|
در فضایی که هیچ کس هیچ کس را دوست نداشت و نه تنها هیچ کس بلکه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر را هم دوست نداشت ، کسی برخاست و فریاد زد..من دوست دارم..من دوست دارم..و تازه همه حواسشان به این جمع شد که دوست داشتن چیست..و همه از همدیگر پرسیدند ! .. و کسی هم از من سوالاتی کرد و من هم اولین چیزهایی که به ذهنم آمد گفتم.. پرسید به چه ایمان داری؟ گفتم : نخست به قلبم. پرسید ایمان چیست؟ - آن چیز که با آن آدم را به گور می سپارند. - چگونه ممکن است به چیزی ایمان بیاوری ؟ -دیدن را به عهده ی خودم می گذارم و پذیرفتن را به عهده ی قلبم. - و از این نمی ترسی ؟ -از خودم هرگز. -ممکن است که ایمانت را مخفی کنی؟ - آنجا که پای ایمان در میان باشد هرگز! - نشنیده ای که ایمان را رها کن و بیاموز؟ - شنیده ام و به آن ایمان دارم. برای حرکت باید حداقل به شروع ایمان داشت. - ایمان به چه دردت می خورد؟ -راه را برایم باز می کند. - ایمان چه کسی محکم است؟ - آن کس که راهی که باز شده را تا به آخر بپیماید. - این راه همان زندگیست؟ - راهی است که در زندگی برای خود می گشایییم. -زندگی راه های دیگری هم دارد؟ - حتما دارد. ولی روزی هر کس را در یک راه گذاشته اند. اسباب و لوازمی که می خواهد و باید بردارد همه در آن راه است. درختان میوه هایی را پرورش می دهند که او می خواهد. جویبارها سرودی می خوانند که ذهن جستجوگر او به خروش می آید. همان راه که حافظ در باره ی آن گفته ..سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور.. - در این راه مگر صدایی هست؟ چه چیز تو را مطمئن می کند؟ -چیزی که در گذشته بودم و چیزی که حالا شده ام. و صدایی هست که می گوید " باید خودت بشوی" - چرا باید خودت بشوی؟ - به خاطر قلبم است هر کاری که می کنم. - چه نیاز هست وقتی که می توانی آسوده بنشینی؟ - ممکن است کسی با محبت تو را صدا بزند . و تو آسوده بنشینی و به دنبال آن صدا نروی؟ - ممکن است همه چیز دروغ باشد؟ - من به همه چیز نمی اندیشم که به خاطر دروغ بودنش ببازم. فقط راست بودن یک چیز اهمیت دارد. - و آن چیست؟ - عشق. - عشق چیست؟ - این که اگر کسی را دوست داریم برای همیشه دوست داریم. - از کجا می فهمی کسی دوستت دارد؟ - از آنجا که حتی وقتی خودم را دوست نداشته باشم او مرا دوست دارد. - فایده ی دوست داشتن چیست؟ - فایده اش این است که به خاطر او خودمان را دوست می داریم. - این او کیست که رهایش نمی کنی؟ - او مرا می شناسد. - او همه ی دنیای توست؟ - همه ی دنیای من همه ی چیزهایی هستند که آنها را نمی شناسم. دنیای من دیواری ندارد و می تواند بزرگ و بزرگتر شود. - و تو هم بزرگتر می شوی؟چطور بزرگتر می شوی؟ - با هر تصمیم سختی که می گیرم بزرگتر می شوم. - سخت ترین تصمییمت چه بوده است ؟ - نگهداری از قلبم برای دوست داشتن در دنیایی که هیچ کس هیچ کس دیگر را دوست ندارد و همه به شدت از همدیگر خسته شده اند. بعد از سوال و جواب همه برخاستند و به چشم های هم نگاه کردند و پرسیدند: "واقعا چیزی برای دوست داشتن هست؟" و همان کس بلند شد و گفت : خودتان قضاوت کنید که دوست داشتنی کیست. و آرام از بین جمعیت گذشت و رفت. مثل یک احساس گذرا ناپدید شد. و بعد از رفتنش همه فکر می کردند که این نا پدید شده را قبلا کجا دیده اند... و من در حالت پیچ و تاب فکر می کردم که این ناپدید شده خود من هستم! ** بعد از چند نوشته ی تکراری که گذاشتم چون سیر حالاتم با گذشته مرتبط بود، دیگر احتمال اینکه نوشته ی تکراری بگذارم کم است. آرشیو نوشته ها همیشه باز است. و من هم هر چیز تازه ای که می بینم خواهم نوشت.
تقدیم به یک دوست و ساز او(قلندر) و خاطراتمان..می توانم بگویم همه چیز از ساز زدن شروع شد..زیرا در نظر من هنوز رقص و لوازم آن یعنی هر چیزی که به رقص کمک کند ارزنده ترین هنر است.باقی هیچ نیست و فقط ادعاست.یکی پیدا نمی شود بگوید تو کیستی که نظر می دهی!ولی واقعا هم اگر کسی پیدا شود نمی دانم که به او چه بگویم!نمی دانم چه جواب بدهم!هر کس که مرا نشناسد من هم نمی شناسمش..واقعا همینطور است! مدت هاست که چیزی نمی خنداندم موسیقی نمی رقصاندم خوشی نمی یابدم زیرا که تو از پیشم رفته ای صدایی در گوشم پیچید..من آمدم..من آمدم.. تاریخ نوشته : ۱۳۸٦/٩/۳ خاطره ی یک شب به یاد ماندنی دیشب عاری بودم از نوسانات خالی کننده ی جانی که به سوی جمع جمیلی می رفت که جان به پرتو نور ِ زردی گره زده بودند .آنجا که حرف تمام می شد موسیقی آغاز می گرفت و من مست از این که باده ای نبود که نوشیده باشم جز دوران مایعی غلیظ در گلویم که راه نفس را می بست و من و من را بهم پیوند می داد و این که از کجا آن جا ریخته شده بود و من برای چه آنجا بودم را نمی دانم و بعد به کجا می رفتم و چه خواهد شد ها حائلی می شد بین من و آرامشی که بهم ریخته می شد در مانع شدنی بی رحمانه * که شمیم عطری را روی مسیر تنفسم می بست و من آنجا کسی را می دیدم که نمی دانم خودش بود یا نه و خودم را می دیدم که نمی دانم خودم بودم یا نه و خدائی که خودش بود و خوش داشت که اینطور رقم زده باشد سرنوشت کسی که به دنبال ستونی می رفت که پایه نداشت و پنیری بودم که دنبال موشی می دوید تا او را بخورد و بخندد تا بداند که درون موش خندان چه می گذرد و گذری داشتم به گذرگاه همیشگی دوستی که هنر از دستانش می بارید و گذشتم از بوسیدن آن دست تا برای همه باشد خالقی که عشق می باراند و برای من باشد غروری که از خالق عشق رسیده است.و دوستی ناشی بودم که نا نداشت تکان بخورد تا بلکه تکان آسمان قطع نشود و به قول صمیمیترین دوستم بابانوئل ِ درون آن گوی اسباب بازی بودم که احساس می کردم خدا برای بازی کردن لحظاتی تکانش داده در حالی که به آسمان می نگریستم و برف می بارید. برادرم رفته بود چتر بیاورد.همه را گم کردم حتی خودم.و دیگر هیچ کس پیدا نشد حتی خودم .پنداشتم که کنار آنها رفته است خودم.عزیزترین کسانم که بی خبرند از وجود آتشین من .گمان می کنم چونکه کور شده بودم .واااااااااااای.....و پیدا شده بودم در خوابی که خدا برایم دیده بودم و من خراب و خمار به سمت آینده ای خاموش میرفتم.و راضی ازشبی که بسیار خوش گذشته بود برایم و راضی از دیدن کسی که حتی نمی دانم خودش بود یا نه و راضی از پیدا کردن دوستی که باعث همه ی این اتفاقات شده بود. من راضی از همه چیز بودم حتی خودم. از خود راضی ، عاشق ، بی پروا من بودم. آنقدر بی پروا به کسی که این نوشته را نفهمید بگویم رو که تو دیوانه نیی ..لایق این خانه نیی.واما حالا که یک روز گذشته است دختر ِ ساده ی دانشجو هستم که حتی نمی دانم تمام این ها را خواب دیده ام یا نه ..نگاهی می کنم تا ببینم کدام یک از تمام این هائی که گفتم سرجایش باقیست..افسوس که هیچ کدام..حتی دوستی را که پیدا کرده ام نمی دانم هنوز دارم یا نه..پس مجبورم دختر ساده ی دانشجوئی باشم که از خود راضی و بی پروا نیست..و مظلومانه حق را به شما بدهم وبگویم حق با شماست که نفهمیدید من یکسر دیوانه بودم! * یادم هست که می خواستم گل را با دست خودم به او بدهم که نگذاشتند. حالم گرفته شد.گل را به برادرم دادم و برادرم به دست او سپرد و گفت که از طرف من است.(هر چند گل ها را آنقدر در بغلم نگه داشته بودم که اندکی پلاسیده شده بودند.یادش بخیر! همه برخاستند که بروند ولی من از جایم تکان نمی خوردم..تا اینکه یک نفر دیگر را هم در آنجا دیدم و بدون اینکه قبلا دیده باشم شناختم......فهمیدم برای این بود که مثل میخ نشسته بودم....چند روز بعد در تبریز مرتب زلزله آمد..ولی لرزش های دلم مانع ترسم می شد...می دانستم که تنها نیستم و نفس عشق همراهم است...طعم دوست داشتن را چشیده بودم هر چند پیش از آن نیز چشیده بودم..تمام عشق ها روی سینه ام انبار شده بود..به در و دیوار می خوردم..نمی خواستم باشم..مثل طاق گردون زیر و زار شده بودم.. دوست داشتم بمیرم و به حقیقت برسم...حقیقتی که در قلبم بود و من از جزئیاتش بی خبر بودم...و اتفاقات دیگری افتاد که شاید روزی آنها را بنویسم..چون هنوز خاطرم از خیلی جهات آسوده نیست...نمی دانم چرا باید بنویسم و برای که باید بنویسم....! در این عصر غم صدا به درون نمی کند نفوذ/ در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من...البته این عصر شبیه یک ابر سیاه است که خواهد گذشت..چقدر این ابرها هوا را دلگیر کرده اند..ولی مطمئنم که ابرها با گذشتن فاصله ای ندارند.)
خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام از یاد به سرعت یک باد رفته ام غبار غمت را به دنبال من نفرست که من پر گشوده و آزاد رفته ام از بغض خالی شده دیگر گلوی من چونکه با کشیدن فریاد رفته ام دلم گم شده و خبر ندارم از خودم ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام چون آبروی میکده بر باد رفته ام
1384/3/19 گم شدم در خود،نمي دانم کجا پيدا شدم شبنمي بودم ز دريا،غرقه در دريا شدم در تیره راه ِ زندگی دلم را گم کرده ام. نه تنها دلم بلکه هزاران دل دوستدار من و محبوب من را . دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟* دل من به دنبال چیست . چرا نمی توانم از لابه لای ِ این تونل ِ تاریک ردش را بگیرم؟ به راستی دنبال چیست این کوچک دوست داشتنی من؟ از آن رو آن را کوچک خطاب می کنم که طاقت حمل اتفاقهای بزرگ را ندارد و از آن رو آن را دوست داشتنی می نامم چون نایابترین دل دنیاست. آری تنها گنج من در دنیا این کوچک دوست داشتنی است. تنها چیزی که در کل عالم نصیب من بیچاره شده است و من با این دل کوچکم روزی دنیا را تکان خواهم داد. حداقل دنیای درون خودم را. عاقبت روزی سفری به درون خواهم کرد و خانه های قدیمی و بی مصرف را ویران ساخته و قصری پرشکوه بنا خواهم کرد. عاقبت دل ِ گمراهم با روح خاموشم آشتی خواهند کرد و آتشی به پا خواهند نمود. آتشی که سراسر ِ وجود کهنه ی مرا خواهد سوزاند و از این خاکستر سوخته ، سیمرغی نو ، زاده خواهد شد و من بر بال سیمرغ به سرزمین ناشناخته ها سفر خواهم کرد. امیدوارم دل کوچک من تا آن روز آن قدر بزرگ شده باشد که طاقت حمل آن همه شکوه را داشته باشد. * اگر اشتباه نکنم جمله ای از فروغ است.
بین دنیای خیال و واقعیت یک دیوار نازک است که با یک تلنگر فرو می ریزد. نیست وش باشد خیال اندر روان................تو جهانی بر خیالی بین روان تاریخ نوشته :85/7/14 مسافر خيال يا رويا؟ دوست عزيزي به من گفته است كه مي پندارم تو نيز همانند من مسافر خيالي خواستم در اين يادداشت اندكي مرزهاي خيال و رويا را آشكارتر گردانم.و آخر سر از او بپرسم آيا خود را با من در يك جاده ي سفر مي بيند؟ من مسافر رويا هستم.كه مي تواند به ضم" ر" و یا به معني روييدن نيز خوانده شود من مسافر روياهايي هستم كه شايد دست يابي به آنها در زندگي محال به نظر برسد و يا يك رويا اما اگر اين روياها اينقدر شيرينند ، من دوست دارم مسافر اين رويا ها باشم.تا آن زمان كه رويا همان واقعيت شود و واقعيت همان رويا.بايد ايمان داشت به اينكه روزي روياها به واقعيت مي پيوندند من مسافر رويا هستم نه مسافر خيال!كه از اين تا آن تفاوت بسيار است.رويا لاف و خيال نيست.بلكه اصل است.اصلي كه همان زندگي و زيستن است.و رويا بين بودن نه خيالباف و سرگردان بودن است من مسافر رويايي هستم كه گاه اين رويا زندگيست.و گاهي عشق.و گاهي دوست هنگامي كه مسافر روياي زندگيم ممكن است به گلي نگاه كنم و آن را خد ا ببينم.و بينديشم كه خدا من را مسافري خلق كرده تا به روياي او زندگي كنم و هنگامي كه مسافر روياي عشقم همزمان مسافر روياي دوست نيز هستم من بي دوست نمي توانم مسافر روياي عشق باشم و بي آنكه مسافر روياي عشق باشم مسافر روياي زندگي نيز نتوانم شد قانون مسافرت روياي زندگي عاشق بودن است.و قانون مسافرت روياي عشق با دوست بودن.و قانون مسافرت روياي دوست ،حق نداشتن گرفتن وجودت از دوست و هر چقدر كه اين روياها را در ذهنت بچرخاني انديشه ات را به سمت بي نهايت چرخانده اي رويا همان تقدس است و مقدم است بر هر آنچه خيال است و وهم است .و بازماندن از اصل و من مسافر اين روياها هستم و پيام سفرم اين است كه انسانها به چه حقي وجودشان را از هم مي گيرند!؟ وجودي كه تنها براي آنها نيست وجودي كه تنها براي آنها نيست وجودي كه براي من و تو نيز هست دوست عزیزم، آيا تو نيز مسافر چنين رويايي هستي.؟.اگر هستي دستت را به من بسپار و مطمئن باش كه تا مقصد رهايش نخواهم ساخت از طرف مسافر رويا
ما چون ز دري پاي كشيديم، كشيديم اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند از گوشه ي بامي كه پريديم، پريديم رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود حالا كه رماندي و رميديم، رمیدیم - وحشي بافقي-
برای ساره و فک کوچکش همان که گفتم دیگر نگاه نمی کنم می دانم که اگر دل موجود کوچکت را بشکنم تو هم به چشمهای من نگاه نخواهی کرد.. ولی حس عجیبیست..این همه ی آن چیزی نیست که می خواهم...دارم صبر می کنم.. آخر من برای او چه کرده ام ؟ هیچ می خواهم همه چیز را به تاخیر بیندازم..می خواهم بار دیگر که به او نگاه کردم چیزی به او بدهم...هیچ چیز به این زودی مال آدم نمی شود..ساختن یا ساخته شدن....او این چیزها را می فهمد؟ خواهش می کنم به او بفهمان.. من یک آدم معمولی نیستم.. صدای گربه ها و سگ ها آزارم نمی دهد..مخم عیب نکرده..خوابم هم نمی آید..خیلی هشیار و جدی هستم.. آخر یک فک با آن نگاهش چه می خواهد؟ دارد از آفریننده اش می پرسد. من که می دانم او مال من نیست. چرا گولش بزنم؟ من کار دارم. من خیلی کار دارم. بگذارد بگردد و از همه بپرسد من مال شما هستم؟ مطمئنم پیش کسی که می گوید مال منی نمی رود. نگاهش کن به جز حقیقیت چیزی قبول نمی کند. گول نمی خورد.. من هم مثل خودشم بگو برود. نمی خواهمش. چشمهایش مرا هوایی می کند.مبارک صاحبش باشد.هیچ اسمی دارد؟ زمستان بود و نم نم برف می زد خیالم با نگاهت حرف می زد.............. سرما نخورد!ها؟
آدمیت کجاست ؟ غ
در جستجوی چیزها باید دوید.....نه برای یافتن آن چیزها..دویدن برای دانستن ا ین که آن چیزها چه هستند..همان چیز هائی که روح را به وجد می آورند.....و هرگز حتی برای لحظه ای از ما دور نمی شوند....نیاز به یافتن نیست نه اینکه جای دوری باشند..که نزدیکترین جای ممکنند..در درون..در قلب...در سر...در مغز......در رگ...چیزهای پنهان...گنج های درون..واضح است گنجی که در قلب و در مغز و در رگ نباشد گنج نیست..حتی اگر با دست بگیریم و به سینه بفشاریم..یا موقع خواب زیر بالش قایمش کنیم..آدم تنها در دنیای درونش زندگی می کند..در دنیای درون کسی به جز خود آدم نیست..دوستی به جز خود ندارد..رنج می برد..می آموزد ..ایمان می آورد..و همان ایمان گنجش می شود...هر چقدر اندوخته کند بزرگ خواهد شد...ولی آن چیزها چه هستند؟..همان چیزهائی که باید فهمید چه هستند...همان چیزهائی که برای دانستن اینکه چه هستند باید پی شان دوید..نه زندگیست...نه خداست....نه عشق است..نه بهشت...نه جهنم.... شاید باشند..اسمها را آنها گذاشته اند...همانهائی که فهمیده اند آن چیزها چه هستند...تو چه می دانی؟..تا حالا فهمیده ای ان چیز که آن را زندگی می خوانند چیست؟....آن چیز که او را خدا می نامند کیست؟... شاید این اسامی اصلا کشف نمی شدند..یعنی کسی نامی بر روی آنها نمی گذاشت..اینطوری ما را به اشتباه نمی انداخت که آن چیزها کشف شده هستند...و فهمیده ایم که چه هستند... اشتباه بزرگیست..!..مثل سکه شمردن نیست...مثل قاپیدن چیزی از دست دیگری نیست...از ذهن دیگری نمی شود چیزی را قاپید..آن چیز که نامش زندگیست..آن که نامش خداست..چیست؟...چه تصور اشتباهی ..و چه سوال بیهوده ای..پرسیدن این سوال چه فرقی دارد با اینکه بگوئی زندگی کجاست؟...خدا کجاست؟...برای این است که می گویم نباید دنبال یافتن بود..... این ها ولی سوالات درستی هستند...آن چیز چه بود که مرا ترساند؟...آن چیز چه بود که مرا جذب کرد؟..آن چیز چه است که در تمام لحظه ها جاریست؟..من نمی بینمش ولی وجودش را می فهمم ...حسش می کنم...خودم نام می گذارم.. می گوئید کجاست؟ می گویم در پس ِ فهمیدن من خانه دارد... ولی نگوئید کجاست...نپرسید چیست...همه ی واژه ها بیهوده اند...برای فریب تو ساخته شده اند..چیزی را که نمی دانی چه است چه فرقی می کند کجا باشد؟...و چیزی را که خودت حس نکرده ای چه سودی دارد که بدانی چیست؟ حال من از این بنویسم که آدمیت کجاست؟ چه سوال بیهوده ای.....! و چه جواب ِ بیهوده تری خواهد داشت..مثل ِ آدمیت مرده...آدمیت به خواب رفته...و یاوه هائی از این قبیل. تنها چیزی که می دانم این است که همه چیز سر ِ جای خودش واقع است. و این به من اطمینان ِ فوق العاده ای می بخشد.. درون ِ من یک میله ی آهنی به طور عمودی گذاشته اند که مانع از فرو ریختن من می شود. و .مانع از وا دادن...نه اینکه گذاشته باشند...گذاشته ام...آن میله گنج ِ من است..ذره ذره اش را خودم ساخته ام و خودم بلندش کرده ام ....آدمیت نباید در مشت باشد که به یک مشت خوردن فرو ریزد...آدمیت باید در درون باشد..در قلب..در مغز...در سر...در رگ... آن چیزهای گرانبها هر چه باشند همه در درونند ...نه در بیرون...نه در کوچه و خیابان و شهر.. اجتماع شیطا ن ِ بزرگیست....برای آنها که به هم نگاه می کنند و به همه ی واژ ها شک می کنند..اینان هستند که باید صد سال تنها بمانند تا یاد بگیرند خودشان برای مقدساتشان نام بگذارند... آیا چیزی وجود دارد که برایمان مقدس باشد؟... و همیشه باید در جستجوی چیزها دوید...دویدن برای دانستن اینکه آن چیزها چه هستند...دویدن در درون!
یادت می آید آن روزها را هان؟ که من و تو آفریدگار خود بودیم می دویدیم از پی شادی و صلح در پی احیاء دین خود بودیم؟
راستی تو که رفتی نمی دانم چرا حرف مرا کسی نمی فهمد چرا واژ ه ها غریب و مانوسند؟ حرف دل را کسی نمی فهمد؟
آخر آن ها همان کسان هستند این را صادقانه می گویم دلم دیگر سرود نمی خواهد ولی باز دارم از تو می گویم
مثل ته مانده های یک گنج عظیم ته کشیده وجودم از کلمات می دانم که تو نیز خوب می دانی صدای من نیستند این نغمات
دارم اینبار راست می گویم مگر تا به حال دروغ می گفتم؟ شاید تو باورت نشود اما من همیشه راست می گفتم
بگذار بگذرند این روزها من دیگر راز نمی گردم تا تو نگنجی در باور ِ من من دیگر باز نمی گردم
تا آدم خراب نشود درست نمی شود هیچ وقت ، تو هم بلدی که چطوری خراب و درستم کنی . و خودت اعتراف می کنی که مرا آدم آفریده ای ! و قسمتی از یک داستان ِ باور نکردنی ساخته ای. حسرت ، وابستگی و آشفتگی را انداخته ای به جانم . دنیاهائی جدا از هم ولی موازی هم ساخته ای .و بعد قانون کرده ای که دنیاهای موازی هیچ گاه به هم نرسند حتی اگر گاهی اتفاقاتشان با هم تداخل کند. دنیا را بر اساس ِ ریاضیات آفریده ای. ربطش را با عشق به ما نگفته ای . روح مرا از روح ی خود کنده ای ..ولی نمی دانم چرا روح ِ بی بند و بار ِ من به هیچ قاعده و قانونی گرفتار نبوده و آنچه دلش گفت بگو گفته است.آیا تو نیز همین کار را با آفرینش نکرده ای؟.هر چه دلت خواست آفریده ای..حتی انسان را. بگذار بگویم حرف دلم را ، می دانم که دوستم داری و به خاطر ِ همین بوده که مرا از خودت جدا کرده ای.تو از قبل تنها بوده ای و حالا خواسته ای من هم تنها باشم.برای لمس ِ زیبائی. آیا در تنهائی زیبائی هست ؟ کاش لااقل کاری می کردی که حماقت رفیقمان نشود و راهش را از طرف ما کج کند. هر چه را که خواسته ای به دوشم گذاشته ای.باشد این هم به دوش من. به خاطر ِ عشق! به خاطر ِ عشقی که بین من و توست .حتی اگر کمرم خم شود دم نخواهم زد.برای رسیدن ..برای رسیدن به آن چیز ِ زیبا.برای رسیدن به تو.با رسیده هایت چه کار خواهی کرد؟ همه چیز را برایم مهیا کرده ای . زمین را بستر ِ امن من ساخته ای .از دانه ، گل ، بلبل گرفته تا ...انسان ِ دیگر. نکند که من دانه هایت را در خاک ِ مناسبش نکارم؟ نکند که از کنار ِ گلهایت رد شوم و حتی یکی را بو نکنم؟ نکند با گوشهائی که به من داده ای صدای بلبلان را نشنوم؟........نکند انسان ِ دیگرت را بشکنم؟ و یا عوض ِ اینکه با او به تو برسم با او سقوط کنم؟ می دانم که تو اکنون جواب ِ همه را می دانی. ولی برای من ندانم های بسیار است. نگو و بگذار به آینده امید وار باشم. اینک اشک از هر دو چشمان ِ من جاری می شود...و من برای اولین بار با هر دو چشمم می گریم. می دانم که گریه های توست که مرا به گریه انداخته .تو واقعیتی هستی که برای همه رویا به نظر می رسی.وقتی تو به حال ِ زمین می گریی باران می بارد. و این را کسی نمی داند. اگر کسی می دانست که هر قطره ی باران اشک ِ توست دیگر فکر نمی کرد که نعمت باشد. هر چند همه چیز ِ تو برای ما نعمت است. ولی بیشتر به این فکر می کرد گه چرا تو را گریانده است؟ و من می گریم برای این که تو مرا به بخشش ِ خودت مهمان کنی و اشک هایم برایم نعمتی است بزرگ...و سکوت می کنم تا آرامش ِ تو را لمس کنم..و می آیم کنار ماه تا زیر ِ نورش خواستنی شوم. و تو مرا می بینی .. باز مرا می بخشی و به من می گویی .. "دخترک آرام باش و من باز آرام می گیرم..چرا که می دانم هرگز هیچ دلی نخواهد مرد. و باز آرام همراه ِ اشکهایم به زمین برمی گردم....حالا که می دانم گمشده هایم زنده هستند
نمی دانم چرا با دانستن تمام شرایط و قانونها همواره به یک چیز ایمان و اعتقاد داشته ام و آن چکیدن هرزگاه قطره ی استثنا از دل قانون است. همانطور که در قوانین فیزیک و شیمی می بینیم.همانطور که در استدلال عقلی و فلسفی با بعضی از این استثناها مواجه شده و ناچار بازمی ایستیم.این استثناها به نظر من همانهائی هستند که نمی توان در بند قانون آنها را حبث کرد.قانون برای این گذاشته شده که نتوان از آن تعدی کرد ولی این نتوانستن برای بعضی کس ها یا چیزها خوب است نه همه .آن استثناها کس ها یا چیزهائی هستند که می توانند با عبور از آن قانون خودشان قانون جدیدی را پایه گذاری کنند که هر چند خودشان باز استثنا دارند ولی همه ی آن استثناها هم در گرو قوانین تغییر ناپذیر ِ دیگری هستند. قانون این نیست که همیشه هوا آفتابی باشد قطره ای که از دل ابر می چکد این را اثبات می کند هر چند این قطره به آغوش طبیعتی می افتد که همه ی ابعادش در چارچوب قانون است باز راه خود را از میان هزار استثنای دیگر طی می کند تا به دریا برسد.وگرنه قانون این است که قطره ی آب باید در خدمت زمین ِ خشک باشد ، دریا به اندازه ی کافی آب دارد!قانون یا همان زمین خشک زود جذبش می کند و قطره محروم از رسیدن به دریا می شود.ولی آفتاب دست کمکی است که قطره را می گیرد و دوباره تا آسمان بلندش می کند و باد کمک دیگری که قطره را که این بار تبدیل به ابری شده است درست بالای دریا نگاه می دارد و این بار از آغوش یک استثنای دیگر یعنی باریدن و چکیدن که بگذرد در آغوش دریاست. همه ی کسانی که به دریا می رسند این راز را فهمیده اند که آنها مجبورند بگویند قانون برای همه یکسان است. ولی در واقع این طور نیست! بشر کافی است آرزوی رسیدن را در سر داشته باشد آن وقت ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کمک رسانندگانی هستند که از عالم مقدسی فرستاده می شوند و او را از دل همه ی آن استثناها عبور می دهند تا به دریا وصلش کنند.بشر اگر بخواهد همیشه و همیشه از قانون پیروی کند تنها جذب زندگی خشک خواهد شد.ممکن است ثمره ی آن روییدن گل و سبزه ی احترام و دیده ی تحسین همگان باشد چرا که همه او را به خاطر احترام به قانون تحسین می کنند اما.. این گلها تنها دوسه روز بیشتر شاداب نخواهند بود تنها چیزی که پیوسته شاداب می ماند جریان زندگی است و زندگی همان خواستن و گذشتن از دل استثناهاست.چکیدن قطره ، کمک آفتاب ، یاری باد و دوباره چکیدن در دریای بی کران است.تنها در این صورت است که باز می توان ابر شد و زندگی آفرید ، از دل قانون چکید و استثنا شد تا بتوان قانون ارزشمند دیگری را پایه نهاد.
دل شکسته آرام قدم برمی داشت، رنجی در سینه نداشت. چشم به شب ها داشت تا آرامش را هدیه اش کنند. و به روزها تا اتفاقی باورنکردنی و خوشایند روحش را لبریز از احساسات عاشقانه کند. نه چشم به ثروت داشت و نه دو چشم زیبا دلش را می ربود. تنها چشم و دل به آن اتفاق زیبا سپرده بود. می دانست که هیچ اتفاقی تصادفی نیست ولی یقین داشت که تصادفی ترین اتفاق شیرین دنیا برای او رخ خواهد داد. نه با کسی قهر بود و نه آشتی..احساس در وجودش رنگ باخته بود. روح او با کسی تصادم نمی کرد، درست مثل یک گلوله ی تنها راه خود را مستقیم می رفت و در بطن یک حقیقت سر راه آرام می گرفت.دوستی را باور داشت ولی دوستی پیدا نمی کرد! درست مانند کسی که عاشق پرواز باشد ولی جایی برای پرواز نداشته باشد. زیبایی را می پرستید ولی کمتر می توانست خود را زیبا نشان دهد..!اغلب همه چیزش آشفته بود. او برای ابدیت می کوشید و هر چیز گذرا مثل خاشاکی بود که به چشمش فرو می رفت و جلوی دیدگانش را می گرفت. به خدا ایمان داشت ولی سعی می کرد که بیشتر عاشقش باشد و با دل به سوی او می رفت. مذهب را بهانه ای برای رسیدن به او می دانست نه تنها مسیری که لزوما باید از آن رد شد.در آرزوی دیدار بود ولی جربزه ی دیدار را هم نداشت... می کوشید که آرام باشد ولی دنیا ناآرام بود.نه سیاه را دوست داشت و نه سپید را ، او عاشق بی رنگی بود و معلوم نبود که بی رنگی را به خاطر یکرنگی دوست دارد یا یکرنگی را به خاطر بی رنگ بودنش! عاشق سکوت بود ولی سکوتی که آن چنان عظیم است که دل شبها را می شکافد و به خورشید می رسد! هیاهوی جغد را دوست نداشت ولی سکوت شب پره را می پرستید ! حرکتش همانند ِ لاکپشتی بود که حتما می بایست خانه با تمام لوازمش را بر پشتش سوار کرده باشد ، کند می رفت با تمام دلبستگی هایش. ولی مهم همین بود که او می رفت و دیگر اهمیت نداشت که کی خواهد رسید! دریا همان اتفاقی بود که او را در آغوش می گرفت و شتابان در مسیر هدایت می نمود.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |