تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

در نزدیکی ها و داخل همین زندگی ما  موجودات ریزی هستند که اسمشان را دوست گذاشته اند و ما نیز آنها را دوست می نامیم.انگار در قسمت ما هستند و در جایی از پیشانی ما نوشته شده اند و ما باید حتما آنها را دوست بنامیم. و در دورها موجودات شگفت آوری هستند که وقتی سر بالا می گیرند تا به آسمان نگاه کنند ما نیز بی اختیار سرمان را بالا می گیریم تا نگاه کنیم.دوستان دوری که به سبب فاصله ی مکانها و زمانها از هم دورند نه به سبب فاصله ی قلب ها و روانها. . . شاید هیچ وقت آنها را ندیده ایم اما از حضور پایدارشان آگاهیم. و این حضور معجزه ی آسمانی است .گویا در جایی به جز اینجا همه ی ما در کنار هم حضور داریم و این حضور در کنار هم است که خیال ما را تا اندازه ی زیادی راحت میکند و می توانیم در دنیای خود جدایی را تحمل کنیم. این جهان هر کس در دنیای خود زندگی می کند.و برای خود دنیایی جداگانه ساخته است. شاید از این جدا زندگی کردن نمی ترسد .چون که می داند جایی هست که در آن دنیای همه با هم یکیست. و همه به سمت آنجا می روند.به بهشت. به انتظار بهشت می ماند به انتظار بهشت می خوابد و به انتظار بهشت بیدار می شود . و شاید به خاطر این دنیای جداگانه دارد که می داند هر کس از راه جداگانه به آنجا خواهد رسید. به دنیای یکسان همه. شاید در راه موجودات ریز و کوچکی ببیند که گاه دستش را می فشارند .بعید است که آنها در راه او باشند. چرا که هیچ کس همسفری ندارد و همه تنها هستند. می داند یا نمی داند؟ بعید است که نداند به فکر حضور است ، نه در راه ماندن. کسی که در راه بماند به حضور نخواهد رسید. و حضور یعنی رساندن خودت به وعده ی دیدار. و گذاشتن کوله پشتیت به زمین . و نگاه به دوردست ها که کسی می آید. همه از هر طرف می آیند و در آنجا یکی می شوند. برای کسانی که نرسیده اند مهلت دیگری نیست. چرا که امیدی هم نیست.

شاید بیچاره ها در راه دیگری طعمه ی گرگ ها شده اند ، شاید گمراه شده اند ، شاید اصلا راهی پیدا نکرده اند ، شاید هیچ وقت حضور را در قلبشان حس نکرده اند و راه نیفتاده اند . شاید دوستان دورشان را نشناخته اند. شاید اصلا آسمانی نیافته اند. شاید با دوستان ریزشان در تعارف مانده اند. شاید یک عمر با زندگی تعارف داشته اند. شاید واقعا پنداشته اند هر تعارفی که زندگی کرد باید بپذیرند. شاید وقتی از غرش اسمان ترسیده اند و تگرگ به سرشان زده باز نفهمیده اند. شاید نفهمیده اند که چتر لازم بود و حتما باید یک کوله پشتی بر می داشتند ، شاید نفهمیده اند که بارهای اضافی را حتما باید به زمین می گذاشتند. شاید نفهمیده اند آنچه که روحشان را می خورد و آنچه را که به دردشان نمی خورد و آنچه را مزاحمشان است از وسیله و سلیقه و دوست و آشنا و غریبه و روزمرگی ها وغیره .همه را باید به زمین می انداخته اند و سبکبال تنها همراه یک کوله پشتی می رفته اند. شاید نفهمیده بودند که راهی که در آن تنها خواهند رفت پر از نعمت است و نباید هیچ ترسی داشته باشند. و هر چه در راه می بینند باد و بوران و سنگ و افتادن همه نعمت است. اما چرا نفهمیده اند ؟ مسئله اینجاست که چرا حس نکرده اند ؟

 شاید حتی یکبار هم به آسمان نگاه نکرده اند. وقتی دوستان دور،  شب ها ساکت بودند و با دردی عمیق و با سوختگی جان که حاصل شناختن هم بود، دور از هم به آسمان می نگریستند، آنها با دوستان ریزشان که بیش از حد می شناختندشان ،زندگی را به نحوی  سر می کردند و به پایان می بردند و همانجا نیز به پایان می رسیدند.

مهم نیست که انسانها دوستی نداشته باشند ، مهم این است که شب ها حتما به آسمان نگاه کنند و نگاه آنها را نیز به خاطر بیاورند. و حتما کوله پشتیشان را باز بگذارند .و فردا صبح به سمت شناختن  نگاه های عاشقی  که وعده ی دیدار را فراموش نکرده اند ، پیش بروند.  تا آنجا دنیاهای جداگانه همه نیست شوند و جز یک راه به سمت ابدیت باز نباشد.....

 

تا نیست نگردی ره هستت ندهند

زین قافله با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن تا ندهی

سر رشته ی عشق به دستت ندهند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت13:47توسط . | |

آنها دارند مرا از بالا می پایند

 

نگاهشان را حس می کنم.نگران و امیدوارند ..ولی نه ، چندان نگران نیستند....آنها به من امید می دهند ..آنها به زبان من واژه می آورند.آنها تشویقم می کنند چرا که می دانند کسی را ندارم...همین حالا آنها دارند به جای من می نویسند..آنها نمی دانم که ها هستند! ولی در انتظار منند...به من اطمینان دادند که موفق خواهی شد...من می دانم که با همه فرق دارم ...( همه با هم فرق دارند ، هیچ کس شبیه هم نیست)من هم کسی هستم مثل خودم که به کسی چیزی شباهت ندارد.این یکی را خودم نوشتم ولی آنها باز می خواهند بنویسند...آنها صدایم می زنند.نکند من دوست پیدا کرده ام؟ حالا اگر در کاری موفق شوم آنها خوشحال خواهند شد.حتی همین حالا لبخندشان را خیلی کم حس می کنم ولی مگر من در چه کاری خیلی کم موفق شده ام؟ همین که توانسته ام صدایشان را هر چند خیلی آهسته بشنوم موفقیت نیست؟

می دانم که دارند از بالا نگاهم می کنند ( همه ی ما را دارند نگاه می کنند) همین حالا حس کردم که اصلا خود من هم همان بالا پیش آنها هستم و این کسی که در زمین است من نیستم...یعنی من هستم ولی این خیلی مربوط به گذشته است..نمی دانم دارم چه می نویسم....! گفتم که این من نیستم آنها دارند می نویسند! خوب من موفق خواهم شد این خیلی معلوم تر از آن است که من نگران چیزی باشم ...و خدا مرا دوست دارد این هم معلوم تر از آن است که من بخواهم شک کنم...ولی نگران یک چیزم....نه بیخود گفتم....به راستی من نگران هیچ چیز نیستم. من ایمان اورده ام به موجودات بسیار نازنینی که از آن بالا نگاهم می کنند. اسمشان را می گذارم ...اِم ...نمی دانم اسمشان را چه بگذارم .شاید بعدا یادم بیاید. ولی می دانم که من برای خودم نیستم بلکه متعلق به خیلی کس ها هستم که پیروزی من باعث پیروزی آنها هم می شود و شکست من باعث سرافکندگی آنها هم می شود...آنها چشم امید به من دارند و من هم چشم امید به آنها...می خواهیم جوابی برای خدا پیدا کنیم و خدا خیلی دوستمان دارد و او بیشتر از همه نگران ماست...من در این هستی وجود دارم و قدرتی دارم مثال زدنی. من برای خودم نیستم و هر موقع که کوتاهی کردم یادم باشد که آنها دارند نگاهم می کنند...

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت18:24توسط . | |

 

 

اولش را نمی دانم چطور شروع کنم

پس به نام خدا 

پناه می برم از شر شک به خدا

تو آیه ای هستی نازل شده به قلب  من

نشاطی داری

که به دلم می نشینی

نمی دانم چه طور بگویم

خسته و عصبی هم کمی هستم

اگر به شعر نگویم نمی شود؟

گاه می مانم که چطور بگویم

نگویم هم نمی شود

می خواهم شعر نگویم ولی همه  شعر می شود

بعد همه خواهند پنداشت که

این تنها یک شعر بوده است

به همین سادگی

هیچ کس نخواهد فهمید که من

 اگر بخواهم حرفم را بزنم

نصفش را فارسی خواهم زد

 نصفش را ترکی

نصفش را بی قافیه خواهم زد ربعش را با قافیه

هیچ به خیالم نخواهد آمد که نمی شود

من که شاعر نیستم ولی

حرف های خودم را که می توانم بزنم هر جور

چطور نخواهد شد

که می گوید؟

آخر این سهم من است از زندگی

آری معجزه هم خود بخود می شود

یکباره دیدی که شعر شد

به من چه که شعر می شود

من بی اراده ام

پس بگذار بگویم

حتی اگر نگویم

خودت که خواهی فهمید؟

و آخرش را خودت که خواهی ساخت؟

من گاهی وظیفه ی گفتن حالیم نمی شود

می خواهم که دوست بدارند و بفهمند مرا

فقط دعا کن که شعر نشود

و شعر اشک نشود

و اشک بی خودی نیفتد

بیچاره آن اشک که به قدرت شعر می افتد

کو آن اشک پر قدرت

که وقتی می افتد نمی داند برای چه می افتد

و لی می داند که افتاده است

لعنت به من

که تمام حرفهایم شعر شده اند

و شاید یکبار به خاطر قافیه ها

اشک زیبای نامفهومی به زمین افتاده باشد

ولی امکان ندارد که

این حرف را به تمامی به تو نرسانم  بی شعر

تو که شعر را شعر نمی بینی؟

حواسم هم پرت نمی شود موقع گفتن

می دانم که می خواهم حرفی بزنم

و هی کش می دهم

چون تویی که تا آخرش را خواهی خواند

پس چرا همه چیز را همان آخر نگویم؟

درست مثل زندگی

که می خواهد چیزی بگوید و نمی گوید

می گوید ولی حرف اصلی را نه

پس این تقصیر نگفتن به گردن من که نیست

آخر من هم زنده ام

و در قرنطینه ی نگفتنم

اگر هم بگویم پابه پای زندگی ست

نه چیزی بیشتر ز ِ آن

ای آنکه با تمام وجود می پرستمت

و با تمامی قلب و جان

دوست دارمت

قسم می خورم که من

تمام تو را باور نمی کنم

پس نمی فهممت

و می خواهم این را بگویم ای تمام سینه ام

دوست دارم تمامی تو را

با تمام وجودی که می دهم

دوست می دارمت

ولی نمی فهمم  تمامی تورا

و لازم هم نیست که بیفتد این اتفاق

فقط باید دوست بدارم تمامی تو را

با تمامی چیزهایی که نمی دانم

چرا که می دانم

حتما دم مرگ به آن خواهم رسید

و خواهم فهمید" دوست می داشتم که بفهمم"برای چه بود

و تو  سعی کن

و این انتظار را از هیچ کس نداشته باش

که اگر بعد من

که نگفته ام

کسی بگوید  در زندگی که

باورت کرده است

و به تو ایمان آورده است

و تو را فهمیده است

بدان که دروغ گفته است

که افسانه ایست باورنکردنی

نفهمیده به آتش خواهدت کشید

باز اگر می فهمید یک حرف  بود

دوستی او را باور نمی کنم

تو هم نکن

اگر نتواند ز تو بیزار شود

اگر گاه  نفهمد آنچه می گویی

اگر گاه  هوس کشتن تو را نکند

اگر حصار نسازد به دور خلوتش

و شک نکند گاه به بودنت

بدان پرنده ایست که بر سرت آشیانه ساخته است

بیل کی بیر یالان  افسانه دیر باشین اوسته

آنیما و آنیموس را شنیده ای؟

حقیقت تو پنهان از همه است

همه از ظن خود یار تو می شوند

دو سه روز که گذشت می پرند

چرا که تصویر ذهنشان پریده است

و تو فقط تصویر ذهن بوده ای

چه خودخواهند آن پرنده ها

می روند که بر سر دیگر بسازند آشیان

مهم نیست گور بالشان

این منم درختی که ریشه انداخته در سرزمین تو

که تو نیستی دلبخواه من

و به قدر جان خودم نمی فهممت

سینه ام گرفت و حرفم ناتمام ماند

سرم درد می کند برای انتها

اصلا خیال کن این یک سوره بوده است  نه شعر

که یکباره تمام می شود

به سادگی!

جایی نگرد که پیدایش نمی کنی

چون که سوره نیست

تو فقط خیال کن

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت21:3توسط . | |

مثل سایه ام که کس نداشته است هوای من

کو آفتاب و کو نگهدار ِ حال ِ من؟

 

مردان همه سایه اند و زمین تنگ است

کجای زمین هستم و کجا ست ردپای من؟

 

گر که  یک روز چون  اشک بر زمین افتم

برخیزم و اشک ببارم   که  کو سرای من؟

 

ای گمشده در من  درد  مرا تو پیدا کن

یا من شوم فدا  یا تو شوی فدای من

 

کجاست آن دل که شریک غصه های من است؟

یک دل  که  ندارد تاب غصه های من

 

ای خدای خوب  ِ هستی نویس و هستی ساز

گر  می نویسی درد من بنویس هم دوای من

 

پهلو نشینان بیحال ، بلعیده اند هوای مرا

 محفلی کو که بگنجد در حال و هوای من

 

وقتی که نشاط  و سعادت می دهی به همه

غم مخور  گو همه بیایند به جای من

 

دلم خون می چکد ز غم عزیزانم که بس

 کشیدند روز و شب خون دل برای من

 

در این عصرغم  صدا به  درون نمی کند نفوذ

در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من

 

وقتی همه گمشده اند و کسی نمانده روی زمین

 باز می مانیم من   و روزگار   و خدای من

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت22:4توسط . | |

در درونم غوغاست

فکر فروردینم

قاصدی نامه از قافله آورد برایم که

" خدا دلگیر است"

یادم افتاد به تندی که عجب

هوای دل من نیز بسی دلگیر است

و نوایی موزون بین ما فاصله انداخته است

کسی می نوازد و کسی می خواند

آسمان می نالد

تب سردی دارم

فکر بیداری از این کابوسم

شاید فروردین که بیاید از راه

به دامن باد صبا آویزم

تا مرا بردارد

ببرد جایی دور

حلقه ی گل به سرم آویزد

شاید آنجا میان نفس آینه پیدا گردم

نفسی سخت عجیب و گذرا

مثل این باد صبا

نفسش سوخته را ساخته است

هر نفس دوری از او ساخته را سوخته است

و همین رمز پیچیده ی عادت با او

مردن و زنده شدن را به من آموخته است

می نشینم یکجا

و به پیشانی تقدیر و زمان می نگرم

راز بیچارگی ام را فلک آموخته است

جامه ای در خور آن را به تنم دوخته است

وه که بیچاره شدم!

بعد از آنکه مرا لطف و نوازش کردند

فلک و آینه سازش کردند

دیگر اینجا حرم امنی نیست

آینه قصه ی تقدیر من است

من که یک روز کمانی به بلندای افق داشته ام

روز را گم کردم

غربتی را که دلم داشته باور کردم

حال یک گمشده ام!

نه کسی فکر نجاتم دارد

نه خود آهنگ نجاتم دارم

فکر فروردینم

اگر آن هم نشود

چه کنم با صف دلها که ز من دلگیرند

با هوای دل خود هم چه کنم

چه کنم با فردا!

در درونم غوغاست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت12:23توسط . | |

باز هم امشب در شب تنیده شدم

با ستارگان و ماه آفریده شدم

باز هم امشب بدون تو گیرم

دارم اینبار راستی می میرم

سر به سر تن به تن گلو به گلو

دل به دل جان به جان گذرگه او

نه غمی که آهی کشم و وارهانمت

نه تنی که جان دهم و واگذارمت

نه سرابی که از سوی دگر بروم

نیست توانی که بی تو در بروم

آسمان پرده ی شبانه می انداخت

به جنونم تازیانه می انداخت

من بیدار در نیمه شب بودم

بی تو هر شب اسیر تب بودم

در تب و تاب دیدنت بودم

در آرزوی فهمیدنت بودم

زمان می گذشت و پیر می گشتم

از دیدنی ها سیر می گشتم

چقدر چشمهای من بیخود بود

چقدر عقل من سر خود بود

به هر چه که می دید اعتنا می کرد

هر چه را که نمی دید رها می کرد

چقدر چشمها خطاکارند

چقدر دیده ها گنه کارند

چرا دیده ، جهان نمی بیند؟

روح و جان و روان نمی بیند؟

چرا دیده نادیده پیر می گردد؟

جهان را ندیده سیر می گردد؟

در ازدهام و نوای انسانها

می گذرد زمان انسانها

گذشت زمان با تو بودن ها

 می گذرد حال بی  تو بودن ها

 رویشی ز جهان بر دلم پیداست

آنچه دیدنی نبود از آن پیداست

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:53توسط . | |

 

 

غم که می آید به دلم

 بار غمی سنگین است

 باری این غم ، غم غمناک دلی غمگین است

غم که می آید به دلم

 فصل خزان می شکفد

  از نزاع دل و غم ، خاک دلم رنگین است

غم که می آید به دلم

 سوره ی یاسین سنگ است

 باور آب به صحرای لبم سنگین است

غم که می آید به دلم

  مثل تبی بی رحم است

تب در من ومن در تب و پیشانی غم ننگین است

غم که می آید به دلم

 ساخته ها سوخته اند

 ساز ِ بی سینگی و آخر دنیا این است

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت21:21توسط . | |

من گم شده ام..این که عجیب نیست و عجیب نمی تواند باشد.......خوب یادم هست که به دنبال یک ردپا به اینجا کشیده شدم.....ردپایی که برای من بیشتر از همه نمایان بود.....گویی که در آغوش همان ردپا بوده باشم و او بی رحمانه مرا یکباره زمین انداخته باشد.....اینجا کجاست؟..همه چیز به سیاهی نزدیک است......و هرچیز که مرا به وحشت وادارد بیشتر عاشقم می کند..آیا این همان سیاهیست که باید عاشق آن شوم؟.....آیا روزگار پیش از این زمانی آبی نبوده است؟.....همه چیز به خواب نزدیک بود...خواب که رفت بیداری آمد......بیدار که شدی از سیاهی وحشت می کنی....درونی سراسر سیاه...وپاهایی عجیب لرزان.....و خدایی عجیب دور!

خودت هستی و هیچ چیز دیگر نیست...خوب تماشا کن....لابد دره هایی که احاطه ات کرده اند می بینی......و در سیاهی برف های سفیدی که باریده است چقدر زشت جلوه می کند...چقدر تنها!....خدایا شب چقدر زیباست وقتی که با روز در نمی آمیزد...ومن در سیاهی چقدر زیباتر می شوم...هیچ چیز من نمی درخشد مگر آن گوهرهای درخشانی که مخصوص شب است و در شب می درخشد.....و هم شب و هم گوهر آن زیورهای اجباریست که به وجود من دوخته می شود....خیلی خوب می توانم لب یک دره بایستم و گوهرهای نجیبم را پرتاب کنم به قعر آن ، و بعد ببینم که چطور به طرف خودم برمی گردند........در این دنیای عجیب این دل مشغولی تازه ی من است.......نمی دانستم آدم می تواند با چیزهایی که مال خودش نیست کیف کند...حس عجیبیست فکر کردن به کسی غیر از خود....کسی که هدیه می دهد و هرگز پس نمی گیرد...

بهتر است هدیه ام را بردارم و راه شب را در پیش بگیرم...در سیاهی گوهرهایم می درخشند و من راه می روم....دیگر هیچ به فکر این نیستم که برگردم و عقب را نگاه کنم...در شکم که راه آمده ام یا نه؟ ..من که راه آمده ام.....مگر همه چیز نو به نو و تازه به تازه نمی شود؟....پس حالا راه آمده ام و اینجا هستم.....چه کار بزرگی که پشت سر گذاشته ام.......آنقدر خراب شده ام که ساخته شوم.....آنقدر خراب کرده ام که بسازم....آنقدر زمین خورده ام که بلند شوم.....حال به عقب برگردم و فرصت بخواهم که درست شوم و خراب شده ها را درست کنم؟چه کار بیهوده ای! مگر به راستی چیزی خراب شده است که من نگران باشم؟ هر چه هست امروز از راه خواهد رسید.....بسته ای که حاوی تمام گذشته است ولی به تاریخ امروز......این ها را همه دوست می فرستد و چه نیکوست......وقتی که بازش می کنم برایم آشناست.....وقتی که حلش می کنم انگار تمام گذشته را حل می کنم.......دیگر نمی دانم چرا زمانی نگران گذشته بودم......سبکبال می دوم...گاه می پرم و گاه می دوم...تا این که سرم به سنگی می خورد و می افتم.....سنگ را برمی دارم.....شبیه هیچ بسته ای نیست.....هیچ بسته ای پیش از این سنگ نبوده...می خواهم پرتش کنم که نمی توانم......باز می گردد سراغ خودم......پی می برم که این نیز یک گوهر است.......چون این نیز یک هدیه ی اجباریست....

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

ناسزا گفت که تا دل به سزایی برسد

همچنان راه می روم و شعر می خوانم....همچنان شب است و گوهرهای اجباری من می درخشند.....نمی دانم با این گوهرها سزاوار کدام مجلس خواهم شد!......ولی می دانم که صاحب مجلس چرا به انسانهای بینوا گوهرهای درخشان می بخشد.شما چه؟ فکر می کنید که بدانید؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت20:23توسط . | |

عاشق بینوای   من با که تو همخانه شدی؟

رفتی از این خانه ی من خارج ِ ماجرا شدی

گرم ترین  آتش من سردترین خواب تو بود

دیدی از آن خواب خموش عاشق و مبتلا شدی

سایه ی تیر من کمر تا کمر ستاره رفت

تا که کمر ببستی و خارج از این بلا شدی

من که بلا به جز رفیق به آدمی نمی دهم

در عالم ِ عشق چو من ماندی و برملا شدی

کوتهی خواب من از خواب پرنده ها که نیست

چیدی از آن دانه ی من چون دود بر هوا شدی

کاش صدای غصه ام  راوی شب نمی شنید

تا که شکار شب کنی خیره به خال ما شدی

گر صدفم صدا کند من به خدا نمی رسم

گوهر من خریدی و  عاشق بیصدا شدی

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت16:52توسط . | |

 
 
 
زین همرهان، همرازِ من تنها تویی تنها بیا
 
باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
 
یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی
 
ای اشکِ چشم آسمان در دامن دریا، بیا
 
ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاهِ انس
 
ای در تکاپوی طلب گم کرده ره، با ما بیا
 
ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند
 
در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
 
مفتونِ خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی
 
بارِ دگر آن حال را کردی اگر پیدا، بیا
 
شرط هواداری ما شیدایی و شوریدگیست
 
گر یار ما خواهی شدن، شوریده و شیدا بیا
 
در کار ما پروایی از طعن بد اندیشان مکن
 
پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا
 
کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون
 
اینجا چو فارغ گشتی از شور وشر دنیا بیا
 
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان
 
چون قاف دامن باز چین، زیرِ پر عنقا بیا

                                                             

                                                     شهریار  

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت14:24توسط . | |

 

 

                                              angel و nene   

 

                                   

       

 

همه به آنها دوقلو می گویند

ولی آنها برادر نیستند

حتی خویشاوند هم نیستند

.

.

.

احساس من دروغ نبوده است. احساس هیچ کس دروغ نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت13:52توسط . | |

 

دختر چوپان

 

 

 

 

همه چیز را گم کرده ام

                   همه چیز را گم کرده ام

هیچ کس مرا گم نکرده است؟

 

آینه ها از من فرار می کنند

                   آینه ها از من فرار می کنند

 کسی در آینه مرا نگاه کرده است؟

 

من اینجا هستم من اینجا هستم

                     ولی نمی دانم برای چه هستم

  کسی مرا دوست داشته است؟

 

زندگی سخت است زندگی سخت است

                       چه می شود با هم زندگی کنیم

   کسی مرا فهمیده است؟

 

روزها می جنگم روزها می جنگم

                            شب ها می ترسم شب ها می لرزم

 کسی شب من را دیده است؟

 

دلخوش به هیچ کس نیستم

                  سرخوشم ، سرخوشم ، سرخوشم

  کسی سرخوش تر از من دیده است؟

 

آدم ها هنوز با هم ارتباط دارند

                  چه خوب است من عاشق آدمم ، عاشقم ، آدمم

 کسی آدم این دوروبرها دیده است؟

 

که این نوشته های مزخرف را دوست خواهد داشت

                     دوست داشته بود ، دوست دارد ، دوست خواهد داشت؟

کسی دوست من را ندیده است؟

 

من آدمخوار نیستم ولی او را خواهم خورد

                      از بس شیرین است ، شور است ، قاطی دارد

کسی قابلمه ی مرا دیده است؟

 

خورده ام و خبر ندارم ، بیرون هم عروسی است

                            جشن است ، رقص است ، خربوسی ست

کسی به عروسی من آمده است؟

 

عروس شده ام و خبر ندارم من

                     داماد کور است ، پیر است ، دور است

کسی او را نزدیک من دیده است؟

 

چوب هایتان را بردارید تا برویم

                 راه دور است برویم ، برویم ، دور است

کسی چوپانی من را دیده است؟

 

چه آرزوها که بر دوش کشیده ام ...کمرم درد نگیرد خوب است

                           تازه چندتایشان را انداخته ام ، گم شدند ، حیف شدند

کسی به آرزو خندیده است؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت22:33توسط . | |

 

یک حواس پرتی جزئی ، یک اشتباه کودکانه  در دنیای فایلهای کامپیوتری ، همان و پاک شدن تمام زحمت هایت همان.

حالا اگر طولانی ترین شب سال را بیدار بمانی و بنشینی و همه را از نو ترجمه کنی دستگیرت می شود که یک اشتباه چه تاوانی دارد.

 

اشتباه...اشتباه ..اشتباه چیست؟فکر کرده اید؟..من شنیده ام که می گویند در دنیا اشتباه نکنید چون اگر در یک دنیا اشتباه کردید در دنیای دیگر مجبورید همان اشتباهات را عینا تکرار کنید و اینطوری به حلقه ی نامحدود می افتید که حدودی برایش قابل تصور نیست. و این دنیا آخرین فرصت اشتباه نکردن است.

 

بگذار هر چه می خواهند بگویند....

 

ولی من تا زمانی که "او" را دارم از هیچ چیز نمی ترسم.او نشانه های فراوانی دارد.او در همه چیز تکرار می شود.او واقعا هست و وجود دارد.در عوض شدن تصمیمات و اراده ها چه کسی جز او می تواند حاضر باشد.همه چیز یه دست خود اوست.ما کافی ست عمل کنیم.اوست که پیشاهنگ ماست.

  

......نگفته ایم اشتباه.....نکرده ایم اشتباه....که بوده ایم اشتباه...که زاده ایم اشتباه..که رفته ایم اشتباه...که مانده ایم اشتباه........که مانده ایم از ازل میان هر دو اشتباه......چه بودنی چه رفتنی....چه ماندنی چه بردنی ...تو از منی تو از منی.....تو از منی و با منی.......همیشه ای کنار ِ من...به هر کجا که می روم..به هر کجا که می روم

 

پس بیایید در اتفاقات افتاده اشتباه تصمیم نگیریم.

مثلا نگیم بی خیالش و زندگی همینه و  ...

باید فکر یک خیال تازه کنیم.چون این اتفاق یک مسیر فرعیه که ما رو زودتر به هدفمون نزدیک می کنه و او بوده که این راه رو نشونمون داده

 

شعر شب یلدا :زندگی آی زندگی خسته نیستم من اصلا..

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت0:55توسط . | |