تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

تنهایند..
دنیایی خارج از دنیای آنها وجود ندارد ...در دنیای خود تنها هستند..به معنای تمام نامرئی هستند...شما هیچ گاه نمی توانید آنها راببینید..حتی اگر مدتها در کنارشان زندگی کرده باشید...و یا اگر به چشمانشان خیره شده باشید...هر چند که آنها تا به حال در کنار هیچ کس زندگی نکرده اند و کسی حتی چشمهایشان را ندیده است...هیچ کس ندیده است...چون که از درون نمی خواهند...در این صورت حتی نیاز به نامرئی شدن نیست و نیاز به لال شدن ، برای اینکه کسی نشنود...جهان باید خیال کند که این ظرف خالیست...شاید قانونی در آسمانها نوشته نشده باشد ..و قانون می تواند خواستن آنها باشد... پس این باید ، خواستن آنهاست...از "درون" نمی خواهند.....جالب اینجاست که آنها به سادگی می توانند هرکس را وارد دنیای خود کنند..این تنها چیزی ست که می خواهند...و تنها چیزی است که به نظر می رسد نمی خواهند...دنیایی که توام با پیچیدگی و تنهاییست........و بعد ها آنها از اینکه حتی برای هم نیز دیده نمی شوند دلسرد خواهند بود...
و در آخر آنچه دیده می شود یک تراژدی ست ..البته برای خودشان که می بینند وگرنه دیگران باز هم نمی بینند ...و تا بیایند و به خود بقبولانند که این را
نیز نخواسته بودند ، در لذتی عظیم غرق می شوند....لذتی که ادامه ی همان تک خواستن است..با این تفاوت که این بار نمی دانند آن خواستن چیست ..
و نمی دانند که چه می خواهند....و نمی دانند که چه باید بکنند...و خاموش می شوند...و خاموش می روند....خاموش می میرند...تا که در دنیایی دیگر
زاده شوند.

هوم ...خوب ..من اینطوری خیال می کنم...هر چند آدمها حتی نمی دانند برای چه خیال می کنند..

آدمها همیشه عادت دارند کسانی را که می بینند بالاتر یا پایین تر از خود فرض کنند ، عقلشان در چشمشان است....شرط می بندم که آنها هرگز جرات تنها شدن را نداشته اند و به تنهایی کسی هم وارد نشده اند...در دنیایی زندگی می کنند که هرگز وجود ندارد ..در دنیایی خارج از تنهایی خود...در دنیائی که روزی از هم خواهد پاشید و آنها دیگر در هیچ دنیایی بعد از آن زاده نخواهند شد..

این است سرنوشت کسانی که به غلط می پندارند دنیا این است و تجربه نکرده اند که دنیا جای دیگری ست...جایی که در آن خدا نیز تنهاست....و ما را به تنهایی خود می کشد......

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت17:3توسط . | |

 

شعر موميايي از مكتب شهريار

    

                                                         

 

چشم میمالم هنوز

گوئی از خواب قرون برخاستم

زندگی گم کرده دنیای قدیم

نیست یک خشتی که عهدی نو کنم

خواب و بیداری چه کابوسی عبوس!

آشنایان رفته‌اند

داغ یک دنیا عزیز

وای! وحشت می‌کنم

 



مومیائی زنده بود

چشمهای گود‌رفته، بر تنش احساس گور

شاید از اهرام مصر

شکل یک فرعون و بخت‌النصر، یا یک همچو چیز

با شنل پوسیده خود، ارث اعصار و قرون

سرد و سنگین می‌رود. در میان چهره‌های مشئز.

گیج و گول و آج و واج

راه خود گم می‌کند

 

 

راه خود را بیخودی کج میکنم

میدوم در کوچه‌ها، پس‌کوچه‌ها

شاید آنجا که منزل داشتم

ها. همانجاست کز من چیزها جامانده است

کو؟ کجاست؟

گیج گیجی میخورم راهم دهید

آرزوها، عشقها گم کرده‌ام

میروم دنبال آن گمگشته‌ها

 

 

سایه‌ها از دور و بر در میروند

یادگارانی که شاید می‌شناسندم ز دور

آدمکهای که تند و فِرز غایب می‌شوند

جای پاشان از در و دیوار بالا می‌رود

سرصداها بیخ‌گوشی، پچّ پچّ و گیج و گنگ

بی‌صفتها گور خود گم می‌کنند.

شاید آنها هم خجالت می‌کشند

سر بزیر افکنده‌ام

از مُروّت دور نیست

شاید آنها هم چومن از گور بیرون آمدند

باید از محشر گذشت

این لجن‌زاری که من دیدم سزای صخره‌هاست

گوهرِ روشن‌دل از کان جانی دیگر است

 

 

ارث بابا کوره قسمت کرده‌اند

آب و رنگ من یکی‌برداشته

چشم و ابرویم بدست دیگری است

آن یکی پهلو قُلُمبیده چه خوب

شاید آن هم کلیه‌های من؟ صحیح!

ساز و چنگم در کُجا افتاده‌اند؟

این یکی ناچار می‌ماند زمین

کُندة سنگین که زورش می‌رسد؟

 

 

این که رد شد آن رفیق من نبود؟

از قد وبالا که دیدم عین اوست

پس چطور؟

او مرا دیده و باین سردی گذشت؟

ها- بگو

این یکی هم مال او کش رفته است

 

 

باز کوه بی‌زبان وِر می‌زند

با که می‌گوید سخن؟ با من که نیست

گُنگ مجنون لالبازی درنیار

من دگر گوشم بدهکار تو نیست

با هالو را مترجم لازم است

من که شاعر نیستم

گو بگوید هر که می‌فهمد زبان راز را

 

 

دختره با برق چشمان سیاه

یکّه خوردم راستی

عین آن یاروی هفده قرن پیش

آنکه در تابوت قیصرها غنود

ها- صدایش درنیار، این هم بله

سرُمه‌دان دیگری دزدیده است

عُذر می‌خواهم پری

من نمی‌گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی می‌کنند

روی جنگلها نمی‌آیم فرود

شاخ زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنة این درد نیست

برّه‌هایت می‌دوند

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو

 

 

هردم اندازد بکول ابلهی

کهنه انبانی پر از بازیچه دارد این فلک

باز ابله زیر بار

خنده می‌گیرد مرا

عین آنهایی که وقتی بار دوش بنده بود

حاصل آن پشت ریش و ناگهان خر غلط گور

خنده‌ام گیرد بگو یا گریه‌ام زین سرنوشت

 

 

داده‌های خود یکایک پس گرفت

عادتم داد و خمارم کرد و تریاقم نداد

لوله‌ها را باز کرده جمع و جور

میزند زیر بغل

باز آوردی که چه؟

پس نمی‌گیرم برو

ناز زنهائی که می‌گفتند دنیا مرد نیست

 

 

قهوه‌خانه، سوت کور

زانوی سکّو گرفته در بغل

در خمار مزمن خود چّرتکی

پنجره، خمیازه کش

در خمار یک غزل، یک پنجه‌ساز

چشم کاشیهای ابلق خوابناک:

از شکاف در بهر جان کندنیاست،

باز چشمک می‍زند

یک درخت بید مجنون سر بزیر

زُل زده در جوی آب اندیشه‌ناک.

آشنای من نهان در بیخ و کنج سایه‌ها

باز می‌خواند مرا

یک صدای التماس آمیز، گاهی خشمگین.

من چه می‌خواهی بگویم، یک نگاه

یک نگاته دردمند

آرزوی زنده کن من مرده‌ام

 

 

در تقلاّی فرار و کُنجکاو

هر کجا سر میکنم زندان و قفل

هی‌ زمین در زیر پا و آسمان بلای سر

این عقاب خشمناک سرنوشت.

در سکوت نیمشب. گاهی سحر،

یک پل اسرار، رنگ‌آمیز و محو

بر فرازِ کوههای سرد و سنگین بسته‌اند

ماه از آنجا میرود

آه! آه!

صخره‌های تیز وحشی بسته راه

این شنل پوسیده خواهد گیر کرد

 بال و پر میسازم از این پاره‌ها

یک شب مهتاب از این تگنای

بر فراز کوهها پر میزنم

میگذارم می‌روم

نالة خود میبرم

دردسر کم میکنم

 

 

مهلت زندانیان برزخ است

بازهم آزادی صد سال عمر

منعکس شد در جهان و سدّ اسکندر شکست

میله‌ها از هم درید و سیل باغ‌وحش ریخت

امتحان آخری، خود آیت وقتی عظیم

عمر دنیا هم به پایان می‌رسد

جن برون فرمود از درگاه دولت انس را

دست در دست نفاق

پای ایمان در دل کفر و نفاق آید میان

جنگهای پرده پوشی منفجر خواهد شدن

میرسد افرشتگان

آشیان در مغز انسان می‌کنند

تیغ کین خار ندامت می‌شود

خشم وجدان التهاب دوزخ افروزد بجان

اتصال سیم برقش با عذاب وجدان

زنگ محشر می‌شکافد نعره‌ها و ناله‌ها

پرده‌ پایان فرود

یک سکوت هولناک و یک تکان

کفّه‌ها بالا و پایین می‌روند

سرنوشتی مهر وموم

باز می‌گردم به گور

میشکافم وحشت غاری عظیم

شانه‌هایم در فشار تگنا و تیرگی است

یک ستاره کوره سوسو میزند آن بیخها

روزن عشق و امید

چشمهائی خیره می‌پاید مرا

غُرش تمساح می‌آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است

میروم

وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت19:22توسط . | |

برگی در باد

                        

                                                                                                        

 

برگی که از دامن کهکشان سر خورد

نشست  بر تن باد

تنهاتر از همیشه می رفت

سراغ دوردست های انتظار

تن من می لرزید

از این سبک رفتن ها

به سرزمین های دوری  که پیدا نیست کجاست

آنچنان دور

که دیگر راه برگشتی نخواهد بود

و باد هم از تو نشانی نخواهد آورد

و تو خواهی ماند

و دوردست هایی که در آن کسی منتظرت نبوده است

برگ اما می رفت

چونان که کسی از خود جدایش کرده باشد

نمی توانستم قبول کنم که او مرده

هیجانات رفتن در هیچ مرده ای پیدا نیست

و اما او می رفت با هیجانی که برای نرسیدن داشت

و من عذاب برگی را که می افتاد می دیدم

که چگونه هنگام افتادن عضلاتش پیچ می خورد

و اما تظاهر می کرد که در آغوش باد می رقصد

چاره ی دیگری نداشت برگ

این وجه بیرونی او بود که می رقصید

وجه درونی او گم بود

برگ ، برگ بود

لحظاتی بعد آن  برگ نبود

و بعد از آن دیگر

 هیچ برگی نبود

قلبم فشرده شد

برگی که در آغوش درخت بود  دیگر نبود

باد هم کمکی به او نکرد

فقط خواست آهسته آهسته بمیرد

دردش را سنگین تر کرد

نگاهم به آسمان سر خورد

دنبال درخت خودم می گشتم

که برگ ِ تنهایی گونه ام را لمس کرد

سرم به پایین افتاد

باد در گوشم خواند

به چه می اندیشی آشنای قدیمی؟

دستم را گرفت

همراه باد چرخیدم

باد مرا هم می شناخت

من نیز برگی از درخت خودم بودم

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت18:6توسط . | |