|
برترین کارها آنست که خویش را بانجام آن مجبور سازی علی (ع)
ما شهریار کشور عشقیم هوش دار نتوان شکست کوکبه ی شهریار را سر ساعت مقرر خود را بر فراز مقبره ی شهریار ،زیر تاج ِ بنای یادبود ، حاضر یافتم .آفتاب برف ها را درخشان کرده بود. ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو قرار بود او هم بیاید و همینجا همدیگر را ببینیم، جایی که شهریار هم بود و می دید .ولی دیر کرده بود... ایستادم ، کسی آنجا نبود و دور و بر مقبره خلوت بود.صدای کسی نمی آمد ، حتی شهریار..آخرین باری که اینجا آمدم هفت سال پیش بود...شاید هم شهریار با من قهر کرده بود...ولی بعید می دانم....او که فقط اینجا نیست.....او در همه جای تبریز است..... در پس کوچه های ششگلان....در بازارچه ی میرزا نصرالله....در لابه لای آجرهای معرکه ی تبریز... همان جا که آرزوهای شاعر در پرده ی خیال می چرخد...و حرفهایش پایان ندارد .. در دنیای بدون سر و صدای ماشین.....و در تمام آن کوچه های تنگ و باریک......شهریار بود.....نگهبان ِ هفت دروازه ی شهر.......حتی یک بار شهریار را دیدم که از میان ماه بالای عمارت واقع در وسط ِ استخر ائل گلی برایم دست تکان می داد....... و حالا این جا برای دیدن رند آمده ام.....من و شهریار که همدیگر را می شناسیم...ولی رند دوست تازه ای است ...و دوستان همدیگر را در چه جایی بهتر از خانه ی دوست مشترک شان دیدار می کنند؟......پس لابد هفت هم اینجا نشانه ایست ......هر چقدر هم که دوستان همدیگر را ناامید کنند باز به این مطمئنم که به قول داراب ِ سفرنامه نویس ، امید به نجیب زادگان شجاع در میان جوانان تبریزی بسیار است. ترجیح دادم که نایستم و داخل بروم...ولی مگر می توانستم ....استاد مثل همیشه باز هم شوخیش گرفته بود و سربه سرم می گذاشت.....چرا من نمی توانم هیچ پله ای ببینم ...این بار صدایش را شنیدم که می خندید و می گفت " حقین دیر آی بالا.....به سن نیه گلمیرسن بورالارا..." اندکی خجالت زده شدم. به هر قیمتی بود داخل شدم و بدون اینکه به مقبره توجهی کنم به تماشای عکس های روی دیوار پرداختم...وقتی نمی دانم چرا صدای توپ ترکان عثمانی در چالدران را می شنیدم.....به سرم زد که برگردم....برگشتم و رند را دیدم.......که بر سر مقبره ایستاده دو دست بر هم نهاده بود و او هم مرا نگاه می کرد....السابقون السابقون چون پرده های ارغنون در چنگ جانم می زنند کاناالیه راجعون....روحم از دور دستش را بوسید.......و نزدیک شدم و به هم فقط سلام کردیم. یادم رفت بگویم که برای چه آمده بودیم. برای شرکت در یک جلسه ی شعر خوانی که البته این هفته شعر نمی خواندند و قرار بود که در این مکان در مورد شعر معاصر صحبت شود. کمی دیر شده بود..من پایم را برای رفتن شل می کردم که رند گفت بگذار یک فاتحه بخوانیم...تازه متوجه مقبره شدم....آه شهریار تو اینجایی .....باز صدای خنده اش را شنیدم که این بار هم من او را خندانده بودم.......این بار جوان شده بود و می گفت :" اله بیر میرت اوچون گلمیسن بوراها!.."...... تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم وقتی سراغ وقت من آیی که نیستم با رند حرکت کردیم و بنا به گفته ی او محل جلسه تغییر کرده و ما باید خودمان را به خیابان 29 بهمن می رساندیم. هر دو مان انگار نه انگار که برای بار اول بود که همدیگر را می دیدیم..یادم می آید که خیلی راحت حرف زدیم..در حالی که از پله های بنا پایین می آمدیم او نفسی کشید و گفت " چه روز خوبیه امروز"...بعد نمی دانم چه طور در عرض یک دقیقه که طی شد تا از درب خروجی محوطه عبور کنیم...صحبت به شیخ محمود شبستری کشید.....او با شیرینی تمام که در کلامش موج می زد گفت :- می خواهم تمام بیت های گلشن راز را ازبر کنم. من هم با شیرینی کمی جواب دادم : - او این مجموعه را در عرض یک روز سروده ، اگر راست می گویید شما هم در یک روز ازبرش کنید. این بار با شیرینی خیلی زیادی گفت :- در عرض یک روز نمی شود.. خلاصه نفهمیدیم که نتیجه چه شد .خیلی نجیب و آرام تاکسی گرفت و هر دو سوار شدیم......من زیاد حرف نمی زدم ولی او سرزبان دار و نجیب به نظر می رسید.......باد موهایم را روی پیشانیم انداخته بود و من آنقدر ساکت شده بودم که حتی دست به موهایم نمی زدم......او گفت و گفت آنقدر که مرا خنداند.....حرف زدنش شیرین بود ...از آن پسرهای اصیل که ترکی را شیرین حرف می زنند...و بین صحبت هایشان هزار اصطلاح و ضرب المثل و حرف های قدیمی می آورند......می گفت که تخلص رند تبریزی را حافظ برایش برگزیده است ...و بعد به عادت تبریزی ها که همیشه بعد از گفتن عبارات عجیب و یا معمولی قسم می خوردند گفت : " اللاها آند اسون.... در هر دو بار که حافظ را باز کردم همین اسم آمد"..... حدود بیست دقیقه دیر شده بود .رفتیم داخل مجتمع ولی نمی توانستیم سالن جلسه را بیابیم.یک جا اشتباهی رفتیم و دیدیم آنجا نیست .بعد خارج شدیم و پله ها را بالا رفتیم...حرکاتش خیلی سریع بود و تند حرکت می کرد.. اندام لاغری داشت و تقریبا می پرید.....ولی من هم آنقدر فرض و چابک بودم که همراه او بپرم....(از نظر من انسان خوب نمی تواند چاق باشد). بعد که محل جلسه را پیدا کردیم خیلی ساکت رفتیم و در انتها نشستیم ، افراد کمی آنجا بودند و تقریبا محفل خصوصی بود و استاد علیزاده در مورد شعر معاصر صحبت می کردند. شعرها سروده می شوند و می روند...خاطره ها محو و گم می شوند...حتی کسی اسم شاعر را به یاد نمی آورد.....به جز آن احساسی که برای همیشه درقلبش به یادگار می ماند. احساسی که هدیه ی یک شاعر بی نام و نشان است. رند به دقت گوش می داد...من هم سعی می کردم که گوش دهم...در واقع برای گوش دادن چندان سعی نمی کردم...چونکه فقط برای دیدن رند آمده بودم.....من در ساحل شعر بودم و او تا وسط شنا کرده بود...یکی دوبار هم که دیدم شعرها یی که گفته می شد را تکمیل کرد..معلوم بود که شنا کرده است......زیر لب آفرین گفتم. البته رند دوستان زیادی دارد و خیلی کس ها اینجا دوستش دارند ولی در بیرون به جز من کسی نمی داند که این جوان زبل همان رند است...خودش می گفت که این را از همه پنهان کرده است. جلسه تمام شده بود و ما آرام به طرف بیرون قدم برمیداشتیم... دو کتابی را که برایم هدیه گرفته بود به دست داشتم و وقتی هنوز خورشید در آسمان بود و با رشته های نور نامرئی دوستی ما را پیوند می داد ، از هم خداحافظی کردیم. امروز در ماشین ارومیه به تبریز یک چیز جالب دیدم. راننده شباهت فوق العاده ای به اردشیر رستمی ، بازیگری که نقش جوانی شهریار را بازی کرده بود ، داشت .مخصوصا چشمهایش که چشمهای خود ِ او بود. و کمک راننده اش که جوان و خوش قیافه و قد بلند بود به رند شباهت داشت. دیگر گفتم به خانه که رسیدم حتما باید این پست را که فقط مرور خاطرات است ، بنویسم.و تقدیم کنم به رند تا همیشه باشد و همیشه بسراید ، تا آن زمان که بهترین شعرهایش نقش می بندند و سروده می شوند و ما همگی مهمان ضیافت آنها می شویم. این هم شعری از او ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن وین سینه ی زخمی را یک چند تو مرهم زن تا پرده ی بازی را تقدیر نه بر چیده دست خوش شادی را بر سینه ی ماتم زن حوران بهشتی را در بند چلیپا کن افسانه ی حوا را بر دیده ی آدم زن چون در طلبم آیی با روح مسیحایی اعجاز معظم را بر پیکر مریم زن بی عشق چو می گردی همواره پر از دردی بر خیز و غم دل را رسوا کن و بر هم زن یاران موافق چون در دام تو افتادند یک شانه بر آن زلف آشفته و پر خم زن هم چشم و چراغ ما هم زمزمه ی جان شو هم دست شفاعت را بی پرده به محرم زن در حلقه ی رندانه می نوش به شکرانه مستی کن و پیمانه بر چشمه ی زمزم زن پ.ن : فکر نمی کنم برای آنها که مرا می شناسند نیاز به توضیح باشد ولی برای غریبه هایی که به وبلاگ من تشریف می آورند می گویم پست قبلی ربطی به من ندارد و فقط تشابه نام ها و وقایع بوده که پیدا کردن آن در ادامه ی همان سلسله اتفاقات ماورایی بوده که برای من رخ داده است.و هزار داستان که بگویند داستان یک آدم شبیه هیچ کدام نمی شود.چرا که به ازای هر آدم روی زمین فقط و فقط یک داستان وجود دارد که فقط خود و خدایش تمامی آن را می داند و خواهد دانست. پس اینجا داستانی خلق شده چون من بوده ام که زندگی کرده ام.
قلب من از آن تو است گزارشهاي متعددي مبني بر حقيقتي انكارناپذير درباره ارتباطي ارائه شدهاند كه گيرندگان عضو پس ازپيوند عضو با اهداكنندگان عضو برقرار ميكنند. همه اين گزارشها نشان ميدهند كه وقتي عضوي از بدنيك اهدا كننده عضو به بدن گيرنده عضو پيوند ميخورد، ارتباطي عجيب و ماورايي بين آنان به وجودميآيد. در زير به اين ارتباطها اشاره شده است: منبع:مجله راه زندگی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها تا کسی چوبی بر گردن آدم نگذارد و نگوید که بنویس ، کسی چیزی نمی نویسد...مگر این که تحریک شده باشد برای نوشتن ..و این نهایت خودخواهیست که آدم فقط در صورت تحریک شدن بنویسد که البته نوشته ی جالبی هم نخواهد شد..زیرا که این ذهن تحریک شده فقط خودخواهی هایش را بیرون خواهد ریخت...ولی اگر چوبی بر پس گردن آدم باشد ، آن کس مجبور است که بنویسد و گرنه تا دلش بخواهد چوب خواهد خورد..که مگر من نوشتن را یادت نداده بودم؟!و این مشکل ابدی عشق است ..خماری بعد از مستی...و نیازمند بودن به شراب ِ جدید قدیمی و فوری! راهب ِ سینه سوخته ی سبز اندیش ِ سرزمین های زرد آمده بود سراغم...و من از او نپرسیدم که چرا کلام باد را نمی توان به تصویر کشید..آسوده خم شدم تا به نرمی از بغل گوشهای تیزم عبور کند...کمرم خم می شود از این داستان زندگی...هر چقدر بیشتر می فهمم بیشتر خم می شوم...و آن کدام وسیله ایست که من ِ کمر بریده را تا گرمترین نقطه ی آغوش نجیبش خواهد رساند؟..من که اینجا داخل اجاق شومینه دارم از گرما می پزم..لااقل خوب می دانم که چقدر گرما با گرما فرق دارد..و این را که کشف می کنم آنچنان گرم می شوم که فکر می کنم چرا پیشینیان تنبل ما زحمت خلق واژه های جدید را به خود نداده اند...من همین حالا سه گرما را با هم کشف کردم...آیا آن زمان فرصت کافی برای کشف واژه ها نداشته اند؟...همین جوری گفته اند گرما...ولی کدام گرما؟...گرمایی که انسان را گرم می کند که بعدا سرد خواهد شد....گرمایی که انسان را شعله ور می کند برای اندیشیدن...یا گرمایی که انسان را به خواب می برد...به خواب ابدی ِ سعادت و جاودانگی.؟....ولی نه ، می بینم که آنها هم تقصیری ندارند..آنها فقط نام گذاشته اند...حال ، همه چیز به انسان برمی گردد...به ازای ذره ذره ی وسعت فکر انسان که نمی شود واژه خلق کرد...حال بیچاره کسانی که خود را به یک واژه متصل می دانند...و گرد یک واژه جمع شده اند...بی خبر از آنکه هر واژه صد ریشه دارد که از ذهن تو می روید...و تو در میان واژه ها زندگی نمی کنی....این ذهن تو است که واژه ها را آب می دهد...و هر واژه که می روید برای توست که آن را فهمیده ای ...حال چطور می توانی نامی برایش بگذاری که دیگران هم آن را بفهمند؟ و اینجاست که باید گفت: آی روحت شاد ای تک واژه ی خلقت که جز نامت چیز دگر نداده ای و نگفته ای. و این همه کلمه فقط از دل یک کلمه بیرون آمده است...زاییده شده و حالا همه جا را در برگرفته است...چه بسا کسانی که با واژ ها بالا رفته اند و چه بسا کسانی که با همان واژه ها سقوط کرده اند...حال آنکه واژه یکی بوده ولی کود و آب و باغبان نه...! چطوری بگویم نمی دانم...شبیه وقتیست که کسی سازی می زند و واژه ها از آن پر می کشند و به آسمان می روند....گاه آویختن به یک واژه فقط به یک واژه تو را به بی کرانگی بی واژگی می رساند..همانجا که وقتی به آنجا می رسی زبانت مهر شده و خاموش می شوی..بگذریم این بحث دیگریست. و خوشحالم که اینجا هستم بدون اینکه واژه ای برای تعریف در اختیار گذارده باشم..و انسانهایی هستند که به غربت عجیب بی واژگی های من راه می یابند...و خنجرشان را درمی آورند و تمام آن هرزه ها را قطع می کنند ...تا ببینند که مغز چیست...و من...و من ..یک تعریف ساده دارم....که روزی کسان قیصر از آن یک واژه خواهند ساخت. و تو ای ساقی جامی را به گردش بیاور و آن را به من بده تا مرا در این عشق بزرگ یاری دهد. که من هنوز تشنه ام به حیات حیات ِ تو نیز تشنه ترم سازد
من اعلام می کنم که نرفته بودم و همینجا پشت باروهای شهر قایم شده بودم . من اعلام می کنم که هیچ نسبتی با شما ندارم ولی آنقدر شعور دارم که بفهمم واژه "نرو" همان نخ های نامرئیست که آسمانی ها با آنها قلب زمینیان را به هم دوخته اند. من اعلام می کنم آنقدر بی شعور هستم که دیگر هیچ حرفی نزنم. من از اینجا اعلام می کنم که قلب من هنوز سالم است و مثل روزهای بچگی چنان تند می زند که انگار غریبه ای دیده باشد . من اعلام می کنم که اینجا مخفیگاه من است برای همیشه ، و آهنگ آن پرسش ساده ای است که روانهای ساده به آسمان خاموش و ستاره های لال می فرستند ، از ستاره ی گمشده ی خود جویا می شوند که چه شده است؟ کجا می تواند بود؟ آیا می توان بدان راه یافت؟ اما آسمان این پرسش روانها را پاسخ نمی دهد و ستارگان پاسخ آنها را منعکس نمی کنند ، گویا همه کر شده اند ، گویا زبان همه از گفتار بسته است . با این وصف در روزگاران پیش چه بسیار پیش آمده است که آسمان و ستارگان گفتار مردم زمین را شنیده اند ، و چه بسا پیش آمده است که مردم زمین گفته های آسمان و ستارگان را نیوشیده اند. من اعلام می کنم که همین حالا از جلوی آینه برگشتم و دیدم که بسیار حقیقت دارم. و مطمئن باشید که یک جن نیستم و با جن ها ارتباطی ندارم.من آدمم ، دوستان تبریزیم که مرا از نزدیک دیده اند می تواند بیایند و همینجا شهادت بدهند.( بسیار ممنونشان خواهم شد) من اعلام می کنم که قدرتی بزرگ دارم برای دوست داشتن ولی هیچ قدرتی ندارم برای دوست داشته شدن .و کسانی که مرا دوست می دارند قدرتی از نوع اول دارند و همیشه کسی که دوست دارد از کسی که دوست داشته می شود قویتر و قدرت مند تر است.(به شرط اینکه تمام این مدت در فهمیدن اینکه فقط خودش را دوست داشته بود نه دیگری را اشتباه نکرده باشد). من اعلام می کنم که حتی در کودکی هم دروغ نگفته ام ، حتی در نوجوانی و جوانی که سخت ترین دوران خودداری از دروغ است. مگر چند روز پیش که برای آرام کردن شما اعتراف کردم که دروغ گفته ام. و دلم مسئول اولین دروغ من است. من اعلام می کنم که آبرو چیزی است که مردم در مورد ما فکر می کنند ولی شخصیت چیزی است که خداوند و فرشتگان در مورد ما می دانند. من اعلام می کنم که کشتی مال من است زیرا که فقط من می دانم بهترین سفر آن است که از فانی به باقی حرکت کنیم و اولین مسیر این است که خودمان را از کشتی به داخل آب بیندازیم. و اگر از این بودن دست برنداریم هر کاری کنیم گناه است. من اعلام می کنم که شمار قلب هایی که شکسته ام نمی دانم. و از این بابت بسیار دلتنگم. من اعلام می کنم که هنوز آدم نشده ام ، هنوز آدم نشده ای ، هنوز آدم نشده است ، هنوز آدم نشده ایم ، هنوز آدم نشده اند. من اعلام می کنم که به راستی بر گشته ام و همینجا کنارتان می مانم .
حتی دیگر وقتی چاره ای برای بودن نیست رفتن آغاز می شود...و تو نه از اینکه از این بودن سرخوش نباشی ولی همیشه رفتن را دوست داری..........در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق!......اگر چه خوب می دانی که هیچ وقت رفتن چیزی را درست نکرده اما این تو نیستی که انتخاب می کنی بروی یا بمانی.....تقدیر هم نیست........چه می گویند.....اجبار.....حتی اجبار هم نیست.......حتی جلب ترحم دیگران هم در اینجا فایده ندارد......ولی می روی...با تمام ِ روح خود می روی ........همه چیز را خراب کرده و می روی......در این شلوغی گم می شوی...گمت می کنند........هر کس مشغول کار خود است .....چه بهتر.....پس می گریزی ........این شهر شلوغ را به حال خود رها می کنی......چه مجازاتی سخت تر از دور بودن.........ولی این مجازات به تو تحمیل می شود تا آدم شوی........یک عده ناشناس با قیافه های جورواجوری که در اجتماع دیده می شود می خواهند تو را آدم کنند...و تو با همانها می روی.....پای کوبان و رقص کنان می روی........حتی در مجازات هم شبیه آدم رفتار نمی کنی........نگاهی به قلبت بینداز........برای چه اینقدر درد می کشی.......به زمین بازگرد و شبیه همه رفتار کن........خیلی راحت دستت را بلند کن و فریاد بزن خداحافظ........طوری که حتی آنها نیز که متوجه آمدنت نشده بودند بشنوند.........و بعد برگردند و از هم سوال کنند اصلا برای چه آمده بود؟......... می روی.....می روی.......می روی........با تمام ِ روح خود می روی.........و کسی چه می داند این رفتن شبیه چیست .........رفتن با سینه ای پر از حرف و درد.............که اگر می توانستی حرف بزنی ، حالا دیگر نه حرفی در کار بود و نه دردی..........ولی نمی توانی....نمی گذارند........نمی شود.......آنقدر با تو دوست نیستند که بگذارند لحظه لحظه های بودن و ماندن در کنارشان را شرح دهی........عصبانی می شوند.....می ترسند........این دنیا جای این کارها نیست.....پس بیایید همگی به زمین برگردیم ......البته اگر شما هم مثل من هفت آسمان بالا رفته و در آنجا عقل را از دست داده به نامتناهی رسیده و مست شده بودید.........این جا دنیاست.......اینجا دروغکده است.....اینجا کجا در میکده ها را باز خواهند گذاشت؟........دیدید حتی دلخوشی ما هم لحظا تی بیش نبود........آمدند و همه چیز را لگد کردند........نه اینکه دیده شوند.......از طریق شما آمدند و پاهای شما را قرض کردند ....شما که می دانستند آنقدر به دروغها دل بسته اید و این چنین وحشت از دست دادنش شما را از خود بی خود کرد......... می روی......می روی.....و پیوسته از خود سوال می کنی هیچ می دانی اگر چه تا به حال برای بازگشت موفق بوده ای ولی چقدر راه بازگشت را پیدا کردن سخت است؟..........و هیچ تضمینی نیست آنها که هستند همینجا باشند؟...و هیچ تضمینی نیست که تو راه درست را انتخاب کرده باشی.......می روی......و زیر لب می گویی...........آه...چقدر از هم دور خواهیم شد! ولی می روی.......بودن یا نبودن.......رفتن یا ماندن........آسمان یا زمین......همیشه اینها مسئله اند.و تو تا بگردی و جای خود را در زمین پیدا کنی شاید دیگر زمانی برای اندیشیدن در مورد این مسئله ها نمانده باشد. ولی همیشه مسئله این است که باید درست زندگی کنیم.......و درست زندگی کردن عبارت است از درست فکر کردن......احمق نبودن......شجاع بودن......و چیزی که والاتر از همه ی اینهاست ایمان داشتن ! ایمان داشتن به جایی که می روی حتی اگر ندیده باشی که آنجا کجاست...........اگر از دست دروغ ها عاصی شده باشی بی گمان خواهی گفت بگذار دستم را به او بدهم.....حقیقی ترین دستی که از سوی آسمان به سوی من دراز شده است......و اگر او دستمان را بگیرد آسمان جایگاه همه ی ما ست! دوستتان دارم. مواظب خودتان باشید. مرا ببخشید تا آیندگان هم شما را ببخشند.شما را آنقدر دوست دارم که بخواهم شما را بعد از این نه اینجا بلکه در زیباترین جای ممکن ببینم.اینجا که خود مجازی ترین دروغ ممکن است.ولی گاهی دروغها برای یافتن حقیقت دست آدم را می گیرند...پس در میان دروغ ها زندگی کنید ولی دروغی دیگر به این دنیا اضافه نکنید....شما راستید ...پس راستیتان را به دروغ نفروشید. دوستتان دارم........دوستتان دارم.......دوستتان دارم و شما دیگر هیچ وقت فراموش نخواهید کرد که من دوستتان دارم که من دوستتان داشتم.هیچ وقت حتی موقع گمشدنهایتان .چرا که امید دارید روزی همه با هم پیدا خواهیم شد...در روزی که خیلی باشکوه است...در روزی که پایان همه ی غصه های آدمیست! و می خواهم که مرا دوست داشته باشید.و می خواهم که مرا فراموش نکنید.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |