|
مهتاب نخستین روز گم شده است یادم می آید همیشه" مرا " صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن ..." می دانستند لذت آنها هر چه که باشد برای من لذت بخش است و چه لذتی می بردم وقتی مرا صدا می زدند...و من می رفتم و چنان غرق لذت می شدم که نمی فهمیدم چه زمان عشق را از آنجا برداشته ام و رفته ام برداشته ام و زمین انداخته ام...زمین انداخته ام و برداشته ام...و دویده ام و برگشته ام و نشسته ام . ..یادم نمی آید چه را برداشته ام.....یادم نمی آید چرا برداشته ام... یادم نمی آید نخستین روز مهتاب..... آری نمی دانم چرا از نخستین روز دیگر صدایم نمی زنند؟ و هنوز خبرهایی ست در جاهایی که من نیستم......و من نمی دانم.........و من دیگر هیچ چیز را نمی دانم........دیگر فراموش شده ام...دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم...دیگر هیچ صدایی نمی شنوم... و باز باید بروم اما به کجا؟ باز باید برگردم اما از کجا؟ چه چیز را برداشته ام که همه دنبال منند؟ ..همه نگاهم می کنند اما هیچ کس صدایم نمی زند....وحشت زده ام.. آن چنان وحشت زده که رو کنم به روز نخست ........و دقیق تر بنگرم که چه چیز را برداشته ام... همیشه معشوق ها دروغند و عشق ها راست.....آری از نخستین روز همیشه مرا صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن".
هی.....هی.....کجا بودم؟ کجا رفتم؟ چه خبرها است در این سو! چه سخنها است در اینجا! چه سفرها است در این راه ! اما... اما چگونه می توان رفت؟ برگردم.
هوای اینجا نیز مثل هوای تن من سوخته است. خشک و سوخته و بی روح.بوی تن سوخته ی یک گمشده. اگر مایوس بودم همواره تکرار نمی کردم که یک گمشده اینجاست. آنقدر می گویم که صدایم را بشنوند .چه راه ها که بیهوده رفته ام و چه راهها که هنوز نورشان مرا نگرفته است.لبریز از حسی خالیم که نمی دانم چه چیز پرش خواهد کرد. من آماده ام آماده ی هر آن چیز که مرا پیدا کند.حتی اگر بسوزم نمی گریم و یا اگر گلویم بخارد نمی خندم.فقط نگاه می کنم. با چشمهای قوی که به هر سو نظر می افکند.چقدر راه باز است. ولی نه دل می رود و نه پا. باید بنشینی و نروی. یا اگر می روی بدانی که به کجا می روی.سکوت همه جایم را فرا گرفته است. آن همه اطمینان را کجا گم کرده ام؟این است سرانجام آن همه دویدنم؟ سکوت؟یا حرف هایی که ندانم از کجایم بیرون می آورم؟ودر این سرعت از کجا بی خبر برداشته ام ؟ نه ..پایان فقط یک قدم است. همان قدمی که با اطمینان برداری. بگذارید با اطمینان بگویم که خدا دوستم دارد و مرا تنها نخواهد گذاشت..نشسته ام و هیچ جایی نمی روم. نسیم نوازش بخشی می وزد...قلبم هیجان خفته ای دارد...روحم رفته است که کمک بیاورد.. می دانم؟ برخواهد گشت و مرا این جا اینچنین بی اراده رها نخواهد کرد. شاید روح دیگری را هم به اینجا بیاورد.چقدر اندوهگینم.. آه که در آسمان هم ستاره ها گمشده اند.
چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد، پناهگاهی نرم و اطمینانبخش که در آن، به انتظار آرامش ضربان قلب تپندهی خویش نفسی برآورد! دیگر تنها نباشد، ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد، تا سرانجام خستگیاش تسلیم دشمن کند! رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد، - همچنان که او نیز همهی هستی خود را به دست او سپرده است. سرانجام طعم آسایش بچشد، خود به خواب رود و او بیدار بماند، خود بیدار باشد و او بخوابد. از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفویض کرده است، برخوردار شود. بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیار دارش اوست. پیر و خسته و فرسوده از کشیدن بار آن همه سالهای زندگی، بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود، از جهان نوگشته با چشمان او بهرهمند گردد، چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام بر گیرد... حتی با او رنج ببرد...آه! حتی رنج، اگر دوستان با هم باشند، شادی است. - یک قطعه از کتاب من-
روز بود یا شب نمی دانم ....کتابی ناخواسته به دستم رسید...بازش کردم .....از برگ برگش کلمه می تراوید......وای که سطرهایش می جوشید....انگار نیاز به گنجایشی بیش از یک کتاب آن هم با برگ های کاهی داشت...اصلا یک موسیقی بود نه یک کتاب ..یک کتاب موزیکال که آدم را جادو می کند .آری همین است همین بود حالا دیگر کتاب من را همه می شناسند... بزرگترین رمان قرن بیستم را.
عشق است که می دود متواضع و فروتن به آسمان هست زندگی عالم، همه داستان روح او.
عقل الهام الهی است "و هرگز راهی را که به آن اطمینان نداری دنبال مکن که چشم و گوش و دل ها همه مسئولند. گوشت را تکذیب کن. چشمت را انکار کن. چون واقعیت این است که تو نمی توانی ببینی.فقط به تکایفت پایبند باش. که تابوت ها خواهند برد آنهایی را که کار نکنند.." این روزها فقط این را می شنوم. درست در هنگامی که می خواهم راه جدیدی را پیدا کنم.و نمی خواهم هیچ چیزی را بشنوم.ولی این بار این صدا اصلا آرامش مرا به هم نمی زند.درست است که راه آسمان را گم کرده ام. ولی هنوز دیدن انسانهایی که در زمین و گاه در زیرتر از زمین فقط به تکلیف عمل می کنند به من آرامش و امید می بخشد. دوستشان دارم. می خواهم که من هم یکی از آن آدم های بزرگ باشم.گرچه می دانم این برای من خیلی سخت خواهد بود.و برای دلم که همیشه خلاف عقل می خواهد.ولی من ودلم در این راه همراه هم خواهیم بود.
بخوان به نام پروردگارت که آفرید انسان را ، همان خدایی که نوشتن را به وسیله ی قلم آموزش داد و به انسان آنچه نمی دانست آموخت. -سوره ی علق - این داستان نوشتن من معمای سختی نیست روزی من از دوستی خواستم که درباره ی آنچه که از من می داند و دیده است بنویسد تا من خود را در آئینه ی او ببینم ، اما او امتناع کرد. اصرار کردم فایده ای نداشت. وقتی که بی آینه ماندم آرزوهایم بر دوش خودم سنگینی کرد.بعد فهمیدم که دلتنگی های هر کس برای خودش کافیست. یکی شدن به این راحتی نیست. هر چند اگر با روحی یکی نشوی دیگر برای نوشتن چه در دست داری. من اما با چیزی یکی بوده ام که پیوسته آزارم می داد و برای این که تسلیم شوم گاه خود را شیرین می نمود. صداهایی که پیوسته در سرم می شنیدم.با گرزهایی سنگین به سراغم می آمدند .اگر نمی نوشتم صداها همچنان بودند ولی وقتی می نوشتم آرام می گرفتم. آنچه که می نوشتم من را تعریف می کرد. ولی برای آنها من مهم نبودم. مهم چیزی بود که باید تعریف می شد. و حالا نمی دانید که به ازای هر نوشتن روانم چه زخمی برداشته است. یک نویسنده از چیزی می نویسد که دوست دارد بنویسد و برای نوشتن نه نیاز به اجازه دارد نه نگران چیزی است . حتی اگر نوشته ای را دوست نداشت آن را مچاله می کند و به دور می اندازد. ولی برای من هیچ مچاله کردنی در کار نیست.چیزی که مچاله می شود قسمتی از من است و در نهایت آنچه که نوشته می شود نه دلبخواه من است نه چیزی که من حتی از آن سر در بیاورم. ولی باید همانگونه باشم که از آن سر در نمی آورم. در نهایت عقل دل را راضی نگه می دارد. آخر این نوشتن چیزی نیست که من انتخابش کرده باشم. عشق من است. او مرا انتخاب کرده است. باید بنویسم. ولی از چه؟ از همان چیز که هنوز نمی دانم. و هر چه بنویسم بی شک همان خواهم شد.این یک سیر تکامل است. ولی چه ربطی به هنر دارد؟ هنر اوج تکامل است. این جا یک مسیر پر از سنگلاخ است که برای کسی آشنا نیست . من در اینجا بزرگ می شوم. اشتباه نمی گویم که مچاله کنم. می گذارم که مچاله ام کنند. و از من منی دیگر بسازند. کدام من؟ منی که فقط به درد مچاله کردن می خورد.منی که اصلا وجود ندارد.همانند شیطان. من ِ" شیطانی". وقتی که صداها رهایم می کنند خود را آرام احساس می کنم.نمی پندارم که این آرامش همیشگی خواهد بود . می دانم که صداها باز به من هجوم خواهند آورد . همانند وقتی که عشق به قلب کسی هجوم می آورد. عشق من به صداها تا به این اندازه گریز ناپذیر است. همانند او که گفت ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.. آری نوشتن برای من یک انتخاب نیست. نوشتن برای من یک اجبار است. همان که چوب بر گردن من می گذارد ، همان که مرا زخمی کرده است ، همان معشوق جاودانه ، همان که می خواهد از من منی بسازد که خودش در نظر دارد، هم او نیز کلامش را در میان جان من می ریزد.پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني.. فهمیدن من تا این اندازه سخت هست؟مگر شما خود زندگی نمی کنید؟
فکر می کردم که گمشده ام
ولی شاید آرام گرفته ام... پ.ن: آه راستی دوست مهربانم که از من چیزی خواسته بودی مرا ببخش که من کمتر یا بیشتر از چیزی که مغزم به من فرمان می دهد نمی توانم بنویسم.و تو آیا هنوز مرا یک نویسنده می دانی!
مگر نه " سرمایه ی هر دلی حرفهائی است که برای نگفتن دارد"؟ راستش من همه ی حرف ها را می گویم. همه چیز را در این وسط پخش می کنم.پخش و پلا..مثل یک دیوانه. ولی من تقریبا دیوانه نیستم. همیشه برای هر کاری دلیلی خوب دارم.و یا حداقل یک بهانه ی خوب. هر چند هیچ وقت فکر نکرده ام گفتن چیزی دلیل یا بهانه بخواهد. اگر چیزی نمی گفتم خیلی خوب بود ولی حالا که گفته ام باز خواهم گفت. شبیه یک بازی که تمامی ندارد. ولی در این بازی مرا هم بازی می دهند. من تا حالا نتوانسته ام دروغ بگویم. حالا هم احساس صداقت فوق العاده ای دارم. به همین دلیل راحت می نویسم و از چیزی باکی ندارم. باید با زندگی هم صادق بود. چرا ما همیشه تلاش می کنیم چیزهایی را پنهان کنیم؟ فرض کنید " آدم" که خودش خیلی پنهان است بخواهد چیزی را از همه پنهان کند. آن وقت دیگر از او چه می ماند؟ جز یک لکه ی تاریک در دنیای تاریک و وحشتناک. من از اینکه نمی دانم دیگران نسبت به من چه احساسی دارند وحشت می کنم. شاید همین حالا که من یکی را خیلی دوست دارم او از من متنفر باشد. درست در این هنگام است که من دیگر نمی توانم چیزی بگویم. از آدمی که به خود جرات می دهد از آدمی دیگر متنفر باشد وحشت دارم. آخر هنوز معلوم نیست که آدم چگونه موجودیست! اگر بسیار موجود بزرگی باشد چگونه می توان از کسی که بزرگ است متنفر بود؟ هر چند درست است که این فقط یک احتمال است . دل من سرمایه ای گرانبها دارد و آن حرف هائی است که فراموش کرده ام. حرف هایی که همیشه در عطش گفتنشان می سوختم. باید یک بار هم از " حافظه " بگویم. من هم مثل همه ی آدم های دیگر تشکیل شده از حافظه ام هستم. چیزهایی که می گویم همان ها هستند که در حافظه دارم. و این حافظه یعنی من از چه راه هایی عبور کرده ام و چه چیزهایی را دیده ام . ولی بیشتر از آن یعنی چه چیزهایی را خواسته ام که بردارم. " از کوزه همان برون تراود که در اوست.." پس باید همیشه از جاهای خوبی عبور کرد. جاهایی که عطر و بوی خوبی دارند حافظه را خوشبو می کنند. حالا می فهمم که چرا گاهی اوقات فراموشی نعمت است. سرمایه ی هر دلی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد. از این رو هر دلی را بی بهانه باید دوست داشت. دل هائی که حرف هایشان را فراموش کرده اند و فراموش شده اند هم دارای حافظه اند. دلی که مرده است یک روز بیدار خواهد شد. مثل زمینی که مرده است و یک روز بیدار خواهد شد. حتی زمین هم حافظه دارد و یک روز شروع به حرف زدن خواهد نمود.
گاهی اوقات آدم به شدت احساس می کند این " گمشده " خودش نیست
کس دیگری است. گاهی اوقات گمشده ها در این صحرای مخوف به شدت دنبال گمشده ای می گردند دریغ از اینکه بدانند کدام یک گمشده ا ند. گاهی اوقات همه چیز ترسناک می شود.وقتی که هیچ کلمه ای یارای شرح احوال را ندارد. گاهی اوقات کلمه ها نیز گم می شوند. گاهی اوقات انسان می ماند و گمشده هایش .گاهی اوقات همه چیز حتی انسان گم می شود. کسی خواهد پرسید گم شدن چیست؟ یا که چگونه است! و به او باید گفت که گم شدن یعنی دور افتادن از احساسی شگفت ، و به او باید گفت گم شدن یعنی احساس اینکه خبرهایی هست در این جهان وسیع. و به او باید گفت باید صبر کرد تا سرانجام معلوم گردد که گمشده کیست.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد |