|
زمانی که تمام عشقهایم را از دست دادم (داستان مکالمه ی من و آرش آسمانی) روی چمن ها دراز کشیده بود و نگاهش به آسمان بود.چشمانش حرکت نمی کرد اما لبانش می جنبید.با خود این گونه می گفت: " روز اول کودک درونم را سرکوب خواهم کرد تا گل سرخ را به یادم نیاورد، روز دوم سادگی را کنار خواهم زد تا دیگر به یاد او و فرشته ی کوچکش نیفتم، روز سوم فلسفه را نابود خواهم کرد تا ترجیحا به یاد او نیفتم، روز چهارم حتی صداقت را پس خواهم تا حس همزادپنداری با شما نکنم ، روز پنجم صبوریم را هم ترک خواهم کرد و از رواق پایین خواهم آمد، روز ششم با موسیقی باران نیز نخواهم رقصید، روز هفتم... " خم شدم به طرفش.چشمانش جنبید. دستانش را گرفتم ، بلند شد و همدیگر را در آغوش کشیدیم. در حالی که با دستش گونه ام را نوازش می کرد پرسیدم : -این دو سال را کجا بودی.چه می کردی؟ گفت :- هیچ ، کشتی غرق شد و همه در آب افتادند. تعجب کردم و پرسیدم:- چرا؟ - من این روز را می دانستم ، کشتی که نمی تواند بار عشق را بکشد .بار سنگینی داشت. باز هم تعجب کردم و پرسیدم :- پس حالا چه می شود ؟ تمام عشقهایت را غرق کردی؟ -غرق کردم؟ - مگر یادت نمی آید که تو از آنها خواستی تا سوار کشتی شوند؟ - درست است ، ولی هیچ کس سوار نشد. - چه می گویی آرش ؟ تو اصلا تلاشی برای یافتنشان کردی؟ من آنها را می شناختم. هیچ کس از آنها خبر ندارد. همه گم شده اند. - همه ؟ حتی تو؟ - من ؟ من کیستم ؟ می توانی بگویی؟ - تو حافظه ی عظیم منی . - و خودت کیستی ؟ - من؟ خوب معلوم است آرشم...الف هستم....ر هستم...ش هستم...اینجا از هر کسی که بپرسی به تو خواهد گفت. - اینجا که کسی نیست. خودت تنهایی. - تنها نه ...بالا را ببین...هنوز آسمان برایم مانده است...گذشته از آن وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته باشیم..برای چه آمدی اینجا؟ -آمدم حالت را بپرسم. هنوز با من قهری؟ - فرقی نمی کند. ما همیشه یک حرف را زده ایم. - آیا همیشه این گونه خواهد ماند؟ - نمی دانم. - ولی می دانی که اگر این گونه نماند دیگر کسی حرفهای تو را نخواهد خواند. برای مدتی هر دو ساکت شدیم. دیگر نمی دانستیم چه بگوییم. و در یک لحظه بغض هردومان شکست. من بیشتر گریه می کردم و او آرام تر می گریست. - من همیشه نمی توانم حرف تو را بزنم آرش. من هم مثل تو روح و قلب دارم. الف هستم..ر هستم...ز هستم...و هستم. چرا خودت نمی آیی ؟ چرا خودت حرف نمی زنی؟ - دخترکم مشکل همینجاست که من نه روح دارم و نه قلب . و بیش از این دلم نمی خواهد که روح و قلب تو را تسخیر کنم. - من ؟ می شود فقط یکیار دیگر بگویی که من چه کسی هستم؟ - تو تلقین چیزهایی هستی که من یادت دادم...تو عاشق چیزهایی هستی که من عاشقشان بودم...تو معشوق کسانی هستی که من عاشقشان کردم...تو چشمهای منی که می بینی...تو دستهای منی که می چینی..پس تو خیلی خیلی بیشتر از من حقیقت داری برای اولین بار به صورتش سیلی زدم و از او دور شدم. آمد و از پشت بغلم کرد. - دوست داری همیشه همینطوری به تو بچسبم و هیچ وقت رهایت نکنم؟ - تنها چیزی که دوست دارم این است که مثل تو هیچ وقت به دنیا نمی آمدم. - آن وقت آنقدر خوب بودی که نمی توانستی بی وجود باشی پس حتما مثل من وجودت را داخل کسی می ریختی مثل من که وجودم را در تو ریختم. - ولی من آنقدر خر نبودم که بروم و یک دختر را پیدا کنم. پسران زیبا در این دنیا فراوانند . چرا به سراغ آنها نرفتی؟ - پسر و دختری در کار نیست . زیباتر از تو را هم نیافتم. - حالا با دردی که به من دادی چه کنم؟ - خودت که می دانی دخترکم اگر نمی توان با مار درد در آویخت می توان آن را با نوای نی مسحور کرد و به رقص در آورد. - و تو دیگر هیچ وقت نمی رقصی؟ - هیچ وقت. - حتی برای آ خرین بار با من؟ چونکه می دانم دیگر آهنگی که مرا به رقص می آورد آهنگ تو نیست ..من با نوای باد می رقصم تو با زمزمه ی خورشید - پس حالا که زمان خوب است بیا در باد و آفتاب با هم برقصیم. - همین حالا رقصیدیم و همه دیدند. - حالا با آنها چه کنم. آنها تو را از من می خواهند. - اشتباه می کنی ، آنها خودشان را از خودشان می خواهند. با تو کاری ندارند. سنگینی بازویش گلویم را فشار می داد. - به چیزی فکر نکن. - نمی شود. - پس بمیر. - مثل تو بی رحم نیستم. - پس همیشه باش. - همیشگی نیستم. - پس خود را به دیگری ببخش...مثل من که خودم را به تو بخشیدم. - اگر دیگر نیایی چه؟ - تو هستی. - اگر من نباشم چه؟ - دیگری هست. - چرا همیشه عادت داری از همه چیز تراژدی بسازی ؟ - زندگی همه ی ما یک رویا و یک بازیست و این رویا روزی تمام می شود...خواب می بینیم در روزی که باشکوه می نماید..ولی در آخر هیچ کس تنها نخواهد بود و عاشق چیزی فراتر از تنهایی خواهد شد. هنوز بازوی آرش به دور گلویم حلقه شده بود و من دیگر گوشهایم را به روی حرفهای او بسته بودم . نگاهم دوردست را می کاوید و با خودم فکر می کردم بعضی وقتها رویاها جدا از زندگی ما نیستند...وقتی ما داریم اشتباه می کنیم وارد تاریکی و ظلمت می شویم...فقط باید حواسمان باشد که کنار این تاریکی ذات خود ما تاریک نیست..بلکه کارهایی که ما انجام می دهیم ما را سمت تاریکی می راند..ما همیشه یقین داریم که خیر و نور پیروز خواهد شد...ماسک ها یعنی تاریکی ها...یعنی دور بودن از نور...کارهای خوب همیشه ما را آئینه می کند...دنیای ما دنیای تاریک و ظلمانیست ..ما برای رهایی از این تاریکی ها احتیاج به نور یک فانوس داریم و آن فانوس خیال است...آرش برای من خیال بود..خیالی که او مرا یافت نه من اورا ...و حالا بازوی خیال داشت گلویم را فشار می داد...طوری که دیگر خودم هم خیال بودنش را باور نمی کردم. برگشتم و به چشمانش نگاه کردم... چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو برق آن تمام عشقهای درون سینه اش را باز می شناختم. خدا می داند که من از تمام آن عشقها و سوز و گدازها و راز و نیازها خبر داشتم. من تک تک آنها را می شناختم..من بیش از اندازه می شناختمشان..من با رنج شان رنج می بردم..این را خودشان هم می دانند..و حالا تنها کسی که مانده و رنج می برد خودم هستم...هر کجا رنج باشد من آنجا هستم...من زاده ی رنجم..اینجا دیگر کسی از رنج هایش نمی گوید..انگار همه قبول کرده اند که در یک گوشه تنها رنج ببرند.. حالا دیگر سرم بر روی شانه اش بود . آهسته در گوشم همان جمله ای را تکرار می کرد که برای آخرین بار به عشقش گفته بود :" من سرمست از بی خبری و از فراموشی گذشته بر موج های موزون روحم در نوسان است ، اما هنوز خوب می دانم آنکه بی نشان هر چه دلش بخواهد می گوید و می کند خود را کسی نمی داند...ای خدای من ما را از شر هرآنچه که وجود ندارد برهان..وجود را تنها در وجود بیافرین. " و حالا با گذشت این سالها تازه دارم می فهمم این آهنگ را برای چه ساخته بود " سلام پسرک ماهرخ ، از پس دوران سرمستی و بی خبری ، از پس ایام عشقهای به هوس آلوده ، از پس رویای خوش آیند و افسانه ای ، دنیای خیال انگیز ، از پس عالمی سرتاسر حوادث ، سر تا پا اشتباه و لغزش ، از آغاز تا انجام ، خام طبعی و بی تجربگی ، یک نوع دیوانگی و سرکشی ، از پس خواب شیرین شب زدگان ، از آن همه بی خیالی ها و بی خبری ها...از پس هفت شهر عشق...و هفت آسمان پرستاره ی بی فروغ ، از پس حیرت و شگفتی ، اکسیر عشق و کیمیای سعادت ، از پس گریستن در آن هفت شب ملعون ، از پس به خاک سپردن آرزوهای مفتون ، از پس حماسه ای مبتنی بر واقعیت ، از پس زندگی ، حقیقتی از نیشها و نوشها ، از پس نجات ناامیدانه در سیلابی بی امان و ویرانگر ، از پس کینه های بی رحمانه ، از پس بی رحمی های ابلهانه ، از پس ابله بودن بی شرمانه ، از پس بی شرم بودن عاشقانه ، از پس عاشقی های درد آور یک دیوانه ، ..آه ..اینک ای پروانه ..به سراغ تو آمده ام فقط با یک تمنای عاجزانه ...و از تو خواهم بخششی سخاوتمندانه...قسمت می دهم به خدای یگانه...عفو کن انسانی را در دوردستها به حرمت آن عشق جاودانه...کاش می توانستم فریاد زنم درد ِ خود را بی بهانه...یا فراموش کنم آن همه را در نیروی در هم شکننده ی یک افسانه...تو فراموش کن و در هم شکن این جان را از زمانه ....درخت مرده ای هستم...بخشش کن....بخشش کن....بخشش کن یا بکش مرا .صادقانه ! " مرا از خود جدا کرد و گفت : - حالا بیا مرا ببوس و به خدا بسپار دیگر چیزی نمی توانستم بگویم .آهسته از طرف همه بوسیدمش و کلام "او" را تکرار کردم: - پس تا همیشه خدا نگهدارت باشد ای کشتی عشق های گاهی بی معشوق.
ما عاشق چیزی هستیم که نمی دانیم چیست یا چیزی که هیچ گاه نخواهیم دانست چیست آیا آن چیز نمی خواهد که شناخته شود؟ آیا آن چیز آنقدر بی ارزش است که چون نمی شناسیمش رهایش کنیم و به دنبالش نرویم؟..آیا آن چیز از آفریدن چیزها مقصودی نداشته است؟آیا قلبش به خاطر فهمیده شدن توسط ِ آفرینشش نمی تپیده است؟...آیا هرکسی که می آفریند عاشق نیست؟..هیچ می دانید اگر از کنار گلی بی تفاوت عبور کنید چقدر" او" دلش شکسته می شود؟....هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که می آ فریند؟...هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که غمگین است؟....هیچ می دانید که او خود به بزرگیش ایمان دارد .......؟....و احتیاج به هیچ یک از شما ندارد تا تاییدش کنید؟.......هیچ می دانید که تنها به خاطر ِ عشق است که می آفریند؟....کجای ِ تعریف و تایید و تمجید ،عشق پنهان شده؟...عشق یعنی بگذاری تا خرابت کنند....عشق یعنی حس آن لحظه که ببینی بعد خراب کردنت چقدر دوست ترشان داری!.............هیچ می دانید او چطوری خراب می شود؟.....اگر من روزی جواب اینها را به شما نگویم چه خواهید کرد؟...هیچ فکر کرده اید؟.........او وقتی خراب می شود که محمد و علی و ابراهیم و اسحاق و یوسف و عیسی از او روی بگردانند............پس هیچ وقت خراب نمی شود........چه خوشبخت است .....چیزهایی که آفریده تکیه گاه تنهایی اویند..........حتی اگر دروغ آفریده باشد..........او بیشتر از همه به ما دروغ گفته است...........دنیایی دروغ آفریده تا عاشقمان کند.........ولی او نیافریده خودمان آفریده ایم.....آری این دنیای دروغ را خودمان خلق کرده ایم .....هیچ می دانید برای چه خلق کرده ایم؟......برای فرار از واقعیت ها ........برای اینکه نمی توانیم بفهمیم در میان همه ی این دروغ ها چه چیزی حقیقت دارد؟.......برای اینکه نفهمیده ایم هر دروغی که گفته می شود عصاره ای از حقیقت را در دل خود جا داده است.......و هر دروغی که به ما می گویند تنها دلیلش خودمان هستیم.........که چرا همیشه خواهان شنیدن ِ آن دروغ ها بوده ایم..........که چرا نتوانسته ایم حتی در پستی ها بلندی ها را ببینیم؟.....که چرا نتوانسته ایم در زشتی ها زیبایی ها را ببینیم؟..........که چرا نتوانسته ایم در دروغ ها حقیقت را بیابیم؟............برای همین است که مانده ایم و در دنیا خدا را پیدا نکرده ایم.. آری من به شما دروغ گفته ام....می گویند کسی که دروغ می گوید مثل سگ می ماند....سگی که با پارس کردن همه را می ترساند....آنقدر ترسیده و تنهایم گذاشته اید که حالا راستی راستی خودم هم از خودم می ترسم........نمی توانم بفهمم در تمام این سال ها چه چیزی در من حقیقت داشت؟.......آنقدر خرابم کرده اید که در آیینه فقط خودم را می بینم.........خودی که خیلی زود پیر خواهد شد و خواهد مرد.......... بگذارید ببینم چه چیز حقیقت دارد............به سراغ کمدم می روم.......یک ردیف دفتر است که روی هم انباشته شده اند .......نزدیک به پانزده دفتر.......در شکم که آیا خدا هیچ می داند یا روزی خواهد دانست که من در این دفترها چه ها نوشته ام؟.......شما که جای خود دارید........شما که عزیزترین دفترم را پاره کرده اید از کجا خواهید دانست؟........ من هنوز در فکر خدایی هستم که برای تصمیم گیری در موردش یک عمر فرصت داریم و شما هنوز در فکر منید که این دروغ ها را برای چه گفته ام؟...........و من در فکرم آیا شیطان دروغیست که خدا گفته است؟......شما در فکرید که تمام آن تصویرهای خوب را که در ذهنتان ساخته بودید دور بیندازید و فراموش کنید.........و من در فکرم چطور زندگیم را با فکر کسانی که هیچ وقت ندید ه امشان ادامه خواهم داد؟.......... شاید راه ما از این پس جدا شود چون من به خدا می اندیشم و شما به دروغهای او!....برای این است که گفتم نگذارید روحتان از روح خدا دور شود.........چون روح خودم عاشق شماست.......چون نمی خواستم جای دوری برویم و هر کدام یگ گوشه پرت شویم............و بگردیم و دروغ ها را پیدا کنیم........همیشه می خواستم برای هم جاذبه باشیم نه دافعه.............ولی حالا می دانم برای شما حکم یک دافعه را دارم...دیگر مرا دوست ندارید و من آزارتان می دهم......می روم......و شما فکر می کنید می روم که دوستان دیگری پیدا کنم؟.......شما فکر می کنید که من همیشه عاشق دوست داشتن بوده ام..؟نه اشتباه می کنید چشمهای من دوست را دیده بود......حالا اگر غریبه ای به وبلاگ من بیاید گیج نخواهد شد؟.........پس بگذارید برای شما و تمام آن غریبه ها از دوست داشتن بگویم..........این را که خواهید گذاشت؟........دوست داشتن یا عشق ، من هر دو را به یک معنی می گیرم........پس سعی نکنید بفهمید از کدام یک دارم حرف می زنم.....اگر در تمام این سال ها چنین سعیی کرده بودید اشتباه بود.....برای همین است که نفهمیدید.......و حالا که دارید کم کم می فهمید می دانید که چقدر تصورتان از عشق و دوست داشتن دورتر از حقیقت بوده است.......شما همیشه دوست دارید چیزهایی را که دوست دارید دوست داشته باشید.........و عاشق همان چیزها باشید.......ولی بعدا می فهمید که اصلا اینطوری نیست.........شما دوست دارید در حالی که دلیلش را نمی فهمید.......دوست دارید در حالی که نمی خواهید دوست بدارید.........دوست دارید در حالی که دوست شما آن کسی نیست که همیشه می خواستید او باشد.......دوست دارید و هر چقدر از او فرار کنید باز دوستش خواهید داشت........(..باز چرا دارید سعی می کنید بفهمید که من از دوست داشتن حرف می زنم یا عشق؟)........و این کاملا واضح است که هر کسی را که دوست بدارید او خواهید شد...........پس ما گاهی بی اختیار چیزهایی می شویم که دوستانمان آن را دوست دارند..........دوستانی که نه ما آنان را انتخاب کرده ایم و نه آنها ما را........پس ما گاهی چیزهایی می شویم که خودمان هم نمی فهمیم و هیچ گاه هم نخواهیم فهمید برای چه آن شده بودیم؟.......و حالا چرا این هستیم........حالا می فهمید که این و آن شدن آدم ها برای چه است؟..........و من چقدر از کسانی نفرت دارم که سال پیش یک حرف را گفته اند و امسال نیز همان حرف را می گویند.........سال پیش همان فرد بوده اند و امسال نیز همان فرد هستند.........شبیه مردابی که آنقدر یک جا می مانند که می گندند و می میرند اگر عاشق نبودم همچنان می گذاشتم که چیزهایی را که می خواهید دوست بدارید ......حتی دروغ های خودم را......چرا دنبال حقیقت نمی روید که حقیقت را دوست بدارید؟........وقتی که سرانجام مجبور به دوست داشتن آن خواهید بود ....پس از همین حالا به دروغ دل نبندید......درست است که در دروغ شیرینی و در حقیقت تلخی نهفته است........ولی این تلخیش فقط به خاطر دور بودنش است نه چیز دیگر........وقتی آن را به قلبتان آوردید خواهید فهمید که چقدر شیرین است.........و وقتی دیگر دروغ ها به کمکتان نیامد خواهید فهمید که چقدر تلخ است......... گوش می دهید؟......این حرفهای همان کسیست که زمانی می گفت :" اگر از زندگی حقیقت را حذف کنی بخش شیرینش می ماند، بگذارید دیوانه ای باشم که در شیرینی زندگی غرق شده است." و ببینید که اینک من همان کسم که حالا تمام این حرفها را می زنم. من می روم که به دنبال حقیقت بگردم شما چه می کنید ...می مانید و برای مرده هایتان عزاداری می کنید؟ من می روم در حالی که صدها بار پیش از این نیز رفته بودم و با هر بار رفتن چیزی را در گذشته جا می گذاشتم و چیزی را یواشکی می قاپیدم.....اما نمی دانم که چرا اینبار بغض گلویم را گرفته است که توان فریاد را هم ندارم...برای قلبهای شکسته یک دنیا اشک هم فایده ندارد.........چه برسد به یکی که از چشم من می افتد. اما اگر کسی از من پرسید در این مدت چه آموختی ....با لحنی بلند خواهم گفت ...تنها این را که : "عشق ِ انسان به انسان حقیقت است." آری آری خلل پذیر بود هر بنا که می بینی مگر بنای محبت که خالی از خلل است
گاهی وقتها فقط گذشته به آدم آرامش می دهد ...گذشته هایی که معلوم نیست آنقدر دورند که نزدیک به نظر می رسند یا آنقدر نزدیک اند که دور به نظر می رسند...گویا مرگ از زندگی سبقت گرفته ...یکی وقتی فهمید مرده ام خندید و گفت پیش از این نیز تو مرده بودی...ده ها بار نه...شاید هم صد ها بار....نمی دانم چند وقت پیش بود که مردم ...ولی من همزمان الف بودم ...ر بودم...ز بودم....و بودم..حالا همه چیز هستم...همه کس هستم...من دهها نفر هستم...چرا که با هر بار مردن کسی را به درونم فراخوانده ام .... پس من پشه ی خوشبختی هستم چه زنده باشم و چه بمیرم. يکی می آيد دستم را می گيرد و می خنداند مرا . يکی می آيد دستم را می گيرد و زلالم می کند . يکی که شبيه هيچ کدامش نيست می آيد و دستم را نمی گيرد و می گويد : تنهايی ؟ می گويم : نه آرشی هم هست در اول اين سفر که در شده است و منتظر است تا سيراب شود . می خندند . دستم را گرفته مرا به آب می اندازند .من همان آرشی هستم که در آب افتاده ام .غرق در خوشی شده ام.غرق در رويا!ولی نمی توانم بفهمم چه حقيقتی زمانی بيش از اين رويا نبوده .ديدم که کسی بر روی آب راه می رود و می خواند:"امروز آن قدر به يک گل بی اختيار نگاه کردم که شکلش را ياد گرفتم . حالا می توانم به آسمان مثل آن گل نگاه کنم ." حرف زدن و يا نوشتن افکار تجاوز کردن به سکوت است . و سکوت شکلی دارد که بايد در آن نشست و مغز را ذره ذره ذره ذره از چيزهايی که از طريق خواندن و شنيدن پر شده است پاکش کرد !..باشد عزیز من بعد از اين ديگر چيزی نخواهم نوشت.ولی اگر بيايی ، برايت بالشی نو می گذارم که استراحت کنی
وقتی عروسک ها حرف می زنند....! دنیا پر از صدای عروسک هاست ما گاهی به اشتباه اجسام را بی روح می خوانیم ، غافل از آنکه کوچکترین ذره ی موجود در این جهان روح و هوش دارد جهان پر از صدای عروسک هاست اگر راز عروسکها را بفهمی راز زندگی را می فهمی
آرش ها هرگز نمی میرند
مرا ببخشید که ساختمش چونان آرامشی که خیال می سازد....مرا ببخشید که کشتمش...چونان بغضی که گلوی آدم را می کشد..!
من آنم که هستم *
یکی از دردهای من این است که همیشه فکر می کنم چطور به کسی که می دانند احتمال بازگشتش صفر است به همین راحتی اجازه می دهند که برود، چرا نمی گیرندش و دست وپایش را به زنجیر نمی کشند؟ چرا در بر ِ خود نگهش نمی دارند؟ درد دیگر من این است که همیشه جواب این سوال را می دانم.زیرا خود هم جزء ِ رها کنندگان و هم جزء ِ رها شدگان بوده ام..برای این است که نمی توان روح را به غل و زنجیر کشید.حتی اگر جسم در بند باشد روح آزاد است. " ای پست فطرت هایی که جام تان را از شهد محبت من پر می کردید حال بیا بید که کجا هستم؟"این طنین روح من است که در دورترین دشت دورافتاده به پشت دراز کشیده و آسمان را نظاره می کند. ای کسانی که روزگاری می شناختمتان مگذارید روحتان از روح خدا دور شود.شاید دوباره همدیگر را در بالای بلندترین آبشار این حوالی پیدا کردیم.
*خطاب خدا به موسی
گوئی آن شب که گذارت به دل ما افتاد ماه از آن سوی فلک چرخ زد و بر بام افتاد گوئی آفاق به زنجیر کشید جیحون را که دل ما به روان تو گرفتار افتاد روح ِ والای تودر ماه نمی گنجیده ست شد چاه و دل ماه ِ من آسان افتاد این که مقدور نبوده مگر از بخت خوشم که گذارت به گذار ما فراوان افتاد گذر ِ سایه به سرمایه ی سودایم بود که دل از رفتنش یک گوشه هراسان افتاد نالید و جفا دید و نتابید امشب آسمان در غم ِ تک ماهش عزادار افتاد چرخ را نیست تحمل غم این محبوبش گم کرد چراغش به خرابات افتاد ماهی که چراغ ِ شب ِ غم ها و جدایی ها بود چون گشت جدا ، بی سر و سامان افتاد آشنایان زمین گو که گرفتار کدامین گنهند؟ چو دل ماه به بیگانه گرفتار افتاد ماه و مه بود دلم بی خبر از حادثه ها گوئی از گوشه ی آسمان ، فرقدان افتاد
آخشام اولوب
سن گَلسن بیزیم اِ وَ گوروشسن اَلدن اَله مامان سنه شیرنی وِرَ آدین گَزیر دیلدن دیله
من سنه قوربان کَسَرم
منی سسلرسن بالاجا من اوتانیپ آخداررام باجا توتسان باغلاسان آغاجا* منه دی یَرسن تاپماجا؟
سَنی من اله سِوَرم
بویوک بابا قوربان اولوم هر نه دِسن من او اولوم چیچیه گیزین سنین اولوم دنیا دا تک سنین اولوم
سَن سیز من نِجه دوزَرم؟ *اویمیزین بویوک حیطی یادش بخیر
عجیب است
من جایی را می شناسم که در آنجا کسانی به عشق هم می پیچند و چون برگ های پیچک بالا می روند
با لاتر از ابرهای بالای آن کوه بلند
عجیب تر از آنجا را در عمرم ندیده ام
من آنجا بوده ام
و چون برگی از آغوش همانجا افتاده ام
حالا که اینجایم برای خودم عجیب هستم
دست که به خودم می کشم خودم را نمی شناسم
شاید باید خودم را بی نهایت دوست داشته باشم
خیلی خوب شد که نمردم
ولی حالا کجا برگردم؟
گم شده ام ....گم شده ام.......وقتی حرفی برای گفتن نداریم وجود نداریم.......چیزی می خواستم بگویم که گمش کردم...این همه سال نوک زبانم نگه داشته بودم..همزمان با گم شدن من همه ی آن چیزها گم شدند....در این بیابان برهوت تا زمانی که راه می روی هستی ولی همین که ایستادی تا به عقب نگاه کنی گم خواهی شد.....کسی مرا ندیده است؟؟..........وقتی که خم می شدید تا بند کفشتان را محکم کنید مرا ندیدید؟............وقتی که اسب های وحشی تان را رام می کردید مرا ندیدید؟............وقتی که روی ابرها بالا و پایین می پریدید مرا ندیدید؟......... آیا من رم کرده ام و دویده ام تا سرزمین هایی که بسیار دور و گمشده اند؟....بگذارید بگویم اینجا چطوریست شاید پیدایم کردید...اما چقدر در این سرزمین گمشده محتاج پیدا نشدنم.....آخر همین که پیدا شدی اگر اهلی شده باشی برت می گردانند.......آیا من اهلی شده ام؟..نشده باشم چه؟ اینجا شبیه یک ذوزنقه است که وقتی به گوشه هایش می رسی رم می کنی...اگر هنوز اهلی نشده باشی می پری روی قاعده ی دیگر و دوباره می دوی...ولی اگر اهلی شده باشی آرام می نشینی سرجایت و زانوهایت را بغل می کنی تا پیدایت کنند... این جا شبیه یک گوشه است که آسمان ندارد ....و اسب های من می دوند..
نمی دونم عزیز من نمی دونم چطور تونستم ولی تونستم مهم همینه که تونستم می دونی که تونستم کسایی رو که از زمین تا آسمون با من فرق داشتن دوست داشته باشم فقط برای مدتی که لازم بود مهم همون مدت بود که سپری شد حالا دیگه اون موقع ها نیست حالا دیگه هر کسی خودش می دونه می تونه دوست داشته باشه....می تونه بمونه........ می تونه بمونه تا آخرش.........حتی تا آخر آخرش حالا دیگه چیزی ندارم که بگم ...جز اینکه برم و گم بشم....توقع پیدا شدن توسط هیچ کس رو ندارم من واقعا می دونم که هر کسی خودش می دونه........و تا همیشه خودشه و فقط خودش می دونه..
نمی خواهم بنویسم چطور شد..چه فرقی می کند بالاخره یک طوری شد دیگر.....نمی خواهم بنویسم چطور خواهد شد..مگر این وظیفه ی من است که آینده را ببینم؟.......جالب است چرا ما هیچ وقت به وظیمه مان در این دنیا فکر نمی کنیم؟..چرا گاهی کارهای ابلهانه می کنیم؟...چرا دوست داریم جای دیگری باشیم ؟ بگذریم .می دانید...دیگر از زیاد نوشتن خسته شده ام..می خواهم وظیفه ام را انجام دهم...ساکت ماندن...وقتی که ساکتم خودم هستم.. دوست دارم صبح ها زود از خواب بیدار شوم با یک آهنگ ملایم و نوازش بخش...آنقدر زود که بروم و آفتاب را بیدار کنم...چرا من تا حالا آفتاب را ندیده ام ؟حس می کنم تازه به دنیا آمده ام و هنوز هیچ چیز این دنیا را ندیده ام.. آه خدای من اینقدر حرف زدن چقدر ابلهانه است.....آخر این همه آدم از چه دارند حرف می زنند؟ شرط می بندم اگر یک روز حرف نزنند خواهند مرد....و من آنقدر حرف زدم که مرده ام .....گمشده ام .......دمی حرف نزنید کسی دارد حرف می زند که حرف های شنیدنی تری دارد...بگذارید صدایش به زمین برسد....نه نمی شود...مگر می شود همه ی مردم جهان را فقط برای یک لحظه خاموش کرد؟...وای اگر روزی او حرف نزند چه خواهیم کرد؟...... ......... بکشید کنار....کجاست آن زندگی؟...زندگی دارد حرف می زند...زندگی دارد از همه جلو می زند...زندگی دارد می دود ..می پرد..زندگی راه رفتن بلد نیست.............. .کسی که عاشق پرواز است خزیده نمی شود...سلا م زندگی ! سلام............داری از چه فرار می کنی؟ ما همه پشت سرت خزیده می شویم..آخر جان ما را به تو بسته اند...دستمان را نمی گیری تا پروازمان دهی؟ راستی زندگی فکر نمی کنی این دنیا دیگر کمی خسته کننده شده ؟تو آنقدر سریع رفتی که نتوانستیم جائی از آن را ببینیم...برای چه ما را دور سر دنیا این همه می گردانی؟....با این حال اگر روزی خواستی به دنیای دیگری بروی ما باز با تو خواهیم آمد....راستی چرا ما با تو همه جا می آییم؟....و همیشه از پشت دیده ایمت...یعنی می شود روزی آنقدر سریع بدویم که از تو جلو بزنیم و اینبار از جلو تو را ببینیم؟.......................................................
آهای زندگی زمان تمام شد و ما هرگز به تو نرسیدیم ........ برگرد ببینمت؟.تو همان خدا نبودی !!!.............................................................................................................. زیادی جلو رفتیم.......به حال برگردیم........فردا دوباره آفتاب را خواهیم دید......و به انتظار زندگی خواهیم نشست.........کسی دیگر از من هیچ رازی نخواهد شنید.......و مگس ها جرات وزوز کردن در گوش مرا نخواهند یافت...........آنگونه که هستیم هستیم....آنگونه که باید باشیم خواهیم بود........
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |