تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

چند دقیقه ی دیگر سال تحویل می شود...

 

اگر کسی بخواهد کاری انجام دهد و به عقب بنگرد شایسته ی بهشت نیست.

 

                                                                             مسیح (ع)

 


حلول سال ۱۳۸۸ هجری شمسی پیشاپیش بر همه ی  دوستان عزیزم مبارک باشد.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:58توسط . | |

کلمات پر می زنند..کلمات می درخشند...کلمات روح آزاد و تصویر درخشان   دارند... هر کلمه صاحبی دارد....صاحبی که می خواهد بگوید من  هستم..حالا بالعکس من در میان تمام کلماتم گمشده ام. انگار که نیستم

ای صاحب تنها کلمه ،  که گم نیستی  بیرون بریز از زبانت آن کلمه را

بگذار همه چیز یکدفعه به پایان برسد

در میان دریای کلمات  ، نجات دهنده فقط یک کلمه است

 دستی از این دریا بیرون آمده و به دنبال نجات دهنده می گردد

تو هستی ..دستان نجات دهنده ات هم هست...ولی انگار در جمع این هست ها من نیستم ..

 

و اگر من نباشم باز همه چیز پایان خوبی خواهد داشت؟  

نگاه کن به چشمان من....که روزی  برای یافتن فقط یک کلمه به اندازه ی دهها سال نور در کوله پشتیش گذاشت و قدم به هستی گذاشت

ولی انگار تمام راه را اشتباه آمد

و فهمید هستی که اینجا نیست..و برای اطمینان پرسید هست؟

و بعد فهمید که گم شده است

حالا نمی داند گمشده ها به کجا مراجعه کنند؟ و کمی نور اضافی بخواهند؟

نکند گمشده ها برای همیشه از یاد می روند و  هیچ  کشتی سالی یکبار هم از این دریا گذر نمی کند!

نکند که هیچ کسی به من فکر نمی کند ..

                                                      

(صدایی آشنا  در جوابم  می گوید:

 آه  بینوای من ..من که به تو فکر می کردم و به خاطر آن این همه زحمت به خود می دادم. دیگر هیچ حرفی نگو  و ساکت باش)

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت21:50توسط . | |

 

من مسلمانم              

قبله ام یک گل سرخ     

                                      

 

                                                                  

 

دوباره بهار.. دارد می آید..

 من همیشه بهار را از نشانه هایش می شناسم ..شاید یکی از آنها بوی  گل باشد...شاید یکی از آنها آواز آشنای  پرنده باشد..

ولی مهمترین نشانه رسیدن به مرز است.. مرز میان زمستان و بهار...چقدر زیباست...پرشی به اندازه ی تمام وسعت زندگی..... .پریدن در آغوش خدا...و بوسه دادن با عمق وجود به کسی که آغوشش را گشوده است......یعنی زندگی....و چه آسان است زندگی به همراه خدا...به همان آسانی که می شد زندگی نکرد...

..............

و در این آسودگی تازه می فهمی که کیستی....تازه وقت می کنی که فارغ از همه چیز به کارهایت برسی.... وقت می کنی که بخندی و شاد باشی و از هیچ چیز سوال نکنی.... وقت می کنی که جلوی آینه بروی و اینبار به جای کسی که نمی دانی کیست خودت را ببینی.. وقت می کنی که موهایت را جلوی آینه شانه بزنی و دستهایت را بالا ببری و یک دور کامل بچرخی...مثل دوازده  دوری که زمین چرخیده است .....زمین به دور خود و خورشید..و تو به دور دل آسوده ای که داری...به دور این دل آسوده فقط یک بار چرخیدن تو کافیست...زمین به خاطر دل تو خواهد چرخید..

یک روز که هیچ نمی نوشتم آسوده بودم و از روزی که نوشتم باز آسوده بودم...اگر به دنیا نمی آمدم آسوده بودم و حالا که به دنیا آمده ام باز آسوده ام... اگر نبودم چیزی نمی گفتم. و حالا که هستم و می گویم حرفهایم مرا به کار می گیرند. من هیچ کاره ام می دانید؟

در جهان همتای من وجود ندارد. همتای دل من. همتای خواسته های من.

هر کس باید بتواند به یکی بودن خودش پی ببرد. این که هر کس با تمام صفاتی که دارد و ندارد می تواند در اوج قدرت باشد. این قدرت از همان یکی بودن می آید. ..یعنی من صاحب چیزی هستم که خارج از من در هیچ جای دیگری نیست... همین که بتوانی شکل منحصر به فردت را بیابی چیزهایی را که در جهان مخصوص توست به دستت می دهند از جمله قدرت  گمشده ات را. و با به دست گرفتن قدرت  خودت می توانی شروع به انجام وظایفت کنی. اما مهم همین شکل یافتن است. وهدف انجام وظیفه است. و زندگی تنها فرصت برای شکل گیری و انجام وظیفه است. البته هیچ یک از این ها بر عهده ی تو  نیست که نگرانش باشی. همه را خدا انجام می دهد و تنها کار انسان هماهنگی با روح و تغیرات و تاثرات آن است.

روح همانند کشتی  در اقیانوس زندگی در حال حرکت است و انسان به همراه جسم و اندامهای صوتی و حرکتی آن نقش یک دیده بان را بر عهده دارد. و ناخدای کشتی همان خداست که روح را در در این اقیانوس عظیم پیش می برد و مسیر آن را مشخص می کند.

و تنها کاری که انسان باید  بکند دیده بانیست. و هوشیار بودن است. ..هر موقع خشکی را دید باید فریاد بزند خشکی ی ی  ....هر موقع هوا طوفانی شد باید بادبانها را بکشد..هر موقع هوا مساعد شد که اکثرا هم  مساعد است باید پایین بیاید ( حتی اگر مجبور شود از  پایین ترین حد خودش تجاوز کند ) فقط برای این که از آب ماهی بگیرد و روزی خود را به دست آورد.....هر موقع منظره ی جدیدی دید تعجب کند...هر موقع منظره ی معمولی دید خوابش نبرد....یعنی باید از تمام چشم و گوش و حواسش  در مسیر استفاده کند.  این وظیفه ی اوست .یعنی استفاده ی تمام و کمال از حواس پنچگانه.و این تنها روش شکر گذاری از خدائیست که قصد دارد ما را از هیچ به همه چیز برساند.

راستی اگر قرار بود بخوابیم خدا برای چه به ما چشم و گوش داده است؟ اگر  امور کسالت بار و خسته کننده است .چرا از خود نمی پرسیم خدا جهان را ساخته است.پس باید آنقدر جالب باشد که توجه او را به خود جلب کند. ("دیپاک چوپرا "می گوید که این شمایید که توانایی علاقه مند بودن و توجه کردن را از دست داده اید. و درست می گوید.)

آری حتی انجام  این هماهنگی  باید آنقدر قوی باشد که اگر جهان طور دیگری شود و انقلابی بزرگ و جهانی برپا شود و همه چیز تغییر کند ، باز خود را با همه ی آن تغییرات هماهنگ کند. یعنی کار انسان این است که حقیقت را هر طور که هست بپذیرد. و در این مسیر آن چه را که می بیند و حس می کند انکار نکند. و دروغ نگوید. چرا که این دروغ چیزی را عوض نمی کند. فقط هماهنگی خود و روحش را از بین می برد و از هستی عقب می ماند. دروغ گفتن یعنی خلق اتفاقات خیالی یا رد اتفاقات افتاده .یعنی به جای دیدن واقعیات بیرون در دنیای خیالی و امن دروغ گم شدن . و این یعنی از دست دادن هماهنگی با کائنات و شنیدن دروغ از همه کس. در حالی که نباید هیچ ترسی از گفتن حقیقت داشت.باید همه چیز را آشکارا گفت  ولی نه یکباره.انسان باید فقط تسلیم او باشد.

هر کجا که گفت بایست بایستد ، هر جا که گفت بروحرکت کند. هر جا که گفت بگو سخن بگوید. و او با فرستادن نشانه ها این کار را می کند. مثلا وقتی خشکی را دید بلافاصله باید فریاد بزند ...ولی وقتی چیزی نمی بیند نباید بیهوده حرفی بزند فقط باید سکوت کند..آنان که دروغ می گویند خود را ناخدای کشتی خودشان می دانند. به خود اعتماد دارندو به هیچ کس دیگر اعتماد ندارند برای همین از همه چیز می ترسند. و دروغ می گویند تا مسیری جدید بیافرینند. در حالی که خبر ندارند مسیر با تمام پستی ها و بلندی هایش از قبل آفریده شده. و ما فقط کافیست تسلیم خدا باشیم. یعنی مجبوریم که تسلیم خدا باشیم.

انسانی که به معرفت رسیده باشد مختار است و با همین اختیارش تسلیم بودن را انتخاب می کند. و کسی که به معرفت نرسیده باشد مجبور است و بزرگترین جبر برای او خود زندگیست. و تصور کنید  چقدر زندگی این دو تن با هم فرق خواهد کرد.

و اگر از بزرگترین دست آورد من در این سال جویا شوید باید بگویم  که چه چیز بزرگی  بود..

آنچه که  خود خدا در این مسیر نشانم داد همین بود. که به همه چیز راضی باشم و تسلیم او باشم. حتی اگرمرگ ظاهری یا باطنی خودم باشد. چرا که این خداست که همه را می بیند و به همه فکر می کند. از ازل تا ابد همه را یکجا و یکسان می بیند . و او تنها کسی است که به همه فکر می کند. پس صلاح من را که سرنوشتم در دست همه است را بهتر از من می داند. و اگر از من بریده شود و به کس دیگری برسد هیچ چیزی از من کم نمی شود چرا که مقصود من نیستم چیز دیگری است و رسیدن به مقصود در کنار همگان است. و همه هم را نمی بینند این خداست که همه را می بیند . پس همه چیز را باید به او سپرد. حتی اگر بخواهد که فردا دیگر نباشم و در عوض من کس دیگری باشد. من تسلیمم .من تسلیم همه ی خوبی ها و بدی های مسیرم. هر چه او بدهد می گیرم. هر چه او بخواهد می گویم حتی اگر من را نابود کند و در عوض چیزی را زنده کند. هیچ گاه من مهم نیستم.  (مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/ هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم)

 

آری من مسلمانم و در سال جدید  مسلمانیم را به همراه مسلمانی زمین جشن خواهم گرفت...و مسلمانی نه به شهادت و ادعا و نه حتی خواندن دعا و نه حتی انجام بهترین کارها...که فقط به معنی تسلیم است. و شرط مسلمانی رسیدن به این معنیست.

مسلمان از خدا چیزی نمی خواهد بلکه هر چه خدا می خواهد انجام می دهد.

مسلمان نماز را به خاطر بهشت نمی خواند بلکه به خاطر نشان دادن خدمتگذاری خود به خدا می خواند. مسلمان هیچ کس را بیشتر از خدا دوست ندارد حتی عزیزترین کسانی که با چشم آنها را می بیند و مهر آنها را درون سینه اش دارد.

مسلمان حتی عزیزترین کسانش را به دست خدا می سپارد که هر کاری خواست با آنها بکند.

مسلمان به خدا توکل می کند و تمام عشق را به او می سپارد. و از این رو تمام عشق را از او می خواهد. مسلمان عاشق خداست ..... دیگر چه بگویم؟

از این به بعد هر آنچه او بخواهد خواهم گفت. و هر آنچه او نخواهد نخواهم گفت. مثل آسودگی همیشه...

وقتی که سال تحویل می شود پیمان ها دوباره بسته می شود. و حواس انسان قویتر می شود. زمان شمرده می شود. گذشته ها به سواحل دور انداخته می شود. زمان به یاد انسان آورده می شود. و خدا می گوید قسم به زمان که زیان می کنید.

مسلمان می داند که در این اقیانوس فقط یک کشتیست که غرق نخواهد شد. همان یک کشتی که ناخدایش اوست. خدایی که گذشته برای او معنی ندارد. اگر بخواهد دستش را دراز می کند و از مسافت بسیار طولانی و از ساحل های مانده در عقب ، کسی را به حال می آورد و سوار کشتی خود می کند. خدایی که همه چیز بستگی به خواستن او دارد.

 

 

خدایا در سال جدید ، جدیدترین چیزها را به من بیاموز. من قول می دهم که از شر کهنه ها خلاص شوم.

خدایا مرا به بهترین جاها ببر. من قول می دهم که شجاع باشم. و از دیدن اتفاقات جدید نترسم.

خدایا تو دست من را بگیر و گاهی بگو که دوستم داری، من قول می دهم که از هیچ چیزاین عالم  نترسم.

خدایا قلبم را با تمام جراحاتش به تو می سپارم و در عوض قول می دهم که خودم را از شر کسانی که خودشان را پشتیبان من می دانند خلاص کنم.

همان ها هستند که هیچ وقت نگذاشته اند با صدای بلند  صدایت بزنم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستت دارم.

و این فریاد به خاطر قضاوتی ست که تو در مورد من خواهی کرد. من قول می دهم که هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت  از قضاوت های دیگران نترسم.

خدایا تو مرا آئینه کن. من قول می دهم از آینه های مرده  انتظار معجزه نداشته باشم.

 

درون توست اگر خلوتی و انجمنیست

برون ز خویش کجا می روی جهان خالیست

 

خدایا  از زبان من ساخته نیست. تو به کسانی که دوستشان دارم.. و کسانی که دوستم دارند و نمی دانم ، و کسانی که دوستشان دارم و نمی دانند .. و کسانی که هنوز هم دیگر را نمی شناسیم.. تمام حرف های قلبم را که بهتر از من می دانی  و زیاد هم نیست   بگو.و بهار را به تمام آن قلب ها ی نزدیک  تبریک بگو. تو که نزدیک تر از تمام حرف ها  به ما هستی.

 

                                                  ***         

و من می دانم که  خدا تمام حرف های ما را به هم خواهد گفت..به هر کس که بخواهد زودتر و به هر کس که بخواهد دیرتر..ما آسوده ایم..( آنقدر آسوده که بعضی اوقات متوجه آمدن  بهار هم نمی شویم)...هوا هم دلفریب شده است

راستی بهار را می شناسید؟ همان کولی آوازه خوان را..

 

                                                              

 

ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه دار همین ره که می زنی  

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت15:58توسط . | |

تفاوت میان " خویش روزمره " و " خویش متعالی " به صورت استعاره در این عبارت بیان شده است . هر انسانی مثل تکه ای طلاست. اگر به حلقه ی طلا یا ساعت طلا یا زنجیر طلا تبدیل شود می تواند بگوید " من یک حلقه ساعت یا زنجیر هستم " اما باید به خاطر داشته باشد که همه ی این شکلهایی که به خود می گیرد موقتی هستند. حقیقت ثابت و پایدار این است که او فقط طلاست. یعنی به هر شکلی که در بیاید باز هم جوهره ی اصلی اش طلاست.

 

                                                                                "دیپاک چوپرا"

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت11:1توسط . | |

آیا می دانید که..؟

 

یک چیزی هست در همین نزدیکی ها که من نیستم..وقتی از خودم خارج می شوم به آن می پیوندم..و فقط همین آرامم می کند.مگر من چند نفرم ؟ من دهها نفرم. جالب است که همیشه چیزهایی را حمل می کنم که مال خودم نیستند. همه همینطورند. ولی آن دهها نفر هستم. دهها نفری که در نظر خودم خیلی بزرگ است. شاید بیشتر از آن هم باشم.

ولی من ، من نیستم. من این موجود تنها نیستم. مرا داخل زندان برده اند. گویا یک نفر را شقه شقه کرده باشند و هر تکه اش را داخل جعبه گذاشته باشند. آن جعبه مال من نیست. هر چند هم آغوش همیم. من های من گمشده اند. هر یک جایی پراکنده شده اند. من بزرگم. بزرگی که تنها نیست.چگونه امکان دارد بزرگی تنها نباشد؟ ولی من تنها نیستم در حالی که بزرگم. یک چیزم. و یک چیزی هست در همین نزدیکی ها که من نیستم.یعنی من گاهی کوچک و گاهی بزرگ می شوم؟ ولی بزرگ همیشه بزرگ است و کوچک نمی شود. یعنی وقتی درون خودم می خزم کوچک می شوم و  وقتی از خودم بیرون می آیم بزرگ می شوم. ولی اگر قرار بود بیرون بیایم برای چه مرا داخل جعبه کرده اند؟ و اگر داخل جعبه نمی کردند مگر یکی نبودم؟ و بزرگ نبودم؟ و تنها نبودم؟ ولی حالا داخل جعبه هستم. و بزرگ هستم .و تنها هم  نیستم. در مواقعی یکی نیستم. در مواقعی یکی هستم. یک چیزی این وسط مزاحم است که جعبه نیست. چون جعبه اگر واقعا جعبه بود که شکسته نمی شد.یک چیزی این وسط مزاحم است. و یقینا همان است که مرا داخل جعبه برده است. عشق همین است . همین که دست و ذهنت به جایی نرسد.فقط همین است. اینطوری است که تنها نیستم. بزرگم ولی تنها نیستم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت22:47توسط . | |

تسخیر شده...گم شده...ناز و  کوچک !

 

 

مانده در جایی دور و گرفتار شده..من او را می شناسم..از غاصبان عهد حجر تا وارثان امروزه ی زمین همه او را می شناسند..غمش را..شادیش را..عشقش را..خنده اش را....حتی گریه اش را!... گفتم گریه اش. آخرین گریه ی او در حضور خودش را به یاد دارم... وقتی به دیدار خودش رسیده بود آنچنان اشک می ریخت که خدا به بالینش آمد. و چون خدا را دید به دورترین جای خودش تبعید شد و آرام گرفت.

حالا در آرامش است اما گرفتار مانده..به سرزمین هیولاها ، دورترین جای خودش قدم گذاشته..من آرامش خسته کننده ی او را می شناسم...دزد های قافله همه چیزش را گرفته اند حتی حافظه اش را...جدا که آرامش عجیبیست.....خودش می گوید بگذار همه من را بشناسند من هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس را رفیق خودم نمی دانم.. آزادم....

و من می دانم که صداهای عجیبی در سرش می شنود اما بدون هیچ اعتنایی راهش را می گیرد و مسیرش را از جایی که پر سر و صداست می اندازد و در خیل هیولاها گم می شود....

نه ..خود تبدیل به هیولا می شود در دید من...هر چقدر چیزی بیشتر ناشناس بماند بیشتر هیولا می شود.....مثل سایه هی کشیده می شود و تبدیل به یک هیولای بزرگ می شود.....

در قصه ها هیولا ها ، واقعا  هیولا نیستند... هیولا در چشم می نشیند..هیولا در ذهن می نشیند...هیولا بر فراز روح تابان چمبره می زند....هیولا در پشت حنجره هم کمین می کند..

برای همین است که فکر می کنند هیولا دیده اند...اما همین که بر ترسشان غلبه کرده و نزدیک میرسند.....چشمانشان از تعجب بالای سرشان می رود......چه موجود ناز کوچک و بی آزاری....!

من او را می شناسم.....همان موجود ناز کوچک و بی آزار را....

یک روز که ترسم ریخته بود به سراغش رفتم....و دیدمش......خود غم بود......خود شادی بود......خود عشق بود.....خود خنده بود...خود گریه بود.

من عاشق گریه اش شده ام....او هیولا نیست....فقط به این دلیل که گریه اش را دیده ام...این اشک ها سراسر دنیا را گرفته است...از همان وقتی که زمین تسخیر شد تا امروز که همه آن را ارث پدرشان می دانند.....انسان ها به خاطر تسخیر شدن وجودشان  اشک ریخته اند.....

گاهی که حس می کنم یک انسان دیگر را می شناسم...پی می برم که تسخیر او کار آسانی نیست....او که به دورترین جای خودش می گریزد و در عین حال  تسخیر می شود انسان است....

انسان به دیدن خودش دعوت می شود......خدا آینه را نگه می دارد....انسان خودش را می بیند...این همه شکوه را نمی پذیرد آینه را می شکند و فرار می کند.....می گریزد....گریز به دورترین جای ممکن....

می رسد به همین جا! به این زمین...در خیالش آن را تسخیر می کند....ولی چه حاصل که وجود او قبلا توسط تصویری که دیده تسخیر شده است.......

نه این تسخیر شده زمین نیست.....این تسخیر شده انسان است...اصلی ترین قسمت  انسان...

حالا این انسان گریزپای  با خودش لج کرده است.....علاوه با خود با انسانهای دیگر هم لج کرده است...هر کس دیگری را یک هیولا می بیند....حتی اگر محبت کند محبتش به زشتی تعبیر می شود...و آن هیولای ذهن آن سایه را بزرگتر میبیند....حتی اگر کاری با کسی نداشته باشد..دیگری فکر می کند که با او بوده است...و می خواسته آزارش دهد...

بگذارید قصه ی  فقط یکی از آنها که در چشم و ذهنش هیولا نداشت برایتان بازگو کنم:

در میان تمام این انسانها انسانی را می شناسم که نامش یوسف بود.....روزی به همراه برادران ستمکارش  به دور میزی نشسته بودند.....برادرانش طبق عادت می خواستند او ر ا اذیت کنند .....یکی ازآنها  مدام با پا به صندلی می زد و یوسف به زمین می افتاد...یوسف در هر بار  می خندید.....کسی وارد شد و از دیدن این منظره تعجب کرد....از او پرسید به چه علت می خندی ؟...یوسف در همان حالت خنده جواب داد به شوخی ای که برادرم  با من  می کند.

 

پ. ن :می دانم همه که یوسف نیستند...دیگران را ناز و کوچک نمی بینند..این صدا را یوسف می شنود ..صدای همان کسی که تسخیرش کرده..."برگرد ناز کوچکم ، برگرد.....از من نگریز...اگر دورتر بروی گم خواهی شد..تو اینجایی..برگرد و یکبار دیگر نزد من به خودت بنگر...بار دیگر تصمیم بگیر..تو در همین جایی..جای دیگر نیستی."

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت1:14توسط . | |

 

 

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید.

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح و پیش پا افتاده اید.

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید.

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید.

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید ، مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

 

 

                                                                        "لئو بوسکالیا"

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت17:3توسط . | |

دل من مرده است می دانید

دردهای مرده را نمی دانید

خواب من پریشان گشته  این شب ها

از پریشانی ام چه می دانید؟

روزها در خود بلا دارند

روزهایی که ساده می دانید

چه کرده ام با خودم نمی دانم

از شما بپرسم چه ، می دانید؟

در جوانی غبار نشست   به دلم

از جوانی و دل چه می دانید؟

تا می شود  دعا کنید برای دلم

هر  دعا که خوانده اید و می دانید

آخر این دل ، دل شما هم هست

مگر این را شما نمی دانید؟

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت23:54توسط . | |

یک طوری شده ام یک چیزی مابین بوسیدن و لگد زدن..

کاش برای تهوع من قرصی ساخته بودند.

 

پ. ن :

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

     غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت12:4توسط . | |

                          

 

گم شده

در آسمانی رنگ شده

آنجا که ابرها برای چشمان شاعر آویخته شده اند

شاید بیابیش

اگر بیابیش

آنجا بر بالهای رویا

از میان دری باز

شاید بشناسیش

اگر بشناسیش

باش چونان صفحه ای که در قد یک کلمه دارد

و با نوایی سخن می گوید که برای تمام اعصار است 

در حالی که خدا خورشید را برای روز تو فراهم خواهد کرد

آوازی بخوان

در جستجوی آوایی که بی صداست

و خدایی که برای راه تو خواهد ساخت

و تو شاید بدانی

و تو اگر بدانی

باش چونان صفحه ای که در قد یک کلمه دارد

و با نوایی سخن می گوید که برای تمام اعصار است

آوازی بخوان

در جستجوی آوایی که بی صداست

و خدایی که برای راه تو خواهد ساخت

...

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت21:18توسط . | |

 

پراکندگی

       های

           آرش( ۸)

 

 

                                

 

 

آیا می شود حس های سابق همگی تمام شوند؟

این را یادم رفت بگویم که شیطنت در ذات من است .ولی دروغ هرگز. منی که تشنه بودم نمی توانستم شیطنتم را کنترل کنم و از این بازی سیراب نشوم.چرا که این بازی ، بازی روح من بود و من بی اندازه تشنه بودم. آرش تنها جزئی از روح من بود که زنده بود و می توانست  با فریاد شوق داخل آب بی افتد و  از آن  آب گوارا بنوشد . شاید هیچ چیز نمی دانست. شاید کاری بلد نبود انجام بدهد . ولی زنده بود. سر تا پا نشاط و شور بود. هر طور شده پیروز می شد حتی اگر هزاربار همه را از خود ناامید می کرد و گاهی به جای نوشیدن آب ،  آب او را می نوشید.( مثل وقتی که می خواست کاری در حق آنها بکند ولی بیشتر مدیون آنها می شد)

 در این دنیا می شود اینگونه بود؟ در دنیایی که از هر گوشه اش آواز مرگ می رسد.و مرگ با شیپورهای طلائی و بلند اش هیچ نمی گوید که برای چه باید زیست؟ برای که باید زیست؟ چه را باید جستجو کرد؟ فقط بوقی در گوشت می زند و تمام ساخته هایت را با خودش می برد.  

برای همین است که ناامید می نشینی و احساس می کنی دیگر هیچ فرصتی برای کاری نمانده است. اگر از شوق سرشار نباشی  همراه دل بی رمقت می میری و تمام گذشته ها را جا می گذاری و دیگر معلوم نیست بار دیگری (که گر زنده شوی) سر از کجا در بیاوری. سر از این باغ یا آن باغ...سر از این شهر یا آن شهر..

آری شرط زنده بودن نشاط داشتن است. همراه نشاط است که می توانی تصمیم عاقلانه بگیری. همراه نشاط است که می توانی راهت را درست بیابی. همراه نشاط است که می توانی یک عمر درست زندگی کنی. و گرنه هنگام اندوه بی ثمرترین تصمیم ها را خواهی گرفت و تمام اشتباهاتی که بشر انجام می دهد در هنگام اندوه است. چرا که در هنگام اندوه است که شخص با خودش بیگانه می گردد و دیگر خودش را دوست ندارد. احساس می کند دیگر خودش را همراه خودش ندارد و به همه چیز چنگ می زند در حالی که خودش را جایی دور جا گذاشته است.

هر کس به  دلیلی اندوه می خورد . و من وقتی اندوهناک می شوم که کسی پیدا نمی شود که از دست او آب بنوشم. می دانید ؟ این اندوه بزرگ من است. با این توضیح که من حتی از دستان خالی دیگران هم آب می نوشم.و نوشیده ام. از دستانی که صاحبش شاید خبردار نشده است.دستانی که شاید تا کنون هزاران نفر را از آب گرفته است و هنوز  روحش بی خبر مانده است. چرا که این ذات آن دست هاست. بی اختیار در اختیار دیگران است.

داشتم می گفتم  این آب ثمره ی ذهن من است که به خاطر دوست داشتن کسی در درجه ی اول  به گلوی خودم می ریزم.

و من بی آرش نمی توانستم دوست بدارم کسانی را که دوست داشتم دوستم بدارند. و این دوست داشتن از کجا آمده بود نمی دانم. چرا باید اینگونه می بودم نمی دانم. آرزو را در کجا آرام کرده بودم نمی دانم.فقط می دانم که هیچ دروغی به زبان نیاورده ام. حتی در جزء به جزء سطرها خودم را دخالت نداده ام. اگر او من نبودم لابد کسی بود که یک دوره ای در این روزگار می زیسته است. این را مطمئنم. چرا که او قلب داشت. قلبی تازه  و پاک .و من هم که او نبودم.

یک گمشده ی ساده بودم  که روح زیبایی در قاب متروکه ای بدان آویخته بود..

حالا در همان دیوار کهنه آویزان هستم و معلوم نیست از کدام  سفر دور و دراز برگشته ام که این چنین آوازهای غمگین می خوانم...که معلوم نیست کسی هنوز آن ها را  به خاطر سپرده باشد.....

شاید هم شادی در جایی از زندگی من گمشده

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت20:44توسط . | |

پراکندگی

       های

           آرش( 7)

 

                                                

 

                                         

و چه دردیست این درد دوست داشتن..شبیه آن دردها که خدا به انسان می دهد...و مثل مرگ ، هدیه ی شگفت آوریست....مبادا بگذاری چیزی حواست را پرت کند.....مبادا دست بکشی....مبادا بروی....مگر می شود از این درد گریخت؟ مگر می شود از مرگ گریخت؟ اینها هدیه های اجباری از طرف خدا هستند

 

من نمی گویم مرا هدیه دهید

بلکه گویم لایق هدیه شوید

 

این را خدا می گوید....و با همین درد انسان را می کشد....و چه هدیه ای بالاتر از این که بی هیچ زحمتی که به خودت راه دهی کسی بیاید و تو را بکشد .....

آری دوست داشتن هم شبیه مرگ است. ..لازم نیست کوچکترین زحمتی به خودت راه دهی.....چنان بی اراده دوست می داری که حتی بعد هزار بار مردن دلیلی برایش پیدا نمی کنی.....این دوست داشتن هم از آن نوع هدیه هاست که باید به قلبت بچسبانی.....

و قلب من شبیه قلب یک انسان می زد برای انسانی دیگر....همه ی این ها را احساس کرده ام.....و همین احساس است که به من کمک می کند برای نوشتن.......هر چند که حالا در میان تمام پرسش های خود گم شده ام و خدا می داند که اصلا هم به خاطر این ندانستن متاسف نیستم ...و نه حتی به خاطر لو دادن درونم شرمناک.......چرا که هنوز داخل همان کشتی هستم که می توانست کنار ساحل بماند و در امنیت کامل باشد.....ولی کشتی را که برای این نساخته اند.......کشتی باید داخل دریا و اقیانوسها شناور باشد..و خطر ببیند....

می توانستم مثل یک انسان متشخص حرف بزنم و رفتار کنم و با رفتارهای خودم هیچ کس را نرنجانم.....برای همه قابل احترام باشم......آبروی خودم را با زدن این حرف ها به باد ندهم......ولی چه فایده داشت؟ وقتی خودم برای خودم قابل احترام نبودم.....وقتی هنوز هیچ خودی کشف نشده بود........وقتی آن لایه های زیرین آشکار نشده بود......امنیت را می خواستم چه کنم؟ رفتن به دریا و غرق شدن بهتر نیست؟ یا یکباره غرق می شوی یا برای همیشه خودت را نجات می دهی ...و آیا به نظر شما من نجات خواهم یافت؟ وشما چه ؟ کسانی که با هم به دریا رفته بودیم را خوب می شناسم.....و دریا چنان آغوشش را گسترده بود که با هم زندگی کردیم......گفتیم.....خندیدیم....از آب ماهی گرفتیم.....حال آنکه آنجا دریا بود......و در دریا هر آن بیم غرق شدن می رود.....ولی هیچ گاه نباید جدا شوی.....هیچ گاه نباید بگذاری که زندگی که همان دریاست تو را به گوشه ی نامعلومی  افکند..که  گم خواهی شد...و چه فایده اگر کسی تو را پیدا نکند و از آب نگیرد....

و آنچه مرا از آب خواهد گرفت همین درد است..... با دستان ستبرش که خدا نکند هوس مشت زدن بکند....خیال نکنید که دارم قصه می گویم.....شبیه آن فصه ی کشتی و یا قصه های دیگرم که خوانده اید....آن قصه ها کم و بیش خیالی بودند و من از پیش برای بافتن چنین خیالاتی از شما عذر خواسته بودم....و مطمئن بودم که گویندگان چنین قصه هایی را می توان بخشید....چرا که از زبان خود نمی گویند.......انگار همه ی رنجکشان جهان زبانها و قصه هایشان را به او بخشیده اند و از او می خواهند تا خود را قربانی کند و سخن بگوید........

نه حالا این قصه ی من است که خیال نیست......هنوز هم هستم که خیال نیست........هنوز بیشتر از پیش دوست دارم که این نیز خیال نیست.....و از همه مهمتر در میان این همه شلوغی ، حتی آن کشتی نیز حقیقت دارد....و آدم های کشتی که دیدن چشمانشان هوش از سر من می برد..آن چنان با هم و به هم پیوسته ایم که  حتما باید ساعاتی ار روزبه  عرشه ی کشتی  بیاییم و همدیگر را در هنگام سکوت دریا نظاره کنیم...مثل نگاه های خسته ی  همسفران به همدیگر..

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت12:29توسط . | |

پراکندگی

           های

               آرش (6)

 

 

 

ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا مي‏فرستمت

 

 

 

تا حالا شده در دامی  گیر  بمانید؟ در دام ماندن عاقبت سختی دارد .  در  کار  خود واماند ن عاقبتی  سخت   دارد. می دانید که همه مان  در  دام  افتاده ایم. این دنیا با همه ی آن خالکوبی های رنگارنگش یک دام است. اگر نتوانیم از آن رهایی یابیم..اگر نتوانیم خودمان را بشناسیم......اگر زمان همینطور بگذرد  به  کجا خواهیم  رسید؟

عشق چیست؟ 

.

.

.

" مرا به خودت برسان آرش ، مرا به خودت برسان لعنتی "

 

با همین یک جمله ای که "او" برایم نوشت همه چیز شروع شد. من روح هم آواز خودم را یافتم. بیش از اندازه دوستش داشتم.  خیال می کنید یک نفر را تا کی بتوانید دوست بدارید؟ به اندازه ی چند ساعت که در فکر او می مانید؟ به اندازه ی تمام یک روز در هفته هایی که یادش می افتید؟ یا یک روز در ماه ها ؟ چقدر؟ چقدر همیشگی؟ چقدر تمام نشدنی؟ آرش  چقدر تمام شدنیست؟ آرش به اختیار خود نیامده بود که به اختیار  خود بمیرد. آرش برای یافتن چیزی آمده بود. برای من .و نه فقط برای من  ، برای خیلی ها. برای خیلی ها که او را می شناسند و برای خیلی ها که هنوز او را نمی شناسند.

حالا من این یافته  را در دستم گرفته ام و نشان همه می دهم. ببینید این گوهر را ، اسمش " گمشده " است. شما اسم بهتری برایش سراغ دارید؟ هنوز نمی دانیم که دقیقا  چیست و چه اسمی دارد! برای همین هم اسمش را گمشده  گذاشته ایم. این  گمشده  حرف هم بلد است بزند.  این گمشده  قوی ترین احساس ها را دارد.این گمشده ، گمشده  ی همه است. این گمشده من هستم.

 

 

خون  شاعران  است

که روح خویش ترک  گویند

برای  گم  شدن  به راه  هستی.

 

 

 

چند سال گذشته است  .در سکوت هم گذشته است.  و چقدر  این  سکوت  زیبا بود. شبیه فهمیدن هم ، شبیه پرواز......شبیه گم شدن.

 اشتباه نکنید....من در این  سکوت  به همه فکر می کردم....و  بعد فهمیدم ما گمشدگانیم.

شاید بگویید کشف بزرگی نکردی....این را قبلا گفته اند...

ولی از نظر من هیچ کس زنده نیست......هیچ کس چیزی نمی گوید.....همه ی صداهای این عالم  و از جمله صداهایی که در سرم می شنوم یک دام است....تا خودم نفهمم اتفاقی نمی افتد...خودم باید حرف بزنم......خودم باید صدایی باشم......

و او که رفت رفته ، دیگر باز نمی گردد.

 

صداها را اشتباه نگیر......فکر نکن همه چیز  را  دو دستی  در سینی جلویت خواهند گذاشت........فکر نکن به تو حرف راست خواهند زد.......فکر نکن دنیا  راست است.......

باید درد بکشی تا بفهمی.......

آری ..فهمیدن حقایق دردناک است.

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت11:43توسط . | |

 

پراکندگی

           های

               آرش(5)

 

 

 

 

وقتی که همه جایم را می سوزانم تازه می فهمم که هستم و این بودن چقدر درد دارد. می دانید جایی از من سوخته است؟ نه ..ویران شده است؟..حالا درد را می فهمم. که گاه شیرین هم می تواند باشد. ولی اکثرا تلخ است. شما که نمی دانید از کجا به کجا رسیده ام! مبادا فکر کنید به پایان رسیده ام.هنوز راهی هست که به سرآغاز منجر شود. ولی من در همین آغاز خواهم مرد. دیدید مرگم را؟ اصلا دیدید؟

مرگ اصلی هم به همین راحتی ست. وقتی مردی دیگر هیچ کدام از لذت های پیشین را احساس نمی کنی. چیزی که واقعا هستی دیوانه ات می کند. احساس کرده ای که  چیزی نیستی؟ به خاطر این است که تا به حال مرگ به سراغت نیامده . مگر نگفته بودم که زندگی همیشه از پس مرگ پیدا می شود؟چطور می توانم بگویم که زندگی جدیدم چقدر متفاوت است. اینجا...بله درست همینجا...تابوتم را دارند از جلوی چشمانم می گذرانند.من...آرش...آرش آسمانی...آرش کوچولو.....آرش بزرگ.....آرش غریبه...آرش لوس ....زمانی در اوج ِ اوج ِ اوج ِ عشق و علاقه بوده ام....سرم در آسمان بود و حتی پاهایم در زمین نبود....من آرش...آرش آسمانی آنقدر زیسته ام که خود به خود علاقه پیدا کنم....من آرش ...آرش آسمانی......آنقدر حرف زده ام که خود به خود علاقه ایجاد کنم.......من آرش...آرش آسمانی ...یک روح بوده ام....یک روح که نمی دانست به کجا می رود.....فقط کارش این بود که شروع کند....مرا در تابوتم کجا می برید؟ مطمئنید که باید در تابوت برده شوم؟.......دمی درنگ کنید. می خواهم بار دیگر در چشمان او خیره شوم.....چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو  آن...............................بیا آرش.....فقط یکبار دیگر بیا.......تو را لازم دارم......هنوز هم دستان مرا می بینی؟ دست مرا بگیر.........یک بار دیگر هم بگیر.....آرش اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

خدای من باز هم" آینه"........

انگار دارم به خودم نگاه می کنم. پس این خط فاصله چیست که اینجا می درخشد؟ حتی نمی توانم با مشت خردش کنم.....خرده هایش داخل چشمش خواهد رفت......و بعد من کجا هستم؟ دیگر نمی بینم....دیگر هیچ چیز معلوم نیست.

خدای من باز هم آینه.......اصلا آینه برای چه است؟ کاش می توانستم پیدا کنم آن کسی که این چیز مزخرف را درست کرده....حتما با دست های خودم خردش می کردم.........برو به جهنم ای یاوه گوی پست.....برو به جهنم ای راست گوی عزیز.......هر کدام که باشی باز آینه ای......که مجال اندیشیدن را از من گرفته ای......برای چه اینقدر صریح هستی؟ اولم را نشان می دهی یا آخرم را؟ از تو بیزارم آینه .....ای صاف و زلال......ای دروغگوی کدر .....بگذار خودم خودم را ببینم......

آهای انسانها من همانطور هستم که نشان می دهم؟ شما آینه های خوبی هستید از شما می پرسم.....که همه چیز را یکباره نشان نمی دهید...زندگی هم آینه ی خوبیست......حتی رود.....که وقتی دست به آن می زنم تصویرم می شکند......و مجال پیدا می کنم که از خودم بپرسم من کیستم؟ همان که می شکند؟ همان که آینه ها او را می شکنند؟ من کیستم؟ و چرا از این رود که دور می شوم و به زیر درخت می رسم آدم دیگری شده ام؟ چرا دیگر چیزی نمی بینم؟ من که هستم؟

من فقط یک ذره ی شادی ام. من فقط همین یک ذره ام. پس اینها چیستند که دراز شده اند؟ این گوشها..این دماغ.....این لب...این پاها مل منند؟ چه کارشان کنم؟ برای چه مجبورم همیشه با خودم حملشان کنم؟

مرگ گ گ این است. ؟؟؟

چیزی که مال تو نیست از تو جدا می شود. بدون کوچکترین احساس علاقه ای به دوباره یافتنش.و  آرش مرده است. می فهمید؟من قاتل احساس خودم نبوده ام. ببریدش.

مرگ هدیه ای بی درد است از طرف خدا. تا هستی تو درد می کشی و دیگران نمی فهمند همین که مردی تو آسوده ای و دیگران درد می کشند.

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت18:2توسط . | |

پراکندگی

         های

                 آرش(4)

 

 

                                                      

 

شاید کسی فکر کند با خواندن " ترس تنهایی" می تواند بفهمد که آرش که بود. ولی  خود من که آرش بوده ام حالا با خواندن ترس تنهایی یادم نمی آید که آرش که بود. ولی چیزی که کمکم می کند تا اینها را بنویسم یاد آوری آن احساس است. کسی که احساس آرش را گرفته است باور نمی کند که او وجود ندارد.یک پسر با قد متوسط با چشمهای آبی و موهای مشکی کجا رفت؟ حالا تبدیل شد به یک دختر با قد متوسط و  اندام موزون و متناسب ؟ جواب من بله است . خوب همیشه جسم برای ما مهم بوده است. و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. همانقدر که روح مهم است جسم نیز مهم است. مسلم این است که جسم بدون روح مرده است ، روح نیز بدون واسطه ی جسم منشا اثری نمی شود. و جسم و روح همیشه تحت تاثیر همند.

اگر این جسم آبروی مرا نبرد برایتان قدری از روح می گویم. و شما را با آتش آسمانی آشنا خواهم کرد.

در افسانه های قدیم آمده است که بروموثوس از شعله ی آسمانی استمداد می کرد ، این آتش آسمانی کم و بیش در تمام ما وجود دارد کسی که مختصری فکر کند نمی تواند در عظمت و جلالت زندگی تردید نماید. خوب ، جای تعجب نیست که از این شعله اندکی هم به من برسد. آرش آسمانی من نبودم ، آرش یک آتش آسمانی بود. من فقط زمان ظهورش را به یاد دارم. این یادآوری ها برایم از یک طرف بسیار  سخت است و از یک طرف  بسیار لذت بخش. هر چند چیزی که پدید آمده هیچ وقت نمی میرد. در رمانی که وفا برایم آورده بود ، نویسنده سه نوع بیماری داشت. " وقفه های زمانی " ، " آینه " و " خود ویرانگری". نمی دانم چرا بیشتر از دو نوع اول احساس می کنم که به خود ویرانگری مبتلا شده ام. البته بهتر است همین حالا پرده از یک راز مهم بردارم که شاید درک همه چیز را اندکی آسان کند. یادم نمی آید به کسی جز سیاوش گفته باشم که من علاقه ی مفرط و شدیدی به دوستی و عشقی که میان دو پسر پدید می آید دارم. تعجب کردید؟ یا نه از قبل می دانستید؟ این احساس در من آنقدر شدید است که درست به خاطر این است که خواستم بفهمم عشق چیست!آدم همیشه عشق را می تواند جایی پیدا کند که آنجا به او لذت بدهد. نمی گویم که حالا هم این احساس را دارم یا نه ، ولی می گویم هر وجودی علتی دارد که اگر آن علت را ریشه کن کنی آن وجود هم ناپدید می شود. و اگر نتوانی آن علت را پیدا کنی..اگر نتوانی....بگذریم من هیچ چیز نمی دانم. چقدر نادانیم که هیچ نمی دانیم و در عین حال چقدر دانائیم که می دانیم که هیچ نمیدانیم.کاش " دوست نداشتم" آن موقع حتما می توانستم علتی پیدا کنم. حال به وضعی رسیده ام که باید بنشینم تا علت خودم را دیگران کشف کنند ؟ این است " خود ویرانگری" که من به آن اصرار می ورزم؟

 

 کشتی‌ای را که پی غرق شدن  ساخته‌اند

هی به جان کندن از ورطه برانیم که چه؟

                                                                                                  

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت18:27توسط . | |

 

پراکندگی

           های

                   آرش( 3)

 

سلام دوستان . آیا هنوز مرا به خاطر می آورید؟من همانم. بگذارید به دستانم نگاه کنم و تمام چیزهایی را که شرح داده ام ، بار دیگر از نو برای خودم شرح دهم. شما گوشه ای بایستید و نظاره کنید که چگونه خود را نجات خواهم داد. من هم اکنون آرش نیستم ولی زمانی آرش بوده ام.بگذریم که حالا چه هستم ، شاید از آن قسم آرزوها که جرعه ای از آن نصیب همه می شود و خود بی نصیب از همه چیز می ماند و حتی از جزئی از وجود خودش که کنده می شود هم بهره ای نمی برد. هنوز در خواب است و بیدار نمی شود. خودش را نمی یابد. شاید این گمشده را خدا به زمین انداخته تا پیدا شدن ، از آنجا پیدا شود . چه کار با من دارید . من داشتم در این رودخانه شنا می کردم (حقیقتش آب داشت مرا می برد) که کسی آمد و او را از من کند و نمی دانم دیگر به کجا برد. برای همین سبک شده ام و از دور خودم را می بینم. آری من او نبوده ام ولی او در من بوده است.

و به این دست ها نگاه می کنم که حالا دستان خودم هستند و حقیقتا هیچ دستی را تا به حال در دست نگرفته اند. آری من هنوز آفریده نشده ام.این که خالص شوی و بی پیرایه بخواهی بنویسی اندکی سخت است. و در این گمشدگی ها پیدا شدگی ها سخت تر. گمشده ای برای اینکه نمی خواهی تو را ببینند و حالا در این خالص شدن ها به خاطر چیزی که معلوم نیست و شاید مهم نباشد ، شاید تو را ببینند...ولی نه بگذار بیفتد این پرده و اعتراف کن به آنچه بوده ای . بگذار ببینند و انکار کنند ..بگذار ببینند و قبول کنند ...بگذار ببینند و هر چه می خواهند کنند که اگر انکار کنند دیگر تقصیر تو نیست که این وسط مرده ای ، تقصیر خودشان است که از ملحدان بی کیش هم بدترند. این مرده باید دفن شود و برایش سنگی گذاشته شود. از جنس همان دل هایی که اینک  سنگ شده اند.که چیزی بی شک این وسط مهم بوده است. آری دوست داشتن من مهم بوده است.

و در این محکمه که قاضی اش خودم هستم و خودم آنقدر به خاطر هنوز آفریده نشدنم تقدس دارم که رای پاک  و خالص بدهم ، اعتراف می کنم این مرده جزئی از من بود که چنان عشقی را تجربه کرد که نظیرش را نخواهند دید و نخواهند شنید . کنده شدن از وجودی غیر از خود و برای خود حیاتی مستقل یافتن چه را می رساند؟چیزی غیر از این است که این ارواح سرکش به هر چه خواهند دست می یابند و این وسط تکلیف "من" مشخص نیست که کجای دایره ام و چه چیز مرا می چرخاند .

 من از واژه ها هیچ چیز نمی دانم چون هنوز آفریده نشده ام. هنوز به دنیا نیامده ام  ولی فقط احساس می کنم که دوست دارم. من آرزو هستم جزئی از وجود خدا که همانند او مخفی هستم و لایه های زیرین مخفی دارم. پست نیستم چرا که این پستی هنوز در باور من نیست .من به بالا می اندیشم و همه را آن  بالا می بینم .اگر کسی جایش خالی باشد دلم برایش تنگ می شود ، دلم برای خودم هم خیلی تنگ شده است. ما زمانی همه با هم بودیم. یادتان هست؟ این سرنوشت نیست که انسانها را از هم جدا می کند ، این ترس از جداییست که هر کس را به گوشه ی نامعلومی می افکند. این ترس به خاطر چیست؟ آیا به خاطر آن است که خبر داریم سرانجام همه از هم جدا خواهیم شد؟ یا نه ابلهیم و نمی دانیم که سرانجام یکی خواهیم شد؟ از آینده خبر نداشتن است که می ترساند. و همین ترس مرا که تا به حال قلم به دست نگرفته بودم شاعر کرد. اینجا عدم است. اینجا هنوز من آفریده نشده ام و دارم سعی می کنم که خودم را بیافرینم. تنها مصالحی که به من داده اند یک " قلب" است و یک عقل که خدا کند ناقص نباشد. چون نمی خواهم خودم را ناقص بیافرینم. چون می خواهم تمام این قلب و خواسته هایش را به کار بگیرم. فکر کرده اید چرا قلب را اینقدر دوست داریم و آن را قشنگ ترین جزء از بدن می دانیم؟چون نرم ترین و لطیف ترین جای بدن است. پس چرا من از خواسته های نرمم شروع نکنم؟ پس اول کار همین قلب را می گذارم اینجا تا خودش بیافریند خواسته های نرم اش را. قلب چیست؟تکه ای آمیخته با رگ های خونی؟ بلی همین است. قلب رگ های غیرت ماست که خونش همان خونیست که دست ها ی ما همه در آن خون  فرو رفته و با هم پیمان بسته اند.

برای همین است که به دست های خودم نگاه می کنم و همیشه اعتقاد دارم که دستی هست که آن را از این رودخانه خواهد گرفت. همیشه به دنبال یک دستم که در دست بگیرم و بفشارم.من اینطوری خودم را می آفرینم. لعنت به من..نمی خواستم به این جا برسم..نمی خواهم چیزی را در گوش شما فرو کنم....ولی چرا خودتان را نمی آفرینید؟ خدا می داند که چقدر دوستتان دارم. شاید برای همین است که به مغزم زده که ما هنوز در عدمیم و آفریده نشده ایم. ..بیایید طوری که دوست داریم خودمان را بیافرینیم! ....مصالح ناجور است؟ اگر عدالت هم همینطور ناجور باشد که هستی تکان می خورد . نگویید ناجور...به دستانتان نگاه کنید...به خدا شک دارید ؟ یا به عشقش؟ یا به خواسته اش؟ ....چی ..چی ....اگر چیز دیگری هست به من بگویید من هم حق دارم بدانم...او آفریننده ی همه ی ماست.....نه به این دلیل که ما را آفریده.....که به این دلیل که به عشق اوست که خودمان را می آفرینیم...

برای آفریده شدن چقدر فرصت داریم؟ شاید همینقدر که شما حرف مرا بفهمید و من حرف شما را......

و اگر نمی فهمیدم و اگر احساس نداشتم و اگر دوست نداشتم....چرا می خواستم که آفریده شوم؟...ولی شما چه....هر چقدر که زمان بیشتر می گذرد دارید بیشتر آفریده می شوید.....ولی منی را که همراه شما دارم آفریده می شوم هم   وجود دارم....مرا نمی بینید؟ صدایم را نمی شنوید؟ احساسم را درک نمی کنید؟....این فریادها دقیقا به خاطر این است که ما در آفرینش هم نقش داریم....چون برای همیم......چون آن عهد را هنوز به خاطر هم می آوریم.....

احساس نمی کنید که زیاد به گذشته برگشته ام؟ ..چه خوب است که بعضی چیزها را با هم احساس می کنیم.

احساس نمی کنید که دارید با بعضی حرف های من آفریده می شوید؟ ..چه خوب است من هم با بعضی حرف های شما آفریده شده ام.

ولی من هنوز نه آفریده شده ام و شما هنوز نآفریده شده اید.....دارید تصمیم می گیرید برای چگونه آفریده شدن...و در این آفرینندگی باور کنید که تنهایید و کسی کاری به کار شما ندارد.....و این که آدم ها گاه به هم گیر می دهند که چرا اینطوری؟ و چرا آنطوری ؟..در واقع کاری به تو ندارند و با خودشان هستند که چرا من اینطوری هستم و او چرا آن طوری؟.....آفریده شدن که به این راحتی نیست ..دردی هولناک دارد..باید با چاقو نافت را از جایی که به آن چسبیده ببری....باید خودت را از همه چیز ببری....و فقط به چیزی که قرار است بشوی فکر کنی....به چیزی که می خواهی بشوی....به خدایت فکر کنی....بعد همان را که بهت داده اند برداری و شروع کنی به آفریدن خودت.

آرش روح سرکش من بود که از من بیرون جهید . ولی من چیزی بزرگتر از او هستم. پس ناف او را با چاقو بریدم. حالا از من جداست. و لی این "من" هنوز همراه من است. آستین هایم را زده ام بالا و دارم خودم را جوری که دوست دارم می آفرینم.

من حق می دهم که دلم تنگ باشد. آن چیز که گذشته نباید کند و کاوش کرد. یا باید کرد؟ شاید باید کرد. پس در این آفرینندگی بیایید  به گذشته برگردیم..

 

 

پ.ن :دو نوشته ی قبلی را در اینجا بخوانید:پراکندگی های آرش (1)- (2)

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت19:22توسط . | |

 

بي هدف در جاده اي بي سرانجام مي رفتم.دلم را به باد داده بودم و عشقم را به ياد.براي من بالاتر از سياهي رنگي نبود و بلبل برايم کلاغ مي خواند.در انتهاي جاده نور به صورتم پاشيد.در شريان نور پسري هويدا شد کيارا نام.از من پرسيد پسرک  اهل سفر هستي يا نه؟بادي در گلو انداختم و گفتم اگر اهل سفر نبودم دل به جاده نمي سپردم.پس آماده باش تا سفري به درون کنيم.دستم بگرفت و مرا با خود برد به سرزمين ناشناخته ها.آنجا که همه از جنس خودم بودند و دوست.همه جا آبي شد.آسمان رنگ باخت.بلبل آبي مي خواند.کلاغ بلبل مي خواند.آنجا درختان هم آواز سر مي دادند.گلها تو را بوسه مي دادند.پروانه ها به جاي حسادت از شهد جانشان تو را مي پروراندند.حتي باران نيز آنجا مي گريست .شهرزاد لب حوض آبي هر شب برايمان قصه مي گفت.ولي در آنجا شهرزاد از ترس جانش قصه نمي گفت.شهرزاد سرزمين آبي زندگي را جان مي بخشيد.شب مي خوابيديم.صبح گريه ي باران بيدارمان مي کرد.پسر نظامي مراسم صبح را نظم مي بخشيد.پسري يک شاخه گل سرخ به دستمان مي داد.فاخته اي برايمان چه چه مي زد.مي نشستيم لب جو .جامهايمان را از آب پر مي کرديم.به چشمان هم خيره مي مانديم و براي صبحانه آب شيرين مي خورديم .سکوت بود و اگر صدايي مي آمد صداي يک رنگي بود.بعد از صبحانه مي زديم به آب.حتي پسر خسته نيز آنجا خستگيش را به آب مي سپرد.و پسري خوشبخت برايمان مي خواند.بالابان همراهي مي کرد و ما همگي در آب مي رقصيديم براي آفتاب.آنجا آفتاب و باران با هم مي آمدند.بعد از آب تني تنمان را به ضيافت آفتاب سوزان مي برديم.به پشت مي خوابيديم روي شنهاي آبي و چشمهامان خيره مي ماند به عرش.و پسري بر بال رنگين کمان برايمان دست تکان مي داد.آآنجا اجنه و آدميان با هم سرود عشق سر مي دادند.ظهر که مي شد سوز مي آمد.به تماشاخانه مي رفتيم و روي صندلي لم مي داديم.در پرده مي ديديم آنچه ناديدنيست در پرده هاي ديگر.از ترس يا جهل.چه اهميت دارد؟ما مي ديديم و تخمه اي در دهان گل آفتابگردان مي گذاشتيم.چراغها خاموش بود و ذهن ما روشني به اطراف مي پراکاند.بعد از فيلم دلمان هواي صحبت تلفني با يار ساکن سرزمين دور دست مي کرد و مهندسمان سيم هاي نامرئي ارتباط بين دلهايمان را مي کشيد.آنجا کلمه معني نداشت.سخن از دل مي تراويد و در چشم منتشر مي شد.آفتاب که رويش را مي کشيد پسري شب را مي ديد.و به ما نشان مي داد.آنگاه در ميخانه ي عشق جمع مي شديم و ضيافتي به پا مي کرديم.در يک دست جام باده بود و دست ديگرمان بر گردن يار.و آن هنگام بود که تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي رفتيم.شهر زاد مي آمد و باز برايمان فصلي ديگر مي خواند.معني زندگي را دوباره مي يافتيم و براي گل شقايق ترجمه مي کرديم.پرستو پرده ي ستاره ها را روي سرمان مي کشيد.وقت خاموشي مي شد و ياران دست در دست پراکنده مي شدند.من مي ماندم و سکوت شب.دقيق مي شدم به صداي سم اسب مرد آرزوها که از فراز کوه روبه رو انتظارش را مي کشيدم.به جاي ستاره از آسمان شهاب مي چيدم و تا صبح در بغل مي فشردم.سحرگاه گريه ي باران بيدارمان مي کرد..

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت18:16توسط . | |

فریادهای خاموش

 

راستی چرا من دلم می خواهد این همه حرف بزنم؟ ولی این بار نمی خواهم حرف بزنم دلم می خواهد فریاد بزنم...یکی چیزی این وسط گمشده است. آهای جماعت من یک گمشده دارم. بیایید کمک کنید این گمشده را پیدا کنیم. باور کنید که گمشده ی همه ی ما یکیست. باور کنید که ما همه یک درد داریم. باور کنید من حرف زدن بلد نیستم. باور کنید من شاعر نیستم. باور کنید این درد من است که سخنگوست. درد گمشدن. درد گمشده. باور کنید که این صدای همان گمشده است که مرا بالای منبر نشانده است.و هر بار که می خواهم پایین بیایم و برای خود  کسی شوم بی درد خودم  گم می شوم.

 

 

آهااای...رفتنی ها بروید ماندنی ها بمانید

آهااای....خسته شده ام از سکوتی که شنیده نمی شود

آهاای....ما همیشه خواهیم بود

آهااای.....زنده اید هنوز؟

آهااای....

آهااای....

آهااااااااااای....صدای مرا می شنوید...؟من اینجا هستم...

آهااااااااااااای ...پیدایم کنید لطفا..

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت12:53توسط . | |

چرا صدای سرود هیچ کسی نمی آید؟ احساس می کنم کر ، کور شده و لال نشده ام هنوز.نکند مرده ام؟ مرده ای که حرف می زند هنوز. مرا لمس می کنید؟ هنوز می توانید لمسم کنید؟ پس هنوز زنده ام؟..در جمع همین زندگان دنیا ...؟

.پس حتما  فدریکو گارسیا لورکا در سال 1920 این را  برای من گفته ..چه سرود گرم بی پایانی ..همین راضیم می کند...من از دنیا چیز زیادی نمی خواهم..اگر قلبم را به من بدهند همین حالا از این جا می روم...به قول لورکا هفت قلب دارم و قلب خودم نمی یابم

 

 

آرزو

 

 

تنها قلب گرم تو ،

و دیگر هیچ.

 

بهشت من سرزمینی

بی بلبل

بی چنگ ،

با یکی رود محتاط

و چشمه ای خرد.

 

بی مهمیز باد

بر گلبرگ ها ،

بی ستاره ای که خواهد

برگی باشد.

 

پرتوی پایدار،

کرم شب تاب دیگری،

به سرزمین ِ

نگاه های شکسته.

 

روشنان آرامش،

و اینجا بوسه های ِ

خورشیدی ما ، سراسر پژواک،

روزنی به فراسوی ها گشاید.

 

قلب ِ گرم تو ،

دیگر هیچ.

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت18:51توسط . | |

 

آهویی که برگشت

 

 

 

در دشت می چرید آزاد و رها...نه دلش به جایی بند بود نه کسی ضامنش شده بود..یک قدم در میان می پرید..از جوی ها می گذشت..به پروانه بوسه می داد...

زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا

                    چه خوب است و جه نغز است و چه زیباست خدایا

این آهو بچه نداشت...خودش بچه ی طبیعت بود...طبیعتی که مثل عشق بی رحم بود....چه بی رحمی صادقانه ای....آهو بزرگ شد!....خودش بچه آورد....روزی شکارچی خواست شکارش کند.....یک طبیعت مهربان از آنجا می گذشت....گریه ی آهو را دید و ایستاد...پس ضامنش شد تا هر کجا که خواست برود و برگردد.....آهو رفت و بچه اش را شیر داد و برگشت.

 

 

پی نوشت  : هر آدمی اشتباه می کند. من به شخصه کسانی را که

اشتباه می کنند خیلی زود می بخشم...مهم این است که بعد هر اشتباه

برگردد به همان راهی که بوده است....هر چند بار که شد مهم

نیست....مهم این است که هر بار نادم تر و متواضع تر از بار گذشته

برگردد...مهم این است که برگردد و در همان راه بمیرد..

                

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت22:50توسط . | |

پروین

 

 

 

کسی نمی داند من تا به حال چند بار عاشق شده ام...چون خودم هم نمی دانم....اصلا نمی دانم سنگینی یا سبکی عشق را با چه معیاری می سنجند...با هر چه بیشتر با هم بودن ها یا با چیز دیگری...نمی دانم...

18 سال دارم و به موسسه ی زبان می روم....

در این کلاس عادت دارم که در ردیف آخر بنشینم ...یک دختر دیگر هم هست که دو سه صندلی دورتر از من و در ردیف آخر می نشیند..ولی تا به حال متوجهش نشده بوم.....تازه وقتی متوجهش شدم که یک روز کنار هم نشسته بودیم....اول متوجه کفش هایش شدم ، کفش هایش زیبا بود...یعنی خیلی به اندام کشیده اش می آمد...و بعد دستانش که روی کتاب گذاشته بود ..دستانی سفید و کشیده.....در همین موقع استاد اسم او را برای حضور خواند و او جواب داد " yes"

صدایش شبیه دختر بچه هایی بود که یکباره بزرگ شده اند.....و چه چشمان درخشانی داشت با پلک هایی پرپشت.....و صورتی استخوانی......جوری نگاه می کردم که انگار تا به حال آدم ندیده ام....ولی در همین چند لحظه نگاه در نظر من فرشته آمد....

فردای آن روز باز کنار هم نشسته بودیم.....به نظرم تازه خواندن " ژان کریستف " را تمام کرده بودم و به دنبال یک دوست می گشتم......هنوز نوجوانیم تمام نشده بود.....با این حال به فکر یک دوست همیشگی بودم....مثل کریستف که اولیویه را در جوانی پیدا کرده بود....هیچ وقت فکر نمی کردم که از یک دختر اینقدر خوشم بیاید.....دست خودم نبود...وقتی می دیدمش قلبم  به شدت شروع به  تپیدن  کرد......ولی چند سال بزرگتر از من نشان می داد....

نمی  دانم آن روز سر صحبت از کجا باز شد که با هم حرف زدیم...درست هم سن من بود و قرار بود با هم کنکور بدهیم...داشتم خیلی خوشحال می شدم..که بعد گفت رشته اش انسانیست و می خواهد کنکور زبان بدهد ..من می خواستم کنکور ریاضی بدهم.....همه ی رویاها در ذهنم خراب شد.....و آرام گرفتم.

جلسه ی بعد که هنوز کلاس شروع نشده بود ..واقعا یادم نمی آید که من از عطر او تعریف کردم یا او از عطر من   تعریف کرد......ولی موقع برگشتن تا قسمتی از راه را پیاده با هم برگشتیم......یادمان افتاد که از هم شماره نگرفته ایم من به او شماره دادم و در گوشه ای از دفترش نوشت......او هم یک تکه ی کوچک  از دفترش را کند و شماره اش را آنجا نوشت و به دستم داد ......دفتر ادبیات کلاس کنکورش بود...پشت تکه کاغذ این بیت افتاده بود  " اگر تو فارغی از حال دوستان یارا ، فراغت از تو میسر نمی شود ما را"....گفتم چرا از دفترت کندی لازمت می شود...گفت نه اینها را بلدم لازم ندارم...

متاسفانه آخرهای ترم بود...و ما فقط یکبار دیگر آن هم بعد از امتحان پایان ترم آن مسیر را پیاده آمدیم....موقع خداحافظی گفت "امروز صحبت هایمان خیلی خوب بود "

(تقریبا از همه جا حرف زده بودیم...یک چیزی هم گفت که من زیاد توجه نکرده بودم. گفته بود یک دوست دارد که در پیام نور درس می خواند....)

دست من را گرفت و فشار داد .....قد و انداممان هم دقیقا شبیه هم بود......شاید برای همین بود که دستم درد نگرفت....از ته دل شاد بودم

تا خانه گفته ی کریستف را تکرار کردم:

" من یک دوست دارم

من یک دوست دارم

..

"

تعطیلی وسط دو ترم بود...دو سه بار به بهانه های مختلف به هم زنگ زدیم...چیزی که برای خودم تا حالا عجیب است این است که هر بار زنگ می زد می فهمیدم که او پشت خط است....چیزی در درونم فوران می کرد و بعد صدای زنگ می آمد.

ترم جدید شروع شد ...نتایج را داده بودند ..من در یک لول بالاتر ثبت نام کردم  ولی او باید همان ترم را دوباره می خواند....کلاس من صبح ها بود و کلاس او عصر ها....

همه چیزش مرا جلب می کرد...وقتی که می دیدمش قلبم شروع به تپیدن می کرد.....حتی هنوز هم نمی دانم  که چه احساسی بود.

یک بار گفتم که عصر می آیم به کلاس آنها....سرمای شدیدی خورده بود و با این وجود آمده بود....به من گفت مادرم می گفت نرو ولی  من گفتم  امروز آرزو قرار است بیاید....از آسمان سنگ هم که ببارد باید بروم""

یک بار هم بی خبر رفتم کلاسشان .هنوز استادشان نیامده بود.....تا مرا دید با ناباآوری فریاد زد آرزوووو......و بعد طوری  همدیگر را در آغوش کشیدیم...که همه برگشتند و به ما نگاه کردند.

یادم هست که یکبار در همان دوران که همکلاس بودیم موقع برگشتن من می خواستم به آموزشگاه بروم،  مسیرمان یکی شد و با هم سوار اتوبوس شدیم.....سرمان گرم صحبت بود که دیدم رسیده ام تا بخواهم از جایم بلند شوم اتوبوس  حرکت کرد....داد زدم آقا نگه دارید لطفا....

یکبار دیگر هم که با هم سوار اتوبوس شده بودیم..داشتم با آب و تاب یک چیزی را برایش شرح می دادم.....که دیدم گفت " می خواهی از حالا برو جلو که بعد مجبور نشوی داد بزنی مثل پیرزن ها"

گفتم : " مگر پیرزن ها داد می زنند؟"

دیدم دارد می خندد ....در حالی که داشتم پیاده می شدم و خودم هم خنده ام گرفته بود گفتم " خیلی بدجنسی"

امتحان این ترم هم فرا رسید...امتحانات همزمان برگزار می شد.....عصر بعد از دادن امتحان با هم برگشتیم......از کت تنگ آبی رنگش خیلی خوشم آمد در موردش پرسیدم......گفت رضی برایم خریده.....پرسیدم " رضی؟ " چنین اسمی تا به حال نشنیده بودم حتی نمی دانستم اسم پسر است یا دختر......جواب داد " گفته بودم که یک دوست دارم که در پیام نور قبول شده اسمش رضیست...دو ساله با هم دوستیم....."

باز هم انگار از همان پتک های آهنین معروف به سرم فرود آمد.....پروین دوست پسر داشت......قدر یک دنیا دلم گرفت نمی دانم چرا.....ولی من که سعی کرده بودم تا آن زمان تشابهات را بین خودمان جمع کنم و از آن یک دوستی رویایی بسازم.......به یک باره یک نقطه ی تفاوت تاریک پیدا کردم.....در راه فقط پروین حرف می زد من هم هرزگاهی لبخندی سنگین و زورکی می زدم....چشمانم پر از اشک بود ولی تاریکی شب و ازدهام مردم  و سرمای هوا نمی گذاشت که دیده شود.....پروین داشت شرح آشناییشان را می داد....از این که تا به حال به هیچ پسری کاری نداشته...ولی ظاهرا مدرسه شان پیش هم بوده ..همدیگر را دیده اند و از هم خوششان آمده...می گفت دل است دیگر وقتی که کسی را بخواهد کاریش نمی شود کرد...

با هم دست دادیم که خداحافظی کنیم ..این بار دستم درد گرفت...

بعد که دید می خواهم از همان سو برگردم گفت برای چه داری از اینجا می روی؟

گفتم باید بروم آموزشگاه

فریاد زد : " آه ه ه........دیوانه....این همه راه را به خاطر من آمدی؟"

در همان حال که داشتم می رفتم  گفتم " دل است دیگر کاریش نمی توان کرد" دستم را به علامت خداحافظی بلند کردم.

چند وقت بعد برای تولدش دعوتم کرد. کار داشتم و از همه دیرتر رفتم. با یک دختر دیگر که نمی شناخنمش با هم رسیدیم و زنگ خانه را زدیم....مادرش در را باز کرد و به اتاق دعوتمان کرد تا لباسهایمان را عوض کنیم....رفتیم داخل اتاق...داشتم موهایم را مرتب می کردم که پروین آمد....اول فرناز را در آغوش کشید  اسمش را که شنیدم فهمیدم صمیمی ترین دوست دوران مدرسه اش است  و بعد سراغ من آمد..." فرناز ..آرزو...چرا دیر کردید هیچ وقت نمی بخشمتان"

یک وقت دفتر کنکور ادبیاتش را گرفته بودم تا چند وقت پیش من بماند.....گوشه و کنار بعضی صفحات چیزهایی نوشته بود.....

" خیلی دلم گرفته است

کاش سیمین اینجا بود

چند روز دیگر قرار است بیاید خیلی بی قرارم

"

فهمیدم که سیمین خواهرش است او هم آنجا بود در ترکیه تحصیل می کرد و چند روز بود که آمده بود.

موقع باز کردن کادوها رسید  . کادوی من در میان بقیه خودنمایی می کرد. با کاغذ پرسه  کادو گرفته بودمش..و دورش را روبان بسته بودم.....خواهرش کادو ی من را برداشت.....گفت شنیده بودم که خیلی باسلیقه هستید ولی تا امروز ندیده بودم.....پروین به چشمانم نگاه کرد و خندید...گفتم قابل نیست.

چند روز دیگر باید می رفتیم و نتایج را می گرفتیم...به پروین گفته بودم ساعت 6 عصر آنجا باشد تا با هم برگردیم.....من همیشه از رفتن به قلعه ی بابک می ترسم ( قابل توجه وفا) چون رفتنش دست خودت است و برگشتنش دست خدا.....چون آنقدر راه دور است که اگر وسوسه شوی که صبح زود بروی و تا عصر برگردی گاهی به درازا می کشد و سر وقت نمی رسی.....

آن روز هم با خانواده به قلعه ی  بابک رفته بودیم....و من هم که عادت به صخره نوردی و بالا رفتن از سنگ ها دارم همه جایم خاکی شده بود...تا برسم به خانه و لباسهایم را عوض کنم  طول کشید ساعت 7 شده بود.....البته مادرم گفت که همین لباسها خوب است با آنها بروم و وقتم را در رفتن به خانه تلف نکنم....ولی مگر می شد بگذارم پروین مرا در این لباسها ببیندد.....هر دو همیشه پیش هم لباسهای شیکمان را به تن می کردیم....وقتی رسیدم موسسه دیدم آرنجهایش را به سینه چسبانده و ایستاده است......تمام راه را دویده بودم.....هنوز تپیدن قلبم سرجایش بود....خودم را با خستگی انداختم بغلش ...ولی او دستهایش را از هم جدا نمی کرد مرتب می گفت " نمی خوام ، قبول نیست ." جدی جدی گریه اش گرفته بود.. نمی دانستم چه کار کنم نفسم هم برای حرف زدن بالا نمی آمد......

گفته بودم نمره اش را نگاه نکند تا با هم نگاه کنیم.....با هم رفتیم کنار پنجره که نمره ها را زده بودند هر دو قبول شده بودیم.....موقع برگشتن باز از هر دری حرف زدیم....

برادرش در همان موسسه استاد بود. و از شوخی هایش با برادرش می گفت . گفت که اغلب دعوا می کنیم ... همین امروز .با لگد کوبیدم به در اتاقش و حرصم را خالی کردم ......گفتم : " عجب ، تو هم لگد می زنی؟"

با خنده گفت : " مگه تو هم لگد می زنی؟"

با خنده گفتم : " آره منم لگد می زنم "

دیگر  هیچ خاطره ای از او به یاد ندارم. او در کنکور زبان  قبول شد و من در کنکور رشته ی  فنی مهندسی..... همان روز موقع برگشتن به من گفت که اگر دانشگاه قبول شود تحصیل در موسسه را کنار می گذارد....

آدم ها اگر نقطه ی مشترکی با هم نداشته باشند خود به خود ارتباطشان قطع می شود......

حالا فکر می کنم اشتراکات روحی  ما بیش از اندازه بود ولی در مهمترین چیز اشتراک نداشتیم.....من به فکر پیدا کردن بهترین دوست تمام عمرم  بودم....چیزی که او هیچ وقت به آن فکر هم نمی کرد......

این چنین است که تا امروز نه همدیگر را دیده و نه صدای هم را شنیده ایم..

ولی من هیچ وقت تپش های اولین و بی سابقه ی  قلبم را برای کسی که می توانست بهترین دوست تمام عمرم باشد فراموش نمی کنم.

امروز تکه کاغذ پروین را  که در یک طرفش شماره اش را نوشته بود و پشتش این بیت افتاده بود  لای دفترم پیدا کردم

" اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود مارا"

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:17توسط . | |

 

 

انسان دارای روح نیست ، بلکه از خود روح است. شما روحی هستید با یک جسم نه اینکه جسمی با یک روح.

 

" وین دایر"

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت10:38توسط . | |

محمد

(ص)

                                                     

 

                     

                                                                   

 

 

دربگشائيد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد

 

 

در اولين برخورد، چشمان سرمه کشیده اش  جلب توجه مي‌كند، با همین چشم هاست که راه آسمان را پیدا کرده و به معراج رفته است. از قلبش هیچ کس آگاه نیست. رازهایی که هنوز بین خود و خدایش نگه داشته است. راه رفتنش شبیه کوهیست که از جا کنده اند، با ستونی بر پشت،  ستبر و با صلابت. موهایی مجعد دارد  که همیشه چرب نگهشان می دارد ، از پشت که  نگاه کنی  پارچه ی کوچکی می بینی که بر شانه انداخته ، حتما برای این است که موهایش که  تازه چرب کرده   لباسش را چربی نکند. همیشه باید چشمانش سرمه کشیده و لباسش شبیه روحش  پاکیزه باشد. هیچ کس شک ندارد که او" آدم " است. همه از نزدیک لبخند او را دیده اند و مهربانیش را فهمیده اند.

هیچ کس به قدر او خدا را عبادت نکرده است. هیچ کس به قدر او توجه  خدا را جلب ننموده است. هیچ کس به قدر او در پیش خدا عزیز نبوده است. و هیچ کس به قدر او خدا را نفهمیده است.

گویا همه نشسته بودند و منتظر فهمیدن کسی  بودند ..خدا هم همینطور منتظر فهمیدن او بود........برای او بود که آدم را آفرید و منتظر ماند.....و او توانست که بفهمد......و او با فهمیدنش همه را نجات داد....... جور همه را کشید.......دیگر بشر تنها نبود.......یکی از جنس آنها حقیقت مسلم را فهمیده بود.......ولی برای فهماندن این حقیقت چقدر زحمت لازم بود......

او کسی نبود که تنها به شرط فهمیدن آرام بگیرد....بلکه از حالا بود که باید آن رسالتی را که همیشه بعد فهمیدن می آید  به انجام برساند.....و فهمیدن چه رسالت بزرگی دارد....او صدای خدایش را می شنید که می گفت " اگر رسالتت را به انجام نرسانی گرفتار عذاب خواهی شد" .....او صدای خدایش را می شنید که می گفت " آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند؟".....و حالا او باید با این همه دانستن چه می کرد....یک تنه....تنهای تنها......در جایی که هیچ کس نمی فهمید.....در جایی که شوق فهمیدن هم در کسی نبود.......در جایی که همه چیزهایی از قبل اندوخته بودند و در جعبه ی فهمشان گذاشته بودند و درش را محکم بسته بودند تا نه چیزی از آن گم شود و نه چیزی به آن اضافه ......او چه باید می کرد؟....برای چه باید جور آنها را می کشید......آیا این سعادت برای خودش کافی نبود؟......این چه رسالتی بود؟.....چرا باید همه را با خود همراه کند؟ آیا او و خدایش به تنهایی خوشبخت نبودند؟

نشست و  با خدایش خلوت کرد........نه..این تنها خدای او  نیست.......این خدای تمام انسانهاست........و او نیز  باید برای تمام انسانها باشد.......

محمد  از آن روز به پا خواست.....نماینده ی فهم عمیق انسان از شرق دلها طلوع کرد......

.انسانها

از روزگاری که هیچ نداشتند و هیچ نمی دانستند به یک محمد و به یک خدا رسیدند

حالا همه چیز دارند ..نامشان به جایی وصل است.....راه شان معلوم است......

و او این راه ها را رفته است...کوه ها را پشت سر گذاشته است...از عقب که راه رفتنش را  نگاه کنی انگار تمام کوه ها را کنده و با خود می برد...محمد دارد می رود....آفتاب عمر او به سمت مغرب در حال حرکت است.....

امروز همه ی فرشتگان جمع شده اند ...گویا ضیافت است....خدا و محمد به دیدار هم رسیده اند...  ؟(کسی آرام می پرسد)

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت15:30توسط . | |

 سایه  شهریار   (۳)

 

و اين را  بگويم که زمانی که بعد از انقلاب سايه به قول خودش به مرخصی رفت ، آن ها که به تبريز گذر کرده اند می گويند شهریار سخن به آقای سايه می کشاند و زار زار می گريست. و شهريار چون نام سايه را بر زبان می آورد جز شاعری به صفتی ديگر مشخصش میدانست: نجابت.

شهریار در یکی از نامه‌هایش به سایه می‌نویسد:

"سایه جان عزیزم، قربانت گردم

جان منی چه فایده در بر نبینمت                تاج منی چه سود که بر سر نبینمت

سنگین‌دلا از آینه‌ات می‌کنم قیاس              آهی نمی‌کشم که مکدر نبینمت

این قدر پابه‌پا مکن از دست می‌روم            ترسم که چشم بندم و دیگر نبینمت

دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو                  تا مستحق کیفر کافر نبینمت 

 

 

باری وقت و بی‌وقت دلم برایت تنگ می‌شود. اما دستم دیگر تابع دل نیست که بتوانم نامه هم بنویسم. با وجود این در تنبلی کاغذ نوشتن رکورد شما را نتوانسته‌ام بشکنم. از خبر فوت "رهی" زیر و رو شدم. حتی بیش از فوت "بهزاد" در من اثر کرد. به جهت اینکه در تهران او را خیلی شاداب دیده بودم، هیچ چنین انتظاری نداشتم."

 

 

هربارکه سایه برای دیدار شهریار به تبریز می‌آمد، یا همراه «‌نادرپور» و یا همراه «‌فریدون مشیری‌»‌، از چشمه‌ی طبع شهریار سیراب می‌گردید. تعداد غزل‌هائی‌که شهریار درباره‌ی آقای سایه ساخته بسیار زیاد هستند. از آنجمله‌: ماه مهمان‌نواز، در استقبال مقدم سایه‌، سیاه مشق سایه‌ و مشیری سایه و نادرپور، اخگر نهفته‌، بمانیم‌که چه وگل زبان درقفا و آخرین شعری هم که درباره سایه ساخته‌، همان «‌گل زبان درقفا» است‌.
همچنین یکی از معروف‌ترین غزل‌هائی‌که سایه درباره‌ی شهریار ساخته بود، غزل معروف «‌شهریارا تو بمان‌» بود که در زیر، خود شعر و جواب شهریار به آن آورده می‌شود:

شهریارا تو بمان

با من بی‏کس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی‌ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق‌، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
«‌سایه‌» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

و جواب شهریار به این شعر چنین بود:

«‌بمانیم‌که چه‌؟‌»

سایه جان رفتنی استیم بمانیم‌که چه‌؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم‌که چه‌؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه‌؟
خود رسیدیم بجان‌، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه‌؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه‌؟
دور سر هلهله و هاله‌ء شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه‌؟
کشتئی را که پی غرق شدن ساخته‌اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه‌؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره‌ی چشمی بچلانیم که چه‌؟
بدتر از خواستن این لطمه‌ء نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه‌؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه‌؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم‌که چه‌؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه‌؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه‌؟

دو ماه قبل از بیماری شهریار، سایه برای دیدن شهریار به تبریز آمد. شهریار آخرین شعر خود را همچنانکه‌گفتیم‌، بنام «‌گل زبان در قفا» برایش ساخت‌. و بعد دیگر شهریار سایه را ندید، زیرا سایه در خارج از کشور بود و تا زمانی‌که شهریار در بیمارستان بستری بود تا آخرین دقیقه چشم به راه سایه بود
وگوئی این شعر را در باره سایه برای آخرین لحظه حیاتش ساخته بودکه‌:
محمود چشم بر در و می‌گفت یا اجل
بگذار بلکه بر سرم آید ایاز من…
ولی سایه نیامد. شهریار در حسرت دیدار سایه چشم از جهان فرو بست‌. واقعا چقدر دردآور است که انسان یک عمر به دوستی عشق بورزد ولی در آخرین لحظات از دیدارش محروم بماند و چشم از جهان فرو بندد. در هر صورت این است آخرین غزل شهریار درباره‌ی آقای سایه شاعر گرانمایه‌:

‌«گل زبان در قفا »

دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد
دلی اشگ بود و دلی از عزا درآورد
من وسایه یکدگر را به‌بغل فشرده خاموش
که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد
به قفای عشق بازی‌، پس گردنی است در کار
گل عشق هم زبانش فلک از قفا درآورد
نه همه جفای دوران پدر وفا درآورد
که وفای عاشقان هم پدر جفا درآورد
عجبا که دردم از دل به دمی دوید بیرون
ک طبیب چون مسیحش زدمش دوا درآورد
غم پیریم که دائم به عبای خود به پیچد
به نشاط بچگانه سری از عبا درآورد
خبر از ریا نباشد به دیار ما که حافظ
رگ ریشه ریا را همه جا زجا درآورد
به حسادت حسودان من اگر نرفتم از دست
به دل شکسته‌ام بین که مرا ز پا درآ‌ورد
مگر از«‌صبا» و«‌نیما» سخنی توان نگفتن
که سخن به هر دری زد سری از صبا درآورد
چو قضا کنی به پیری همه قرض خود نه بیجاست
دل ما هم این اداها همه را بجا درآورد
به حریق جنگل چین بنگر که کیف نافه
فلک از دماغ هر چه ختن و ختا درآورد
بپذیر شهریارا همه بازی قضا را
به سر تو نیز بازی همه را قضا درآ‌ورد

یادم است‌، یک بار هم که همراه، استاد شهریار به طهران رفته بودیم‌، آقای سایه ما را برای ناهار به خانه‌شان بردند. نادر نادرپور شاعر و «‌مسعودی‌» خواننده شهیر همراه خانواده‌هایشان حضور داشتند. از شهریار پذیرائی شایانی به‌عمل آمد. در آن مجلس شهریار از نادرپور خواستند که یکی از اشعارشان را بخوانند. نادرپور که پاس استادی را نگه می‏د‌اشت باادب و احترام یکی از اشعارشان را خواندند که بسیار جالب بود و استاد شهریار تحسینشان‌کردند. سپس استاد شهریار نیز یکی از غزل‌های پرسوزشان را خواندند که در «‌کاست‌» ضبط‌ نموده‌ام‌. در این مجلس سایه همچون شمعی به‌گرد وجود شهریار می‏گردید، یادش بخیر.

 

 


پی نوشت : سایه عاشق حافظ و خود حافظ عصر ماست...

شهريار می گفت "از همان روز که لسان الغيب از دنيا رفت، هر کس در زبان فارسی شاعری کرد به اين اميد بود که به حافظ نزديک شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت می دهم که هيچ کس به اندازه آقای سايه به لسان الغيب نزديک نشد"

فردا سالروز تولد سایه است..که نه سایه ، که خود آفتاب سرزمین ما  است. آنانکه می گویند چرا در عصر ما دیگر شاعرانی چون حافظ و سعدی و مولوی  ظهور نمی کنند . بهتر است از این زندان رعب آور گذشته بیرون بیایند و عادت به دیدن هر چیز در زمان خود بکنند. بهتر است از تاریکی برون آمده و آفتاب را نظاره کنند که همچنان می تابد و گرما می دهد.یا نه ؟ هنوز زنده ها را باور نمی کنند؟ این تقصیر آدم هاست که همیشه برای شناختن شناختنی ها دیر می جنبند. آن بیرون همه چیز زنده است و درون آدم ها همه چیز مرده.

                                             ***

یکی از زیباترین اشعار سایه را با صدای خودش  و همچنین یکی از غزلهای زیبای استاد شهریار را با صدای خودش  اینجا قرار داده ام که ( اگر مرا دوست دارید) توصیه می کنم حتما دانلود کرده و گوش دهید.( منظورم این است که دلم می خواهد شما نیز گوش دهید و لذت ببرید) .

شعر سایه

غزل شهریار

 

 

روح شهریار شاد و تن سایه سلامت.

با تشکر از میثم و گویا

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت11:50توسط . | |

  سایه  شهریار   (۲)

 

در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با محبت‌های خود دل شاعر را چنان تسخیر نموده بودند که دوستی بین آنها به عشق دوستانه مبدل شده بود.
یکی ا‌ز این افراد «‌سید ابوالقاسم شهیار» بود که همشهری شهریار و از اعضاء دربار آن زمان بود و شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیت‌های آن روز آشنا شدند.
این شخص (‌شهیار) در دوران تحصیلی شهریار در تهران در قسمتی از مخارج تحصیلی به او کمک کرده بود، که طفلک در جوانی مسلول شد و ناکام از دنیا رفت‌. رفتن او داغی بر دل شهریار نهاد که اشعاری را که استاد در رثای او ساخته نشانگر اندازه عشق و علاقه شهریار نسبت به ایشان می‌باشد. یکی دیگر از افراد مذکور مرحوم ابوالحسن‌خان «‌صبا» می‌باشد که شاید هرجا شهریار نامی از باد صبا در اشعارش آورده احتمالاً بخاطر همنامی باد صبا با نام «‌صبا» بوده باشد. استاد در اشعارشان از «‌استاد صبا» بسیار نام برده و سوز اشعارش را مدیون «‌ساز صبا» می‏داند.
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
تا همره ترانه ساز صبا نبود

از افراد دیگری‌که شهریار آنها را عزیز می‏داشت مرحوم نیما یوشیج‌، امیر فیروز کوهی و لطف‌اله زاهدی و تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در دیوانش سروده است‌. یکی دیگر از عزیزترین‌کسانی‌که شهریار علاوه بر دوستی بر وجودشان عشق می‌ورزید هوشنگ ابتهاج «‌سایه‌» شاعر معروف معاصر بود.

 

در روز ازدواج «‌سایه‌» در سال ١٣٢٧ شهریار غزلی می‏‎سازد که یک نسخه از آن با خط‌ و امضا خود شهریار پیش من موجود است و فکر نمی‌کنم‌که بجز خود سایه در هیچ‌کس و هیچ جا موجود باشد و آن غزل این است:

خراج

ازمهر وماه‌زاده به‌آئین ازدواج
نوشین سحرستاره‌ی هوشنگ‌ابتهاج
چون او نزاده‌درهمه آفاق شاهدی
گرشاه را نژاد اگر ماه‌را نتاج
تا نونهال نخل قد نازنین اوست
طوطی طبع من ننشیند به سرو کاج
چوگان‌ابروی تو به‌مینای خال وخط
ازگوی عاج صفحه‌ی مینو ستانده‌باج
درخواب دیده‌شاهد «‌ایوان‌ناز»‌من
ماه رخ تو ازپس آن نرده‌های عاج
ازجام لعل شربت ذوقم بکام ریز
هان ای طبیب دل که علیلم بود مزاج
پیری عصای ما بدر وتخته می‌زند
گوئی بساط عشق و جوانی کند
حراج میرا‌ث شهریاری عشقم ترا رسد
شایسته‌ی ولایت عهد است تخت و تاج
درچهره موج میزندش انعکاس شوق
چون پرتو چراغی زرین‌کند زجاج
ازحجب و ابتهاج تو ای شاه‌عاشقان
شاید مزاج عشق شود بهجت‌امتزاج
پستان عشق‌، لیموی شیرین نمایدت
گرسیب سرخ لب نگزندت به‌زهر و زاج
گفتی به‌لطف طبع ندیدی چومن‌، ولی
لطف تو دید طبع من وماند آج و واج
بازارگرم شوق نه‌ا‌ز آه سرد ماست
حسن تو می‌دهد به‌متاع هنر رواج
در آبگینه‌ی تو سخنگو شدم که هست
چون طوطیم به‌شکر وقند تو احتیاج
شاهانه برگ سبزگدایان قبول‌کن
شاه من از خراب نخواهدکسی خراج

تهران ۱٣٢٧ - شهریار

در سال ١٣٣٢ شهریار بدون اینکه دوستانش را خبرکند تهران را ترک‌کرده و به تبریز می‏آید. «‌سایه‌» از رفتن شهریار (‌از تهران به تبریز) سخت ناراحت‌می‌شود. یکی دو سال بعد «‌سایه‌» برای دیدار مراد، همراه نادرنادرپور شاعر گرانمایه عازم تبریز می‏شود.
چون اولین بار بود که به تبریز قدم می‏گذاشتند، با زحمت زیاد خانه شهریار را می‌یابند. هنگامی‏‎که دنبال یافتن خانه شهریار بودند، غزل معروفی را می‏سازندکه مطلعش این است‌
:

ای دل به‌کوی او زکه پرسم‌که یارکو
در باغ پرشکوفه‌که‌گوید بهارگو

متأ‌سفانه نسخه‌ی‌کامل این غزل در دسترسم نبود و به خود آقای سایه‌نیز دسترسی نداشتم تا از ایشان دریافت‌کنم.

* * *

وقتی‌، پس از زحمات فراوان خانه‌ی استاد شهریار را پیدا می‌کند ؛ در را می‌زند شهریار خود در را باز می‌کند و تا سایه را می‌بیند او را در آغوش‌کشیده و این مصرع از بیت خواجه حافظ را می‌خواند:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

… و سایه فی‌البداهه می‌گوید:

از شهر شکوه دارم و از شهریار هم

عصر که به خدمت استاد رسیدم‌، سایه بود و نادر نادرپور و یداله مفتون‌. برای اولین بار بود که سایه و نادر نادرپور را می‌دیدم‌.
عکس‌های دسته جمعی از هم‌گرفته بودند. عالم دیگری بود، مجلس شور و حال عجیبی داشت‌. افسوس که فردای آن روز می‌بایستی می‌رفتند. آنها رفتنی بودند ولی حسرت ماندنی‌.
در هر صورت‌، فردای همان روز که شهریار ایشان را بدرقه می‌نمود و از هم جدا می‌شدند، یک صحنه فراموش نشدنی بود. اشگ در چشمان هر دو حلقه زده بود. یکدیگر را در آغوش‌کشیدند و از هم خداحافظی نمودند. شب فردای آن روز، شهریار بخاطر مهمانانش و ورود آنها به تبریز غزلی در همان وزن و قافیه شعر حافظ ساخت و به سایه ارسال نمود که مهارت و استادی شهریار را می‌توان در این غزل مشاهده‌کرد:

«‌دیدار شد میسر و بوس و کنار هم‌»
حافظ

 

کاروان شوق

 

گرد سمند یار رسید وسوار هم
شستم به‌اشگ شوق غم ازدل غبار هم
چشمی بسودم ونم اشگی بپای یار
نوشین دمی‌که غم بود وغمگسار هم
جانان رسیده‌بود وبجان دسترس نبود
او داشت سربلندم ومن شرمسار هم
چشمم نبود و طاقت دیدار یار نیز
چشمم بداد و طاقت دیدار یار هم
تاگرد راه شویم از آن‌کاروان‌گل
ابر بهار می‏شدم و اشگبار هم
وصلم ببرکشید و ببرد از دل حزین
داغ فراق و دغدغه‌ی انتظار هم
با روی وموی اوگذراندم به‌روزگار
بس روزهای روشن و شبهای تار هم
آتش زدم به‌خویش به غوغای واپسین
باشد که خلق بر سرم آیند ویار هم
شمعی بره‌گرفتم وگفتم‌که دلبران
روزی‌گذر کنند از این رهگذار هم
جان‌پروراست سایه‏ی سرو بلند یار
تا پی بری به‌سایه‌ی پروردگار هم
گفتی‌که بر نیایدت از ناله هیچ‌کار
دیدی‌که ناله‌کردم وآمد بکار هم
باجبر روزگار محبت‌کن اختیار
خواهی باختیار شد و بختیار هم
خوف و رجاست وزنه‌ی میزان آدمی
دل بیمناک باید و امیدوار هم
ازمن سلام باد به‌آن یار وآن دیار
یارب‌که یار باد سلامت‌، دیار هم
آن روز یاد بادیه بودیم دور هم
بزمی‌که یاد یار شد ویادگار هم
همراه‌«‌سایه‌»‌نادره‌‌گفتارشاعران
«‌نادر»‌که‌تاج دارد ودربار وبارهم
بشکفت نیش خنده‌ «‌‌مفتون‌» ‌که‌سایه‌گفت
ازشهر شکوه‌دارم وازشهریار هم

...

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت12:56توسط . | |

سایه  شهریار   (۱)

 

 

زنده گی زیباست ای زیبا پسند
آن قدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
زیبااندیشان به زیبایی رسند

(سایه)

 

صفحات ۲۳۸ الی ۲۴۸ کتاب «شهریار - خاطرات شهریار و دیگران»

 نوشته‌ی «بیوک نیک‌اندیش»

 

در سالهایی که شهریار گوشه‌نشینی و تنهایی پیشه کرده بود، "جز ابوالحسن صبا، احمد عبادی، لطف الله زاهدی و علی زُهری که گاه به گاه به دیدنش می‌آمدند، با کسی معاشر نبود. بیمار و گرفتار بود. روزها ساعت دو سه بعدازظهر به خانه‌اش می‌رفتم. خواب بود. تا چشم باز می‌کرد، دراز کشیده، شمع نگاری‌اش را روشن می‌کرد و دود می‌گرفت و تا دیروقت شب، جز فاصله‌هایی که برای چای خوردن یا شعر خواندن پیش می‌آمد، یکسره مشغول بود! وقتی صبا یا عبادی می‌آمدند جان می‌گرفت. خوب سه‌تار می‌زد و گاهی دودانگ آوازی می‌خواند. ردیف موسیقی ایرانی را خوب بلد بود و بعضی تحریرها را بعد از "قمر" نشنیدم که کسی مثل او ادا کند. شعرهایش را با مداد روی کاغذپاره‌ها و اغلب روی پاکت‌های کهنه می‌نوشت. چند سال بعد ساز را کنار گذاشت، چون خیال می‌کرد مرتکب معصیتی می‌شود." سایه می‌گوید: "خیلی دوستش داشتم. او هم خیلی دوستم داشت."

 

 

سایه‌، جوانی است نوزده یا بیست ساله‌، خوب شعر می‌سازد، دست‌خطی خوب دارد، شیرین صحبت است‌، جمال و کمالش در حد اعلا که شیفته اشعار پرسوز و گداز شهریار شده‌، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار «‌پریشان روزگاری‌» که مطلعش بیت زیر می‌باشد می‌توان یافت‌:

زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری
من هم‌از زلف تو دارم یادگاری‌، بیقراری

این غزل چنان در شاعر جوان اثر گذاشته بود، که می‌خواست به هر قیمتی که شده باشد سراینده این اشعار را پیدایند و به او دست ارادت دهد. پدر (‌سایه‌) که از رجال معتبر و محترم ایران بودند و از ذوق و استعداد و هنر شعری فرزند خویش باخبر بودند وقتی به علت بیقراری فرزند پی می‌برند درصدد برمی‌آیدکه شاعری راکه این‌چنین‌، حافظ‌ گونه‌، غوغا براه انداخته بیابد. تا اینکه شاعر را در کلبه‌ی محقری ‌می‏یابد و علاقه‌ی فرزند خویش را نسبت به اشعار وی بیان می‌کند و دست فرزندش را به دست شهریار می‌گذارد و از وی می‌خواهدکه پدرانه از او مواظبت نماید تا در سایه‌ی استاد، هنر فرزندش بارور شود.
شهریار مشکل پسند جوانی را برای تربیت قبول می‌نمایدکه ضمن داشتن نجابت و اصالت به چندین هنر نیز آراسته است و این موضوع امکان رد تقاضای پدر شاعر جوان را به شهریار نمی‎دهد و دوستی و تربیت او را قبول می‏نماید. الفت شهریار با سایه چنان اوج می‌گیرد که به هنگام نبودن وی سخت ناراحت می‌شد تا آنجا که این غزل را برای او می‏سازد:

 

طوطی قناد

 

 

الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
عروس بخت ما را ماه در آئینه می‌رقصد
که شمع حجله می‌خندد به روی چون تو دامادی
من این پیرانه سر تاجی که دارم با تو خواهم داد
که از بخت جوان ما دولت طبع خدادادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشگینت
الا ای خسرو شیرین ‌که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین‌، سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره مگر طوطی قنادی
عروس ماه شاید چون توئی شیرین پسر زاید
مگر پرورده‏ی دامان حوری یا پری زادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدائی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشگ در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر، ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی یادی
به پای چشمه طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین «‌سایه‌»‌ئی هم دیدی و داد سخن دادی

بعد از آن هم غزل دیگری می‌سازد:

 

 

یوسف درکلبه‌ی احزان

 

 

به طلبکاری جان آن بت جانان من آمد
بعد عمری که به لب در طلبش جان من آمد
ای دل از لاله و گل سفره بیارای که آن ماه
چون گل از مهر بخندید و به مهمان من آمد
تا گلستان کند آفاق به یعقوب حزینش
یوسفی بود که در کلبه‌ی احزان من آمد
سایه بوم فرا رفت مگر از لب بامم
که همای حرم قدس در ایوان من آمد
نازم آن دست که پیمانه‌ی توفیق بدو داد
تا بپای دل و جان بر سر پیمان من آمد
دست در گردنش آوردم و چون چنبر زلفش
گوی توفیق همه در خم چوگان من آمد
من سپردم به نگارین غزلش خط‌ غلامی
او بفرمان خط غالیه‌، سلطان من آمد
تافت روی توأ‌م از دیده به صحن دل تاریک
گوئی از روزنه مهتاب به زندان من آمد
در غم زلف پریشان تو آخر به سر من
هرچه آمد همه ا‌ز بخت پریشان من آمد
خود نداند که چه‌ها رفته رقم در خط‌ سبزش
آن پری چهره که دیوانه‌ی دیوان من آمد
شهریارا همه را لطف سخن نیست که این بخش
آیتی بود که نازل همه در شأ‌ن من آمد

 

 

 ...

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت15:59توسط . | |

۸۱ سالگی سایه در راه است    

 

 

 

ز چشمی که چون چشمه آرزو
 پر آشوب و افسونگر و دل رباست

به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست

 

تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید

که باز این دل مرده جانی گرفت
 سرایمه گردید و در خون تپید 

 

 نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز

برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز 

 

یکی نغمه جو شد همآغوش ناز
 در آن پرفسون چشم راز آشیان

تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
 نواهای خاموش سرگشتگان

 

ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
 به سویم فرستاده اید نگاه

تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه

 

از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
 که دزدیده در روی من بنگرد 

 چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
 که بر روی زرد چمن بنگرد

 

به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست

قدم می نهم پیش اندیشناک
 خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت12:19توسط . | |

خدا آن روز را نیاورد که آدم هنوز سنگ هایش را با خودش وانکنده باشد

و دنیا بهش رو کند

 

 

 

 

 

ساره جان خیال نکنی این نوشته را برای این دخترک ملوس که چشمانش دنبال چیزی می گردند می نویسم ، یا  برای آن دخترک ملوس خودم که در شهرستان جا گذاشتمش . چون  عاشق هیچ بچه ای  نیستم.ولی  این را به خاطر لبخندی شیرین و پوستی روشن می نویسم. می نویسم تا کشف کنم .می نویسم تا بفهمم گاه چشم ها تا کجا می روند. شاید تو کشف کنی که احساس بعضی آدم ها تا چه اندازه به هم نزدیک است و احساس بعضی ها تا چه اندازه از هم دور!

دخترکی که در رویا باشد رویاهایش را هر جور که بخواهد خواهد دید و هر جور که ببیند خواهد ساخت. تند و پیوسته زمان می گذرد . تو که خواهر دوست منی  ، خودت می دانی که کوچولوی دلبر ما به هر که دل ببندد خودش را در آن مسیر خواهد انداخت. دل بستن به اسمارتیز و شکلات  هم نشانه ی خوبیست و یا حداقل عادیست !

 اگر کسی هنوز سنگ هایش را با خودش وانکنده باشد و صدایش بزنند و بگویند بیا از تو عکس بگیرم مردمک چشم هایش همینطوری بالا خواهد رفت!

مثل مردمک چشم های من که بالا رفته اند و به دنبال یک پوست روشن  کشیده می شوند و خاطراتم را دور سرم می چرخانند.

آیا آن دو  بزرگ خواهند شد؟ کاش اینطور نشود.آنوقت است که عاشق بزرگیشان می شوم. بار آخری که سهیلا را دیدم یک طور بزرگی نگاهم کرد که ایمان آوردم  بچه ها کوچک نیستند.تمام چیزهای بزرگ را در کودکی جمع می کنند و به شیوه ی آنها بزرگ می شوند.آن روز من داشتم اتاقم را جمع می کردم و سهیلا در ذهنش تمامی مرا.حالا مطمئنم بعد اینکه من رفتم در اتاقم قدم زده. آمده در آینه نگاه کرده.بعد نشسته و به دیوار تکیه داده است. آن چنان که گویی خیلی بزرگ است. نه..من هیچ وقت بچه ها را  نمی فهمم . هر چند می دانم که آنها زود عاشق می شوند و دیر فراموش می کنند. شاید از همین جاست که به نظر می رسد  مرا نسبتی با آنهاست.

ساره جان من همین کودکم که  دلم می خواهد دوستم داشته باشند. خیال نکنی نخواستم اختصاصی بنویسم ، بلکه  این تمام ماجراست.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت18:28توسط . | |