تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

در دنیا هیچ چیز به قدر انصاف زیبا نیست.

خطاب به گمشده : " خیلی ممنون که وجود داری."

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت23:34توسط . | |

 

«اي آدميزاد به حق تو بر من كه تو را دوست مي دارم تو هم نسبت به حقي كه من بر تو دارم مرا دوست داشته باش...»

این تنها صدای گمشده است..و من باور کرده ام و هر چیز باور نکردنی را هم باور خواهم کرد....گم شدن خورشید به اندازه ی تنهایی دیوانه کننده است ولی که می داند که چرا دیوانه نمی شویم؟ در این روزگار تنهایی آنها که دیوانه می شوند بی شک به گم شدن نمی رسند ..گمشده صورت دیوانه کننده ی آفتاب را دارد..و ما نیز در این دنیا یا دیوانه می شویم و یا گم.

کاش دیوانه بودم ولی آن روز که صدایی از اعماق ضمیرم مرا گمشده می خواند می دانستم که بی دلیل نمی توانم زنده بمانم . پس همانها که می خواستند زنده بمانم از من خواستند که بزرگترین هدف را انتخاب کنم.و من می گفتم کدامین هدف؟ هر چقدر که بالا بروی باز می توانی بروی . و من همیشه باید انتخاب کنم در حد شعورم از همه چیز. و در تمام این سالها به جز اینکه احساس کنم کاری نکرده ام .ولی این بار که گفتند کاری بکنم هیچ کاری را در این دنیا مفید نیافتم..به جز یافتن گمشده ..پس همان را نیز انتخاب کردم ...."اگر هنوز در زمین باری هست که کسی جز تو قادر به برداشتنش از روی زمین نیست بدان که آفرینش تو بیهوده نیست."..و این بار از آن من است پس از آنکه صدایی شنیدم که به هیچ شبیه نبود در این دنیا کسی جرات صدا کردن نداشت..به جز گمشده ای که صدا می کرد و من صدایش را می شنیدم.."مرا دوست داشته باش"..و می دانستم همین نزدیکیهاست..کافیست یک لبخند بزند تا ببینمش ..کافیست برخیزد و خودش را نشان همه بدهد..کافیست که گمشده ی همه باشد..ولی چرا به این فکر نکرده ام که هر کس برای خودش یک گمشده دارد ...و گمشده ی همه یکسان نیست...ولی کیست در این دنیا که به فکر گمشده اش باشد کیست؟

باید حالا از اعماق دلم بپرسم چونکه فهمیده ام چه تنهایی ترسناکیست وقتی تو دوست داری و متوجه تو نیستند..با این اوضاع گم شدن و از دور دیدن از نزدیک شدن و هیچ وقت دیده نشدن بهتر نخواهد بود؟ 

آنان که گم شده اند دچار همین سرنوشت شده اند.مگر این که یکی برخیزد و جرات کند که خودش را نشان بدهد ..ولی کیست که این جرات را بیابد..کیست که جرات کند خود را گمشده بنامد؟..همیشه کس بالاتری هست ..و گمشده صورت آفتاب را دارد..در حالیکه هیچ کس تا به حال صورت خود را در آئینه ندیده است..

آری دیوانگان برای همیشه فراموش خواهند شد و جایی در قلب ها نخواهند داشت ولی به راستی گمشدگان را چه کسی نجات خواهد داد ؟ ..به هر که بگویی باید نجات پیدا کنی و یا خودت را نجات بدهی فورا قهر می کند....شاید هم همه با کلمات قهر کرده اند ....بی آنکه بدانند تنها راه نجات می تواند به دست همین کلمه ها باشد..

نه اینکه گمشده اگر پیدا شود تنها نمی ماند بلکه اگر تنها نماند پیدا خواهد شد...

پس اگر می دانید

پا شوید و دور شوید از خودتان

هر چه دورتر بهتر

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت17:13توسط . | |

آیا ممکن است که خورشید در روز روشن و در آسمان صاف گم شود؟

گم شدن اصلا امر عجیب یا غیر عادی نیست . هر چیزی می تواند گم بشود. ولی بی شک دلیلی پشت این گم شدن ها است. انسان تا زمانی که گم نشده است نمی تواند بفهمد که پیدا شدن چگونه است. حالا کافیست کسی یک گمشده را پیدا کند.ولی پیدا شدن یک گمشده به این راحتی ها نیست. اولا باید بدانی که گمشده کیست ثانیا به جستجوی آن بروی . اگر درست نتوانی گمشده را تشخیص دهی و چیزی را اشتباهی پیدا کنی مدتی سرگردان می شوی و آخر سر هم به جایی نمی رسی.این گمشده به نظر می رسد که هر چیزی می تواند باشد ولی هر چه است بدون شک همان چیزی است که وجود دارد.هر گمشده ای یک گوهر گرانبهاست باز هم به این دلیل که وجود دارد. اگر کسی به خورشید فکر کند دلش می خواهد که تا خورشید برود ولی اگر چیز به این روشنی را بالای سرش نبیند اصلا نمی فهمد که گمشده است.( یعنی اینکه گمشده وجود دارد).آن وقت دیگر زندگی چه فایده دارد. تمام فایده ی زندگی در این است که لحظه ی پیدا شدن باشکوه باشد. شکوهی مثل پیدا شدن دوباره ی خورشید بعد از گم شدنش. ولی خورشید نباید هیچ وقت گم بشود. چون در آن صورت همه می فهمند که گمشده خورشید است. حتی آنهایی که سراغ گمشده را نمی گیرند.پس به این راحتی ها نمی شود که چیزی گم بشود. همه چیز به طور شگفت آوری سر جای خودش قرار دارد. هر روز وضع ما همینطور است. و احساس نمی کنیم که چیزی را گم کرده ایم. در حالی که نمی پرسیم آن چرا آنجاست؟ ولی اگر دیگر نباشد بی درنگ می پرسیم آن چرا آنجا نیست؟ و فکر می کنیم که گمشده است. هیچ وقت دلیل چیزها برای ما مهم نیست. مهم لحظه ای است که در آنیم. فکر می کنیم این لحظه برای ماست تا بگذرانیم. هیچ وقت فکر نمی کنیم که این لحظه برای یک گمشده باشد تا پیدایش کنیم یا پیدایمان کند. این طوری ست که لحظه ها می گذرند و ما از حقیقت دور تر و دورتر می شویم. اصلا نمی فهمیم که چرا لحظه وجود دارد. اصلا نمی فهیم که چرا ما وجود داریم. چونکه اصلا نفهمیده ایم که وجود گمشده یک حقیقت است.و هر حقیقت داستان خودش را دارد.ما همگی قسمتی از یک داستان باور نکردنی هستیم. به همان اندازه که اگر روزی خورشید در آسمان صاف گم شود کسی این را باور نخواهد کرد!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت19:28توسط . | |

                                      از خدا جز خدا نباید خواست 

  

 

یک دل با یک دنیا چه می تواند بکند

شما را نمی دانم ولی دل من هیچ چیز این دنیا را نمی خواهد.شب سرودش را خوانده  و رفته است. چه سرود غم انگیزی هم داشت.ولی تمام شده است. همین که روزی تمام خواهد شد یعنی این که دیگر تمام شده است. و این خیلی خوب است که هیچ وقت چیزی را نخواهی. مثل همان وقتی که نبودی سر جایت بنشینی و چیزی را که به تو می دهند با تمام وجودت بگیری و به سینه بچسبانی. دنیا را به ما پیشکش نکرده اند. پس نباید چیزی از آن را خواست. باید به چیزهای بالاتری فکر کرد.کسی چه می داند! شاید به هر چه فکر کنی همان را به تو دهند. نباید نگاه کردن تو در آئینه شبیه وقتی باشد که به دیوار می نگری. و نباید وقتی به دیوار می نگری انتظار دیدن چیزی را داشته باشی که در آئینه می بینی. دنیا دیوار است. ولی چه کسی گفته که فاصله ای هست؟چه کسی گفته که دنیا وجود دارد؟ اگر من فردا از خواب برخیزم و ببینم که خورشید نیست سراغ که را بگیرم؟ از که بپرسم؟ مگر خورشید مال من بوده است که آن را از کسی بخواهم. چرا من اینقدر به خواستن عادت کرده ام؟ اگر دست من باشد از خدا خواهم خواست که دنیا را در تخم مرغ کوچکی جا دهد. ولی بعضی چیزها وجود ندارند و نمی توانند که وجود داشته باشند.چرایش ساده است چون که خدا نمی خواهد. و نمی تواند هم بخواهد. چونکه خدا تصمیم نمیگیرد. خدا در خواستن یا نخواستن مردد نمی ماند. بی اراده عمل می کند. مثلا تصور کنید او را وقتی که گلهای حیاطش آب می خواهند بی اراده آبپاشش را برمیدارد و شروع به آب دادن می کند. یا وقتی کسی کار بدی می کند او سرش را از روی خجالت برمی گرداند و پشت به او می کند تا او ، او را نبیند. دیگر معلوم است که اوی اولی که است و اوی دومی که می تواند باشد! مگر نه ؟ پس دیگر از او چه می توان خواست. او که به جز خودش نیست . چه دردناک است چیزی را از او خواستن که او نخواسته ! چقدر بیهوده است دویدن به خاطر چیزی که نیست. و هیچ وقت هم وجود نخواهد داشت. ولی تمام این ها تا وقتی است که نمی دانی واقعا چه چیزهایی وجود دارند . که اگر ببینی حتما آنها را خواهی خواست. دست به هر چیز این دنیا بزنی ناپدید می شود. غیر این است؟ برای این است که این دنیا آفریده ی ماست نه آفریده ی خدا. آفریده های ما توهمی بیش نیستند. گاهی ما در این توهمات بیش از اندازه غرق می شویم. واقعا خودمان را کسی می پنداریم. و مثل یک پادشاه بی رقیب که قصد کشورگشایی دارد در سرزمین اوهاممان به تاخت می تازیم.برای خودمان هدف انتخاب می کنیم. ولی کدام هدف؟ مگر هدفی خارج از هدف خدا هم هست؟ کافیست انسان یک لحظه بیندیشد که برای چه در تلاش است. آن وقت همیشه یادش می ماند که به جز خدا کسی را ندارد. و به جز هدف خدا هیچ هدفی هدف نیست.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت0:37توسط . | |

یکی از شعر هام با صدای خودم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت11:26توسط . | |