تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

     « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

      « دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

 

فریدون مشیری                                                                                                          

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت13:17توسط . | |

در کجا ی این جهان  بودم

چه می دانستم

از که یاد گرفتم

منی که هیچ نمی دانستم

کدامین نیروی بزرگ

می آمد و یکباره مرا

از خودم دور تر می برد

ندانستن اینکه دیگری

جهان را چگونه می داند

و چرا این دیگری

جزئی از من نباشد

وقتی

در این پیکار عظیم

جزئی ترین چیزها هم

با من در جنگند

چرا دیگری من نباشم

چرا من دیگری نباشم

چرا جهان جور دیگری نباشد؟

وقتی سرانجام عشق ما را

طور دیگری خواهد ساخت

.

.

اگر آئینه نبود

بی شک آدم ها

بیش تر از قبل عاشق می شدند

ولی

حالا که آئینه هست

آدم ها

در آئینه خود را می بینند

و در آئینه

نفرت می آورند به خودشان

چرا این نفرت اینجاست؟

چرا داخل چشمانی

که آنجا

آن طرف آئینه اند

نفرت است؟

.

.

اگر این آدم خودش را ببخشد

چقدر عاشق خواهد شد

آدم نمی تواند

عاشق باشد

وقتی

تمام آئینه ها را نشکسته است

وقتی

تمام آنها شکسته شود

آدم پی می برد

که تنهاست

تنها تر از آن است که

این خود را هم

به دست فراموشی بسپارد

آدم تنها تر از آن است

که روزی بتواند

بی آئینه به سر برد

.

.

 

آدمی که فقط

تصویر درون آئینه

نبوده

بعد از آنکه تنها شد

دوباره

به دنبال آئینه می گردد

وقتی هنوز

نمی داند که عشق چیست

نوری از درون  آئینه ای دور

دلش را روشن می کند

به این که

عشق خواهد بخشید

هر که را که خود را ببخشد

و عشق خواهد آموخت

هر که را که بی صدا

درون خود را ترک گوید

.

.

عشق جایی در آن سوی آینه هاست

بی خود به سر بردن است

بی خود از خود گشتن است

نگریستن در آئینه ای هست

که تو را نشان نمی دهد

چرا که در جلوی آن آئینه

همه ایستاده اند

عشق تمام آن چیزهائیست

که هیچ وقت نداشته ای

و  هیچ وقت ندانسته ای

عشق

در جایی دور

آئینه ای هست

تمام نما

و عاشق

کسی

که حتی یک روز

بی تمام خودش

به سر نمی برد

.

.

چقدر نزدیک  بود دیدن همدیگر

در آیینه ای

که هیچکدام  مان

"ما" نبودیم

و شاید هم " ما"  بودیم

تنها

و

 تنها

عشق است

که می ماند

  

(او رفته من رفته

"ما" بی ما شده بود)

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت19:3توسط . | |

 

 

آنچه بین ما بود عشق بود؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت15:53توسط . | |

آخ چه کاری کردم

چه کار ی

چه کار احمقانه ای کردم

احمق تر ازمن  خودم هستم

تا حالا از این حرف ها به خودم نزده ام

اگر روزی خواستم این حرف ها را بزنم

حتما از خدا می خواهم که دوباره متولدم کند

مثل حوا که برای اولین بار

 روی گلبرگ یک گل متولد ش کرد

حتم دارم که موقع تولد چنین احساسی بود

و چه احساسی بود

حالا که راه افتاده ام و گم شده ام

خدا می داند

که من هنوز

 عاشق آن مانده ام

عاشق یک احساس لطیف

من هیچ حماقتی نکرده ام

فقط راه آمده ام

مثل یک بزرگ پا

پروانه های ناز  را لگد کرده ام

با احساس پروانه ای

گاهی هم پرواز کرده ام

که زمین را دور بزنم

و برگردم جای اولم بنشینم

روی گبرگ های آن گلی

که گمش کرده ام

خواب و آرامش همیشگی

من گلم را می خواهم

خواب من گم شده است

بدبختی هوس آب کرده ام

آبی که بلورهایش از لب ها بریزد

لبی تشنه و خسته

خویشتن را نگه می دارم

من آب

نه

نان

نه

سکوت می خواهم

چه چیزهایی گفته ام

خوب کرده ام

دلم نمی آید جور دیگری بگویم

رنج برده ام

رنج دیگری را نمی خواهم

تولد دیگری را  نمی خواهم

من همین هستم

و بر همین هستم

و برای همین هم هستم

عجب هستم

هستم که هستم

هستی کسی را من خاموش کرده ام؟

من به کسی بد کرده ام؟

من به کسی رنج داده ام؟

من آرزوهای کسی را بر باد داده ام؟

من که خودم بوده ام

من که خوب بود ه ام

من که آرزو نکرده ام

دل زود رنجی دارم

هنوز فراموش نکرده ام

وزنم زیاد شده است

گلم مرا گم کرده است

همراه آرزو ها که کرده است

پروانه ها زیر پایم چسبیده اند

به دلم چیزی نچسبیده

جز زندگی

که با خارهایش یکجا  به دلم چسبیده

حال می دانم  بعد از این

پروانه ها که جان بگیرند

خارها فقط  به ساقه می چسبند

و من روی گلبرگ  می خوابم

در خوابم و می خوانم:

کاری نکرده ام

من هیچ کاری

نکرده ام من

هیچ کاری

نکرده ام من

هیچ ..

هستم که

 هستم هستم

هستم که هستم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت19:6توسط . | |

 

 

انسان هرگز و هرگز خوردن چیزی را که قبلا نخورده است

نمی تواند هوس کند.

 

                                                                                                

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت19:28توسط . | |

نظر خدا مانند نظر انسان نيست

خداوند به هر كه بخواهد مي بخشد

 

 

خداوند مي‌خواهد به انسان بگويد كه قضاوت تو بيهوده است من مثل تو نگاه نمي‌كنم، مثل تو نظر نمي‌دهم. نظر من شاهكار است، هزاران حكمت و تدبير و نقشه آسماني در يك نظر من است. هنر خداوند اين است كه از دل خرابه كاخ به وجود مي‌آورد. از دل مرداب نيلوفر را مي‌روياند، از درون خاك، گياهان و درختان را مي‌روياند. خداوند مي‌خواهد اعلام كند من دوستدار متكبران و مطلق‌انديشان نيستم؛ من دوستدار مدعيان تقدس و تقدس مآبان نيستم؛ من خداي انسان‌هاي پرمدعايي كه خود را از همه بهتر مي‌پندارند و در آن جايگاه مي‌ايستند نيستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خداي شجاعان هستم و بزرگترين شجاعت در اعتراف است، من خداي بخشنده و مهربان گناهكاران هم هستم، من به فكر بيمارانم نه كساني كه در خيال باطل سلامتي محض مردار شده‌اند. اعلام مي كند كه آن سنگي را كه براي ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب مي‌كنم. خداوند مي‌خواهد اعلام كند كه اي بشر همه شما فاسد هستيد همه شما دروغگو هستيد، اي انسان همه شما گناهكاريد و در انحراف هستيد مگر اينكه من خداي شما باشم و شما را نجات بدهم. مي‌خواهد اعلام كند كه همه شما مرده‌ايد مگر كسي را كه من زنده كرده باشم؛ همه افكار شما پوچ و باطل است مگر اينكه موافق نظر من باشد. خداوند هميشه اين را اعلام كرده است كه مبادا گناه، شما را از بخشش من نااميد كند بلكه اگر به گناه آلوده شديد، به سوي من جهش كنيد و بازگرديد. من مي‌خواهم گريه شما را و بازگشت شما را ببينم پس در گناه مي‌لغزيد. دوست دارم هميشه توبه كنيد و بازگرديد پس هميشه در معرض گناه و خطا قرار داريد. رفتارهاي خداوند نشان مي‌دهد كه او تاكيد دارد كه اين را به بشر بفهماند كه فقط و فقط يك چيز مهم است آنهم نگاه من است، فقط نظر و اراده من مهم است نه هيچ چيز ديگري، فقط قضاوت من حق است و عادلانه است نه قضاوت هيچ كس. خداوند مي فرمايد: «فكرهاي من فكرهاي شما نيست، و راه هاي من هم راههاي شما نيست. به همان اندازه كه آسمان بلندتر از زمين است، راههاي من نيز از راههاي شما و فكرهاي من از فكرهاي شما بلندتر و برتر است. كلام من مانند برف و باران است. همانگونه كه برف و باران از آسمان مي بارند و زمين را سيراب و بارور مي سازند و به كشاورز بذر و به گرسنه نان مي بخشند، كلام من نيز هنگامي كه از دهانم بيرون مي آيد بي ثمر نمي ماند، بلكه مقصود مرا عملي مي سازد و آنچه را اراده كرده ام انجام مي دهد» و مي‌خواهد به انسان بفهماند فقط تقدير و تدبير و نقشه من مهم است، من با قيل و قال‌ها فريب نمي‌خورم، من با رياكاري و تظاهر و ادعا فريب نمي‌خورم، من به قلب و روح انسان نگاه مي‌كنم و هر كس را كه بخواهم فيض و بركت مي‌دهم. هر كس را بخواهم روح خودم را به او مي‌دهم، هر كس را كه بخواهم بر همه جهانيان برتري و بزرگي مي‌دهم. او كسي را به عنوان كليم الله خود انتخاب مي‌كند كه بسياري از سال‌هاي زندگي‌اش را طبق آيه قرآن در فساد و انحراف زندگي كرده است. حضرت موسي، پيامبر بزرگ و اولي‌العزم خدا، كسي كه عظيم‌ترين و عجيب‌ترين معجزات خدا از او صادر شد، كسي كه بني‌اسرائيل را از اسارت فرعونيان نجات داد، سال‌ها در كاخ فرعون و در فضاي آيين بسيار گمراه و فسادانگيز فرعونيان كه حتي در آن محارم با همديگر... و بدترين فسادهاي اخلاقي در آن طبيعي شمرده مي‌شد زندگي كرد. در قرآن مي‌فرمايد كه موسي از ضالين [گمراهان] بود. آيا موسي پيش از پيامبري‌اش در انحراف و ضلالت بود؟ همان موسايي كه پسر خوانده فرعون بود و تا اوايل جواني در كاخ فرعون ساكن و به شدت در... و  گمراهي آنطور كه در قرآن و كتاب مقدس آمده است، آلوده بود؟ اما چرا از آن همه كنعانيان كه ظاهراً در گناه زندگي نمي‌كردند و لااقل گمراهي‌هاي آييني‌شان بسيار كمتر از فرعونيان بود، خداوند كسي را انتخاب نكرد؟ چرا براي ملاقات و گفتگوي رودررو و براي نجات دهندگي بني اسرائيل يكي از كاهنان بسيار پرهيزكار و در واقع رياكار و پرمدعاي دربار فرعون را برنگزيد؟ چرا بر موسي دست گذاشت؟ فرعون قبول نمي‌كرد كه خدا موسي را انتخاب كرده باشد اما خود را يا لااقل كاهنان و مشاوران خود را كه از نظرش پرهيزكارترين انسان‌هاي زمان بودند شايسته چنين چيزي مي ديد. به موسي گفت آيا اين همان فردي است كه پيش از اين در فساد و گمراهي و ضلالت بود؟... اما در برابر اين همه افكار و قضاوت‌هاي پوچ خداوند به موسي فرمود: «تو را به نام مي‌شناسم و مورد فيض و رحمت من قرار گرفته‌اي... من خداوند هستم و محبت و بخشش و رحمت خود را بر هر كس كه بخواهم متوجه مي‌كنم».

  عيسي فردي قانون شكن و نامطلوب شمرده مي‌شد. كاهنان يهود بارها او را آزمايش كردند و به همين نتيجه رسيدند. مثلاً وقتي آن زن زناكار را آوردند تا او دستور سنگسار وي را صادر كند اما او حاضر نشد به سنگسار شدن آن زن زناكار حكم دهد و گفت «بسيار خوب. آنقدر بر او سنگ بيندازيد تا بميرد. ولي سنگ اول را كسي بزند كه خود تا به حال گناهي نكرده است» و آخر كه همه جمعيت پراكنده شدند به آن زن گفت «من نيز تو را محكوم نمي كنم. برو و ديگر گناه نكن». چطور ممكن است خداوند رحمت و بركات خود را متوجه چنين فرد ظاهراً بدعت‌گذار و قانون شكني سازد. مسئله اين است كه قضاوت‌ها و نظرات خدا بي‌نهايت حكيمانه و هوشمندانه است. خداوند يك نقطه از آسمان را نمي‌بيند تا درباره آسمان نظر بدهد. بلكه همه آسمان را، بي‌نهايت آسمان را مي‌بيند، گذشته ازلي و آينده ابدي آسمان را مي‌بيند. و همه نقشه‌هاي آسماني را هم در نظر مي‌گيرد آنگاه نظرش آشكار مي‌شود. از نظر كاهنان يهود، عيسي فردي شياد و كلاهبردار محسوب مي‌شد. شيادي كه از همه قدرتهاي شيطاني برخوردار است و حتي مي‌تواند با نيروي شيطاني‌اش معجزه كند؛ او زنان را فريفته و اموال آنان و بعضي از شاگردان ديگرش را هم ربوده است.؛ افرادي مانند يونا، همسر خوزا (وزير دربار هيروديس پادشاه، همان كه عيسي او را روباه خطاب كرد) كه از دارايي شخصي خود عيسي و شاگردانش را خدمت مي‌كرد. از نظر علما و بزرگان يهود اگر مي‌خواستند به زور خود را قانع كنند كه اين شايد يك انتخاب الهي باشد عيسي بدترين و نامناسب‌ترين و اشتباه‌ترين انتخاب بود. اما از نظر خداوند عيسي بهترين، عالي‌ترين و استثنائي‌ترين انتخاب ممكن براي القا و دريافت روح خدا و اعلام نظرات خداوند بود. از نظر آنها عيسي فردي محسوب مي‌شد كه از بدترين محل، از بدترين خانواده، با بدترين تولد، با گذشته‌اي سياه و مشكوك، برخاسته بود، بنابراين نمي‌توانستند درباره او مسيح بودن و پادشاه الهي بودن را بپذيرند اما وقتي با اشتياق و استقبال مردم مواجه شدند او را پيامبر كافران و دوست گناهكاران و بي‌دينان ناميدند.

انسان موجودي خطاكار است. انسان در گناه و ضعف و رنج آفريده شد. پس اگر خداوند به ياد گناهكاران نباشد به ياد چه كسي مي‌خواهد باشد؟ اگر هم انسان ها پاك و مقدس باشند ديگر چه احتياجي به خدا دارند. اگر همه ما سالم باشيم ديگر چه احتياجي به طبيب داريم؟ همانطور كه مسيح فرمود كسي كه گمان مي‌كند مي‌بيند چه احتياجي به بينش الهي دارد؟ ما نمي‌بينيم و بايد به نابينايي خود معترف باشيم تا نگاه خداوند متوجه ما بشود. ما خوابيم و نبايد ادعاي بيداري كنيم تا خداوند بيايد و ما را بيدار كند. رنجوريم و خداوند بايد ما را از رنج و ناراحتي نجات دهد. نظرات يك نابينا درباره منظره‌اي كه پيش روي اوست، چقدر اعتبار دارد و چقدر درست است. به همين اندازه نظرات بشر درباره منظره‌اي كه از زندگي در پيش روي اوست، بي‌اعتبار است. اصل، نظر خداوند و خواست خداست. اگر خداوند چيزي را بخواهد و همه جهانيان نخواهند يا بخواهند فرقي نمي‌كند، همان كه نظر اوست انجام مي‌شود...

                                                  

                                                                           ایلیا " میم" 

 

پی نوشت: من هیچ وابستگی به این فرد ندارم و آن گونه که  باید او را نمی شناسم. این مطلب گزیده ی یکی از سخنرانی های ایشان در سال  ۷۶   و در سن بیست و سه سالگی است. که  در نظر من خیلی دلنشین و مطابق با حقیقتی ژرف  ایراد شده است.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت19:40توسط . | |

 

 

هر کدام خود را در آینه ی دیگری میدید که هر یک آینه ی دیگری شده بود.هر کدام در دیگری دم میزد ، که هر یک هوای دیگری شده بود ، هر کدام دیگری را می خواند که هر یک کتاب دیگری شده بود ،هر کدام دیگری را می نوشت که هر یک لوح دیگری شده بود هر کدام دیگری را می ساخت که هر یک موم دست دیگری شده بود و هر کدام دیگری را می پرورد که هر یک خیال دیگری و خاطره ی دیگری و آرزوی دیگری شده بود ، هر کدام دیگری را می سرود که هر یک شعر دیگری شده بود.

- هبوط-

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت20:18توسط . | |

آدم کلا خوب است.  احساس در هر  آدمی کلا  چیز خوبی است.

زمانی هست که آدم ناخوداگاه به خوبی های دنیا فکر می کند و در دلش احساس خاصی شبیه شادی پدید می آید. به کسی فکر می کند و در دلش احساس کودکی پدید می آید. بعد مثل کسی که خیال دارد چیزی را به خاطر بیاورد سعی می کند که طور دیگری فکر کند مثلا به چیزهای دیگری غیر از خوبی هم فکر کند.ولی نمی تواند. نمی شود.

خیلی عجیب است.

این احساس آنقدر قوی است که نمی گذارد فکرت جای دیگری برود. در این هنگام همه چیز شیرین می شود. خود تو هم شیرین می شوی. و احساس می کنی که زندگی دارد به روی همه لبخند می زند . حتی به روی بدی ها و نا به هنجاری ها. انگار که هیچ وقت چنین چیزهایی وجود نداشته اند.و خود تو هم همراه آن بلند بلند می خندی. و ذره ای در خیالت  بد نمی شود.

این احساس فقط به  اندازه ی یک لحظه است. ولی شادی به جا مانده از آن ممکن است تا چند روزی  همراه تو بماند.

این احساس لحظه ی تقابل خیر و شر در درون انسان وشادی به جا مانده از آن نشانگر  پیروزی خوبی بر بدی است.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت16:59توسط . | |

داستان دوم راز

با ترغیب و به جهت  نوشته ی وفا

 

 

 

آدمی با راز درونش به دنیا  می آید.

همه با خود رازی منحصر به فرد دارند که به  این زودی ها کشف نخواهد شد چرا که در دسترس خودشان هم نیست.ولی متعلق به خودشان است. فقط برای خودشان است. خودشان می توانند از آن سر در بیاورند و دیگران تازه اگر حتی راز او را که به زمین افتاده بردارند می بینند که از آن سر در نمی آورند و بعید نیست که آن را مثل یک چیز بی ارزش دور بیندازند.( اگر باور نداری رازت را در شهر جار بزن چه کسی خریدار آن است؟ جز آنکسی که دوستت دارد؟)

 

رازها ی هر آدم  که خیلی هم گرانبها هستند فقط به درد خود آدمها می خورند . درست به همین دلیل است که بعضی مواقع بعضی آدم ها مثل من خیلی راحت شروع به فاش کردن رازهایشان می کنند.

رازی که گفته شده هنوز هم راز هست به شرطی که گوشی آن را نشنیده باشد و قلبی آن را نگرفته باشد و قوه  ای آن را نفهمیده باشد.

رازهای گفته شده همانهایی هستند که هنوز خود گوینده هم آنها را نفهمیده  است برای همین است که می گوید و شاید خیال می کند که با گفتن آنها کمکی به دیگرانی که دوستشان دارد  کرده است.

پس در حقیقت چیزی گفته نمی شود و راز فهمیدنی است نه گفتنی.

اگر کسی راز کسی را بفهمد برای همیشه دوست او می ماند .

مگر نه این است که دوست چیزی برای پنهان کردن از دوست ندارد؟

خدا برای این پنهان است که ما دوست او نیستیم. راز او را نفهمیده ایم. با این که بارها حرف زده است و رازهایی را به زبان آورده است . ولی از آنجا که راز فهمیدنیست نه شنیدنی ، ما نفهمیده ایم و راز همچنان راز باقی مانده است.

بزرگترین راز آدمی خودش است. خود ِ خود ِ خودِ خودش.

و بزرگترین راز خدا همین درونی ترین خودی است که آدم را ساخته است. درونی ترین خود ، درونی ترین راز است. و نفوذ به درونی ترین راز ،  عشق را پدید می آورد. خدا بزرگترین رازش را در درونی ترین قسمت آدم قرار داده و هر کس را صاحب یک راز جدا و بزرگ ساخته. و تو بگو این راز چیز کوچکی باید باشد؟ و اگر بزرگ است باید در دسترس و دید همه باشد؟

پس رازها تا زمانی که خود خدا کشف نشده باقی هستند و تا زمانی که رازی باقیست هنوز اشتیاق به ادامه ی بازی هست. و وقتی همه ی رازها کشف شدند دیگر دست کشیدن از بازی ممکن نیست. مگر یک عمر برای یافتن همین  رازها زندگی نمی کردیم؟ مگر اینگونه نبود که یک عمر خودمان را نمی شناختیم؟ مگر اینگونه نبود که خودمان را می کشتیم؟و حالا که درونی ترین راز را یافته ایم و خودمان را پیدا کرده ایم اینبار بخواهیم که زندگی نکنیم؟ انسانها وقتی جاودانه می شوند که بخواهند همیشه بازی کنند. و انسانی که جاودانه نشود عاشقیست که معشوق را نخواسته است. راز او را نفهمیده است . و تازه اگر هم روزی بداند چیزی را که برای فهمیدن ذره ای از آن ذره ای رنج نکشیده ، هیچ گاه نخواهد خواست. و این چنین است که بازی او برای همیشه تمام خواهد شد .( شاید بهتر این است که بگویم ناتمام خواهد ماند.)

پس تو چرا نگران برملا شدن رازهایت هستی وقتی هنوز خودت از آنها بی خبری؟ و از چه می ترسی وقتی جز دوست به رازهای کسی احاطه نمی یابد؟

و چرا از تمام شدن رازهای دوستت  می ترسی در حالی که می دانی تا موقعی که در این جهانی همیشه رازی با خودت داری و موقعی که رفتی این تویی که با رازها یکی شده ای و این دیگرانند که تو را برای یافتن رازت از دست داده اند.

به رازها اینگونه ننگر وفای من  راز واقعا راز است.

 

پرده گیانی که جهان داشتند
راز تو در پرده نهان داشتند
از ره این خانه فزون آمدی
لاجرم از پرده برون آمدی
دست جز این پرده به جایی مزن
خارج از این پرده نوایی مزن

 

من آنقدر چیزهایی را که می فهمم دوست دارم که حتما می گویم که اگر خودم را هم  بفهمم حتما می گویم. ولی همیشه اشتیاق آدم ها بیش از خودشان به   *دیگری   است. دوست دارند دیگری را بفهمند و کشف کنند.

 

هر چند داستان ما دو داستان متفاوت شد . ولی فراموش نکن  حتی اگر همه چیزمان متفاوت باشد همیشه رازهایی هستند که آدم ها را به هم پیوند می دهند. رازهایی که اگر روزی کشف شوند توسط هیچ کدام ، بی صاحب  بر روی  زمین نمی مانند. و اگر روزی رازی به دست صاحبش برسد دیگر از هیچ چیز نباید ترسید.

 

 *پاورقی :

 این  را زمانی همینطوری روی کاغذ آوردم

 

 

 


از چشمانم خون سبز مي چکد
بس که بيدار بوده ام
و چيزهاي بيخودي خوانده ام

شايد بهار نزديک است
مي بندمشان
يکي را که بستم
بسته مي شود
آن ديگري


خوابم نمي آيد هنوز
اينبار باز مي کنم
گوشهايم را
تضمين نمي کنم که چيزهاي بي خود نشنوم
و حرف مي زنم با کسي
اوهم جواب مي دهد
با ده نفر هم حرف مي زنم
گاهي جوابي سرد
گاهي جوابي گرم
گاهي گفتن نمي دانم
( که چه جواب دهشتناکی است)
و گاهی جواب های قشنگی
از اين ديگري
از آن ديگري

 

نه
نه
هيچ کدام به دردم نمي خورد
در ميان اين همه سوال و جواب
انگار همه جواب همند
و کسي با من نيست
مي نشينم کنج دل خودم
با خودم حرف مي زنم
به دنبال جواب های بهتری
چرا به راه دور بروم
 خودم می پرسم و خودم جواب می دهم

(عین یک پری)

و چه سوال قشنگي پرسیدم از خودم


آرزو برای که زنده ای؟
براي خودت يا براي ديگري؟


کمي اخم کردم به اين سوال
لب هايم کشيده شد
و دور مي شد زبان از لبم
من و ديگري؟
کدام ديگري؟
من کجا و  انسان ديگري؟


پا مي شوم و قدم مي زنم
در درون خسته ام
در همين نزديکي نه جاي ديگري
شايد جوابي بدهد به خودم ، خودم
و ناگهان درون مغزم جرقه می زند

جواب را کشف مي کنم
مي افتد تمام وجودم  به التماس


اي تويي که به خاطر تو زنده ام

گم نکن مرا
به خاطر توست آفرينشم
 

 

چشمانم بسته است
و سکوت مي کشد مرا
 جاي ديگري

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت20:37توسط . | |

دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی

                                       فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

                                  اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

 

 

 

پ.ن : ** مردان شاهنامه ،مردان آرزویند**

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت16:45توسط . | |

 

سلام آقای ...

 

حتما در ادامه خواهید فهمید که چرا از این پس راحت ترم که شما را به این نام صدا بزنم.دیشب من با تمام نیرویم یک نفر را کشتم.آن شخص ، ((آرش )) نویسنده ی وبلاگ(( ترس ِ تنهایی ))بود.ترجیح دادم مراسم را به تنهایی انجام دهم ، نخواستم احساسات مانع از انجام کارم شوند.می فهمید که؟! آرش ، عاشق شما بود و من فکر کردم که مرگ برای  او بدون حضور شما راحت تر خواهد بود.هر چند می دانست که هیچ گاه برای او شمع نخواهید آورد!.نمی دانم قصه ی ونسان وانگوگ را خوانده اید یا نه!ونسان با دخترکی دوست بود که دخترک او را فورو صدا می کرد و اظهار می کرد که به شدت عاشق گوشهای فورو شده است و به شوخی می گفت که روزی یکی از گوشهایش را خواهد برید تا برای همیشه نزد خود یادگاری نگاه دارد.ولی ونسان در روزی که از خود بیخود گشته بود گوشش را برید و در دستمالی پیچید و آن را نزد دخترک فرستاد . دخترک تا آن را دید جیغ کشید.من آن دخترک نیستم و شما هم ونسان نیستید .پس از شما می خواهم طوری گوشتان را به من بدهید که هیچ کدام جیغ نکشیم.من مطمئن هستم که شما به خوبی حرفهای مرا خواهید فهمید.و امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت.چیزهایی که می گویم اعتراف نیست بلکه حقایقی از وجود من است که تا به حال به هیچ کس نگفته ام و البته به آن کسی هم که گفته ام مطمئنم ذره ای مرا نفهمید برای همین فقط جیغ کشید.می دانم که کمی گیج شده اید و پیش خود می گویید کسی که اینها را می نویسد اگر آرش نیست پس کیست؟برای همین اول از معرفی خودم شروع می کنم و سوالی که از من پرسیدید که البته من هم جواب دادم . نام ِ حقیقی من(( آرزو)) است.متولد هفت تیر 64 هستم و دانشجوی ترم ِ آخر مهندسی نرم افزار.یک دختر خیلی معمولی در ظاهر ولی به شدت عاشق زندگی.هیچ چیزم با بقیه ی دخترها متفاوت نیست جز یک عطش ِ روحی  شدید پسر بودن و  بودن در جمع پسران.جز یک تمنای فاسد شده در قلبم ..یک عطش ..یک خواهش..یک آرزو..که من همه شان را فدای یک چیز کردم و آن رسیدن به انسانیت و بزرگ بودن است.حاضر بودم که همه ی وجودم را بدهم تا پسر باشم ولی حالا می بینم که همه چیز در وجود خود ِ من هست .وجودی که کم ارزش نیست.و در واقع من به هیچ چیز جز وجود ِ خودم نیاز ندارم. سالهای مدیدی بود که با یک شخصیت ِ خیالی زندگی می کردم.آرش ، پوششی برای یک روح زجر کشیده بود.او کاملا زنده بود .نفس می کشید ، او وبلاگ ترس تنهایی را نوشت.مانند یک موجود زنده رشد کرد ..من می دیدم که او روز به روز بزرگ تر می شد .مطلبی که خود ِ شما هم یک بار گفتید.و مقصود ِ من از گفتن اینکه عاشق خودم هستم این بود که عاشق ِ (آرش )هستم.هوای آرش به شدت در ریه های من نفوذ کرده بود.من به شدت او را دوست داشتم. آقای .. ، باور کنید که من او را کنترل نمی کردم.او مانند یک موجود ِ زنده اختیار داشت.او خود ، راه ِ خود را برمی گزید.او چیزهایی می گفت یا کارهایی می کرد که من زیاد از آن سر در نمی آوردم.به عنوان مثال می گفت که عاشق شماست و  یک پسر ِ معناگرا و عرفانی بود ودوست داشت خودش را پیش ِ همه لوس کند.این ها هیچ کدام در اختیار من نبود.تنها چیزی که در اختیار من بود این بود که او را بکشم.می دانید برای چه؟ برای اینکه در یک اتفاق باور نکردنی عده ای عاشق او گشتند.اگر می گویم عاشق ، شما حالتی را تصور کنید که انسان در آن حالت دست به هر دیوانگی ممکن است بزند.و من خودم نمی دانم برای چه باید این اتفاق ها می افتاد کسی که اصلا وجود خارجی نداشت برای چه باید درون من را اینقدر تصرف می کرد که من نتوانم او را کنترل کنم؟می دانید چرا آرش ِ بیچاره بیشتر از آنکه عاشق زندگی باشد عاشق مرگ بود؟!چون خودش هم داشت زجر می کشید از اینکه می دید که وجودی از خود ندارد و وجود ِ یک دختر ِ بیچاره تر را اشغال کرده است.خوب ، حالا که داستان به اینجا رسید بگذارید قدری هم برایتان از این دختر بیچاره بگویم.شاید برایتان دانستنش جالب باشد که چرا دور از چشم ِ آرش می پنداشتم که من همان شهرزاد هستم و خودم را با شما یک نفر احساس می کردم یک شهرام بود و یک شهرزاد.جالب اینکه نه شما شهرزاد بودید و نه من شهرام.نه شما شهرام بودید و نه من شهرزاد.ولی شاید هم شما شهرام ِ شهرزاد بودید و هم من شهرزاد ِ شهرام .من نمی دانم که هنگام ِ تولدم همه منتظر یک پسر بودند یا یک دختر! ولی می دانم که پدر و مادرم به شدت آرزو داشتند که فرزند اولشان دختر به دنیا بیاید ، برای همین وقتی من به دنیا آمدم اسمم را ((آرزو)) گذاشتند.من هم درست مثل ِ شما این وضعیت را دوست دارم یعنی از دختر بودنم راضی هستم .اگر هم در قلبم تمنایی دارم به خاطر ِ خودم نیست.به خاطر ِ دلسوزی برای آرش بود که هیچ گاه حق حیات  مستقل نیافت او چند سال درون ِ من زندگی کرد و من به لطف حضور او در کنارم طعم ِ عشق را چشیدم.الان که دارم این ها را می نویسم گریه ام گرفته من خیلی زود گریه ام می گیرد مخصوصا که این ترانه را هم یکی گذاشته و صدایش تا اتاق من می رسد ، فکر کنم صدای ِ دکتر اصفهانی است که دارد می خواند ( من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم، پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم..)می دانی شهرام،..خدای من چه گفتم..ببخشید حواسم نبود..منظورم شما بودید ...می دانید که من تا به حال عاشق نشده ام . ولی نمی دانید که چقدر خودم را بدبخت حس می کنم. آخر من یک مشکل بزرگ دیگر هم دارم که خیلی عجیب تر و لاینحل تر از مشکل شما،  افراد ِ همجنسگرا می باشد. و آن هم این است که نمی توانم دل به مردی ببندم چرا که در بطن ِ من و در عمیق ترین گوشه های ذهن من عشق مرد به زن هیچ جذابیتی ندارد ...می فهمید که؟..یادتان هست که به شما گفتم که من نه همجنسگرا هستم نه دگرجنسگرا و نه دگرباش جنسی ؟!درست به خاطر همین بود .آخه من بعضی از حرفهایم را دور از چشم ِ آرش یواشکی به شما می زدم  ! شاید من نتوانستم در آن زمانها ذره ای آرش را با خودم همفکر کنم ولی در عوض آرش ، چیزی را برای من به ارث گذاشت که ممکن است زندگیم را نابود کند.من و آرش ذره ای به هم شباهت نداشتیم.من نه اینکه طرفدار دو آتیشه ی هموفبیا باشم ولی باید بگویم که زیاد هم با همجنسگرایی موافق نیستم. البته اگر چیزی که  در ذهن من است به معنای همجنسگرایی باشد چون خیلی ها  که می گویند همجنسگرا هستند را دوست ندارم.شاید آنها دروغ می گویند و گرنه من گیلگمش و رفیق وفادارش را دوست می دارم.من اولیویه و کریستف عزیزش را که آرش(خدا بیامرز) شیفته ی آن دو  بود را نیز دوست می دارم. من اسکندر و هفستیون را درک می کنم.و خود آرزو داشتم که در نقش یکی از آنها می بودم و چنین یار وفاداری در زندگی نصیبم می شد.من که یک  دخترهستم خوب می دانم چنین دوستی هایی بین دو دختر ممکن نیست.واقعا نمی دانم که چرا اینطور احساس می کنم.اگر خسته تان می کند این قسمت ها را نخوانید ولی می خواهم برایتان از زن بگویم .و اینکه چرا دو زن نمی توانند برای هم یار باشند.زن ها یادگاری هایی از طرف خدا هستند در این زمین و برای مردان آفریده شده اند تا مرد ها به واسطه ی آنها به کمال ِ خود وبه خدا برسند. هر چند از ابتدا هیچ مرد و زنی در کار نبوده است.و منظور از جفت خلق کردن انسانها استفاده گرفتن از عشق زمینی برای رسیدن به عشق خدا بوده است.ولی بعد از انجام ِ اولین گناه که آدم و حوا مرتکب آن شدند عورت هایشان که مظهر زشتی ِ گناه بود ، ظاهر شد و در واقع انسان شکل زمینی تری به خودش گرفت.الان ، هم همینطوری است هر قدر که آدم ها بیشتر گناه می کنند چه جسما و چه روحا شکل ِ آسمانیشان را از دست می دهند.زن و مرد همه اشکال ِ زمینی هستند و در حقیقت در ورای این جسم خاکی همه یک حقیقت واحدیم و آن حقیقت ِ انسان است.ما باید اول بدانیم که برای چه به دنیا آمده ایم!؟ برای تولید مثل؟اینکه نتیجه ای ندارد و بالاخره این حلقه باید جایی قطع شود.همه چیز خیلی فراتر از آن چیزیست که ما فکرش را می کنیم.ما برای عشق ورزیدن به دنیا آمده ایم.عشق ورزیدن به زن، گل ، گیاه ، حشره..حتی اگر کسی به حشره عاشق شد نباید لقب دیوانه یا مریض یا منحرف را به او داد.شاید او از طریق ِ یک حشره می تواند خدا را ببیند.یا کسی از طریق ِ زن می تواند یا کسی از طریق ِ مرد می تواند به خدا برسد.مهم رسیدن است و وسیله زیاد مهم نیست.استفاده از وسیله و اینکه کدام وسیله را انتخاب کنیم بیشتر به استعداد درونی افراد برمی گردد.شاید برایتان جالب باشد که بدانید زن در آغوش خداست و برای همین است که می گویم دو زن نمی توانند برای هم چونان که دو مرد می توانند دوست باشند.چرا که هر دو اگر فاسد نشده باشند، رسیده اند ولی مردان نیاز به رسیدن دارند.جدا از همه ی این مسائل مقرراتی هم هست که باید آنها را رعایت کرد.حتی اگر در اجتماع کوچکی مانند خانه یا مدرسه در نظر بگیریم خیلی چیزها بدون نظم به هم می خورد چه برسد به اینکه در  زندگی که خود جامعه ی بسیار بزرگی از کل هستی و روزگار است بخواهیم قانونی را نادیده بگیریم .در واقع قانون این است که مرد باید با زن ازدواج کند.منظور من از قانون ، قوانین حقوق بشر یا لیبرالیسم نیست که بشر برای بشر تعیین می کند بلکه قوانینی که خدا برای بشر تعیین کرده است.آقای .. فکر می کنم تا به حال فهمیده باشید که من به خدا ایمان دارم.و این تنها نقطه ی مشترک من و آرش بود و این که می گویم عاشق او بودم نیز به همین دلیل بود و اینکه آرش عاشق ِ شما بود هم به همین دلیل بود( من نمی دانم که آرش چطوری بعضی چیزها را درباره ی شما می دانست و هنوز هم به بهت و حیرت فرو می روم وقتی چیزهایی از نوشته هایتان می خوانم که آرش از قبل عین آن را نوشته بود بی آنکه  نوشته ی شما را خوانده باشد ، شما می گویید که او تله پاتی داشت و لی من می گویم که همه ی اینها اتفاق نیست بلکه چیزهاییست که من از درک آنها عاجزم.مثل ِ عاشقانه باید عاشق گشت، یا تحمل دو سال درد که بعد خواندم شما هم بعد دو سال تصمیم به نوشتن گرفته اید..یا خیلی موارد دیگر که حالا یادم نیست) آری ، آرش فهمیده بود که شما نیز عاشق ِ خدا هستید.که شما نیز به خدا ایمان دارید و من فکر می کنم که بعد فهمیدن این ، دیگر هیچ چیزی برای او مهم نبود.باور کنید که من نمی دانم که او درست فهمیده بود یا نه و دانستنش برایم هیچ اهمیتی ندارد ولی خواستم که شما بدانید من یعنی آرزو ، به خدا ایمان دارم .و این ایمان را به دست آورده ام و از کسی به ارث نبرده ام بلکه در همه ی رگ هایم نفوذ کرده است.خوب ، من نیز همانند شما یک فرد ِ مذهبی نیستم یعنی نبودم یعنی نمی دانم که اینک هستم یا نه من فقط به خدا ایمان ِ قلبی دارم .آقای .. ، به نظر من خدا در این جهان قوانین ِ بسته بندی شده ای را در اختیار انسانها قرار داده که ما به هیچ عنوان حق باز کردن آن بسته ها را نداریم.بگذارید مثال مادری را برایتان بزنم ( هر چند مثالهایم به خوبی شما نیست) مادری که غذایی را پخته و آماده کرده و فرزندش را صدا می کند که بیاید و غذا بخورد ولی کودک می گوید که آن غذا را نمی خورد و مثلا دلش می خواهد برای نهار پفک بخورد یا می گوید اصلا نهار نمی خورم..حالا کسی هم نیست به این بچه بگوید خوب نخور به درک!غذای کامل این است میل خودت است تو می خواهی پفک بخور یا غذا را بدون خورشت بخور یا بردار غذایی را بخور که تو را مسموم می کند یا اصلا هیچ چیز نخور...! من تعجب می کنم بعضی ها می گویند که مثلا ما دلمان می خواهد نماز را فارسی بخوانیم یا اصلا چرا باید نماز را عربی خواند !!! این هم درست مثل ِ حکایت مادر و فرزند است و حکایت ِ خدا و ما.قوانین ِ خدا دست بردنی نیست.خوب ، ببخشید من فقط نظرم را گفتم.راستی نمی دانم شنیده اید یا نه! یک دانشمند ژاپنی به اسم آقای ماسارو نظریه ی جالبی راجع به مولکولهای آب ارائه کرده است و اینکه مولکولهای آب هوشمند هستند و حتی هوششان فراتر از انسان هاست و در مقابل گفته ها و نوشته ها واکنش نشان می دهند و البته فریب گفته ها و نوشته های دروغ را هم نمی خورند.مثلا به آب کلمات عاشقانه می گویند و مولکول آب شکل زیبایی به خود می گیرد یا به او می گویند تو خیلی بدریختی و من تو را خواهم کشت و آب حالت زشتی به خودش می گیرد.برای او موسیقی بهتون رو پخش می کنند و آب حالت شش وجهی دلنشین به خودش می گیرد و برای او موسیقی های متال را پخش می کنند و آب شکل زیبای خود را از دست می دهد.( و خوب تصور کنید که هفتاد درصد بدن ما را آب تشکیل داده است! )یا اینکه روی کاغذی می نویسند هیلتر و به روی ظرف آب می چسبانند و آب بدترین شکل را به خودش می گیرد در عوض کلمه ی عدل را می نویسند و می بینند که بهترین و زیباترین شکل ِ مولکول آب به دست آمده است .من خیلی دلم می خواهد بدانم که با گفتن کلمه ی همجنسگرا شکل مولکول ِ آب چگونه به دست خواهد آمد؟!شما چطور؟

می خواهم برایتان باز هم از آرش بگویم.و اینکه چقدر کشتنش برای من سخت بود و اگر شما هم کنارم بودید این کشتن خیلی سخت تر می شد .برای همین عذر می خواهم که با اینکه دعوتتان کرده بودم شما را به مراسم راه ندادم.از دیگر تفاوتهای من و آرش در این بود که من تا به حال عاشق نشده ام و لی او سخت شیفته ی شما بود.خوب من هم سخت دوستش داشتم.و حالا نمی دانم شما را به خاطر آرش دوست دارم یا آرش را به خاطر شما دوست داشتم.این را گفتم تا بدانید من نیز برای شما احترام زیادی قائل هستم.

آرش وقتی داشت می مرد خیلی ها را جلوی چشم خود می دید ، کسانی که هنوز منتظر بازگشتش هستند ولی تنها کسانی که می دانند او هرگز بار دیگر نخواهد آمد من و شما هستیم.خوب من هنوز هم نمی فهمم من چه ربطی به آنها دارم و چرا باید برگردم ؟.یعنی من می فهمم ولی آنها نمی دانند که من آرزو هستم و آرش نیستم.ولی باز هم  نمی فهمم چرا باید برگردم؟

آرش شیفته ی آن بچه ها بود ولی من نیستم.آرش همجنسگرا بود ولی من نیستم.من او نیستم.من خودم هستم و این را دیگر هرگز فراموش نخواهم کرد.

آقای .. ، آرش هنگامی که در کنار شما بود ، خیلی چیزها را از شما یاد گرفت و طبیعتا چون من نیز با او بودم از شما یاد گرفتم و فهمیدم که عشق چه عظمتی دارد .اگر آدم معشوق و نگاری نداشته باشد نمی تواند یاد بگیرد ، کار کند، بنویسد و زندگی کند.آدم برای رسیدن به انگیزه ی اصلی که خداست نیاز به یک انگیزه ی فرعی دارد تا این نیروی عظیم در وجودش به خاموشی نرود..تنها کسی که در تمام زندگیم موفق به دادن این نیرو به من شده است شما بودید و حالا که آرش دیگر نیست باید بگویم که او را هنوز زنده می بینم که بین من و شما ایستاده است .او قبل از مرگش به من گفت تا به شما بگویم شما را بسیار دوست داشت .و وقتی شما به او گفتید که دوستش ندارید باورش نشد چرا که شما دو بار نزد خود او اعتراف کرده بودید و به جز آن دو بار هیچ گاه در برخورد با آرش خودتان نبودید.او از من خواست تا به شما بگویم که چقدر در عطش اینکه از او شماره ای داشته باشید می سوخت ولی طفلک وجودی نداشت که شماره ای داشته باشد که بخواهدآن را به شما بدهد! هر چند اگر وجود داشت همه ی وجودش را به شما می داد نه فقط شماره اش را!او گفت که همه ی اینها را به شما بگویم و از شما بخواهم به جای او برای کسانی که دوستش داشتند ، دوست  باشید چون در نظر خیلی ها آرش رایحه ای از وجود ِ شما را داشت. و به عنوان آخرین درخواست از من خواست تا ..آن متن را همراه این نامه ضمیمه می کنم.امیدوارم توانسته باشم به جای آن همه محبت کمکی کرده باشم.

 

خدا یارتان باشد

آرزو

 

He was me and I was him

 تاریخ ۱۳۸۶

 

پی نوشت : این نامه را در لابه لای نوشته ها پنهان کرده ام. نه دوست دارم کسی آن را بخواند و نه دوست دارم هیچ کس آن را نخواند.به یاد آنتوانت می افتم که روزی احساسش را بر روی کاغذی نوشته بود. نه می توانست آن را دور بیندازد و نه می توانست آن را نشان کریستف بدهد.پس ناچار آن نامه را در لای کتابی گذاشت و آن کتاب را در انبوه کتابهای کتابخانه جا داد.

چیز دیگری که می خواهم بگویم این است که هیچ وقت  من مهم نیستم.من منی هستم که در یکجا نمی ماند. دوست نداشتم حقیقتی پنهان بماند. آن هم حقیقتی که از آن عبور کرده ام.پس از چه باید بترسم؟!این یک هدیه به دوستانم است که در نامه از آنها گفته ام. و یک دلجویی از حقیقت هایی که فراموش شده اند. همین!

 

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت15:2توسط . | |

اگر تا به حال نهج البلاغه را باز کرده باشید لابد متوجه شده اید که حضرت  علی (ع )  چیزی را بیشتر از " آرزوهای دور داشتن " نکوهش نفرموده است. این مفهوم بزرگتر از آن است که ذهن من توان جادادن و پذیرائیش را داشته باشد. ولی بی آنکه متوجهش باشم حس می کنم که توان پذیرفتنش را دارم. هر چیز که خیلی بزرگ باشد پذیرفتنی نیست مگر اینکه گوینده ی آن را خیلی دوست داشته باشی. من علی را به این جهت دوست دارم که پذیرفتنیست و به این جهت می پذیرم که دوست داشتنیست. این نسبت عجیب بین پذیرفتن و دوست داشتن تا حدیست که خود علی قبل از پذیرفتن به دوست داشتن فرا می خواند.و قبل از دوست داشتن به پذیرفتن.

می فرماید:

"

حال با چنین شرایطی شما به کجا رو می آورید؟

و آخرین سرمنزل شماها کجا خواهد بود؟ و حال آنکه پرچم های حق برپا است و نشانه های درستی آشکار و بر منار فروغ هدایت نصب شده است. شما را در کدامین صحرا سرگردان و حیران رها کرده اند! چرا حیران و نالان شده اید؟ چگونه به این سرنوشت دچار شده اید؟

در صورتیکه خاندان پیغمبر شما که مردم را به سوی هدایت و رستگاری دعوت می نمایند آنان صدای خود را به گوش شما می رسانند در جمع شما می باشند.

در این حال دیگر چه می خواهید و آرزو چه چیزی را دارید؟

چه می جوئید.

آنان را به جای این سرگردانی به منزل خویش دعوت کنید ، به سوی آنان بشتابید بسان ورود و شتاب اشتران بسیار تشنه و عطش زده.

ای بیدار دلان با تقوا این سخن را از پیامبر خاتم فرا گیرید : گمان می کنید کسی که از ما می میرد مرده است؟ حال آنکه در حقیقت زنده می باشد ، و گما ن می کنید آنکه از خاندان ما رفته و استخوانش پوسیده شده است نیست و نابود شده؟ و حال آنکه پوسیده نشده "

 

و من می فهمم به چه جهت پذیرفتن حرفهای او برایم چندان  سخت نیست. چرا که پذیرفتن کسی که دوستش داری بسیار آسان است. و فقط کافیست انتخاب کنی که چه کسی را دوست داری. قبل از اینکه انتخاب و پذیرفته شوی. دوستان تو همیشه از تو بالاترند و بدین سبب است که دوست واقعی تو آن است که تو انتخابش می کنی. نه اینکه خود با زبان چرب و نرمش به سراغت آمده باشد. علی از این رو مظلوم است. موقعی که حس می کنی دارد به سراغت می آید اگر گمش کنی از راه دیگر خواهد رفت. علی از تو چیزی نمی خواهد. زبانش هم چرب و نرم نیست. حتی گاهی حس می کنی بی ملاحظه به شدت به صورتت سیلی می نوازد. حرفهای علی شعر ملایم   نیست ولی وجودش حقیقت است. از این رو مظلوم است که حق را می گوید. و کسی که حق را بگوید در این دنیا تنهاست. چون حق  بالاتر از آن است که انتخاب کند . از طرف دیگر کمتر کسیست که شیرینی دروغ را رها کرده و حق را انتخاب کند. علی از این رو مظلوم و تنهاست که با حق برابر است.  همانگونه که دکتر علی شریعتی  گفته است:

"  خدا برای تنهائیش آدم را آفرید. محمد سلمان را یافت. اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند. علی از محمد تنهاتر است ! علی از خدا نیز تنهاتر است."

آری اگر علی را دوست دارید گاهی نهج البلاغه را باز کنید و سخنان او را بخوانید اما اگر علی انتخاب شما نیست هیچ گاه حرفهای او را نخواهید فهمید .  اگر علی انتخاب شما نباشد شما هم انتخاب علی نخواهید بود.

کسانی که دوستشان دارید تا همیشه و ابد  با شمایند.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت16:1توسط . | |

اقتباس من از شاهنامه

 

 

 

قلب و روح ما خسته و زخمی است.و این روح چطور می تواند به حیات ابدی خود ادامه دهد؟

درست است که برخورد با نفس درد زیادی دارد

در فرار و گریز دردهای بیشتری است.

زخم هائی ست که به چشم دیده نمی شود ولی سعادت ابدی را تهدید می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت12:34توسط . | |

و زندگی بی آنکه در آن اتفاق نو بیفتد شبیه چه خواهد بود؟

از این رو به انتظار اتفاق نشسته ایم

از خوب و بدش بی خبریم  اما

زمان را می شناسیم

زمان تنها راه جلوگیری از وقوع همه ی اتفاقات در یک لحظه است.

زمان را می شناسم

زمان را می ستایم

اگر زمان نبود بی آنکه چیزی اتفاق افتاده باشد همه چیز اتفاق افتاده بود

و چون فعل بود به گذشته پیوسته بود

زمان ترکیبی از گذشته و حال و آینده است.

و خدا گذشته نیست. حال و آینده است.

خدا همان زمان است وقتی که به انتهای خود  می رسد.

انتهای زمان بی شک باشکوه خواهد بود.

که اگر ابتدایش را نمی دیدیم شکوه انتهایش را در نمی یافتیم.

از این رو بر پهنه ی زندگانی جاری شدیم...

شبیه یک رود که جاری می شود. و نمی پرسد که به کجا می رود.

حتما روزی با چشمهای خودش خواهد دید.

هیچ رودی از رفتن باز نمی ماند

رود تا انتها جاریست..

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت22:55توسط . | |

 

                                   

 

 

 

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

هوشنگ ابتهاج (سایه)

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت12:57توسط . | |

اینجا زندان است            

 

 

خوب دیگر ..اینطوریست با گذشت زمان رازها یکی یکی لو می روند..

شما نمی دانید مگر من کاری کرده بودم که مرا شبیه یک راز کردند..من که  می دانم آخر شکار باز خواهم شد....پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان کردن هیجان زیادی دارد..جدا می گویم شوخی نمی کنم...حرف های من حتی به خدا هم برنمی خورد.

روز روز روز ...شب شب شب.....هیچ فکر کرده اید که همیشه شبیه یک متهم با شما رفتار می شود؟

و روز چراغ قوه ای ست که روی صورتتان اندا خته اند؟ و شب یک آزار روحی خسته کننده ؟ و دوباره روز فرصت جواب دادن به پرسش ها یی که روحمان از آن خبر ندارد؟ و دوباره  شب فرو رفتن در فکر این پرسش ها؟

من که حرفی برای گفتن ندارم..من که کاری نکرده ام...فکر نمی کنید که دارند من را می نویسند؟

اصلا دست از خیال بردارید...دیگر همه چیز جدی شده است...من تمام حرف هایم را جدی می زنم...فقط یک لوح دیگر باقی مانده است...قلم هم از آن قلم ها نیست که پاک شود...قلم پاک کن هم نداریم..

خوب حالا این شده ام...چه بگویم؟..گم شده ام..گم شده ام..

چه سرنوشت خطرناکی.....

چقدر روح محتاج فرصت هائی است که در آن هیچ کس نباشد..ولی این جا کسی هست...همینجا که گم شده ام یاد یک مزاحم رهایم نمی کند....خدا با ماست درست...فیلش یاد هندوستان نمی کند هم درست....اصلا همه چیز درست...روز درست...شب درست.....آسمان درست...زمین درست...حالا که همه چیز درست است

این چیزهای غلط چیست که در فکر من است؟

صبر کنید ببینم نکند به خاطر همین فکرهایم متهمم...مرا فرستادند که به شما بگویم که همه تان متهم هستید! حالا خود دانید به خاطر یک فکر اشتباه سرتان به باد خواهد رفت....خوب فکر کنید و جواب دهید.....دست به اشتباه نزنید..

راز بزرگ این است که شما بی گناهید...

من به خاطر همین فکرهایم متهمم پس شما اصلا به فکرهای من فکر نکنید...خودتان فکر کنید...اصلا فکر نکنید همه چیز خود به خود حل می شود....

من دارم به زندان برده می شوم چونکه راز دیگری را برملا کردم.....چقدر با وجود این رازها دنیا بزرگ است.....ولی وقتی  قفل ها یکی یکی  گشوده شد دیگر اینجا زندان است.

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت12:56توسط . | |