تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

 

بگذشت یار از من و در پی نرفتمش

                                               آری نمی توان ز پی عمر رفته رفت

                                                                                "ابوالقاسم شیرازی"

 

این شعر را از داخل کتابی که رند تبریزی عزیز برایم هدیه گرفته بود پیدا کردم و نوشتم.او را فقط یکبار دیده ام ولی در همین یکبار چنان شرمنده ی محبت هایش گردیدم که هنوز هم شرمنده ام و هنوز هم به آن روز فکر می کنم.حتما خاطره ی آن روز را خواهم نوشت .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت23:14توسط . | |

 

 

از سکوتش واژه ها فریاد بود

با نبودش عمر ما بر باد بود

بر جبینش جوششی از نور بود

رهسپار سرزمینی دور بود

 

در هوایش روح ها پر می کشید

جای جای قصه اش  سر می کشید

در میان جان من هو می کشید

انعکاسم را به هر سو می کشید

 

در سحر با کوبشی بیدار شد

از تمام خواهشم بیزار شد

وقتی یخ های زمستان آب شد

آرزویی گم شد و در خواب شد

 

او برفت و  از ازل هم او نبود

او به جز عطر خوش گیسو نبود

ردپایش تا ابد پیدا نبود

او به جز آئینه ی فردا نبود

 

می رود دل با من عادت می کند

کمتر و کمتر شکایت می کند

این دل است آئینه را رد می کند

خواهش من را اجابت می کند

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت11:18توسط . | |

در این روزهای سرد و بارانی

به ابرهای کمین گرفته می مانی

 

ای دل برای چه فرو می روی در خود

مگر ز عشق و محبت چه می دانی؟

 

این کارها دگر برای چه است

تو که از قول های خود پشیمانی

 

درست نمی شوی به این زودی

مگر از اساس و پایه ویرانی؟

 

ساکت باش و بیش از این بهانه نگیر

می خواهم فراموش کنم به آسانی

 

همه رفته اند و تو هنوز پیش منی

باز در ِ گوش من چه می خوانی؟

 

هر چه می خواهی قبول  با یک شرط

مرا اسیر خواستن خود نگردانی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت23:59توسط . | |

خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام

از یاد به سرعت یک باد رفته ام

 

غبار غمت را به دنبال من نفرست

که من پر گشوده و آزاد رفته ام

 

از بغض خالی شده دیگر گلوی من

چونکه با کشیدن فریاد رفته ام

 

دلم گمشده و خبر ندارم از خودم

ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام

 

دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر

ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام

 

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

چون آبروی میکده بر باد رفته ام

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت9:52توسط . | |

 

 

 

یادت می آید آن روزها را  هان؟

که من و تو آفریدگار خود بودیم

می دویدیم از پی شادی و صلح

در پی احیاء دین خود بودیم؟

 

راستی تو که رفتی نمی دانم

چرا حرف مرا کسی نمی فهمد

چرا واژ ه ها غریب و مانوسند؟

حرف دل را کسی نمی فهمد؟

 

آخر آن ها همان کسان هستند

این را صادقانه می گویم

دلم دیگر سرود نمی خواهد

ولی باز دارم از تو می گویم

 

مثل ته مانده های یک گنج عظیم

ته کشیده وجودم از کلمات

می دانم که تو نیز خوب می دانی

صدای من نیستند این نغمات

 

دارم اینبار راست می گویم

مگر تا به حال دروغ می گفتم؟

شاید تو باورت نشود اما

من همیشه راست می گفتم

 

بگذار بگذرند این روزها

من دیگر راز نمی گردم

تا تو نگنجی در باور ِ من

من دیگر باز نمی گردم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت23:26توسط . | |

 

 

تویی که دلت زود شکسته می شود

با اخم تو قافیه ها بسته می شود

دلگیر از من و اندیشه ام نشو

از اندوه تو یک ایل خسته می شود

دل ِ تنها می افتد به حوض خون

آن زمان که رویا ها گسسته می شود

هر چقدر حرف را به روشنی بزنی

چون رازهای درون سربسته می شود

وقتی که رشته ی عدل و مهربانی گسست

انسان ِ زمان ، دسته دسته می شود

باید که عاشقانه پند بگیری از حیات

نه چون مسافری که زود دلشکسته می شود

انسان همان است که از جبر زمان خود

به سفر می رود و بازگشته می شود

دنیا اگر زشت و بد باشد عجیب نیست

انسان به زشت هم دلبسته می شود

تمام زندگی افسانه ای آدم ها

فدای آینده و گذشته می شود

یک لحظه به حال بیا و فکر کن

ذهنی که باز شد کی بسته می شود؟

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت20:40توسط . | |

 

شادمانیت ز چیست نمی دانم

بی قراریت ز چیست نمی دانم

خسته ز چه می شوی گاهی؟

من این حال خسته را نمی دانم

چرا آرزو می کنی گاهی

از آرزو های تو هیچ  هیچ نمی دانم

برای چه راهی سفر شده ای؟

جای تو حالا کجاست نمی دانم

نبوده ام در ابتدای خلقت تو

انتهایت چه می شود نمی دانم

چرا فراموش می کنی روزی

دوباره به یاد می آوری ؟نمی دانم

کلاغه به خانه اش نرسید در قصه ی من

سرانجام  قصه ی تو را نمی دانم

شبیه ترانه ها می روی بالا

برای چه پایین می خوری نمی دانم

تویی که گول می زنی همه را

برای چه گول می خوری نمی دانم

برای چه سلام می کنی به همه

بی خداحافظی می روی نمی دانم

چرا دلت عجیب می گیرد

به قدر یک آسمان نمی دانم

به چه فکر می کنی در شب ها

روزها را چه می کنی نمی دانم

از باغ ِ که شقایق و لاله می چینی

داغ را به که می دهی نمی دانم

منی که تو را نمی شناسمت اصلا

برای چه می سرایمت نمی دانم!

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت0:40توسط . | |