|
درازترین جاده تو شب دلم گرفته همسفر بیا که همصدا بشیم رها کنیم قبیله رو راهی جاده ها بشیم دلم گرفته مهربون اینجا همه غریبه ان خبر ندارن که کین فکر می کنن که خیلین بیا از این خیلی خوبا جدا بشیم بریم سفر بریم به جنگ سرنوشت سراغ سختی و خطر حالم داره بد می شه از سکوت و عادت و دعا بیا که فریاد بزنیم بگیم خدا خدا خدا آخه منم می خوام که تو شریک مقصدم بشی وگرنه تنهات بذارم تو هم تو جاده گم می شی دلم گرفته عادت ِ جدا شدن نیست تو سرم نیائی تنهام بذاری باد می شه همسفرم باد و تو و بارون و دل همه برای من می شن اگه بیای با هم بریم جاده ها رویایی می شن دلم گرفته همزبون هوای رفتنو دارم اگه تو تنهام بذاری جز تو دیگه کی رو دارم من عاشقم اینو بدون عاشق رفتن با توام عاشق باتو گم شدن یا که رسیدن با توام عاشق دیدنت تو ماه وقتی که خورشید گم می شه عاشق پیدا کردنت وقتی ستارت گم می شه درازترین جاده تو شب ساخته شده برای ما از چی می ترسی مهربون کاری نداره واسه ما کاری نداره واسه من کاری نداره واسه تو اگه تو عاشقم باشی منم می میرم واسه تو عشق به این سادگیاست جاده ولی پر خطره عشقه که سایبون می شه عشقه که رامون می بره عشق به این سادگیاست کافیه باورش کنی کافیه عاشق بمونی عشق رو عاشقت کنی دنیا رو باور نکن و بدون که خوابی نازنین اگه که باورش کنی می مونی رو همین زمین می مونی جائیکه همه می چرخن و می چرخونن دو سه روزی تو رو می خوان می گردن و می گردونن جائیکه من می برمت به وسعت آسمونه منم خودم ندیدمش آرزوم دیدن اونه انگاری اونجا آخر ِ مسیر رفتن همست وقتی می رسی آخرش اول شادی همست ![]()
Another red letter day Now it's a beautiful day, It's so easy now, cos you got friends you can trust, پ.ن: چند سال پیش اگر کسی به من می گفت درکت نمی کنم باور نمی کردم. حالا می فهمم چقدر درک همه سخت است.محبت و دوست داشتن هم سخت است.چه می گویم از همه ی این ها سخت تر فراموش کردن است. نمی شود همه را وادار به حرف زدن کرد.می شود؟ قدرت هم همیشه در سایه ی تظاهر است که پدید می آید. چون هیچ وقت بلد نیستم تظاهر به فراموش کردن کنم پس هیچ وقت هم قدرتی برای فراموش کردن نخواهم یافت. نمی شود به همه گفت که ساکت باشند یا اینکه حرف بزنند یا اینکه برخیزند یا اینکه بنشینند..هر کسی طبق عقل و یا احساس درونی خودش عمل می کند. گاهی وقتی کسی دیگر حرف نمی زند بیشتر در خاطر می ماند و گاه بالعکس هرچقدر بیشتر و بیشتر حرف بزند بیشتر در خاطر ماندگار می شود. واقعا بستگی به این دارد که چه می گوید؟ چقدر گفته بودم که آدم ها یادشان می رود که چه حرف هایی به هم زده اند ولی هیچ وقت فراموش نمی کنند که چه احساسی را برای همدیگر به وجود آورده اند.آری ,هیچ چیز به ماندگاری طعم یک احساس نیست.
تنهایند.. آدمها همیشه عادت دارند کسانی را که می بینند بالاتر یا پایین تر از خود فرض کنند ، عقلشان در چشمشان است....شرط می بندم که آنها هرگز جرات تنها شدن را نداشته اند و به تنهایی کسی هم وارد نشده اند...در دنیایی زندگی می کنند که هرگز وجود ندارد ..در دنیایی خارج از تنهایی خود...در دنیائی که روزی از هم خواهد پاشید و آنها دیگر در هیچ دنیایی بعد از آن زاده نخواهند شد.. این است سرنوشت کسانی که به غلط می پندارند دنیا این است و تجربه نکرده اند که دنیا جای دیگری ست...جایی که در آن خدا نیز تنهاست....و ما را به تنهایی خود می کشد...... چاپ دوم/ آرشیو/ پ.ن:شبیه وقتی که کسی پاشنه اش را به زمین می کوبد و می گوید راست می گویم..راست می گویم..شبیه وقتی که هیچ چیز نمی گوید..شبیه وقتی که هیچ وقت بار دیگر تکرار نخواهد شد..شبیه احساس..شبیه هیچ چیز.
ای بسا کز وی نوازش دیده ایم...
بسم العزیز ارزش انسان دشتها آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه ی كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هیچ چیز ارزان نیست پ.ن: به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد به یار سست نهاد اعتماد..... ای فریاد
در دنیا هیچ چیز به قدر انصاف زیبا نیست. خطاب به گمشده : " خیلی ممنون که وجود داری."
«اي آدميزاد به حق تو بر من كه تو را دوست مي دارم تو هم نسبت به حقي كه من بر تو دارم مرا دوست داشته باش...» این تنها صدای گمشده است..و من باور کرده ام و هر چیز باور نکردنی را هم باور خواهم کرد....گم شدن خورشید به اندازه ی تنهایی دیوانه کننده است ولی که می داند که چرا دیوانه نمی شویم؟ در این روزگار تنهایی آنها که دیوانه می شوند بی شک به گم شدن نمی رسند ..گمشده صورت دیوانه کننده ی آفتاب را دارد..و ما نیز در این دنیا یا دیوانه می شویم و یا گم کاش دیوانه بودم ولی آن روز که صدایی از اعماق ضمیرم مرا گمشده می خواند می دانستم که بی دلیل نمی توانم زنده بمانم . پس همانها که می خواستند زنده بمانم از من خواستند که بزرگترین هدف را انتخاب کنم.و من می گفتم کدامین هدف؟ هر چقدر که بالا بروی باز می توانی بروی . و من همیشه باید انتخاب کنم در حد شعورم از همه چیز. و در تمام این سالها به جز اینکه احساس کنم کاری نکرده ام .ولی این بار که گفتند کاری بکنم هیچ کاری را در این دنیا مفید نیافتم..به جز یافتن گمشده ..پس همان را نیز انتخاب کردم ...."اگر هنوز در زمین باری هست که کسی جز تو قادر به برداشتنش از روی زمین نیست بدان که آفرینش تو بیهوده نیست."..و این بار از آن من است پس از آنکه صدایی شنیدم که به هیچ شبیه نبود در این دنیا کسی جرات صدا کردن نداشت..به جز گمشده ای که صدا می کرد و من صدایش را می شنیدم.."مرا دوست داشته باش"..و می دانستم همین نزدیکیهاست..کافیست یک لبخند بزند تا ببینمش ..کافیست برخیزد و خودش را نشان همه بدهد..کافیست که گمشده ی همه باشد..ولی چرا به این فکر نکرده ام که هر کس برای خودش یک گمشده دارد ...و گمشده ی همه یکسان نیست...ولی کیست در این دنیا که به فکر گمشده اش باشد کیست؟ باید حالا از اعماق دلم بپرسم چونکه فهمیده ام چه تنهایی ترسناکیست وقتی تو دوست داری و متوجه تو نیستند..با این اوضاع گم شدن و از دور دیدن از نزدیک شدن و هیچ وقت دیده نشدن بهتر نخواهد بود؟ آنان که گم شده اند دچار همین سرنوشت شده اند.مگر این که یکی برخیزد و جرات کند که خودش را نشان بدهد ..ولی کیست که این جرات را بیابد..کیست که جرات کند خود را گمشده بنامد؟..همیشه کس بالاتری هست ..و گمشده صورت آفتاب را دارد..در حالیکه هیچ کس تا به حال صورت خود را در آئینه ندیده است آری دیوانگان برای همیشه فراموش خواهند شد و جایی در قلب ها نخواهند داشت ولی به راستی گمشدگان را چه کسی نجات خواهد داد ؟ ..به هر که بگویی باید نجات پیدا کنی و یا خودت را نجات بدهی فورا قهر می کند....شاید هم همه با کلمات قهر کرده اند ....بی آنکه بدانند تنها راه نجات می تواند به دست همین کلمه ها باشد.. نه اینکه گمشده اگر پیدا شود تنها نمی ماند بلکه اگر تنها نماند پیدا خواهد شد... پس اگر می دانید پا شوید و دور شوید از خودتان هر چه دورتر بهتر پ.ن : گر بود عمر بود عمر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بار دگر بار دگر به جز از به جز از خدمت رندان رندان نکنم کار دگر کار دگر
زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
آیا ممکن است که خورشید در روز روشن و در آسمان صاف گم شود؟ گم شدن اصلا امر عجیب یا غیر عادی نیست . هر چیزی می تواند گم بشود. ولی بی شک دلیلی پشت این گم شدن ها است. انسان تا زمانی که گم نشده است نمی تواند بفهمد که پیدا شدن چگونه است. حالا کافیست کسی یک گمشده را پیدا کند.ولی پیدا شدن یک گمشده به این راحتی ها نیست. اولا باید بدانی که گمشده کیست ثانیا به جستجوی آن بروی . اگر درست نتوانی گمشده را تشخیص دهی و چیزی را اشتباهی پیدا کنی مدتی سرگردان می شوی و آخر سر هم به جایی نمی رسی.این گمشده به نظر می رسد که هر چیزی می تواند باشد ولی هر چه است بدون شک همان چیزی است که وجود دارد.هر گمشده ای یک گوهر گرانبهاست باز هم به این دلیل که وجود دارد. اگر کسی به خورشید فکر کند دلش می خواهد که تا خورشید برود ولی اگر چیز به این روشنی را بالای سرش نبیند اصلا نمی فهمد که گمشده است.( یعنی اینکه گمشده وجود دارد).آن وقت دیگر زندگی چه فایده دارد. تمام فایده ی زندگی در این است که لحظه ی پیدا شدن باشکوه باشد. شکوهی مثل پیدا شدن دوباره ی خورشید بعد از گم شدنش. ولی خورشید نباید هیچ وقت گم بشود. چون در آن صورت همه می فهمند که گمشده خورشید است. حتی آنهایی که سراغ گمشده را نمی گیرند.پس به این راحتی ها نمی شود که چیزی گم بشود. همه چیز به طور شگفت آوری سر جای خودش قرار دارد. هر روز وضع ما همینطور است. و احساس نمی کنیم که چیزی را گم کرده ایم. در حالی که نمی پرسیم آن چرا آنجاست؟ ولی اگر دیگر نباشد بی درنگ می پرسیم آن چرا آنجا نیست؟ و فکر می کنیم که گمشده است. هیچ وقت دلیل چیزها برای ما مهم نیست. مهم لحظه ای است که در آنیم. فکر می کنیم این لحظه برای ماست تا بگذرانیم. هیچ وقت فکر نمی کنیم که این لحظه برای یک گمشده باشد تا پیدایش کنیم یا پیدایمان کند. این طوری ست که لحظه ها می گذرند و ما از حقیقت دور تر و دورتر می شویم. اصلا نمی فهمیم که چرا لحظه وجود دارد. اصلا نمی فهیم که چرا ما وجود داریم. چونکه اصلا نفهمیده ایم که وجود گمشده یک حقیقت است.و هر حقیقت داستان خودش را دارد.ما همگی قسمتی از یک داستان باور نکردنی هستیم. به همان اندازه که اگر روزی خورشید در آسمان صاف گم شود کسی این را باور نخواهد کرد!!!
از خدا جز خدا نباید خواست یک دل با یک دنیا چه می تواند بکند شما را نمی دانم ولی دل من هیچ چیز این دنیا را نمی خواهد.شب سرودش را خوانده و رفته است. چه سرود غم انگیزی هم داشت.ولی تمام شده است. همین که روزی تمام خواهد شد یعنی این که دیگر تمام شده است. و این خیلی خوب است که هیچ وقت چیزی را نخواهی. مثل همان وقتی که نبودی سر جایت بنشینی و چیزی را که به تو می دهند با تمام وجودت بگیری و به سینه بچسبانی. دنیا را به ما پیشکش نکرده اند. پس نباید چیزی از آن را خواست. باید به چیزهای بالاتری فکر کرد.کسی چه می داند! شاید به هر چه فکر کنی همان را به تو دهند. نباید نگاه کردن تو در آئینه شبیه وقتی باشد که به دیوار می نگری. و نباید وقتی به دیوار می نگری انتظار دیدن چیزی را داشته باشی که در آئینه می بینی. دنیا دیوار است. ولی چه کسی گفته که فاصله ای هست؟چه کسی گفته که دنیا وجود دارد؟ اگر من فردا از خواب برخیزم و ببینم که خورشید نیست سراغ که را بگیرم؟ از که بپرسم؟ مگر خورشید مال من بوده است که آن را از کسی بخواهم. چرا من اینقدر به خواستن عادت کرده ام؟ اگر دست من باشد از خدا خواهم خواست که دنیا را در تخم مرغ کوچکی جا دهد. ولی بعضی چیزها وجود ندارند و نمی توانند که وجود داشته باشند.چرایش ساده است چون که خدا نمی خواهد. و نمی تواند هم بخواهد. چونکه خدا تصمیم نمیگیرد. خدا در خواستن یا نخواستن مردد نمی ماند. بی اراده عمل می کند. مثلا تصور کنید او را وقتی که گلهای حیاطش آب می خواهند بی اراده آبپاشش را برمیدارد و شروع به آب دادن می کند. یا وقتی کسی کار بدی می کند او سرش را از روی خجالت برمی گرداند و پشت به او می کند تا او ، او را نبیند. دیگر معلوم است که اوی اولی که است و اوی دومی که می تواند باشد! مگر نه ؟ پس دیگر از او چه می توان خواست. او که به جز خودش نیست . چه دردناک است چیزی را از او خواستن که او نخواسته ! چقدر بیهوده است دویدن به خاطر چیزی که نیست. و هیچ وقت هم وجود نخواهد داشت. ولی تمام این ها تا وقتی است که نمی دانی واقعا چه چیزهایی وجود دارند . که اگر ببینی حتما آنها را خواهی خواست. دست به هر چیز این دنیا بزنی ناپدید می شود. غیر این است؟ برای این است که این دنیا آفریده ی ماست نه آفریده ی خدا. آفریده های ما توهمی بیش نیستند. گاهی ما در این توهمات بیش از اندازه غرق می شویم. واقعا خودمان را کسی می پنداریم. و مثل یک پادشاه بی رقیب که قصد کشورگشایی دارد در سرزمین اوهاممان به تاخت می تازیم.برای خودمان هدف انتخاب می کنیم. ولی کدام هدف؟ مگر هدفی خارج از هدف خدا هم هست؟ کافیست انسان یک لحظه بیندیشد که برای چه در تلاش است. آن وقت همیشه یادش می ماند که به جز خدا کسی را ندارد. و به جز هدف خدا هیچ هدفی هدف نیست.
مهتاب نخستین روز گم شده است یادم می آید همیشه" مرا " صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن ..." می دانستند لذت آنها هر چه که باشد برای من لذت بخش است و چه لذتی می بردم وقتی مرا صدا می زدند...و من می رفتم و چنان غرق لذت می شدم که نمی فهمیدم چه زمان عشق را از آنجا برداشته ام و رفته ام برداشته ام و زمین انداخته ام...زمین انداخته ام و برداشته ام...و دویده ام و برگشته ام و نشسته ام . ..یادم نمی آید چه را برداشته ام.....یادم نمی آید چرا برداشته ام... یادم نمی آید نخستین روز مهتاب..... آری نمی دانم چرا از نخستین روز دیگر صدایم نمی زنند؟ و هنوز خبرهایی ست در جاهایی که من نیستم......و من نمی دانم.........و من دیگر هیچ چیز را نمی دانم........دیگر فراموش شده ام...دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم...دیگر هیچ صدایی نمی شنوم... و باز باید بروم اما به کجا؟ باز باید برگردم اما از کجا؟ چه چیز را برداشته ام که همه دنبال منند؟ ..همه نگاهم می کنند اما هیچ کس صدایم نمی زند....وحشت زده ام.. آن چنان وحشت زده که رو کنم به روز نخست ........و دقیق تر بنگرم که چه چیز را برداشته ام... همیشه معشوق ها دروغند و عشق ها راست.....آری از نخستین روز همیشه مرا صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن".
هی.....هی.....کجا بودم؟ کجا رفتم؟ چه خبرها است در این سو! چه سخنها است در اینجا! چه سفرها است در این راه ! اما... اما چگونه می توان رفت؟ برگردم.
هوای اینجا نیز مثل هوای تن من سوخته است. خشک و سوخته و بی روح.بوی تن سوخته ی یک گمشده. اگر مایوس بودم همواره تکرار نمی کردم که یک گمشده اینجاست. آنقدر می گویم که صدایم را بشنوند .چه راه ها که بیهوده رفته ام و چه راهها که هنوز نورشان مرا نگرفته است.لبریز از حسی خالیم که نمی دانم چه چیز پرش خواهد کرد. من آماده ام آماده ی هر آن چیز که مرا پیدا کند.حتی اگر بسوزم نمی گریم و یا اگر گلویم بخارد نمی خندم.فقط نگاه می کنم. با چشمهای قوی که به هر سو نظر می افکند.چقدر راه باز است. ولی نه دل می رود و نه پا. باید بنشینی و نروی. یا اگر می روی بدانی که به کجا می روی.سکوت همه جایم را فرا گرفته است. آن همه اطمینان را کجا گم کرده ام؟این است سرانجام آن همه دویدنم؟ سکوت؟یا حرف هایی که ندانم از کجایم بیرون می آورم؟ودر این سرعت از کجا بی خبر برداشته ام ؟ نه ..پایان فقط یک قدم است. همان قدمی که با اطمینان برداری. بگذارید با اطمینان بگویم که خدا دوستم دارد و مرا تنها نخواهد گذاشت..نشسته ام و هیچ جایی نمی روم. نسیم نوازش بخشی می وزد...قلبم هیجان خفته ای دارد...روحم رفته است که کمک بیاورد.. می دانم؟ برخواهد گشت و مرا این جا اینچنین بی اراده رها نخواهد کرد. شاید روح دیگری را هم به اینجا بیاورد.چقدر اندوهگینم.. آه که در آسمان هم ستاره ها گمشده اند.
چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد، پناهگاهی نرم و اطمینانبخش که در آن، به انتظار آرامش ضربان قلب تپندهی خویش نفسی برآورد! دیگر تنها نباشد، ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد، تا سرانجام خستگیاش تسلیم دشمن کند! رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد، - همچنان که او نیز همهی هستی خود را به دست او سپرده است. سرانجام طعم آسایش بچشد، خود به خواب رود و او بیدار بماند، خود بیدار باشد و او بخوابد. از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفویض کرده است، برخوردار شود. بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیار دارش اوست. پیر و خسته و فرسوده از کشیدن بار آن همه سالهای زندگی، بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود، از جهان نوگشته با چشمان او بهرهمند گردد، چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام بر گیرد... حتی با او رنج ببرد...آه! حتی رنج، اگر دوستان با هم باشند، شادی است. - یک قطعه از کتاب من-
روز بود یا شب نمی دانم ....کتابی ناخواسته به دستم رسید...بازش کردم .....از برگ برگش کلمه می تراوید......وای که سطرهایش می جوشید....انگار نیاز به گنجایشی بیش از یک کتاب آن هم با برگ های کاهی داشت...اصلا یک موسیقی بود نه یک کتاب ..یک کتاب موزیکال که آدم را جادو می کند .آری همین است همین بود حالا دیگر کتاب من را همه می شناسند... بزرگترین رمان قرن بیستم را.
عشق است که می دود متواضع و فروتن به آسمان هست زندگی عالم، همه داستان روح او.
عقل الهام الهی است "و هرگز راهی را که به آن اطمینان نداری دنبال مکن که چشم و گوش و دل ها همه مسئولند. گوشت را تکذیب کن. چشمت را انکار کن. چون واقعیت این است که تو نمی توانی ببینی.فقط به تکایفت پایبند باش. که تابوت ها خواهند برد آنهایی را که کار نکنند.." این روزها فقط این را می شنوم. درست در هنگامی که می خواهم راه جدیدی را پیدا کنم.و نمی خواهم هیچ چیزی را بشنوم.ولی این بار این صدا اصلا آرامش مرا به هم نمی زند.درست است که راه آسمان را گم کرده ام. ولی هنوز دیدن انسانهایی که در زمین و گاه در زیرتر از زمین فقط به تکلیف عمل می کنند به من آرامش و امید می بخشد. دوستشان دارم. می خواهم که من هم یکی از آن آدم های بزرگ باشم.گرچه می دانم این برای من خیلی سخت خواهد بود.و برای دلم که همیشه خلاف عقل می خواهد.ولی من ودلم در این راه همراه هم خواهیم بود.
بخوان به نام پروردگارت که آفرید انسان را ، همان خدایی که نوشتن را به وسیله ی قلم آموزش داد و به انسان آنچه نمی دانست آموخت. -سوره ی علق - این داستان نوشتن من معمای سختی نیست روزی من از دوستی خواستم که درباره ی آنچه که از من می داند و دیده است بنویسد تا من خود را در آئینه ی او ببینم ، اما او امتناع کرد. اصرار کردم فایده ای نداشت. وقتی که بی آینه ماندم آرزوهایم بر دوش خودم سنگینی کرد.بعد فهمیدم که دلتنگی های هر کس برای خودش کافیست. یکی شدن به این راحتی نیست. هر چند اگر با روحی یکی نشوی دیگر برای نوشتن چه در دست داری. من اما با چیزی یکی بوده ام که پیوسته آزارم می داد و برای این که تسلیم شوم گاه خود را شیرین می نمود. صداهایی که پیوسته در سرم می شنیدم.با گرزهایی سنگین به سراغم می آمدند .اگر نمی نوشتم صداها همچنان بودند ولی وقتی می نوشتم آرام می گرفتم. آنچه که می نوشتم من را تعریف می کرد. ولی برای آنها من مهم نبودم. مهم چیزی بود که باید تعریف می شد. و حالا نمی دانید که به ازای هر نوشتن روانم چه زخمی برداشته است. یک نویسنده از چیزی می نویسد که دوست دارد بنویسد و برای نوشتن نه نیاز به اجازه دارد نه نگران چیزی است . حتی اگر نوشته ای را دوست نداشت آن را مچاله می کند و به دور می اندازد. ولی برای من هیچ مچاله کردنی در کار نیست.چیزی که مچاله می شود قسمتی از من است و در نهایت آنچه که نوشته می شود نه دلبخواه من است نه چیزی که من حتی از آن سر در بیاورم. ولی باید همانگونه باشم که از آن سر در نمی آورم. در نهایت عقل دل را راضی نگه می دارد. آخر این نوشتن چیزی نیست که من انتخابش کرده باشم. عشق من است. او مرا انتخاب کرده است. باید بنویسم. ولی از چه؟ از همان چیز که هنوز نمی دانم. و هر چه بنویسم بی شک همان خواهم شد.این یک سیر تکامل است. ولی چه ربطی به هنر دارد؟ هنر اوج تکامل است. این جا یک مسیر پر از سنگلاخ است که برای کسی آشنا نیست . من در اینجا بزرگ می شوم. اشتباه نمی گویم که مچاله کنم. می گذارم که مچاله ام کنند. و از من منی دیگر بسازند. کدام من؟ منی که فقط به درد مچاله کردن می خورد.منی که اصلا وجود ندارد.همانند شیطان. من ِ" شیطانی". وقتی که صداها رهایم می کنند خود را آرام احساس می کنم.نمی پندارم که این آرامش همیشگی خواهد بود . می دانم که صداها باز به من هجوم خواهند آورد . همانند وقتی که عشق به قلب کسی هجوم می آورد. عشق من به صداها تا به این اندازه گریز ناپذیر است. همانند او که گفت ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.. آری نوشتن برای من یک انتخاب نیست. نوشتن برای من یک اجبار است. همان که چوب بر گردن من می گذارد ، همان که مرا زخمی کرده است ، همان معشوق جاودانه ، همان که می خواهد از من منی بسازد که خودش در نظر دارد، هم او نیز کلامش را در میان جان من می ریزد.پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني.. فهمیدن من تا این اندازه سخت هست؟مگر شما خود زندگی نمی کنید؟
فکر می کردم که گمشده ام
ولی شاید آرام گرفته ام... پ.ن: آه راستی دوست مهربانم که از من چیزی خواسته بودی مرا ببخش که من کمتر یا بیشتر از چیزی که مغزم به من فرمان می دهد نمی توانم بنویسم.و تو آیا هنوز مرا یک نویسنده می دانی!
مگر نه " سرمایه ی هر دلی حرفهائی است که برای نگفتن دارد"؟ راستش من همه ی حرف ها را می گویم. همه چیز را در این وسط پخش می کنم.پخش و پلا..مثل یک دیوانه. ولی من تقریبا دیوانه نیستم. همیشه برای هر کاری دلیلی خوب دارم.و یا حداقل یک بهانه ی خوب. هر چند هیچ وقت فکر نکرده ام گفتن چیزی دلیل یا بهانه بخواهد. اگر چیزی نمی گفتم خیلی خوب بود ولی حالا که گفته ام باز خواهم گفت. شبیه یک بازی که تمامی ندارد. ولی در این بازی مرا هم بازی می دهند. من تا حالا نتوانسته ام دروغ بگویم. حالا هم احساس صداقت فوق العاده ای دارم. به همین دلیل راحت می نویسم و از چیزی باکی ندارم. باید با زندگی هم صادق بود. چرا ما همیشه تلاش می کنیم چیزهایی را پنهان کنیم؟ فرض کنید " آدم" که خودش خیلی پنهان است بخواهد چیزی را از همه پنهان کند. آن وقت دیگر از او چه می ماند؟ جز یک لکه ی تاریک در دنیای تاریک و وحشتناک. من از اینکه نمی دانم دیگران نسبت به من چه احساسی دارند وحشت می کنم. شاید همین حالا که من یکی را خیلی دوست دارم او از من متنفر باشد. درست در این هنگام است که من دیگر نمی توانم چیزی بگویم. از آدمی که به خود جرات می دهد از آدمی دیگر متنفر باشد وحشت دارم. آخر هنوز معلوم نیست که آدم چگونه موجودیست! اگر بسیار موجود بزرگی باشد چگونه می توان از کسی که بزرگ است متنفر بود؟ هر چند درست است که این فقط یک احتمال است . دل من سرمایه ای گرانبها دارد و آن حرف هائی است که فراموش کرده ام. حرف هایی که همیشه در عطش گفتنشان می سوختم. باید یک بار هم از " حافظه " بگویم. من هم مثل همه ی آدم های دیگر تشکیل شده از حافظه ام هستم. چیزهایی که می گویم همان ها هستند که در حافظه دارم. و این حافظه یعنی من از چه راه هایی عبور کرده ام و چه چیزهایی را دیده ام . ولی بیشتر از آن یعنی چه چیزهایی را خواسته ام که بردارم. " از کوزه همان برون تراود که در اوست.." پس باید همیشه از جاهای خوبی عبور کرد. جاهایی که عطر و بوی خوبی دارند حافظه را خوشبو می کنند. حالا می فهمم که چرا گاهی اوقات فراموشی نعمت است. سرمایه ی هر دلی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد. از این رو هر دلی را بی بهانه باید دوست داشت. دل هائی که حرف هایشان را فراموش کرده اند و فراموش شده اند هم دارای حافظه اند. دلی که مرده است یک روز بیدار خواهد شد. مثل زمینی که مرده است و یک روز بیدار خواهد شد. حتی زمین هم حافظه دارد و یک روز شروع به حرف زدن خواهد نمود.
من و دو دوست - تا قیامت قهر ، نگو که نوشتن بلد نیستی چون می دونم بلدی ، چون اگر هم بلد نبودی قرار نبود تو بنویسی ، تو فقط قلمت رو روی کاغذ بذار ، بذار جوهر قلبت سرازیر بشه و اسراری که خیلی ارزشمندند فاش کنه. خواهش می کنم . به خاطر من ، به خاطر خودت ، به خاطر همه.اراده کن .بنویس . همیشگی باش .به خاطر من - همیشگی؟ - همیشگی بودن یعنی وفادار بودن به نقطه ی شروع خودت که اگه از اون نقطه دور بشی گم می شی نابود می شی و به پایان باشکوه خودت نمی رسی. پس باید همیشه باشی. و نوشتن یعنی اتصال تو به نقطه ی آغاز. *** - کاترین برای من یادآور تو بود... - فکر کردم ، ولی نفهمیدم چرا یاد آور من بود!... - به خاطر سکوت زبانش و حرف زدن چشماش... - تلالو روح از چشم ساطع میشه ولی من همیشه فکر می کنم چشمام خاموشه من اصلا نمی تونم حرفی بزنم مگه این که کسی خودش منو بفهمه - در تمام عمرم آدمی مثل تو ندیده ام...تو جور دیگری هستی - چجوری؟ تو می تونی بهم بگی که چطوری هستم وقتی من ازت می پرسم برات مسئولیت میشه که فکر کنی - به نظر من تو خودت را بهتر از هر کسی که ادعا می کنه خودش را می شناسد می شناسی ، من قادر به شناسوندن تو به خودت نیستم - ولی تو گفتی چشمام حرف می زنن من اینو نمی دونستم ، شایدم حرف تو درسته که خودم رو می شناسم چون اینو فهمیدم که برای کسایی که منو می فهمن خاموش نیست ، در واقع چشمهای من خاموش نیست این دنیاست که تاریکه ، اگه کسی منو دوست داشته باشه اون نور تو قلب خودشه که تو این دنیای تاریک چشمای منو روشن دیده - آرزو به نظر من تو باید بعد از این از درون خودت در بیای و بیشتر به محیط بیرونت توجه کنی...می تونی به سمت هنر حرکت کنی...دنیای بیرون آماده ی مکاشفه های توست - من عاشق هنر نیستم ، عاشق مکاشفه نیستم من عاشق چیز دیگری هستم و همین عشق متفاوت منو متفاوت جلوه می ده ، من خود عشق رو می خوام نه جلوه یا نمادش رو. عشق خود عشقه ، هنر دستان توانای عشقه ، ولی خود عشق نیست. من چطور می تونم به سمت هنر حرکت کنم وقتی عشق نیست چه کسی قدرتمندم می کنه؟ آیا میشه سراغ عشق حرکت کرد؟ باید اونقدر لایق عشق بشی که خودش بیاد و تو رو هرجا که خواست ببره ، فقط در این صورته که زیباترین تابلوهای هنری ساخته میشه ، من بی چیز چطور می تونم با غرور به سمت چیزها حرکت کنم ، هنر همیشه هنرمند رو می یابه ، نه هنرمند هنر رو. دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد
گاهی اوقات آدم به شدت احساس می کند این " گمشده " خودش نیست
کس دیگری است. گاهی اوقات گمشده ها در این صحرای مخوف به شدت دنبال گمشده ای می گردند دریغ از اینکه بدانند کدام یک گمشده ا ند. گاهی اوقات همه چیز ترسناک می شود.وقتی که هیچ کلمه ای یارای شرح احوال را ندارد. گاهی اوقات کلمه ها نیز گم می شوند. گاهی اوقات انسان می ماند و گمشده هایش .گاهی اوقات همه چیز حتی انسان گم می شود. کسی خواهد پرسید گم شدن چیست؟ یا که چگونه است! و به او باید گفت که گم شدن یعنی دور افتادن از احساسی شگفت ، و به او باید گفت گم شدن یعنی احساس اینکه خبرهایی هست در این جهان وسیع. و به او باید گفت باید صبر کرد تا سرانجام معلوم گردد که گمشده کیست.
در کجا ی این جهان بودم چه می دانستم از که یاد گرفتم منی که هیچ نمی دانستم کدامین نیروی بزرگ می آمد و یکباره مرا از خودم دور تر می برد ندانستن اینکه دیگری جهان را چگونه می داند و چرا این دیگری جزئی از من نباشد وقتی در این پیکار عظیم جزئی ترین چیزها هم با من در جنگند چرا دیگری من نباشم چرا من دیگری نباشم چرا جهان جور دیگری نباشد؟ وقتی سرانجام عشق ما را طور دیگری خواهد ساخت . . اگر آئینه نبود بی شک آدم ها بیش تر از قبل عاشق می شدند ولی حالا که آئینه هست آدم ها در آئینه خود را می بینند و در آئینه نفرت می آورند به خودشان چرا این نفرت اینجاست؟ چرا داخل چشمانی که آنجا آن طرف آئینه اند نفرت است؟ . . اگر این آدم خودش را ببخشد چقدر عاشق خواهد شد آدم نمی تواند عاشق باشد وقتی تمام آئینه ها را نشکسته است وقتی تمام آنها شکسته شود آدم پی می برد که تنهاست تنها تر از آن است که این خود را هم به دست فراموشی بسپارد آدم تنها تر از آن است که روزی بتواند بی آئینه به سر برد . . آدمی که فقط تصویر درون آئینه نبوده بعد از آنکه تنها شد دوباره به دنبال آئینه می گردد وقتی هنوز نمی داند که عشق چیست نوری از درون آئینه ای دور دلش را روشن می کند به این که عشق خواهد بخشید هر که را که خود را ببخشد و عشق خواهد آموخت هر که را که بی صدا درون خود را ترک گوید . . عشق جایی در آن سوی آینه هاست بی خود به سر بردن است بی خود از خود گشتن است نگریستن در آئینه ای هست که تو را نشان نمی دهد چرا که در جلوی آن آئینه همه ایستاده اند عشق تمام آن چیزهائیست که هیچ وقت نداشته ای و هیچ وقت ندانسته ای عشق در جایی دور آئینه ای هست تمام نما و عاشق کسی که حتی یک روز بی تمام خودش به سر نمی برد . . چقدر نزدیک بود دیدن همدیگر در آیینه ای که هیچکدام مان "ما" نبودیم و شاید هم " ما" بودیم تنها و تنها عشق است که می ماند (او رفته من رفته "ما" بی ما شده بود)
آنچه بین ما بود عشق بود؟
آخ چه کاری کردم
چه کار ی چه کار احمقانه ای کردم احمق تر ازمن خودم هستم تا حالا از این حرف ها به خودم نزده ام اگر روزی خواستم این حرف ها را بزنم حتما از خدا می خواهم که دوباره متولدم کند مثل حوا که برای اولین بار روی گلبرگ یک گل متولد ش کرد حتم دارم که موقع تولد چنین احساسی بود و چه احساسی بود حالا که راه افتاده ام و گم شده ام خدا می داند که من هنوز عاشق آن مانده ام عاشق یک احساس لطیف من هیچ حماقتی نکرده ام فقط راه آمده ام مثل یک بزرگ پا پروانه های ناز را لگد کرده ام با احساس پروانه ای گاهی هم پرواز کرده ام که زمین را دور بزنم و برگردم جای اولم بنشینم روی گبرگ های آن گلی که گمش کرده ام خواب و آرامش همیشگی من گلم را می خواهم خواب من گم شده است بدبختی هوس آب کرده ام آبی که بلورهایش از لب ها بریزد لبی تشنه و خسته خویشتن را نگه می دارم من آب نه نان نه سکوت می خواهم چه چیزهایی گفته ام خوب کرده ام دلم نمی آید جور دیگری بگویم رنج برده ام رنج دیگری را نمی خواهم تولد دیگری را نمی خواهم من همین هستم و بر همین هستم و برای همین هم هستم عجب هستم هستم که هستم هستی کسی را من خاموش کرده ام؟ من به کسی بد کرده ام؟ من به کسی رنج داده ام؟ من آرزوهای کسی را بر باد داده ام؟ من که خودم بوده ام من که خوب بود ه ام من که آرزو نکرده ام دل زود رنجی دارم هنوز فراموش نکرده ام وزنم زیاد شده است گلم مرا گم کرده است همراه آرزو ها که کرده است پروانه ها زیر پایم چسبیده اند به دلم چیزی نچسبیده جز زندگی که با خارهایش یکجا به دلم چسبیده حال می دانم بعد از این پروانه ها که جان بگیرند خارها فقط به ساقه می چسبند و من روی گلبرگ می خوابم در خوابم و می خوانم: کاری نکرده ام من هیچ کاری نکرده ام من هیچ کاری نکرده ام من هیچ .. هستم که هستم هستم هستم که هستم |
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه ! Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
شعرهای من |