|
اینجا کجاست که من آمده ام؟ چرا نباید همان جای همیشگی باشم؟ ..چه کسی مرا به اینجا دوباره تبعید کرد؟ و من باید از اینجا چگونه برخیزم؟ چه را باید از دست بدهم و چه را باید به زمین بگذارم؟ آیا اینجا چیزی برای به دست آوردن نیز هست؟ مگر این قانون است که هر چه را از دست بدهی چیزی شایسته تر به دست خواهی آورد؟ و چیزی شایسته تر از من هم هست؟ من اگر من را از دست بدهم چه کسی من را خواهد برداشت و دیگر آن چیز که به دست خواهم آورد برای که خواهد بود؟بی شک برای غیر من....اما اما اینجا غیر من کجاست؟..غیر من که نفس می کشد؟..اگر کسی من را بخواهد به او می دهم...ولی حیف همه اسیر من های خودشانند....کسی من دیگری را نمی خواهد..تا به حال کسی نفهمیده است که من هیچ کس برای خودش نیست...شاید من اینجا آمده ام که منم را زمین بیندازم...هر کسی خواست این گمشده را بردارد...گاهی باید از خود خارج شد و از دور به خود نگریست....جوری که خدا به بنده اش می نگرد...همیشه و همه حال..نگران و امیدوار..بگذریم...این من سایه بانی ندارد....ممکن است هر کسی آن را بر دارد..هر کسی نه....کسی که خود ، منش را از دست داده است..هیچ گاه من هیچ کس بزرگتر از خودش نیست...در واقع هر کس ساخته شده از دو چیز است..من را که از دست داد چیز بزرگتری او را پر خواهد کرد....یک چیز خیلی خیلی بزرگ.. آنها که خیلی بزرگند چه کسی من هایشان را برداشته و حالا که خودشان نیستند پس کیستند؟...انگار کسی دارد آنها را هدایت می کند...به جلو و عقب می برد...به راست و چپ....و آنها بر روی یک موج آسوده نشسته اند...بی وزن ِ بی وزن....رها شده از من...به که پیوسته اند؟...چرا اینقدر اطمینان دارند؟...راز خلاصیشان چیست؟ پر شدن یک انسان تهی این است...نمی دانم چرا مرا اینجا اورده اند؟..شاید هم خودم به اینجا آمده ام...دست هیچ کسی در کار نیست به جز خودم ....این فریادها به خاطر چیست؟...من گمشده ام ؟..بسیار خوب دوباره برمی گردم...راه برگشت را خوب می دانم..همان راهی را که آمده بودم دوباره برخواهم گشت ...چیزهائی که در این راه برداشته بودم دوباره به زمین می گذارم...می سپارم به دیگرانی که آنها نیز روزی باید اینها را بردارند و دوباره برگردند و سرجایش بگذارند.....هیچ چیز برای ما نیست همه چیز متعلق به همه است.. جهان ما جهان با هم بودن بی معنا نیست.....این را در راه ِ برگشت حک کرده اند.
سالها گذشته است از به دنیا آمدن خنده دار یک کودک که اسمش را آرزو گذاشتند...و امروز روز تولد من است و این بیست و چهارمین سالی است که خواهد گذشت...گذشتن با گذشت کردن فرق می کند..و خدایی که گذشته ها را گذشت می کند خود نمی گذرد از گذاشتن ها و گذشتن ها ی بی حاصل و رهائی بخش* . و من هیچ کس نیستم جز جذبه ی یک اعتراض که چنان زبانه کشیده و به هر طرف تکه هائی را افکنده که گوئی با گذشتن از زمان نیز سریعتر زبا نه می کشد و تکه ها خود به هم اعتراض می کنند و طعنه می زنند و با گذشت کردن خدا نیز آتشی در درون زبانه می کشد که وحشیانه صدا می زند من گذشته را بخشیدم ولی آینده را هرگز...و صنوبر می داند که آینده در دستان باد است...و زمین می داند که آینده در دستان آسمان است..و خدا می داند که آینده در دستان خود اوست...و من هیچ کس نیستم جز همان آینده ای که با دستان خدا گذشته را ورق خواهد زد. احساس می کنم قدمی تا به آینده نیست...و من هیچ کس نیستم جز همان که احساس می کنم...که با نبودن من باد همچنان خواهد وزید ..که با نبودن ما آفتاب همچنان خواهد تابید..که با نبودن من صنوبر همچنان شاد خواهد بود...آری من که خدا نیستم که با نبودنش همه نیست و نابود شوند...و من به قدر این که او را احساس کنم کسی نیز خواهم شد...کسی که احساس می کند..کسی که فکر می کند..کسی که به دنیا می آید فقط برای یافتن او..چه کسی می گوید که خدا بر طاق نه فلک تکیه زده است...خدا در همین دنیاست..خدا گاهی از مقابل چشمان ما رد می شود...خدا گاهی مقابل چشمان ما گوهر اشک می ریزد...خدا گاهی می خروشد...خدا گاهی درست مقابل ما می ایستد و پس گردنی می زند...خدا گاهی هیچ نمی گوید فقط زل می زند و سکوت می کند..خدا گاهی ترانه های دلنواز می خواند...خدا بسیار فکر می کند و آنچه در فکر اوست ما هستیم ...و من هیچ کس نیستم جز همان قدری که در فکر او هستم. آسمان احوال مرا می داند ..زمین فکر مرا می خواند...ولی هیچ کس به فکر خدا نیست...بادها همان افکار خدا هستند که می وزند ...ولی ما به جای اینکه بادها را ببینیم چیزهائی را می بینیم که همیشه در این وزیدن ها یا درست و یا خراب می شوند...ولی مقصود از این وزیدن درست کردن یا خراب کردن نیست...مقصود خود ِ باد است....مقصودش کمک کردن نیست..آخر به کسی که گرفتار ِ هیچ واقعه ای نیست چه کمکی می شود کرد؟..ما که گرفتار هیچ مصیبتی نیستیم ...ما فقط گم شده ایم و او را می خواهیم... و او با وزاندن بادها سعی می کند که پیدایمان کند...که تا در یکی از این بادها متوجه خود و او شویم..چیزهائی که درست و خراب می شوند چیزهای اضافی اند...همان بارهای اضافی که ما همیشه بر روی دوش خود حملشان می کنیم و به خاطرشان ناراحت یا خوشحال می شویم....همین بارهای اضافی هستند که سنگینمان می کنند و نمی گذارند سبکبال دامن یکی از این بادها را بگیریم و تا جایگاه امن او پرواز کنیم. دنیا شبیه یک بازی خنده دار است که بر روی دوش خیلی ها سنگینی می کند..دنیا دروغ و افسانه ای بیش نیست گوئی که اصلا وجود ندارد... و مشکل اصلی این است که چیزهائی که وجود دارند همدیگر را نمی بینند..چه چیزهائی وجود دارند ؟ ..خدا و ما...خدا که می بیند..خدا که آنقدر دست و بال می زند که ما هم ببینیمش..دنیا همان اثر باد است..دنیا همان دست و بال زدن خداست...دریغ که چشمان ما از دنیا فراتر نمی بیند.. ..خدا از چه چیز ما خوشش آمده؟..ولی این همه بی اعتنایی سردش خواهد کرد..اگر معشوق دل عاشق را بشکند معشوق بیشتر عذاب خواهد کشید..به حال کسی که عاشق است زیاده فرقی نمی کند ..چرا که عشق موجود زنده ای است که همیشه جاوید است و به دست هیچ کس کشته نمی شود و از بین نمی رود ..حتی خدا هم توان نابودی آن را نداشته ..چرا که نخواسته است و همه چیز بستگی به خواستن او دارد و عشق از همین نقطه است که قدرت گرفته است. صدا ها ...بادها....دنیا...تن ها ...چشم ها....مرگ ها..تولد ها..همه خنده دارند...ما هم سالهاست که با آنها خندیده ایم..حتی اگر همان لحظه ی نخست به دنیا آمدن متوجه حقیقت نبوده و گریسته باشیم...تا به حال متوجه شده و خندیده ایم..و یا لا اقل حتما دم مرگ متوجه شده و خواهیم خندید.. و همه می دانند در لحظه ای که آرزو نمی دانست به کجا قدم گذاشته عشق خدا کم کم جوابش را می داد و او دیگر دنیا را نمی دید..بلکه مفهوم به دنیا آمدن .. یا اینکه مفهوم بودن را درک می کرد...و چیزی که خدا می خواست فقط همین بود..همین که او بداند که هست و تا همیشه خواهد بود. تمام * گذشتن از بودن
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد |