|
مردن براي من از زندگي مقدس است زندگي بي مرگ يك عادت بد است شب بايد بميري و صبح از نو زاده شوي بعد ِ هر بار مرگ بزرگتر شوي بميري و خويشتن را ز خود رها كني خود را از هر آنچه كه چسبيدست به تو جدا كني مرگ و زندگي پيوسته به همند يقين كن كه هر دو بي ديگري كمند مرگ دستكشهاي نرمي به دست مي كند آنچه حقيقت ندارد از تو ، جدا مي كند مرگ زيباترين سرود فرشته هاست آغاز نشاط است و نه پايان قصه هاست بعد هر مرگي دوباره زنده مي شوي بي مرگ بخواهي زندگي كني ، بازنده مي شوي يقينا بعد مرگ تو زنده مي شوي فرقش اين است كه زنده تر از زنده مي شوي اين همه آدمي كه دورو برت هستند يك مشت موجودات مرده پرستند اسم واژه را بايد اينجا عوض كنيم مرده را برداشته آن را قفس كنيم مرگ و در قفس بودن با هم مخالفند بي شك همه در اين سخن با من موافقند پرنده در قفس است و هنوز مي خواند او روز مرگ خويش را مي داند مرگ او همان روز آزاديست و زندگيش پريدن بر فراز آباديست زندگي هميشه از پس مرگ مي آيد پس اگر مرگ نباشد زندگي نمي آيد اگر مرگ نباشد قفس هميشه خواهد بود و اگر باشد نفس هميشه خواهد بود نفس براي رها شدن از خود براي رسيدن به آنچه بايد شد در تمام لحظه هايي كه تو نمي داني همه چيز در تو مي ميرند پنهاني زندگي جريان طبيعي مردن هاست پشت سر گذاشتن و شكفتنهاست اگر مرگ نباشد زندگي هيچ است و اگر زندگي نباشد مرگ بي معناست زنده منم كه هزار و يكشب مي ميرم پس از آن زندگي را از صبح مي گيرم
احساس مردگی رهایم نمی کند. آیا من واقعا مرده ام ؟ درست همان طوری که دلم می خواست ؟ ولی باز دلم می خواهد بنویسم. حتی در گور تاریک تر از مرگ. نمی دانم چرا با اینکه مرده ام اندیشه ها هنوز رهایم نمی کنند. شاید به این دلیل که با وجود اینکه مرده ام باز هم هستم. انسان همیشه هستی امید بخشش را از کسی غیر از خود می گیرد. و هستی من بی شک از من نیست. تازه می فهمم که چیزی از خودم ندارم. چه بودن شگفت انگیزی است.شگفت انگیزتر از مردن رسیدن به این بودن است. دلیل مردنت این بوده که چیزی نمی خواهی ولی دلیل بودنت این است که از تو می خواهند. راستش این لذت بیشتری دارد. لذت خیلی خیلی بیشتر.. لذتی که در هیچ چیز دیگر نیست. همیشه لذت انتخاب شدن توسط یک چیز بزرگ از لذت انتخاب کردن چیزی بزرگ بسی فراتر است. چرا که اولی بودن تو است ولی دومی خواستن تو . بودن مساوی خواستن نیست. می توان اینگونه بود ؟ یا باید همینگونه بود؟ مثلا حالا که من چیزی نمی خواهم چه تفاوتی با یک مرده دارم ؟ این درست نیست. چرا هیچ کس نگفته است که من می خواهم پس من هستم؟ می ترسم که بگویم می خواهم و باز همه سر من بریزند و هر یک قسمتی از من را تصاحب کنند و با خود ببرند. و من همین را نمی خواهم .درست همین را. گم شدن درون خواسته ها یم را . و گرنه می خواهم ، هنوز هم می خواهم. ولی اینبار با تمام قدرتم می خواهم . بدون اینکه چیزی از من را جدا کرده باشند. با تمام خواستنم می خواهم. ولی اگر بگویم" نمی دانم چه می خواهم "قضیه را نه اینکه پیچیده بلکه تمام و قابل فهم می کنم. آری ..من نمی دانم چه می خواهم. حس خواستن آزارم می دهد. شبیه مرده ای که در گور تقلا می کند. شرمنده می شوم حتی از خودم. احساس می کنم که خواستن در مرتبه ی من نیست. کوچکتر از شان من است. خواستن فکر مرا مشغول می کند. دلیل بودن من خواستن نیست. اصلا بودن من با خواستن من هیچ رابطه ی وجودی ندارد. و خواستن نمی گذارد که من دلیل بودنم را بفهمم. این مردن از آن زنده بودن خیلی بهتر است. چرا که مرا متوجه بودنم می کند. و نمی گذارد که خواسته ها مرا متوجه خودشان کنند. می خواهم ولی این خواسته ها جزءِ جدایی ناپذیر از من نیستند بلکه من جزءِ جدایی ناپذیر از یک خواستنی هستم که هنوز نمی دانم چیست . پس من نباید سراغ خواسته های پوچ خودم بروم. پس باید بنشینم. اگر نخواهم خواسته می شوم . ..آشنایی! بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما (سنایی)
۱-سرود نور
به بالا ها بیندیش تو باید بروی تو باید چمدانت را برداری بروی به شهر آینه ها مسافر گمشده از این سو بیا شتاب کن خیال نکن که سکونی هست آه ای خسته از راه آه ای گمشده در راه آه ای خسته و تنها و گمراه تو در امانی از این سو بیا معشوق منتظر است بخواب و خواب خوش ببین چرا که در جاده ها سکونی نیست و پرواز اولین رمز آرامش توست دستانت را باز کن و دعا بخوان آه ای گمشده در روح بی کران پیدا شو آه ای لذت عمیق سرشارم کن تا خواب خود را بیدار کنم ای ستاره ها بیدار شوید ای پرندگان آواز بخوانید و تو ای آسمان فریاد کن ببار و بیار و ببار هدیه ای به زمین بیار بهشت را نمایان کن تا من بدوم و تو ای باد مرا بیاب دنبالم کن و تو ای خورشید بخواب و فردا که گفتم دوباره بتاب و تو ای مهتاب نوازشم کن و تو ای ستاره امیدم شو که فردای نزدیک رفتنی ام چرا که من مسافری در بهشت زمینم و مقصد من همانا شهر آینه هاست (دعوت از معشوق دارم و پرسشی از آینه خواهم داشت) ۲-صدای درخت حرفهايم را به تو خواهم زد اي درخت
اي درخت سرسبز
اي درخت باشكوه
به من گوش خواهي سپرد؟
مثل يك مرد؟هان؟
متحيرم اي تنومند
سرگردان و متحير
سرم دارد مي تركد
اجزايم دارد از هم مي پاشد
باورم كن
من در مقابل تو ايستاده ام
مثل يك مرد
با صلابت و وقار
زن ها همه مرده اند
و مردها همه بيهوش گشته اند
اينك من تنها مرد زمينم
پرنده اي كه بر شاخه هايت تخم مي كرد
اين را خبر آورد
او ديگر هيچ تخمي نخواهد گذاشت
و جوجه هايش هيچ وقت ازدواج نخواهند كرد
دوست من
درخت
اين جا آخر دنياست
دلت را به هيچ چيز خوش نكن
نه به آن ابري كه با آن حمام مي كني
و نه به آفتابي كه با آن خودت را خشك مي كني
چرا كه هيچ بادي نخواهد وزيد
تا برگهايت را ملول و خسته سازد
دوست من
درخت
غصه نخور
من نيز مثل تو هستم
انگار به آخر دنيا رسيده ايم
كلاغهائي كه دور سرت مي چرخند
شومند
شوم مثل اين لحظه ي من
همين لحظه اي كه من متحير و سرگردانم
عمري به من گفتند
كه درخت نمي تواند حرف بزند
دوست من
درخت
من صدايت را از لابه لاي اين همه آدمي كه حرف مي زنند
شنيدم
چه چيز تو را ميخكوب كرده است
اي خوش صدا
فكرش را بكن
من هم روزي خاموش خواهم شد
من كه روزي خوش صداترين دختر روي زمين بودم
دوست من
درخت
تو را چه نسبتي با اين خاك است
كه يك قدم آنطرف تر از جائيكه در آن ريشه كرده اي نمي روي؟
همه ي جهان را گشته ام
و هيچ كجا ريشه اي ننداخته ام
چرا كه هيچ جا هيچ كس را آشنا نيافته ام
مرا هيچ نسبتي با اين خاك نيست
ريشه ي من گم شده است
جائي آن بالاها
دوست من
درخت
تو نمي داني چه چيز مرا از ريشه ام جدا كرده؟
و كدام تبري تن مرا به خاك انداخته
و يا لااقل نمي داني
حالا بايد چه كنم
چه كنم تا مثل تو سرگردان و متحير نباشم؟
ثابت و با اقتدار يك جا بايستم؟
به من بگو
چه كنم
دوست من
درخت
آخر ِ دنيا نزديك است
تو بگو چه خواهد شد
تقدیم به دوستان وفادارم امروز نیز یک اتفاق عجیب برایم افتاد. از آن اتفاق ها که آدم را به خودش می آورد یا برای مدتی سرگردان می کند. هنوز نفهمیده ام که آیا من واقعا نگران بقیه هستم یا فقط نگران خودم هستم. زمانی مطمئن بودم که نگران بقیه هستم ولی حالا تردید دارم. فکر می کنم که نگران خودم هستم یا باید نگران خودم باشم. نمی دانم چه ام شده است. در گذشته ی نزدیک چیزی از (من ) درون خودم سراغ نداشتم حالا هم ندارم. اگر هزار بار به من فحش بدهند اصلا چیزی نمی شنوم و در من اثری نمی کند و باز هم نگرانشان می مانم. نگران همانهایی که مرا نشناخته اند. نگران کسانی که هیچ وقت از نشناختن چیزی نمی ترسند. نگران کسانی که خیلی زود در مورد چیزی اظهار نظر می کنند! اینها به من ربط ندارد و من در واقع انگار که فقط برای خودم نگرانم. چه روز شگفتیست وقتی که فقط خدا میان مردمان قضاوت خواهد کرد. مثل همیشه سوار یک وسیله شدم. .
از آنجائیکه فکر می کنم تمام دوستان من این مطلب را خوانده اند ، این خاطره فقط به دلیل طولانی بودنش حذف می شود و تنها پیام اصلی آن باقی می ماند.
تنها چیزی که دلم می خواست این بود که دیگر هیچ وقت او را نبینم. ولی هیچ چیزی غیر ممکن نیست. و من نمی توانم جلوی اتفاقات را بگیرم.فقط باید با آنها درست برخورد کنم. و حالا چیزی که می خواهم بگویم این است در حالی که درد نگفتنش آرامم نخواهد گذاشت. به همان دلیل که در اول گفتم.و من نمی دانم که دوستتان دارم یا فقط نگران نگفتن خودم هستم. دوستان همیشگی و عزیزتر از جانم چطور می توانیم به آدمی لقب بدهیم؟ چطور می توانیم راجع به آدمی حتی فکر کنیم ؟ آن هم با فکر اشتباه ؟ چطور می توانیم...با کدام حق..با کدام پشتوانه...با کدام انصاف.. یادتان باشد شما حق ناسزا گفتن به شیطان را هم ندارید ...شما فقط می توانید نسبتی به شیطان بدهید که این نسبت در او باشد. -تمام
وقتی ستاره ای گم بشود تصویر آدم ها نیز گم می شود آدمی که از ستاره اش آویزان نشده باشد چنان مظلوم است که هر کسی تصویری برای او می سازد در حالی که فراموش می کنند تصویر اصلی آدمها نزد خداست و انسان ذاتا موجودی بی انصاف و فراموشکار است. |
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
گذر سیاوش از آتش |