تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

     « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

      « دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

 

فریدون مشیری                                                                                                          

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت13:17توسط . | |

در کجا ی این جهان  بودم

چه می دانستم

از که یاد گرفتم

منی که هیچ نمی دانستم

کدامین نیروی بزرگ

می آمد و یکباره مرا

از خودم دور تر می برد

ندانستن اینکه دیگری

جهان را چگونه می داند

و چرا این دیگری

جزئی از من نباشد

وقتی

در این پیکار عظیم

جزئی ترین چیزها هم

با من در جنگند

چرا دیگری من نباشم

چرا من دیگری نباشم

چرا جهان جور دیگری نباشد؟

وقتی سرانجام عشق ما را

طور دیگری خواهد ساخت

.

.

اگر آئینه نبود

بی شک آدم ها

بیش تر از قبل عاشق می شدند

ولی

حالا که آئینه هست

آدم ها

در آئینه خود را می بینند

و در آئینه

نفرت می آورند به خودشان

چرا این نفرت اینجاست؟

چرا داخل چشمانی

که آنجا

آن طرف آئینه اند

نفرت است؟

.

.

اگر این آدم خودش را ببخشد

چقدر عاشق خواهد شد

آدم نمی تواند

عاشق باشد

وقتی

تمام آئینه ها را نشکسته است

وقتی

تمام آنها شکسته شود

آدم پی می برد

که تنهاست

تنها تر از آن است که

این خود را هم

به دست فراموشی بسپارد

آدم تنها تر از آن است

که روزی بتواند

بی آئینه به سر برد

.

.

 

آدمی که فقط

تصویر درون آئینه

نبوده

بعد از آنکه تنها شد

دوباره

به دنبال آئینه می گردد

وقتی هنوز

نمی داند که عشق چیست

نوری از درون  آئینه ای دور

دلش را روشن می کند

به این که

عشق خواهد بخشید

هر که را که خود را ببخشد

و عشق خواهد آموخت

هر که را که بی صدا

درون خود را ترک گوید

.

.

عشق جایی در آن سوی آینه هاست

بی خود به سر بردن است

بی خود از خود گشتن است

نگریستن در آئینه ای هست

که تو را نشان نمی دهد

چرا که در جلوی آن آئینه

همه ایستاده اند

عشق تمام آن چیزهائیست

که هیچ وقت نداشته ای

و  هیچ وقت ندانسته ای

عشق

در جایی دور

آئینه ای هست

تمام نما

و عاشق

کسی

که حتی یک روز

بی تمام خودش

به سر نمی برد

.

.

چقدر نزدیک  بود دیدن همدیگر

در آیینه ای

که هیچکدام  مان

"ما" نبودیم

و شاید هم " ما"  بودیم

تنها

و

 تنها

عشق است

که می ماند

  

(او رفته من رفته

"ما" بی ما شده بود)

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت19:3توسط . | |

 

 

آنچه بین ما بود عشق بود؟

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت15:53توسط . | |

آخ چه کاری کردم

چه کار ی

چه کار احمقانه ای کردم

احمق تر ازمن  خودم هستم

تا حالا از این حرف ها به خودم نزده ام

اگر روزی خواستم این حرف ها را بزنم

حتما از خدا می خواهم که دوباره متولدم کند

مثل حوا که برای اولین بار

 روی گلبرگ یک گل متولد ش کرد

حتم دارم که موقع تولد چنین احساسی بود

و چه احساسی بود

حالا که راه افتاده ام و گم شده ام

خدا می داند

که من هنوز

 عاشق آن مانده ام

عاشق یک احساس لطیف

من هیچ حماقتی نکرده ام

فقط راه آمده ام

مثل یک بزرگ پا

پروانه های ناز  را لگد کرده ام

با احساس پروانه ای

گاهی هم پرواز کرده ام

که زمین را دور بزنم

و برگردم جای اولم بنشینم

روی گبرگ های آن گلی

که گمش کرده ام

خواب و آرامش همیشگی

من گلم را می خواهم

خواب من گم شده است

بدبختی هوس آب کرده ام

آبی که بلورهایش از لب ها بریزد

لبی تشنه و خسته

خویشتن را نگه می دارم

من آب

نه

نان

نه

سکوت می خواهم

چه چیزهایی گفته ام

خوب کرده ام

دلم نمی آید جور دیگری بگویم

رنج برده ام

رنج دیگری را نمی خواهم

تولد دیگری را  نمی خواهم

من همین هستم

و بر همین هستم

و برای همین هم هستم

عجب هستم

هستم که هستم

هستی کسی را من خاموش کرده ام؟

من به کسی بد کرده ام؟

من به کسی رنج داده ام؟

من آرزوهای کسی را بر باد داده ام؟

من که خودم بوده ام

من که خوب بود ه ام

من که آرزو نکرده ام

دل زود رنجی دارم

هنوز فراموش نکرده ام

وزنم زیاد شده است

گلم مرا گم کرده است

همراه آرزو ها که کرده است

پروانه ها زیر پایم چسبیده اند

به دلم چیزی نچسبیده

جز زندگی

که با خارهایش یکجا  به دلم چسبیده

حال می دانم  بعد از این

پروانه ها که جان بگیرند

خارها فقط  به ساقه می چسبند

و من روی گلبرگ  می خوابم

در خوابم و می خوانم:

کاری نکرده ام

من هیچ کاری

نکرده ام من

هیچ کاری

نکرده ام من

هیچ ..

هستم که

 هستم هستم

هستم که هستم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت19:6توسط . | |

 

 

انسان هرگز و هرگز خوردن چیزی را که قبلا نخورده است

نمی تواند هوس کند.

 

                                                                                                

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت19:28توسط . | |

نظر خدا مانند نظر انسان نيست

خداوند به هر كه بخواهد مي بخشد

 

 

خداوند مي‌خواهد به انسان بگويد كه قضاوت تو بيهوده است من مثل تو نگاه نمي‌كنم، مثل تو نظر نمي‌دهم. نظر من شاهكار است، هزاران حكمت و تدبير و نقشه آسماني در يك نظر من است. هنر خداوند اين است كه از دل خرابه كاخ به وجود مي‌آورد. از دل مرداب نيلوفر را مي‌روياند، از درون خاك، گياهان و درختان را مي‌روياند. خداوند مي‌خواهد اعلام كند من دوستدار متكبران و مطلق‌انديشان نيستم؛ من دوستدار مدعيان تقدس و تقدس مآبان نيستم؛ من خداي انسان‌هاي پرمدعايي كه خود را از همه بهتر مي‌پندارند و در آن جايگاه مي‌ايستند نيستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خداي شجاعان هستم و بزرگترين شجاعت در اعتراف است، من خداي بخشنده و مهربان گناهكاران هم هستم، من به فكر بيمارانم نه كساني كه در خيال باطل سلامتي محض مردار شده‌اند. اعلام مي كند كه آن سنگي را كه براي ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب مي‌كنم. خداوند مي‌خواهد اعلام كند كه اي بشر همه شما فاسد هستيد همه شما دروغگو هستيد، اي انسان همه شما گناهكاريد و در انحراف هستيد مگر اينكه من خداي شما باشم و شما را نجات بدهم. مي‌خواهد اعلام كند كه همه شما مرده‌ايد مگر كسي را كه من زنده كرده باشم؛ همه افكار شما پوچ و باطل است مگر اينكه موافق نظر من باشد. خداوند هميشه اين را اعلام كرده است كه مبادا گناه، شما را از بخشش من نااميد كند بلكه اگر به گناه آلوده شديد، به سوي من جهش كنيد و بازگرديد. من مي‌خواهم گريه شما را و بازگشت شما را ببينم پس در گناه مي‌لغزيد. دوست دارم هميشه توبه كنيد و بازگرديد پس هميشه در معرض گناه و خطا قرار داريد. رفتارهاي خداوند نشان مي‌دهد كه او تاكيد دارد كه اين را به بشر بفهماند كه فقط و فقط يك چيز مهم است آنهم نگاه من است، فقط نظر و اراده من مهم است نه هيچ چيز ديگري، فقط قضاوت من حق است و عادلانه است نه قضاوت هيچ كس. خداوند مي فرمايد: «فكرهاي من فكرهاي شما نيست، و راه هاي من هم راههاي شما نيست. به همان اندازه كه آسمان بلندتر از زمين است، راههاي من نيز از راههاي شما و فكرهاي من از فكرهاي شما بلندتر و برتر است. كلام من مانند برف و باران است. همانگونه كه برف و باران از آسمان مي بارند و زمين را سيراب و بارور مي سازند و به كشاورز بذر و به گرسنه نان مي بخشند، كلام من نيز هنگامي كه از دهانم بيرون مي آيد بي ثمر نمي ماند، بلكه مقصود مرا عملي مي سازد و آنچه را اراده كرده ام انجام مي دهد» و مي‌خواهد به انسان بفهماند فقط تقدير و تدبير و نقشه من مهم است، من با قيل و قال‌ها فريب نمي‌خورم، من با رياكاري و تظاهر و ادعا فريب نمي‌خورم، من به قلب و روح انسان نگاه مي‌كنم و هر كس را كه بخواهم فيض و بركت مي‌دهم. هر كس را بخواهم روح خودم را به او مي‌دهم، هر كس را كه بخواهم بر همه جهانيان برتري و بزرگي مي‌دهم. او كسي را به عنوان كليم الله خود انتخاب مي‌كند كه بسياري از سال‌هاي زندگي‌اش را طبق آيه قرآن در فساد و انحراف زندگي كرده است. حضرت موسي، پيامبر بزرگ و اولي‌العزم خدا، كسي كه عظيم‌ترين و عجيب‌ترين معجزات خدا از او صادر شد، كسي كه بني‌اسرائيل را از اسارت فرعونيان نجات داد، سال‌ها در كاخ فرعون و در فضاي آيين بسيار گمراه و فسادانگيز فرعونيان كه حتي در آن محارم با همديگر... و بدترين فسادهاي اخلاقي در آن طبيعي شمرده مي‌شد زندگي كرد. در قرآن مي‌فرمايد كه موسي از ضالين [گمراهان] بود. آيا موسي پيش از پيامبري‌اش در انحراف و ضلالت بود؟ همان موسايي كه پسر خوانده فرعون بود و تا اوايل جواني در كاخ فرعون ساكن و به شدت در... و  گمراهي آنطور كه در قرآن و كتاب مقدس آمده است، آلوده بود؟ اما چرا از آن همه كنعانيان كه ظاهراً در گناه زندگي نمي‌كردند و لااقل گمراهي‌هاي آييني‌شان بسيار كمتر از فرعونيان بود، خداوند كسي را انتخاب نكرد؟ چرا براي ملاقات و گفتگوي رودررو و براي نجات دهندگي بني اسرائيل يكي از كاهنان بسيار پرهيزكار و در واقع رياكار و پرمدعاي دربار فرعون را برنگزيد؟ چرا بر موسي دست گذاشت؟ فرعون قبول نمي‌كرد كه خدا موسي را انتخاب كرده باشد اما خود را يا لااقل كاهنان و مشاوران خود را كه از نظرش پرهيزكارترين انسان‌هاي زمان بودند شايسته چنين چيزي مي ديد. به موسي گفت آيا اين همان فردي است كه پيش از اين در فساد و گمراهي و ضلالت بود؟... اما در برابر اين همه افكار و قضاوت‌هاي پوچ خداوند به موسي فرمود: «تو را به نام مي‌شناسم و مورد فيض و رحمت من قرار گرفته‌اي... من خداوند هستم و محبت و بخشش و رحمت خود را بر هر كس كه بخواهم متوجه مي‌كنم».

  عيسي فردي قانون شكن و نامطلوب شمرده مي‌شد. كاهنان يهود بارها او را آزمايش كردند و به همين نتيجه رسيدند. مثلاً وقتي آن زن زناكار را آوردند تا او دستور سنگسار وي را صادر كند اما او حاضر نشد به سنگسار شدن آن زن زناكار حكم دهد و گفت «بسيار خوب. آنقدر بر او سنگ بيندازيد تا بميرد. ولي سنگ اول را كسي بزند كه خود تا به حال گناهي نكرده است» و آخر كه همه جمعيت پراكنده شدند به آن زن گفت «من نيز تو را محكوم نمي كنم. برو و ديگر گناه نكن». چطور ممكن است خداوند رحمت و بركات خود را متوجه چنين فرد ظاهراً بدعت‌گذار و قانون شكني سازد. مسئله اين است كه قضاوت‌ها و نظرات خدا بي‌نهايت حكيمانه و هوشمندانه است. خداوند يك نقطه از آسمان را نمي‌بيند تا درباره آسمان نظر بدهد. بلكه همه آسمان را، بي‌نهايت آسمان را مي‌بيند، گذشته ازلي و آينده ابدي آسمان را مي‌بيند. و همه نقشه‌هاي آسماني را هم در نظر مي‌گيرد آنگاه نظرش آشكار مي‌شود. از نظر كاهنان يهود، عيسي فردي شياد و كلاهبردار محسوب مي‌شد. شيادي كه از همه قدرتهاي شيطاني برخوردار است و حتي مي‌تواند با نيروي شيطاني‌اش معجزه كند؛ او زنان را فريفته و اموال آنان و بعضي از شاگردان ديگرش را هم ربوده است.؛ افرادي مانند يونا، همسر خوزا (وزير دربار هيروديس پادشاه، همان كه عيسي او را روباه خطاب كرد) كه از دارايي شخصي خود عيسي و شاگردانش را خدمت مي‌كرد. از نظر علما و بزرگان يهود اگر مي‌خواستند به زور خود را قانع كنند كه اين شايد يك انتخاب الهي باشد عيسي بدترين و نامناسب‌ترين و اشتباه‌ترين انتخاب بود. اما از نظر خداوند عيسي بهترين، عالي‌ترين و استثنائي‌ترين انتخاب ممكن براي القا و دريافت روح خدا و اعلام نظرات خداوند بود. از نظر آنها عيسي فردي محسوب مي‌شد كه از بدترين محل، از بدترين خانواده، با بدترين تولد، با گذشته‌اي سياه و مشكوك، برخاسته بود، بنابراين نمي‌توانستند درباره او مسيح بودن و پادشاه الهي بودن را بپذيرند اما وقتي با اشتياق و استقبال مردم مواجه شدند او را پيامبر كافران و دوست گناهكاران و بي‌دينان ناميدند.

انسان موجودي خطاكار است. انسان در گناه و ضعف و رنج آفريده شد. پس اگر خداوند به ياد گناهكاران نباشد به ياد چه كسي مي‌خواهد باشد؟ اگر هم انسان ها پاك و مقدس باشند ديگر چه احتياجي به خدا دارند. اگر همه ما سالم باشيم ديگر چه احتياجي به طبيب داريم؟ همانطور كه مسيح فرمود كسي كه گمان مي‌كند مي‌بيند چه احتياجي به بينش الهي دارد؟ ما نمي‌بينيم و بايد به نابينايي خود معترف باشيم تا نگاه خداوند متوجه ما بشود. ما خوابيم و نبايد ادعاي بيداري كنيم تا خداوند بيايد و ما را بيدار كند. رنجوريم و خداوند بايد ما را از رنج و ناراحتي نجات دهد. نظرات يك نابينا درباره منظره‌اي كه پيش روي اوست، چقدر اعتبار دارد و چقدر درست است. به همين اندازه نظرات بشر درباره منظره‌اي كه از زندگي در پيش روي اوست، بي‌اعتبار است. اصل، نظر خداوند و خواست خداست. اگر خداوند چيزي را بخواهد و همه جهانيان نخواهند يا بخواهند فرقي نمي‌كند، همان كه نظر اوست انجام مي‌شود...

                                                  

                                                                           ایلیا " میم" 

 

پی نوشت: من هیچ وابستگی به این فرد ندارم و آن گونه که  باید او را نمی شناسم. این مطلب گزیده ی یکی از سخنرانی های ایشان در سال  ۷۶   و در سن بیست و سه سالگی است. که  در نظر من خیلی دلنشین و مطابق با حقیقتی ژرف  ایراد شده است.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت19:40توسط . | |

 

 

هر کدام خود را در آینه ی دیگری میدید که هر یک آینه ی دیگری شده بود.هر کدام در دیگری دم میزد ، که هر یک هوای دیگری شده بود ، هر کدام دیگری را می خواند که هر یک کتاب دیگری شده بود ،هر کدام دیگری را می نوشت که هر یک لوح دیگری شده بود هر کدام دیگری را می ساخت که هر یک موم دست دیگری شده بود و هر کدام دیگری را می پرورد که هر یک خیال دیگری و خاطره ی دیگری و آرزوی دیگری شده بود ، هر کدام دیگری را می سرود که هر یک شعر دیگری شده بود.

- هبوط-

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت20:18توسط . | |

آدم کلا خوب است.  احساس در هر  آدمی کلا  چیز خوبی است.

زمانی هست که آدم ناخوداگاه به خوبی های دنیا فکر می کند و در دلش احساس خاصی شبیه شادی پدید می آید. به کسی فکر می کند و در دلش احساس کودکی پدید می آید. بعد مثل کسی که خیال دارد چیزی را به خاطر بیاورد سعی می کند که طور دیگری فکر کند مثلا به چیزهای دیگری غیر از خوبی هم فکر کند.ولی نمی تواند. نمی شود.

خیلی عجیب است.

این احساس آنقدر قوی است که نمی گذارد فکرت جای دیگری برود. در این هنگام همه چیز شیرین می شود. خود تو هم شیرین می شوی. و احساس می کنی که زندگی دارد به روی همه لبخند می زند . حتی به روی بدی ها و نا به هنجاری ها. انگار که هیچ وقت چنین چیزهایی وجود نداشته اند.و خود تو هم همراه آن بلند بلند می خندی. و ذره ای در خیالت  بد نمی شود.

این احساس فقط به  اندازه ی یک لحظه است. ولی شادی به جا مانده از آن ممکن است تا چند روزی  همراه تو بماند.

این احساس لحظه ی تقابل خیر و شر در درون انسان وشادی به جا مانده از آن نشانگر  پیروزی خوبی بر بدی است.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت16:59توسط . | |

داستان دوم راز

با ترغیب و به جهت  نوشته ی وفا

 

 

 

آدمی با راز درونش به دنیا  می آید.

همه با خود رازی منحصر به فرد دارند که به  این زودی ها کشف نخواهد شد چرا که در دسترس خودشان هم نیست.ولی متعلق به خودشان است. فقط برای خودشان است. خودشان می توانند از آن سر در بیاورند و دیگران تازه اگر حتی راز او را که به زمین افتاده بردارند می بینند که از آن سر در نمی آورند و بعید نیست که آن را مثل یک چیز بی ارزش دور بیندازند.( اگر باور نداری رازت را در شهر جار بزن چه کسی خریدار آن است؟ جز آنکسی که دوستت دارد؟)

 

رازها ی هر آدم  که خیلی هم گرانبها هستند فقط به درد خود آدمها می خورند . درست به همین دلیل است که بعضی مواقع بعضی آدم ها مثل من خیلی راحت شروع به فاش کردن رازهایشان می کنند.

رازی که گفته شده هنوز هم راز هست به شرطی که گوشی آن را نشنیده باشد و قلبی آن را نگرفته باشد و قوه  ای آن را نفهمیده باشد.

رازهای گفته شده همانهایی هستند که هنوز خود گوینده هم آنها را نفهمیده  است برای همین است که می گوید و شاید خیال می کند که با گفتن آنها کمکی به دیگرانی که دوستشان دارد  کرده است.

پس در حقیقت چیزی گفته نمی شود و راز فهمیدنی است نه گفتنی.

اگر کسی راز کسی را بفهمد برای همیشه دوست او می ماند .

مگر نه این است که دوست چیزی برای پنهان کردن از دوست ندارد؟

خدا برای این پنهان است که ما دوست او نیستیم. راز او را نفهمیده ایم. با این که بارها حرف زده است و رازهایی را به زبان آورده است . ولی از آنجا که راز فهمیدنیست نه شنیدنی ، ما نفهمیده ایم و راز همچنان راز باقی مانده است.

بزرگترین راز آدمی خودش است. خود ِ خود ِ خودِ خودش.

و بزرگترین راز خدا همین درونی ترین خودی است که آدم را ساخته است. درونی ترین خود ، درونی ترین راز است. و نفوذ به درونی ترین راز ،  عشق را پدید می آورد. خدا بزرگترین رازش را در درونی ترین قسمت آدم قرار داده و هر کس را صاحب یک راز جدا و بزرگ ساخته. و تو بگو این راز چیز کوچکی باید باشد؟ و اگر بزرگ است باید در دسترس و دید همه باشد؟

پس رازها تا زمانی که خود خدا کشف نشده باقی هستند و تا زمانی که رازی باقیست هنوز اشتیاق به ادامه ی بازی هست. و وقتی همه ی رازها کشف شدند دیگر دست کشیدن از بازی ممکن نیست. مگر یک عمر برای یافتن همین  رازها زندگی نمی کردیم؟ مگر اینگونه نبود که یک عمر خودمان را نمی شناختیم؟ مگر اینگونه نبود که خودمان را می کشتیم؟و حالا که درونی ترین راز را یافته ایم و خودمان را پیدا کرده ایم اینبار بخواهیم که زندگی نکنیم؟ انسانها وقتی جاودانه می شوند که بخواهند همیشه بازی کنند. و انسانی که جاودانه نشود عاشقیست که معشوق را نخواسته است. راز او را نفهمیده است . و تازه اگر هم روزی بداند چیزی را که برای فهمیدن ذره ای از آن ذره ای رنج نکشیده ، هیچ گاه نخواهد خواست. و این چنین است که بازی او برای همیشه تمام خواهد شد .( شاید بهتر این است که بگویم ناتمام خواهد ماند.)

پس تو چرا نگران برملا شدن رازهایت هستی وقتی هنوز خودت از آنها بی خبری؟ و از چه می ترسی وقتی جز دوست به رازهای کسی احاطه نمی یابد؟

و چرا از تمام شدن رازهای دوستت  می ترسی در حالی که می دانی تا موقعی که در این جهانی همیشه رازی با خودت داری و موقعی که رفتی این تویی که با رازها یکی شده ای و این دیگرانند که تو را برای یافتن رازت از دست داده اند.

به رازها اینگونه ننگر وفای من  راز واقعا راز است.

 

پرده گیانی که جهان داشتند
راز تو در پرده نهان داشتند
از ره این خانه فزون آمدی
لاجرم از پرده برون آمدی
دست جز این پرده به جایی مزن
خارج از این پرده نوایی مزن

 

من آنقدر چیزهایی را که می فهمم دوست دارم که حتما می گویم که اگر خودم را هم  بفهمم حتما می گویم. ولی همیشه اشتیاق آدم ها بیش از خودشان به   *دیگری   است. دوست دارند دیگری را بفهمند و کشف کنند.

 

هر چند داستان ما دو داستان متفاوت شد . ولی فراموش نکن  حتی اگر همه چیزمان متفاوت باشد همیشه رازهایی هستند که آدم ها را به هم پیوند می دهند. رازهایی که اگر روزی کشف شوند توسط هیچ کدام ، بی صاحب  بر روی  زمین نمی مانند. و اگر روزی رازی به دست صاحبش برسد دیگر از هیچ چیز نباید ترسید.

 

 *پاورقی :

 این  را زمانی همینطوری روی کاغذ آوردم

 

 

 


از چشمانم خون سبز مي چکد
بس که بيدار بوده ام
و چيزهاي بيخودي خوانده ام

شايد بهار نزديک است
مي بندمشان
يکي را که بستم
بسته مي شود
آن ديگري


خوابم نمي آيد هنوز
اينبار باز مي کنم
گوشهايم را
تضمين نمي کنم که چيزهاي بي خود نشنوم
و حرف مي زنم با کسي
اوهم جواب مي دهد
با ده نفر هم حرف مي زنم
گاهي جوابي سرد
گاهي جوابي گرم
گاهي گفتن نمي دانم
( که چه جواب دهشتناکی است)
و گاهی جواب های قشنگی
از اين ديگري
از آن ديگري

 

نه
نه
هيچ کدام به دردم نمي خورد
در ميان اين همه سوال و جواب
انگار همه جواب همند
و کسي با من نيست
مي نشينم کنج دل خودم
با خودم حرف مي زنم
به دنبال جواب های بهتری
چرا به راه دور بروم
 خودم می پرسم و خودم جواب می دهم

(عین یک پری)

و چه سوال قشنگي پرسیدم از خودم


آرزو برای که زنده ای؟
براي خودت يا براي ديگري؟


کمي اخم کردم به اين سوال
لب هايم کشيده شد
و دور مي شد زبان از لبم
من و ديگري؟
کدام ديگري؟
من کجا و  انسان ديگري؟


پا مي شوم و قدم مي زنم
در درون خسته ام
در همين نزديکي نه جاي ديگري
شايد جوابي بدهد به خودم ، خودم
و ناگهان درون مغزم جرقه می زند

جواب را کشف مي کنم
مي افتد تمام وجودم  به التماس


اي تويي که به خاطر تو زنده ام

گم نکن مرا
به خاطر توست آفرينشم
 

 

چشمانم بسته است
و سکوت مي کشد مرا
 جاي ديگري

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت20:37توسط . | |

دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی

                                       فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

                                  اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

 

 

 

پ.ن : ** مردان شاهنامه ،مردان آرزویند**

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت16:45توسط . | |

همیشه یک چیزی درون آدم وجود دارد که او را تا اوج بالا ببرد و همیشه یک چیزی درون آدم هست که او را تا قعر پایین بکشد

آن وقت بدبخت تر از آنهایی که در وسط می مانند وجود ندارد

طلوع آفتاب حقیقت چقدر دلپذیر است

چونکه معلوم می کند چقدر بدبختی...کم...زیاد...یا خیلی زیاد!

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت13:43توسط . | |

اگر تا به حال نهج البلاغه را باز کرده باشید لابد متوجه شده اید که حضرت  علی (ع )  چیزی را بیشتر از " آرزوهای دور داشتن " نکوهش نفرموده است. این مفهوم بزرگتر از آن است که ذهن من توان جادادن و پذیرائیش را داشته باشد. ولی بی آنکه متوجهش باشم حس می کنم که توان پذیرفتنش را دارم. هر چیز که خیلی بزرگ باشد پذیرفتنی نیست مگر اینکه گوینده ی آن را خیلی دوست داشته باشی. من علی را به این جهت دوست دارم که پذیرفتنیست و به این جهت می پذیرم که دوست داشتنیست. این نسبت عجیب بین پذیرفتن و دوست داشتن تا حدیست که خود علی قبل از پذیرفتن به دوست داشتن فرا می خواند.و قبل از دوست داشتن به پذیرفتن.

می فرماید:

"

حال با چنین شرایطی شما به کجا رو می آورید؟

و آخرین سرمنزل شماها کجا خواهد بود؟ و حال آنکه پرچم های حق برپا است و نشانه های درستی آشکار و بر منار فروغ هدایت نصب شده است. شما را در کدامین صحرا سرگردان و حیران رها کرده اند! چرا حیران و نالان شده اید؟ چگونه به این سرنوشت دچار شده اید؟

در صورتیکه خاندان پیغمبر شما که مردم را به سوی هدایت و رستگاری دعوت می نمایند آنان صدای خود را به گوش شما می رسانند در جمع شما می باشند.

در این حال دیگر چه می خواهید و آرزو چه چیزی را دارید؟

چه می جوئید.

آنان را به جای این سرگردانی به منزل خویش دعوت کنید ، به سوی آنان بشتابید بسان ورود و شتاب اشتران بسیار تشنه و عطش زده.

ای بیدار دلان با تقوا این سخن را از پیامبر خاتم فرا گیرید : گمان می کنید کسی که از ما می میرد مرده است؟ حال آنکه در حقیقت زنده می باشد ، و گما ن می کنید آنکه از خاندان ما رفته و استخوانش پوسیده شده است نیست و نابود شده؟ و حال آنکه پوسیده نشده "

 

و من می فهمم به چه جهت پذیرفتن حرفهای او برایم چندان  سخت نیست. چرا که پذیرفتن کسی که دوستش داری بسیار آسان است. و فقط کافیست انتخاب کنی که چه کسی را دوست داری. قبل از اینکه انتخاب و پذیرفته شوی. دوستان تو همیشه از تو بالاترند و بدین سبب است که دوست واقعی تو آن است که تو انتخابش می کنی. نه اینکه خود با زبان چرب و نرمش به سراغت آمده باشد. علی از این رو مظلوم است. موقعی که حس می کنی دارد به سراغت می آید اگر گمش کنی از راه دیگر خواهد رفت. علی از تو چیزی نمی خواهد. زبانش هم چرب و نرم نیست. حتی گاهی حس می کنی بی ملاحظه به شدت به صورتت سیلی می نوازد. حرفهای علی شعر ملایم   نیست ولی وجودش حقیقت است. از این رو مظلوم است که حق را می گوید. و کسی که حق را بگوید در این دنیا تنهاست. چون حق  بالاتر از آن است که انتخاب کند . از طرف دیگر کمتر کسیست که شیرینی دروغ را رها کرده و حق را انتخاب کند. علی از این رو مظلوم و تنهاست که با حق برابر است.  همانگونه که دکتر علی شریعتی  گفته است:

"  خدا برای تنهائیش آدم را آفرید. محمد سلمان را یافت. اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند. علی از محمد تنهاتر است ! علی از خدا نیز تنهاتر است."

آری اگر علی را دوست دارید گاهی نهج البلاغه را باز کنید و سخنان او را بخوانید اما اگر علی انتخاب شما نیست هیچ گاه حرفهای او را نخواهید فهمید .  اگر علی انتخاب شما نباشد شما هم انتخاب علی نخواهید بود.

کسانی که دوستشان دارید تا همیشه و ابد  با شمایند.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت16:1توسط . | |

اقتباس من از شاهنامه

 

 

 

قلب و روح ما خسته و زخمی است.و این روح چطور می تواند به حیات ابدی خود ادامه دهد؟

درست است که برخورد با نفس درد زیادی دارد

در فرار و گریز دردهای بیشتری است.

زخم هائی ست که به چشم دیده نمی شود ولی سعادت ابدی را تهدید می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت12:34توسط . | |

و زندگی بی آنکه در آن اتفاق نو بیفتد شبیه چه خواهد بود؟

از این رو به انتظار اتفاق نشسته ایم

از خوب و بدش بی خبریم  اما

زمان را می شناسیم

زمان تنها راه جلوگیری از وقوع همه ی اتفاقات در یک لحظه است.

زمان را می شناسم

زمان را می ستایم

اگر زمان نبود بی آنکه چیزی اتفاق افتاده باشد همه چیز اتفاق افتاده بود

و چون فعل بود به گذشته پیوسته بود

زمان ترکیبی از گذشته و حال و آینده است.

و خدا گذشته نیست. حال و آینده است.

خدا همان زمان است وقتی که به انتهای خود  می رسد.

انتهای زمان بی شک باشکوه خواهد بود.

که اگر ابتدایش را نمی دیدیم شکوه انتهایش را در نمی یافتیم.

از این رو بر پهنه ی زندگانی جاری شدیم...

شبیه یک رود که جاری می شود. و نمی پرسد که به کجا می رود.

حتما روزی با چشمهای خودش خواهد دید.

هیچ رودی از رفتن باز نمی ماند

رود تا انتها جاریست..

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت22:55توسط . | |

 

                                   

 

 

 

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

هوشنگ ابتهاج (سایه)

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت12:57توسط . | |

اینجا زندان است            

 

 

خوب دیگر ..اینطوریست با گذشت زمان رازها یکی یکی لو می روند..

شما نمی دانید مگر من کاری کرده بودم که مرا شبیه یک راز کردند..من که  می دانم آخر شکار باز خواهم شد....پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان کردن هیجان زیادی دارد..جدا می گویم شوخی نمی کنم...حرف های من حتی به خدا هم برنمی خورد.

روز روز روز ...شب شب شب.....هیچ فکر کرده اید که همیشه شبیه یک متهم با شما رفتار می شود؟

و روز چراغ قوه ای ست که روی صورتتان اندا خته اند؟ و شب یک آزار روحی خسته کننده ؟ و دوباره روز فرصت جواب دادن به پرسش ها یی که روحمان از آن خبر ندارد؟ و دوباره  شب فرو رفتن در فکر این پرسش ها؟

من که حرفی برای گفتن ندارم..من که کاری نکرده ام...فکر نمی کنید که دارند من را می نویسند؟

اصلا دست از خیال بردارید...دیگر همه چیز جدی شده است...من تمام حرف هایم را جدی می زنم...فقط یک لوح دیگر باقی مانده است...قلم هم از آن قلم ها نیست که پاک شود...قلم پاک کن هم نداریم..

خوب حالا این شده ام...چه بگویم؟..گم شده ام..گم شده ام..

چه سرنوشت خطرناکی.....

چقدر روح محتاج فرصت هائی است که در آن هیچ کس نباشد..ولی این جا کسی هست...همینجا که گم شده ام یاد یک مزاحم رهایم نمی کند....خدا با ماست درست...فیلش یاد هندوستان نمی کند هم درست....اصلا همه چیز درست...روز درست...شب درست.....آسمان درست...زمین درست...حالا که همه چیز درست است

این چیزهای غلط چیست که در فکر من است؟

صبر کنید ببینم نکند به خاطر همین فکرهایم متهمم...مرا فرستادند که به شما بگویم که همه تان متهم هستید! حالا خود دانید به خاطر یک فکر اشتباه سرتان به باد خواهد رفت....خوب فکر کنید و جواب دهید.....دست به اشتباه نزنید..

راز بزرگ این است که شما بی گناهید...

من به خاطر همین فکرهایم متهمم پس شما اصلا به فکرهای من فکر نکنید...خودتان فکر کنید...اصلا فکر نکنید همه چیز خود به خود حل می شود....

من دارم به زندان برده می شوم چونکه راز دیگری را برملا کردم.....چقدر با وجود این رازها دنیا بزرگ است.....ولی وقتی  قفل ها یکی یکی  گشوده شد دیگر اینجا زندان است.

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت12:56توسط . | |