ساده ی دانشجو هستم که  حتی نمی دانم تمام این ها را خواب دیده ام یا نه ..نگاهی می کنم تا ببینم کدام یک از تمام این هائی که گفتم سرجایش باقیست..افسوس که هیچ کدام..حتی دوستی را که پیدا کرده ام نمی دانم هنوز دارم یا نه..پس مجبورم دختر ساده ی دانشجوئی باشم که از خود راضی و بی پروا نیست..و مظلومانه حق را به شما بدهم وبگویم حق با شماست که نفهمیدید من یکسر دیوانه  بودم!

 

* یادم هست که می خواستم گل را با دست خودم به او بدهم که نگذاشتند. حالم گرفته شد.گل را به برادرم دادم و برادرم به دست او سپرد و گفت که از طرف من است.(هر چند گل ها را آنقدر در بغلم نگه داشته بودم که اندکی پلاسیده شده بودند.یادش بخیر! همه برخاستند که بروند ولی من از جایم تکان نمی خوردم..تا اینکه یک نفر دیگر  را  هم در آنجا دیدم و بدون اینکه قبلا دیده باشم شناختم......فهمیدم برای این بود که مثل میخ نشسته بودم....چند روز بعد در تبریز مرتب  زلزله آمد..ولی لرزش های دلم مانع ترسم می شد...می دانستم که تنها نیستم و نفس عشق همراهم است...طعم دوست داشتن را چشیده بودم هر چند پیش از آن نیز چشیده بودم..تمام عشق ها روی سینه ام انبار شده بود..به در و دیوار می خوردم..نمی خواستم باشم..مثل طاق گردون زیر و زار شده بودم.. دوست داشتم بمیرم و به حقیقت برسم...حقیقتی که در قلبم بود و من از جزئیاتش بی خبر بودم...و اتفاقات دیگری افتاد که شاید روزی آنها را بنویسم..چون هنوز خاطرم از خیلی جهات آسوده نیست...نمی دانم چرا باید بنویسم و برای که باید بنویسم....! در این عصر غم صدا به درون نمی کند نفوذ/ در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من...البته این عصر شبیه یک ابر سیاه است که خواهد گذشت..چقدر این ابرها هوا را دلگیر کرده اند..ولی مطمئنم که ابرها با گذشتن فاصله ای ندارند.)

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت6:47توسط . | |

 

خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام

از یاد به سرعت یک باد رفته ام

 

غبار غمت را به دنبال من نفرست

که من پر گشوده و آزاد رفته ام

 

از بغض خالی شده دیگر گلوی من

چونکه با کشیدن فریاد رفته ام

 

دلم گم شده و خبر ندارم از خودم

ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام

 

دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر

ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام

 

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

چون آبروی میکده بر باد رفته ام

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت14:0توسط . | |