|
وقتی که فوتبال را برای مدتی نامعلوم گذاشتم کنار یادت می آید آن روز..صبح یک روز سرد پاییزی…سوار دوچرخه ات شدی و توپ نوات را که هنوز ضربه نخورده بود گذاشتی پشت دوچرخه ات…توپ کهنه ات که زخمی ردپای صدها دوست و رقیب بود آخر سر ترجیح داده بود خودش را زیر کامیون بیندازد و همراه دل تو و تمام یادگاری هایت ترکیده بود..چهارده سالگیت را با آن توپ ، سیزده سالگیت را با آن توپ ، نه سالگیت را با آن توپ ، هفت سالگیت را هم با آن توپ ..ترکاندی رفت….وحال در جوانی با این توپ همراه پدر رفتی برای مسابقه..که پاهای پدر و اندیشه های مهار نشدنی اش خاطره ی تمام آن دوستان و رقیبان است میدان مثل همیشه خالی بود با یک جهش از دوچرخه پایین آمدی و توپ را انداختی وسط پدر دستهایش را بالا برد و هوا را استشمام کرد تو توپ تمیز را بوسیدی و انداختی وسط یک تماشاگر هم آمده بود برای تماشا ، یک رفتگر پیر که تمام آشغال ها را جمع کرده بود کلاغی قار قار کرد و بازی را شروع کردید بازی دونفره هم تاکتیک می خواهد حتی اگر هم تیمی نباشد باید با رفتگر و صدای کلاغ و خاطرات کودکیت همکاری می کردی و کردی گل اول را به یاد تمام عاشقی هایت چنان به قعر دروازه کوبیدی که کلاغ که داور بود قار گفت و پرکشید و رفتگر پیر پوزخندی عارفانه زد و گل اول را خوردی چون بلد نبودی جا بگذاری و گل دوم را خوردی چون دلت برای تنت می سوخت و گل سوم را خوردی چون بلد نبودی جا بگذاری و گل چهارم را خوردی چون توپ از زیر پایت در رفت و گل پنجم را خوردی چون فکر می کردی این هم روی آنها مهم نیست خوردنش و گل ششم را خوردی چون بلد نبودی جااااااااا بگذاری و گل هفتم را خوردی چون همیشه به فکر خوردن هفت بودی پیش از آنکه هفت تو را ببلعد و گل هشتم را خوردی چون جا گذاشتن بلد نبودی و گل نهم را خوردی چون وقتی به هزار زحمت جااااااگذاشتی دروازه در نظرت کج آمد و گل دهم را خوردی چون دلت تنگ بود و گل یازدهم را خوردی چون پیش از آن بغض تو را خورده بود . . به پدر گفتی بازی تمام دیگر برویم من در این غربت جا مانده ام تماشاچی به جارویش تکیه داده بود و داشت به دردهایش و به گل هایی که در زندگی خورده بود فکر می کرد کاپشنت را برداشتی و کلاهت را گذاشتی سرت پدر گفت یازده به یک توپ را دو انگشتی از زمین برداشتی و گذاشتی پشت دوچرخه ات در آن روز حتی دوچرخه ات حاضر نبود سوارت کند ولی کلاغ فهمیده بود که تو عاشق توپ دیگری بودی و چقدر جا گذاشتن هر چیز برای عاشق سخت است چه سخت بود اگر باز می ماندی و بازی می کردی نه انسان بزرگ تو دیگر بازیگر نمی شوی! قار قار کنان پر زد.
مژده ی فروردین -از این پس هیچ کس را نخواهم فهمید. و هیچ کس مرا نخواهد فهمید. . -و سرانجام بهترین مژده اینکه زندگی سخت است. .
فردا هم امتحان دارم
امتحان ..امتحان ...و همیشه امتحان هر کاری بخواهی بکنی باید اول ، وسط یا آخرش امتحان بدهی... امتحان های آسان ، امتحان های متوسط ، امتحان های سخت هیچ جوری نمی شود از زیرش در رفت در نهایت می رسیم به زندگی که آن هم امتحان است که نمره ی قبولی اش را خدا می دهد منتها آیا این امتحان را در اول می دهیم در وسط می دهیم یا در آخر؟ و از همه مهمتر از قبل چه آمادگیهایی را برای این امتحان کسب کرده بودیم؟ نمی شود که یکهو بیائیم و زندگی کنیم ..آن هم زندگی که اینقدر سخت است...چه با خود داریم؟ چه می دانیم؟ یا نه ..هیچ چیز نمی دانستیم و با خود چیزی همراه نیاورده ایم ، و هیچ تمرین و تلاشی صورت نگرفته است! زندگی هم امتحان است و هم آموزگار..همینجا هم یاد می گیریم و هم امتحان می دهیم؟ مسلم است که اگر خوب یاد بگیریم خوب هم امتحان خواهیم داد.... حتما باید این طوری باشد که ما این امتحان را در اول می دهیم ، و از قبل هیچ تمرینی نکرده ایم و باید همینجا بیاموزیم و امتحان بدهیم. یادم نمی آید این را کدام شاعر گفته است " لحظه را دریاب" شاید به خاطر امتحان فرداست که حواسم را پرت کرده . در امتحان هم نمی پرسند که فلانی چه گفته یا آن حرف را چه کسی زده. می پرسند تو چه می گویی. در امتحان هیچ کسی کمکت نمی کند..تنهای تنهایی......در واقع خودت می توانی خودت را نجات دهی....!
هیچ کسی نیست که به حرف های جدی من گوش کند...راه می روم و تکرار می کنم.......هیچ کسی نیست که به حرفهای جدی من گوش کند ، اینجا که شعر نمی گویند...اینجا که غزل نمی گویند..اینجا همه به فکر خود هستند
می افتم روی زمین غلت می خورم روی چمن ها...آرام آرام پایین می آیم و می رسم کنار رود پر آب زندگی....آب مرا با خود می برد این ها همه در زندگی درون اتفاق می افتد ..حال آنکه ما فقط یک چیز را می بینیم و آن تاثرات بیرونی ست. دلم می خواهد گریه کنم ....پس گریه می کنم.....در حالی که خبر ندارم آنجا در راهروها و دالان های تاریک درون چه کسانی علیه چه کسانی حمله برده اند که هرزگاهی تیرهایش قلب مرا نشانه می گیرند. پس گریه می کنم....کسی اشکهایم را نمی بیند ولی دارم گریه می کنم...بگذار هر چه می خواهند به سرم بیاورند....این دفعه پیدایم کرده اند ولی شاید هیچ وقت دیگر پیدایم نکنند. راستی آسمان حرفهایش را به که می زند؟ یا خدا در صمیمی ترین خلوتش که را برای گفتگو برمی گزیند؟ گل با که درددل می کند؟ باران وقتی که نمی بارد حرف دلش را به که می گوید؟ صمیمی ترین دوست درخت کیست؟ مگر می شود کسی که روح دارد دوستی نیز نداشته باشد؟آدم ها دوست یکدیگر نیستند. اصلا شک دارم که این آدم هم حقیقی باشد. آدم شاید یک آرزوی دیرینه باشد که ارواح پریشان آن را در خواب می بینند.بعضی از آنها حتی خواب دیدن هم بلد نیستند. فیلسوفی در خواب دیده بود که پروانه شده است ، بعد که از خواب بیدار شده بود با خودش گفته بود نمی دانم کسی هستم که در خواب خودم را پروانه می بینم یا همان پروانه هستم که در خواب خودم را به شکل آدم می بینم. شاید آن روح وقتی از خواب بیدار شد بتواند شکل حقیقی اش را ببیند....ولی روش بیدار شدن از خواب چیست؟ یادم رفته بود هیچ کس که به حرف های جدی من گوش نمی کند.
بهتر است برگردم به آنجایی که بودم ..نمی دانم فراموش کرده ام یا فراموشم کرده اند..هر چه هست دلم تنگ است...و مشکل من همیشه این است که وقتی دلم تنگ شود هیچ چیز جلودار آن نیست.. روزگاری که در آن بودیم سخت گذشت و ارزشها هم جز با سختی به دست نمی آیند...لااقل اگر کسی نداند خودم خوب می دانم چه دردهایی را تحمل کرده ام..و حالا که همه از هم بیزار شده ایم بهتر است به همان دردها خو بگیریم..که زاده ی عشق ما هستند...و عشق پیر شده است و خواهد مرد....شاید عشقی بزرگتر متولد شود ...شاید پیش از آن خود ما بمیریم و دیگر هیچ وقت رنگ عشق را نبینیم.....حداقل در مورد خودم می دانم که عاشق بوده ام ...و چون رنج کشیده ام می دانم که عاشقم بوده اند....چه راز عجیبیست عشق...هیچ وقت یک جور نمی ماند....همیشه باید تغییر کند...و اگر ما نیز همراه آن تغییر نکنیم عشق خواهد رفت و ما را با نفرت جا خواهد گذاشت.....عشق که شبیه ما نیست... عشق پرنده است....رنگ فیروزه ای دارد....همه چیز را به یادمان می آورد...شوقمان را برمی انگیزد.....اسیر جسم نیست...اسیر روح یکنواخت و کسل کننده نیست.....اسیر دنیا نیست.....اسیر خدا هم نیست.....خدا خود عاشق عشق است....برای همین گفته که بیایید عاشق او شویم.....و چون خدا این را یاد ما داده ما نیز عاشق خدا می شویم....چه فرقی می کند چه چیزی را دوست بداریم ..فقط باید یک چیزی را دوست داشت.....اگر بخواهی خدا...اگر نخواهی خورشید....اگر نخواهی سبزه......اگر نخواهی حشره.....اگر بخواهی من....اگر نخواهی او.....خدا راضی است...اصلا برای همین آفریده که هر کدام را که دوست داری انتخاب کنی...فقط باید یک چیزی را دوست بداری....یک چیزی که حقیقتا وجود دارد.....و آن را حقیقتا دوست بداری به خاطر یک نتیجه......به خاطر یک سعادت....به خاطر یک هدف....به خاطر دست یافتن به چیزی بزرگ که حتی نمی دانی چیست یا چگونه است.......دوست داشتن را بلدی؟ شاید بخواهی شیطان را دوست بداری....دوست بدار ...اصلا تماما او شو.....اگر می توانی او شو.....ولی نمی توانی.....درست در آن هنگام است که درمی یابی چیزی نیستی.....چیزی نشده ای.....چرا که چنین موجودی اصلا وجود ندارد.....تو فقط کافیست چیزی را دوست بداری که وجود دارد....حتی گیاهان گوشت خوار را.... اما خیلی از چیزها که می بینیم دلیل وجود نیست...این چشم خطاکار است....وجود تنها در بقاست....و چشم باقی و فانی را با هم می بیند...باید بتواند تشخیص دهد که کدام باقیست......اما از کجا؟ مسئله ی مهم همین است...و بی شک خدا که جمع تمام آن باقی هاست با سعی ما در شناختنش و با سعی خود در شناساندن خودش کمکمان خواهد کرد.....زندگی جز این چیز دیگری نیست......انواع صداها که در گوش ماست...انواع چهره ها و رنگ ها که می بینیم....آمدن خدا و گم شدن اوست.....مثل مایعی لجز که کشیده می شود و پهن می شود.. و رنگ به رنگ می شود و...روز می شود و شب می شودو ...غصه می شود و...شادی می شود و ....همه ی اینها که یکی شوند....آن مایع لجز آرام آرام ثابت می ماند و چشمهای مهربان خدا از درون آن دیده می شود....چشمانی که چون چشمه ی آرزوست...ولی نه یکباره....آرام آرام....انگار که قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد....یک دست از درون آن برمی خیزد و قلب ما را نوازش می کند....خبردار نمی شویم....نگاه می کنیم چیزی نمی بینیم....آخر چگونه می توان گفت آن یک جفت چشم چقدر حقیقیست....این را خود او آرام آرام خواهد گفت...چیزی جز چشم حقیقی نیست....چیزی جز معنی آن حقیقی نیست...چیزی جز راه یافتن به آن معنا حقیقی نیست....هیچ چیز جز یک معنا حقیقی نیست.....هیچ چیز جز خدا حقیقی نیست.....و این است معنی عرفان ...که اگر کسی بفهمد همه ی چشمهای زیبا یکی هستند......که اگر فقط بفهمد چیزی این وسط وجود دارد که فقط یکی می تواند باشد.....که همه ی مردن و زنده شدن ما به خاطر آن یکیست......و این چنین است که همه ی ما یکی هستیم...و او هست که یکی را فهمیده است....می فهمد که این یکی که در همه چیز پخش است گیجمان می کند...و به فکر می افتد که چگونه می توان از همه چیز به یک چیز رسید؟ من وقتی می گفتم می شناسمتان به من می خندیدید و می گفتید برو ابله ..ما هنوز خودمان ، خودمان را نمی شناسیم....از گرد راه نرسیده می گویی می شناسیمان؟ و بعد جمع می شدید و به من می خندیدید یادتان هست؟..قلب من نشکست ولی حالا به من بگویید که من کیستم؟ جز روحی خسته که شما از آن سر در نمی آورید؟ شاید بیمار هم باشم کسی چه می داند...شاید عاشق هم باشم...این ها مهم نیست...از خدا هم سر در نمی آوریم حال آنکه او همه ی ما را می شناسد...چون که خودش هستیم..مهم همان یکی هست که من وقتی در کسی می بینم می شناسم....حالا اگر شما نمی توانید بشناسید به من چه ربطی دارد؟ ( یاد آن جمله ی گوته که می گوید من اگر تو را دوست دارم به تو چه ربطی دارد)...این مشکل شماست که نمی توانید...وگرنه من هر ذره از شما را که بشناسم آن ذره را از آن خودم می کنم....می توانم ساعتها در موردش فکر کنم....شاید هم روزها...شاید هم سالها ..با شما زندگی کنم....در حالی که شما نه مرا شناخته اید نه خودتان را......چرا تکانی نمی خورید؟ چرا مرا نمی شناسید؟ چرا فکر نمی کنید که همه ی ما روز وشب را با هم می بینیم؟ چرا فکر نمی کنید که اگر باران ببارد بر سر همه ی ما خواهد بارید...چرا فکر نمی کنید که من می خواهم چیزی بگویم ولی نمی توانم...چرا فکر نمی کنید که چقدر دوستتان دارم...چرا فکر نمی کنید که مخالفت با شما چقدر برایم سخت است....چرا فکر نمی کنید که من اگر حتی چیزی نگویم و ساکت باشم به ایم معنیست که تمامی شما را پذیرفته ام و این به این معنیست که صاحب تمام گناه ها و صواب های شما هستم.... چقدر این قصه کهنه است.... قلبم از سکوت درد گرفته است....نه ببخشید قلبمان درد گرفته است.... ما خیلی وقت ها قلبمان به درد می آید ولی اصلش را نمی دانیم که برای چه است... می گردیم و چیزی را دلیل می آوریم ولی این دلیل نیست و فقط بهانه است. می دانید ..هیچ کس جز صاحب آن قلب نمی تواند آن را به درد بیاورد.پس من چه کرده ام که باید قلبم به درد بیاید؟ آیا کسان دیگری هم هستند که صاحب قلب منند و من نمی شناسمشان....؟! چطور می توانم یک جا بنشینم و ...آسوده باشم و..نباشم و .... چطور می توانم نباشم وقتی یک جایی هست که من باید حتما آنجا باشم ...چه کسی طاقتش را دارد که آنجا نباشد؟..در جای خودش ...در جای خودش....در جای خودش. ای تارهای نجیب شما را قسم می دهم به نجابتتان که مرا نجیب نخواهید .....دستانم را رها کنید تا بروم......به خاطر قلبم من باید آنجا باشم.....آنجایی که هنوز مرا به خاطر می آورند....و پشت سرم یک کوزه آب می ریزند تا همیشه زود برگردم...............................
گذر سیاوش از آتش سیاوش را می شناختم. مرا مسئول جمع آوری هیزم کرده بودند. از انصاف نگذریم ، من عاشقش شده بودم. نمی دانستم برای چه کاری هیزم جمع می کنم ..ولی ندای قلبم خبر از حادثه ای شوم می داد. قلبم یک جور ناآشنایی می تپید ، جوری که هرگز پس از این آنچنین نخواهد تپید.هیچ چیز در دنیا بهتر از انصاف نیست. حادثه نزدیک بود. قرار بود دوماهه هیزم جمع کنم.درست بیست و سه سال داشتم. حالا هم احساس نمی کنم که یکسال گذشته ..شاید دوسال گذشته باشد...شاید هم سه سال...حتی اگر هفت سال هم گذشته باشد دیگر فرقی نمی کند. چون تمام فرصت من برای جمع آوری هیزم فقط دو ماه بود. هیزم هایی را برمی داشتم که خوب می سوزند چون عقیده داشتم کاری که به من محول شده باید به بهترین نحو انجام دهم.حتی مجبور می شدم از یک قله بالا بروم و بعد دوباره پایین بیایم تا به قله ی دیگری برسم. آنقدر این کار را می کردم که سرانجام نقطه ی شروع را درست انتخاب کنم. سیاوش جوان و زیبا بود. و سیاوش جوان و زیبا را قرار بود در آتش بیندازند.و هیزم هایی که قرار بود خوب بسوزند و دخترکی که شادتر از همیشه قرار بود هیزم جمع کند و آفتاب که قرار بود مهربان تر از همیشه از فراز این کوه ها بتابد و هیزم های تر را نیز خشک کند. همه چیز آماده ی یک حادثه بود. طبیعت هیچ چیزی کم نگذاشته بود. سیاوش اسب نداشت. اسبش روحش بود که گاه آرام وحشی بود و گاه وحشی آرام. می توانست بپرد؟ بی اسب ..بی زره. آنهایی که مسئول حادثه بودند در پشت پرده بودند. در پرده ی اصلی من و سیاوش بازی می کردیم. شاید نمایشنامه ی کینگ لیر ِ شکسپیر را. "حقیقت سگی است که باید به لانه رانده شود ؛ هنگامی که پدر مقدس به تماشای آتش ایستاده است باید آن سگ را راند" این را در آن نمایشنامه کسی به اسم ((احمق)) می گفت و این را در این نمایشنامه کسی به اسم ((آرزو)) می گفت. لازم نبود حتما به زبان بگوید دستانی که هیزم جمع می کردند کمتر از زبانی که می گفت احمق نبودند. حقیقت در لانه کمین گرفته بود و هر چه بود خوابی مقدس بود. از دوست داشتن خسته نشده بودم. خواب را هم دوست داشتم. دروغ را هم دوست داشتم. کینه را هم دوست داشتم. هر چه را که به رهایی از این خواب منجر شود دوست داشتم. برای همین بود که من را مسئول جمع آوری هیزم کردند. درست است که سیاوش با اسب نیامده بود ولی در دویدن ماهرتر از من بود. مثلا وقتی به اوج می رسید مرا نیز جا می گذاشت و مرا می دید که می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم آن هم در اوج. شبیه آدمیزاد نبود شبیه اجنه و شیطان بود که سرعتشان زیاد است و قدرتشان کم. من که از جنس آدمیزاد بودم قدرتم زیاد بود و سرعتم کم. چه می دانستم که دو ماه برای جمع آوری هیزم وقت زیادیست؟ تازه فکر می کردم که کم است. و وقتی که جمعشان کردم با تمام قدرت از زمین برشان داشتم و تمام راه را برگشتم تا در میعادگاه همیشگی طبق دستور پادشاه کوهی از هیزم بسازم. خواب بزرگ نزدیک بود. سیاوش بی گناه بود. هیزم ها آماده بود.پادشاه خدا بود. و نظاره گر و بی طرف من بودم. اثر سم شکافته(رد پای شیطان ) هم روی خاک ها پیدا بود. او بی گناه بود...او بی گناه بود....او بی گناه بود... s-s-santa-simplicitas! بی گناهی مقدس پرده ی چهارم نمایشنامه " ماجرای مردی که نمی تواند یک گربه ی بی آزار و ضروری را تحمل کند. من از کشیش متنفرم. دیدن یک خرقه خشم مرا برمی انگیزد." پیراهنش سپید نبود و اسب سپید نداشت. از پیراهنش گرفتند و به جلو راندند. روبه روی من ایستاد. او را از چهره ی خودش نشناختم. بلکه فورا از چشمهای دوست مشترکمان" یاشار" شناختم که در کاسه ی چشم او شنا می کرد. چه؟ این اوست؟ قرار است او را در آتش بیندازند؟ وای بر من..من چه کرده ام .با دست های خودم برای سوختن هر دومان هیزم جمع می کردم. به کجا می بریدش؟..تو را به خدا نبردش.. از هوش رفتم. آنجا دیدم که مرا هم درون آتش افکندند ولی نسوختم . بیدار شدم یکسال گذشته بود . در صحرایی بزرگ خودم را تنها یافتم. همین که نسوخته بودم احساس "بودن" به من می داد. هنوز پاک بودم.با تمام هستیم بلند شدم. کشان کشان خودم را پیش پادشاه رساندم. او گفت که سیاوش هم از آتش گذشت و نسوخت . بعد که گریه های شادی مرا دید از چانه ام گرفت و به چشمانم نگاه کرد و گفت " مگر نمی دانستی که انسانهای بی گناه هیچگاه نمی سوزند؟" فهمیدم این قانون پادشاه بود که ما را از آسیب حفظ کرده بود. . . مسیح هم آنجا بود. یادم آمد که در آخرین شام خود به پیروانش گفته بود " بگیر ، تناول کن ، این تن من است."
می شود یک خواهشی کنم؟(البته با خجالت)
برایم دعا کنید می شود؟ یک دعای خالص و از صمیم قلب این دفعه خیلی احتیاج دارم و گرنه مثل همیشه می نشستم خودم برای خودم دعا می کردم و برای شما .می دانید که؟..خودم تنهایی دعا هم بلد نیستم بکنم.. پس این دفعه را کمکم می کنید؟...ممنونم از شما که قهرمانید و همیشه در رویای من قهرمان باقی خواهید ماند...ممنونم...ممنونم...ممنونم....خیلی زیاد
یک جا خواندم که تمام روابط خوب از یک دروغ شروع می شود
مهم شروع است که شروع می شود عاشق رویا شدن دردسر دارد چون روزی تبدیل به واقعیت می شود همیشه دنیایی را می جستم که سرتاسرش پاکی باشد..و عاری از زشتی و پلیدی نفوس......وقتی که فهمیدم آنجا هم افکار زشت می تواند باشد آنجا هم از چشمم افتاد. بعضی ها فکر می کنند آنچه می دانند درست است ...چه کسی به این قدرت دانستن می تواند شک کند؟.... انسان تا آن زمان که به یقین نمی رسد انسان نمی شود...بی مصرف باقی می ماند...مثل چراغی که دود می کند و نور نمی دهد. واقعیت این است که آدم به چیزی که چسبیده نمی تواند رهایش کند و این یک واقعیت است....رویاهای خوب همینجا هستند.....نزدیک تر از رگ گردن به ما......و رویاهای دور از ما نیستند....چرا به سراغ چیزی برویم که ما را نخواهد گرفت؟ حداقل نباید چیزی بگویی که خلافش را خودت می توانی ثابت کنی......... از نگاه بعضی ها می شود حداقل یک دنیا را حدس زد، من حدس می زنم که یک دنیای دیگری باید باشد که اگر همراهم شوی اثباتش می کنیم. می گویند آن چیز که مرده است دوباره رشد می کند ...تکلیف زنده ها هم مشخص نیست... کاش به آدم آزادی می دادند....پس تکلیف کارهایی که خوب بلدم چه می شود؟ بحث این است که چه کاری را خوب بلدم... همه ی ما کارهایی که انسانی باشند را خوب بلدیم ولی اکثر تمایلی به انجام دادن آنها نداریم....می خواهیم چیزی باشیم یک چیز جدا......ولی فهمیده شویم......توسط همان چیز که خودمان را از او جدا کرده ایم........انسان هر چقدر هم که ساز جدایی بزند با ذات خودش نمی تواند بجنگد.....نه که نتواند......خیلی خوب می تواند و استعداد این کار را خیلی خوب دارد.....مهم ترین دلیل این ادعا هم این است که همه ی انسانها این کار را کرده اند....ولی نتیجه ای جز شکست در پی نداشته است. بهتر است اینگونه بپذیریم که خیلی چیزها جنگ ما نیست ..حتی اگر آن چیز جزئی از وجود ما باشد که در جای دیگر می جنگد....بی اراده و با سلاح.. ما هم سلاحی داریم که آن بودن ماست و می گذاریم ما را آنطور که هستیم تعریف کند...بی اراده و بی توجه.... ما کیستیم که این گونه بی خیالیم؟ و من چه خوشبختم که هنوز در رویاهایم کسانی را می بینم که تا یک کاری را به انتها نرسانده اند ادعا نمی کنند که کاری کرده اند. من چه خوشبختم که هنوز در رویا باقی هستم در حالی که می دانم عاشق رویا شدن دردسر دارد. علی(ع): اگر در موردت فکر خوبی کردند سعی کن همان باشی.
گل آبی
نمی دانستم در واقعیت هم می شود گل آبی را دید! زمان در هم پیچیده بود و از بطن باغ های پژمرده ی دوستی های گذشته برایم گلی چیده بود به رنگ آبی...من که نمی دانم از این گل ها کجا می روید ولی لابد نسیمی که آن را به دستم داده بود می دانست...زمان آنقدر گذرا بود که حتی نگذاشت از عمق چشمان این نسیم زیبا جویا شوم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت......قسمتی از راه را قدم زدیم ....چقدر برایمان این قدم زدن آشنا بود....انگار یادمان رفته بود ماه ها و سالهاست به اتفاق هم داریم در راهی قدم می زنیم...که شبیه همین راه است ......همین راهی که تا آرزوی چیزی نکنی به دستت نمی دهند...همین راهی که پر از فراموشیست....و نظاره گر خیره شدن چشمی نجیب برای یافتن چیزی ست....همین راهی که پر از نیافتن است.....و بی خیال شدن و گذشتن از صرف یک نوشیدنی به اتفاق.....همین راهی که پرسیدن است....همین راهی که جواب گرفتن و خندیدن است....همین راهی که در آن خاطرات کودکی مان را به دست نسیم خواهیم سپرد ....ونسیم که کوله پشتیش را به خاطر نگاه های شرمنده ی ما باز خواهد گذاشت......همین راهی که وقتی چشم ها بسته می شود و روح ها خسته ، آن نسیم مهربان موهایت را می نوازد.......همین راهی که در آن یک ذره می شویم و شبیه غبار پرواز می کنیم .....که نسیم هم آنجا دنبالمان خواهد آمد و سرود وفا را در گوشمان خواهد خواند.....همین راهی که در آن به امید نشانه می رویم نه به قصد نشان دادن راه برای هم ..که این خود ِ راه است که رد پاهای به جا مانده در آن وجودمان را برای همدیگر اثبات کرده است......همین راهی که شبیه شاخه های آن درخت تنهاست که عروج می کند و سرهای ما را به پایین می اندازد....همین راهی که تنها به حرمت عشق خیال و واقعیت را یکی می کند.......همین راهی که اگر در آن برای یکدیگر نمیریم از شدت سرما نیز نخواهیم مرد.....همین راهی که چون تنها شویم باز خواهیم ماند....همین راهی که در شبش سکوت می کنیم تا بشنویم و چون صبح می شود بی اندازه همدیگر را دوست می داریم....وسرانجام همین راهی که ناباورانه در کرانه ی دشت بی انتهایش بردستان آبی دوست یک گل آبی می بینیم..
مهم نیست ...چه اهمیتی دارد..؟ روزها هم اینگونه می گذرند.آیا ما نیز همراه آنها می گذریم؟بی شک می گذریم. از کنار آدم ها که می گذرم به من عبوس می نگرند....آنچنانکه گویی زندگی نمی کنیم داریم می جنگیم....همه سلاحشان آماده است...سلاحشان اگر زبان نباشد بی شک نگاهشان است...اگر موذی نباشند خسته اند......و نگاه های خسته شان برای من زنده درد آفرین است....گاه در اوج خستگی موذی می شوند و گاه از موذی گری هاشان خسته....به نگفتنی هایم قسم این ها یک مشت آدمند....سازشان را به دست گرفته و می نوازند....کسی نیست برقصد نمی فهمند...خودشان می رقصند و خودشان می نوازند......همیشه چیزی ناقص است این را می فهمند....آن چنان ناقص که کاری نمیتوان کرد....حتی در رقصیدن هم چیزی ناقص است....اصلا اگر کسی قهر بکند همه چیز ناقص می شود...و ناقص می ماند تا لحظه ی آشتی.....آشتی که کردی باز یک بیل ناقص است برای فرو ریختن دیوارها.....و بیل هم که باشد باز یک عطش ناقص است.....عطش هم که باشد عقل ناقص است.....و آیا عقل را می شود یکباره کامل کرد؟ زندگی بی عقل زیستن در تاریکیست....حتی اگر عاشقی کامل باشد که نمی تواند باشد چرا که بدون ذره ای از عقل ناقص است... گاه رفتارهای دیگران برای آدم مهم می شود....و بی دلیل عشق را بهانه می آورند تا توجیهی برای این اهمیت شود....ولی واقعیت این است که همه خسته اند.....واقعیت این است که جز آدم هم چیزی دیگر پیدا نمی شود......واقعیت این است که آدم به آدم فشار می آورد.....واقعیت این است که آدم آدم را نمی فهمد....حال عالمی را چگونه خواهد فهمید؟ رویاهای دور بهشتی ست که آفریده می شود و اینجا جهنمی ست که آدم ها با نگاهشان ساخته اند.....چه می شد اگر در آن واحد همه فکر می کردند که اینجا کجاست؟......و همه عاشقانه به این بودن نگاه می کردند...شاید آن وقت زمین از سنگینی می شکافت و خدا از سر لطف زبان به گفتن می گشود.... اما در این تکثر که آدم ها ساخته اند خدا هم گم می شود...آنچنانکه اگر روزی با طناب نامرئی از ستون های نامرئی آسمان به صورت نامرئی قدم به زمین بگذارد و انا الحقش جان را به لرزه افکند.....باز نخواهند دید و باز میان نفرت هایشان او را نیز گم خواهند کرد...... اگر چوبی به دست انسان ها دهی مرا خواهند زد....آن چنان که همه جایم کبود خواهد شد....اگر بروم تنها خواهند ماند.....اگر بمانم دعوا خواهیم کرد....اگر دور باشیم خواهیم مرد....اگر هیچ چیز باشیم نمی شود....اگر چیزی شویم گم خواهیم شد....اگر همه چیز شویم همه را از دست خواهیم داد.... و خدا نیز آن بالا لطیف تر از همیشه نشسته و گویی در بودن و نبودن ما نقشه هایی می ریزد....اگر به اختیار ما باشد نخواهیم بود ....ولی این تنها اختیاری ست که معشوق لطیف و نامرئی به ما نداده است ..و ما با اختبارمان چیرهایی را ساخته ایم که مانند حصاری دورمان را گرفته اند...کاش حتی اختیار ی این چنین هم نداشتیم.....ولی همین بس که اختیار نابودی را نداریم.......آنچه می سازیم ابدی و همیشگیست. خدا می داند که تا چه اندازه ابدی و همیشگی......
عاقل هر چه را می داند نمی گوید؛ ولی آنچه را می گوید می داند
(ارسطو)
بوش یره سالما اوزون زحمته بیر قانون وار یاشایان عشق اولاجاق حرص و هوامیز سا اولور
تا جایی که من می دانم چیزی به عنوان جنگ و محیط رقابتی در دنیا وجود ندارد ، و همه چیز در یک محیط همکاری اتفاق می افتد. انسانها چه بخواهند و چه نخواهند با همدیگر همکارند ، حتی اگر طرفین یک جنگ خونین باشند. شاید باور نکنید ولی کاش همه چیز بستگی به باور ما داشت . وقتی شهریار کاغذی برمی دارد و شعری برای انیشتن می گوید در درونش شعله ایست که زبانه می کشد و جانش را می سوزاند. جنگ چرا؟ این جنگ با آن جنگ فرق می کند ، جنگی وجود ندارد که در آن واقعا منافع انسانها متفاوت از هم باشد ، ولی این جنگیست که اتفاق می افتد بی آنکه در حقیقت جنگی در کار بوده باشد. همه ی انسانها با هم همکارند و صاحب یک سرمایه ی مشترک هستند. و دنیا محیط همکاری آنها برای رسیدن به مقصودی واحد است. مثل این است که اعضای یک تیم فوتبال بخواهند به همدیگر گل بزنند ولی چون حریفی نیست و فقط باید آن توپ را به دروازه ی هدف نشانه می گرفتند ، در نتیجه فقط به مقصود نمی رسند ، نه اینکه محیط رقابتی بوده باشد و برد را به حریف داده باشند. اکثر انسانها به اشتباه فکر می کنند برای پیروزی باید با هم رقابت کنند ولی در واقع این طور نیست انسانها وقتی می توانند ظریب کارایی خود را بالا ببرند که به دیگران مثل خودشان بنگرند ، و به آنها سود برسانند. هر چه برای دیگران موثر باشند موفقیت خود را نزدیک خواهند کرد.و هر چه به دیگران ضرر بزنند جزئی از خودشان را نابود کرده اند و در واقع جای رشدش را گرفته اند. به طور ساده به محیط اطراف خود نگاه کنید. چند بار همکلاسیتان از شما جزوه خواسته ولی به او نداده اید؟( حتما می ترسیده اید که او هم نمره ی خوبی بگیرد) چند بار کار ناشایستی از دیگران دیده اید ولی گفته اید ربطی به من ندارد و بی تفاوت از کنارش رد شده اید؟ ( حتما خیال کرده اید ضررش به شما نخواهد رسید) چند بار حقیقتی را می دانسته اید ولی نخواسته اید برای دیگران بازگو کنید؟ ( حتما فکر کرده اید ارزش وقت تلف کردن را ندارد ) چند بار می توانسته اید به کسی کمک کنید ولی نکرده اید؟ ( شاید فکر کرده اید این از وظیفه ی شما خارج است و در هر صورت ربطی به شما ندارد) ولی عجیب این است که انسان با تمام آن روح خدایی و جسم زمینیش فضول عالم است .و نه تنها این فضولی برایش عیب نیست بلکه یک وظیفه بر دوش اوست.و اگر وظیفه اش را به درستی انجام ندهند ضررش گریبان خود او را خواهد گرفت. می دانید چرا؟ انسانها استعدادهای مختلفی دارند. ولی هر انسان فقط صاحب یک استعداد است و برای انجام همان کار به این دنیا آمده است. و گذشته از آن یک مسئولیت بزرگی نیز به دوش تک تک انسانهاست که آن رساندن مشعل انسانیت به مقصد نهائی آن است. هر کسی شعله ای به این مشعل می افروزد تا پر نورتر شود.ولی هر کس به تنهایی از عهده ی این مشعل برنمی آید. این مشعلی ست که از گذشته به ما رسیده و به سمت آینده در حال حرکت است. واین مشعل سرمایه ی مشترک تمام انسانهاست. اگر کسی نوری به این مشعل اضافه کند نورش به چشم من هم خواهد رسید.( چه می شد اگر ادیسون برق را اختراع نمی کرد؟) ولی گاه بوده اند انسانهایی که این مشعل را فوت کرده اند و از نور و گرمای آن کاسته اند. بدون اینکه بدانند این مشعل همان ریسمانی ست که اگر پوسیده شود همه را با خود به قعر خواهد برد. وقتی که شهریار شعرش را برای انیشتن می نوشت می خواست چیزی به انیشتن بگوید. در حالی که شاید دستش می لرزید و نمی دانست از که دارد شکایت می کند. و وقتی انیشتن آن را به دست گرفته و می خواند تازه می فهمید که مشعل هیچ حرکتی نکرده ، با اینکه پیشانی او پرچین شده و موهای او سپید . آری ما در این دنیا تنها نیستیم و بهتر است بدانیم که سرنوشت همه ی ما بستگی به نوع همکاری ما با یکدیگر دارد. پس انسانها باید دید خود را نسبت به هستی و روزگار تغییر دهند. پی نوشت: نوشته ی زیر را در سایت بسوی اعتدال دیدم که خواندنش برای شما نیز جالب خواهد بود. « نامه تاريخي استاد شهريار به انيشتن» در خلال سالهاي 1320 و 1321 خبر کشفيات انشتين غوغايي در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقين جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسيله بمب اتمي، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از اين سلاح بسيار وحشت آفرين بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه اي جهنمي بود. جنگ با پيروزي متفقين به پايان رسيد.خوشبختانه ، هيچ يک از طرفين جنگ نتوانستند از بمب اتمي استفاده بکنند. البرت انشـتين در سـال 1879 ميلادي در شـهر اولم آلمان متولد شـد. تحصيلات خود را در مونيخ و آراو سـويس به پايان برد. او در همانسـال كه فرضيهء نسـبيت را طرح كرد (1905 ) از تابعـيت آلمان رو گرداند و به تابعيت سـويس در آمد. سـال 1905 براي انشـتين 26 سـاله سـال انتشـار دو اثـر مهم ديگر در علم فـيزيك اسـت كه نظريه « كوانتوم» او باعث شـد در 1921 جايـزه نوبل فـيزيك را در 42 سالگي ببـرد و نيـز مقاله محاسبه انرژي اتمي را كه« به معادله انشـتين » معروف اسـت در همين سـال منتشـر سـاخت. انشـتين در فاصله سـالهاي 1905 تا 1933 در دانشـگاه هاي آلمان و سـويس درس ميداد و براي سـخنراني به ممالک اروپايي سـفر ميکرد او در 1914 بار ديگر به تابعـيت وطن اولش آلمان درآمد و اسـتاد فـيزيك دانشـگاه برلين شـد. او تا سـال 1933 در آلمان زندگي ميكرد و در سـفر انگلسـتان و امريکا بود كه نازيها او را به دليل دينش از كار برکنار كردند آلبرت انشتين،يک آلماني يهودي بود. در آن سالها وقتي که اخبار مربوط به کوره هاي آدم سوزي يهوديان توسط نازي ها منتشر گرديد، جنايتي که هيچ ملت متمدني بدان دست نمي يازد.انشتين اين جنايت را تحمل نکرد و در سال1940 ميلادي برابر 1319شمسي از آلمان فرار کرد و ناگـزيـر دعوت دانشـگاه پـرينسـتون را پـذيـرفـت و به تابعـيت امريكا در آمد. اينشـتين اولين كسي بود كه امريكا را از خطر اتمي شــدن احتمالي آلمان آگاه كرد و امريكا را تشـويق كرد تا به تحقيقات اتمي خود و شـكافتن اتم ادامه دهـد. او در سـال 1939 در نامه به روزولت نوشـت: « آقاي رئيس جمهور اگر امريکا موضوع اتمي شـدن آلمان را جدي نگـيرد بشـريت با فاجعه غير قابل جبران رو برو خواهـد شــد.» اين نامه باعث شـد كه امريكايي ها كارخانه هاي آب سـنگين آلمان را كه در آلمان، نروژ و دنمارک برپا بود شـناسـايي و با بمب هواپيماهايشان منهدم نمايند و به موازات اين كار به تحقيقات اتمي خود ادامه دهـند. اين تحقيقات منجر به توليد اولين بمب اتمي جهان توسـط امريكا شـد و امريكايي ها با تجربه بمب اتمي روي دو شـهر هـيروشـيما و ناگازاكي فاجعه معـروف به هـيروشـيما را آفـريدند . در سالهاي 1325 و 1326 شمسي بار ديگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشريت نگران از پيامدهاي اين اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر يکي ديگراز دولت هاي متخاصم از اين اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنيا خوانده خواهد شد. هيچ ذي روحي در روي زمين باقي نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشيد تا حيواني تک سلولي به وجود آيد و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمين به حالت اوليه برگردد. اين ها صحبت هاي روزمره مردم جهان بود.در چنين فضايي چه کسي قادر بود از اين فاجعه عظيم جلوگيري کند. اکثريت مردم دست به دعا بودند. عده اي مي گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آيا اين مردم مي توانستند افکار و حرف دلشان را انيشتيني که در محاصره جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه بايد کرد؟ چگونه مي توان اين نابغه علم را متوجه اوضاع وخيم و شرايط روحي نامساعد بشر نمود؟ در سال 1326 شمسي جمعي از اساتيد و دانشجويان تهران ، دست به دامن استاد شهريار مي شوند ، موضوع را کاملاً شرح مي دهند، نگراني و وحشت مردم جهان را با او در ميان مي گذارند و يادآوري مي کنند که تنها شهريار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمين مي تواند، انيشتين آن نابغه رياضي و فيزيک مغرب زمين را متاثر بکند. خود استاد شهريار مي فرمودند: « چنان منقلب شدم که گويي بمب اتم کره زمين را به کلي نابود کرد و پودر آن در فضاي بيکران پخش شد. از جسم خاکي رهيدم . در عالمي اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدايا کمکم کن. پروردگارا، قدرتي مي خواهم که دل آن سلطان رياضي را نرم کنم. اکنون که من مامور اين امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان.» آري، شهريار ادب شرق، توفيق الهي را کسب مي کند و همان شب ، شعر « پيام به انشتين» آفريده مي شود. اين شعر به قدري روان و منسجم و صميمي و موثر، خلق مي شود که گمان نمي رفت هيچ سنگدلي را ياراي مقاومت در برابرش باشد. بلافاصله اين شعر به زبان هاي انگليسي ، آلماني ، فرانسه و روسي ترجمه مي گردد. عده اي به سرپرستي دخترش خانم ]مريم يا شهرزاد[بهجت مامور مي شوندکه شعر را به انيشتين برسانند. از مدير دفترش در اقامتگاهش وقت مي گيرند، روز موعود فرا ميرسد. ترجمه فصيح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آنچنانکه حاضران نقل کرده اند آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمی خیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:« به دادم برسید » بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوص اش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است. پس از ارسال این پیام از سوی شهریار به اينشـتين ، وی ناگهان متوجه غولي كه ازشـيشـه بيـرون آورده بود شــد.پس از پايان جنگ پدر بمب اتم مبدل به يك مبارز طراز اول براي جلوگـيري از توسـعه و تولـيد سـلاح اتمي شـد و به اتفاق برتراندراسـل فیلسـوف معـروف انگلیسی نهضت ضد جنگ و محدوديت اسـتفاده از سلاح اتمي را براه انداخت. اين كار درست مقارن با حمله صلح اتحاد جماهـير شـوروي به رهبری استالین بود كه هنوز به سـلاح اتمي دسـت نيافـته بود. به اين جهت در امريكا انشـتين مورد تعـقيب و پيگيري کميسـيون واقع شـد كه به رهـبری سـناتور « مك كارتي » براي مبارزه با كمونيزم فعاليت داشـت. اين کميسـيون كه در آن سـالها كار اصلي اش پرونده سـازي و تشـكيل محاكماتي براي بازجويي از روشـنفکران بود، او را به جاسوسی و داشتن افکار کمونیستی سـاخت اما طبعاً با برنده جايـزه نوبل و پدر تئوریهای پیشرفته فـيزيك كاري نمي توانسـت كرد. خود اينشـتين گاه به طنز میگفت: « خوش حالم زنم از فـيزيك چيزي سـرش نمي شـود و گرنه سـرنوشـت « جوليوس » و « اتل» در انتظار ما هم بود» . واشـاره او به محاکمه معـروف « جوليوس و اتل روزنبرگ» دو دانشـمند فـيزيك امريكايي بود كه طي محاكمه محکوم به اعـدام شـدند و« البر كامو» نمایشنامه « روزنبرگ ها نباید بميرند » را در دفاع از آنان نوشـت. اينشـتين كه يك يهودي بود، در آغاز از تمام مواضع صهيونسـتي دفاع مي كرد، اما هنگاميكه اسرائیلی ها با خشـونت به تصرف سـرزمين هاي فلسطینی پرداختند او به يـكي از منتـقدان بزرگ شـيوه هاي تروریستی آن سـال هاي « مناخيم بيگين» تبديل شـد و در مقاله ای در روزنامه نيـويرك تایمز آنها را محكوم سـاخت. با اينهمه بعـد از تشـكيل دولت اسرائیل و پس از مرگ نخسـتین رئيس جمهور اين کشـور « ايزروايزمن » درسـال 1952 به او پیشـنهاد شـد كه ریاسـت جمهوري اسرائیل را بپـذيـرد و فـيزيك دان فیلسـوف اين پیشـنهاد را رد كرد. اينشـتين از 1946 به اين طرف يعنی نُـه سـال اخیر عمر خود را به عنوان يك مبارز صلح دوسـت و طرفدار آزادی انسـان سـپـري كرد و شگفت آنکه مخالفانش در برابر حرفهاي انسـان دوسـتانه و مبارزات صلح جويانه وي را همواره « بچه پـيرمو فرفري » مي خواندند و معـتقد بودند كه اين موجود اسـتثنايي همچنان در سـالهاي كودكي به سـر مي برد و هنوز به عقل نرسـيده اسـت.دليل بزرگي كه آنها براي اسـتدلال خود در حق اين « پير كودك » مي آورند اين بود كه او پس از آنكه سـالها در دامن سـرمايه داري بزرگ شـده و پرورش يافـته بود از پول و مال دنيا نه چيزي داشـت نه چيزي مي فهميد. همسرش از ترس ولخرجي هاي او هنگام خروج از خانه به وي پول توجيبي میداد و اي بسا كه در باز گشـت متوجه مي شـد كه او همان پول مختصر را به سـائلي در سـر راه داده يا براي يك دسـته از بچه ها بستنی خريده اسـت و با آنها بسـتني خورده و خنديده اسـت.اينشـتين در سـال 1955 در شـهر برينسـتون در مركز دانشـگاهي كه پـس از مهاجرت در امريكا در آن مشـغـول به كار شـده بود درگذشـت.
متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:
پیام به انیشتین
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته می بخشی ، دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را. درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه سر از زانوی استغراق خود بردار به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد، به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد. نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را انشتن آفرین بر تو ، خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد بهشت روح علوی هم که دین می گفت،جز این نیست تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را انشتن ناز شست تو! نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز جهان ما حباب روی چین آب را ماند من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم، جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم اصالت نیست در مادّه. انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد انشتن اژدهای جنگ ....! جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد چه می گویم؟ مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟ مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟ انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را. انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن. انشتن بازهم بالا خدا را نیز پیداکن. |
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |