|
این چه رازیست با آدم که هر چقدر دیگران را زیباتر ببیند خود را زیباتر می بیند؟ با من بگویید این چه رازیست که جهان آئینه گشته است و چنان نزدیک که گویا به قلب تو فرو می رود و اندیشه ها چنان زشت که از تو فاصله می گیرد تو همان کسی هستی که جز لحظه ای نیستی و آن هنگام که توانستی با قلبی لطیف تصویر خود را وارد قلبت سازی به تمام اندیشه هایت پایان خواهی داد پی نوشت : جالب است یک چیز جدید یافته ام . برای همه اسم نبردن راحت تر است برای من اسم بردن..کافیست کسی نگاهی به نوشته هایم بیندازد و من انگار که تازه به نوشته هام نگاه کرده ام این را فهمیدم. فهمیدم که برای این راحت نیستم. چه اسم ها که تا به حال نبرده ام..
دنیا و هر چه در آنست حقیر بود نزد چشم من آسمان نیز حقیر بود روزی که رفتی نشستم به انتظار حتی تمام لحظه های انتظار حقیر بود خواستم بنویسم نامه ای برای تو خط های کاغذم برای حمل احساس من حقیر بود خواستم بگویم درد خود با کسی تمام گوش ها برای شنیدن باورم حقیر بود خواستم سکوت کنم تا مشکل حل شود حتی سکوت نزد افکار من حقیر بود به جائی رسید که چرخ فلک یاریم نکرد آخر قدرتی نداشت و به راستی حقیر بود دریای بی کران خشکید و خاک شد برای خاک کردن من غصه نیز حقیر بود برای زندگی دیگر بهانه ای نبود مرا چه نسبتی با این همه ارواح حقیر بود؟ خواستم بمیرم و تن به این حقارت ندم باز می گفتند کشت خودش را چقدر حقیر بود! گفتم باشم و زندگی کنم بدون تو راست می گفتند مردن برای تو ارزشی نداشت و حقیر بود اما بعد آن زندگی نیز می آمد مرگ بی زندگی ، مثل من ِ بی تو ، حقیر بود گفتم حکایتم بگویم تا تو بشنوی آنکه قادر به گفتن نبود من ِ حقیر بود دوست من زندگی کن برای عشق تمام دوران رفتن ها برای عشق حقیر بود چرخ و فلک را نشانه بگیر و بر هم زن تو که تقدیر در مقابل قدرتت حقیر بود!
غم آواره جانم را هوای عشق تو بلعید و بعد از آن دلی وا شد که بر سودای خود خندید من ِ بیچاره دانستم که حالی زیر و رو دارم و دیگر وقت ِ آن می شد نماز ِ دل به پا دارم در و دیوار و آئینه نمایان ساخت اسرارم و دیگر آتشی گشتم که چشمانت شد افسارم خدا هم خوب می دانست که عریان روحم و مستم برای این به یک راهی کلیدی داد بر دستم کلید عمر من روزی درون چشم تو گم شد و بعد از آ ن نفهمیدم چه گم گشت و که پیدا شد
مرا که گفتی خطا نکن کردم منی که به دنبال تو می گردم نکند که خشم کنی بر من منی که باز هم خطر کردم آخر راه را نمی دیدم به امید تو این سفر کردم هزار بار خورده ام به زمین ولی باز طاقت آوردم حال مثل کودکی تنها در جاده های عشق می گردم مرا بگیر از هجوم طوفانها تا که نگویند دلسردم همه آرزوی من این است باز کنار تو برگردم کجا مانده اند آرزوهایم خاک بر سر تهی گردم یک وجب دورتر شدم از تو همه ی چیزها گم کردم مرا نگهدار کنار خودت آخر آن همه دعا کردم نخستین قدم برای تو بود گر هر قدم آرزو کردم خواستم راه درست را بروم نگو پس خطا چرا کردم کاش می شد به لبخندت بار دیگر آشنا گردم قبول کن که عاشقت بودم باز می روم که برگردم آه ای خدای گمشده ها من پشیمانم و پر از دردم
تولد پرسوال روز تولد توست ، روز تولد من ** مبارک است این روز هم بر تو و هم برمن بیا بنشین کنارم ، من با تو کار دارم ** گم کرده ام خودم را دنبال یک سوالم من که جواب هستم دنیا سوال من نیست ** حتی خدای رحمان جویای حال من نیست من که جواب آری دادم به لطف یزدان ** ایزد مرا فکنده اندر جهان پستان من که جواب دادم اینک خود ِ جوابم ** بیا سوال من باش نگذار تا بخوابم خدا سوال من شد من هم جواب آری ** فرستادم به دنیا من هم در حال زاری مادر خدای من شد آرام تر گرفتم ** در آغوش گرم او آرام می گرفتم دیریست که آرام می گردم از پی تو ** هنوز هم همانم جواب مشکل تو در خواب هستم آیا؟ بیدارم کن خدایا ** اگر به مصلحت نیست به خوابم آی یارا! در خواب سوال می کن تا که دهم جوابت ** دنبال من می گشتی در این سرای غربت؟ از من سوال می کن دلداده ی که هستی؟ ** دلداده ی منی بین در آتش که هستی! از من سوال می کن زندان چگونه جائیست؟ ** می شناسی کسی که مسئول این جدائیست؟ بگذار تا از این هم آرام تر بگیرم ** بازی کنم چو کودک ، از تو نشان نگیرم مانند مادر سرم ، بگیر تو به بازی ** ورنه به دوری تو چگونه گردم راضی؟ بیا بنشین کنارم من با تو کار دارم ** گمگشته برنگشته ، من نیز بی قرارم گویا که تو نشانی از آن عزیز داری ** شاید تو خود سوالی کاینگونه بی قراری؟ شاید جواب آری از کس شنیده باشی ** یا گفته که می میرد تا تو همیشه باشی گر اینگونه نباشد حیف است مانده باشی ** تو که عاشقترینی بی یار مانده باشی من که جواب هستم تو هم خود سوالی ** از من نخواهی شنید جوابی به جز آری به خدا گفتم آری شب و روزم شد زاری به تو می گویم آری ببر مرا تا خدا ، ندارد هیچ کاری
آن گرمی دلنشین که آبم کرده آغوش کسی هست که داغم کرده لبخند به لب مانده هنوزم آنجا هر کس که نجیبانه سلامم کرده می ترسم اگر دو ساعتی گم بشوم دستی که مرا چیده خرابم کرده پیداست هنرمندترین دست زمان در پیش دو چشمان تو قابم کرده آن لطف مداوم و نگاه پیوسته به من رویای لطیفیست که خوابم کرده
مردن براي من از زندگي مقدس است زندگي بي مرگ يك عادت بد است شب بايد بميري و صبح از نو زاده شوي بعد ِ هر بار مرگ بزرگتر شوي بميري و خويشتن را ز خود رها كني خود را از هر آنچه كه چسبيدست به تو جدا كني مرگ و زندگي پيوسته به همند يقين كن كه هر دو بي ديگري كمند مرگ دستكشهاي نرمي به دست مي كند آنچه حقيقت ندارد از تو ، جدا مي كند مرگ زيباترين سرود فرشته هاست آغاز نشاط است و نه پايان قصه هاست بعد هر مرگي دوباره زنده مي شوي بي مرگ بخواهي زندگي كني ، بازنده مي شوي يقينا بعد مرگ تو زنده مي شوي فرقش اين است كه زنده تر از زنده مي شوي اين همه آدمي كه دورو برت هستند يك مشت موجودات مرده پرستند اسم واژه را بايد اينجا عوض كنيم مرده را برداشته آن را قفس كنيم مرگ و در قفس بودن با هم مخالفند بي شك همه در اين سخن با من موافقند پرنده در قفس است و هنوز مي خواند او روز مرگ خويش را مي داند مرگ او همان روز آزاديست و زندگيش پريدن بر فراز آباديست زندگي هميشه از پس مرگ مي آيد پس اگر مرگ نباشد زندگي نمي آيد اگر مرگ نباشد قفس هميشه خواهد بود و اگر باشد نفس هميشه خواهد بود نفس براي رها شدن از خود براي رسيدن به آنچه بايد شد در تمام لحظه هايي كه تو نمي داني همه چيز در تو مي ميرند پنهاني زندگي جريان طبيعي مردن هاست پشت سر گذاشتن و شكفتنهاست اگر مرگ نباشد زندگي هيچ است و اگر زندگي نباشد مرگ بي معناست زنده منم كه هزار و يكشب مي ميرم پس از آن زندگي را از صبح مي گيرم
۱-سرود نور
به بالا ها بیندیش تو باید بروی تو باید چمدانت را برداری بروی به شهر آینه ها مسافر گمشده از این سو بیا شتاب کن خیال نکن که سکونی هست آه ای خسته از راه آه ای گمشده در راه آه ای خسته و تنها و گمراه تو در امانی از این سو بیا معشوق منتظر است بخواب و خواب خوش ببین چرا که در جاده ها سکونی نیست و پرواز اولین رمز آرامش توست دستانت را باز کن و دعا بخوان آه ای گمشده در روح بی کران پیدا شو آه ای لذت عمیق سرشارم کن تا خواب خود را بیدار کنم ای ستاره ها بیدار شوید ای پرندگان آواز بخوانید و تو ای آسمان فریاد کن ببار و بیار و ببار هدیه ای به زمین بیار بهشت را نمایان کن تا من بدوم و تو ای باد مرا بیاب دنبالم کن و تو ای خورشید بخواب و فردا که گفتم دوباره بتاب و تو ای مهتاب نوازشم کن و تو ای ستاره امیدم شو که فردای نزدیک رفتنی ام چرا که من مسافری در بهشت زمینم و مقصد من همانا شهر آینه هاست (دعوت از معشوق دارم و پرسشی از آینه خواهم داشت) ۲-صدای درخت حرفهايم را به تو خواهم زد اي درخت
اي درخت سرسبز
اي درخت باشكوه
به من گوش خواهي سپرد؟
مثل يك مرد؟هان؟
متحيرم اي تنومند
سرگردان و متحير
سرم دارد مي تركد
اجزايم دارد از هم مي پاشد
باورم كن
من در مقابل تو ايستاده ام
مثل يك مرد
با صلابت و وقار
زن ها همه مرده اند
و مردها همه بيهوش گشته اند
اينك من تنها مرد زمينم
پرنده اي كه بر شاخه هايت تخم مي كرد
اين را خبر آورد
او ديگر هيچ تخمي نخواهد گذاشت
و جوجه هايش هيچ وقت ازدواج نخواهند كرد
دوست من
درخت
اين جا آخر دنياست
دلت را به هيچ چيز خوش نكن
نه به آن ابري كه با آن حمام مي كني
و نه به آفتابي كه با آن خودت را خشك مي كني
چرا كه هيچ بادي نخواهد وزيد
تا برگهايت را ملول و خسته سازد
دوست من
درخت
غصه نخور
من نيز مثل تو هستم
انگار به آخر دنيا رسيده ايم
كلاغهائي كه دور سرت مي چرخند
شومند
شوم مثل اين لحظه ي من
همين لحظه اي كه من متحير و سرگردانم
عمري به من گفتند
كه درخت نمي تواند حرف بزند
دوست من
درخت
من صدايت را از لابه لاي اين همه آدمي كه حرف مي زنند
شنيدم
چه چيز تو را ميخكوب كرده است
اي خوش صدا
فكرش را بكن
من هم روزي خاموش خواهم شد
من كه روزي خوش صداترين دختر روي زمين بودم
دوست من
درخت
تو را چه نسبتي با اين خاك است
كه يك قدم آنطرف تر از جائيكه در آن ريشه كرده اي نمي روي؟
همه ي جهان را گشته ام
و هيچ كجا ريشه اي ننداخته ام
چرا كه هيچ جا هيچ كس را آشنا نيافته ام
مرا هيچ نسبتي با اين خاك نيست
ريشه ي من گم شده است
جائي آن بالاها
دوست من
درخت
تو نمي داني چه چيز مرا از ريشه ام جدا كرده؟
و كدام تبري تن مرا به خاك انداخته
و يا لااقل نمي داني
حالا بايد چه كنم
چه كنم تا مثل تو سرگردان و متحير نباشم؟
ثابت و با اقتدار يك جا بايستم؟
به من بگو
چه كنم
دوست من
درخت
آخر ِ دنيا نزديك است
تو بگو چه خواهد شد
وقتی ستاره ای گم بشود تصویر آدم ها نیز گم می شود آدمی که از ستاره اش آویزان نشده باشد چنان مظلوم است که هر کسی تصویری برای او می سازد در حالی که فراموش می کنند تصویر اصلی آدمها نزد خداست و انسان ذاتا موجودی بی انصاف و فراموشکار است.
من هستم هستم که باشم هستم که حرف بزنم هستم که دنیا را جای دیگری بسازم هستم که نفس بکشم هستی من نشانه ای دارد و آن روحیست که مرا دوست می دارد
درازترین جاده تو شب دلم گرفته همسفر بیا که همصدا بشیم رها کنیم قبیله رو راهی جاده ها بشیم دلم گرفته مهربون اینجا همه غریبه ان خبر ندارن که کین فکر می کنن که خیلین بیا از این خیلی خوبا جدا بشیم بریم سفر بریم به جنگ سرنوشت سراغ سختی و خطر حالم داره بد می شه از سکوت و عادت و دعا بیا که فریاد بزنیم بگیم خدا خدا خدا آخه منم می خوام که تو شریک مقصدم بشی وگرنه تنهات بذارم تو هم تو جاده گم می شی دلم گرفته عادت ِ جدا شدن نیست تو سرم نیائی تنهام بذاری باد می شه همسفرم باد و تو و بارون و دل همه برای من می شن اگه بیای با هم بریم جاده ها رویایی می شن دلم گرفته همزبون هوای رفتنو دارم اگه تو تنهام بذاری جز تو دیگه کی رو دارم من عاشقم اینو بدون عاشق رفتن با توام عاشق باتو گم شدن یا که رسیدن با توام عاشق دیدنت تو ماه وقتی که خورشید گم می شه عاشق پیدا کردنت وقتی ستارت گم می شه درازترین جاده تو شب ساخته شده برای ما از چی می ترسی مهربون کاری نداره واسه ما کاری نداره واسه من کاری نداره واسه تو اگه تو عاشقم باشی منم می میرم واسه تو عشق به این سادگیاست جاده ولی پر خطره عشقه که سایبون می شه عشقه که رامون می بره عشق به این سادگیاست کافیه باورش کنی کافیه عاشق بمونی عشق رو عاشقت کنی دنیا رو باور نکن و بدون که خوابی نازنین اگه که باورش کنی می مونی رو همین زمین می مونی جائیکه همه می چرخن و می چرخونن دو سه روزی تو رو می خوان می گردن و می گردونن جائیکه من می برمت به وسعت آسمونه منم خودم ندیدمش آرزوم دیدن اونه انگاری اونجا آخر ِ مسیر رفتن همست وقتی می رسی آخرش اول شادی همست
یکی از شعر هام با صدای خودم
در کجا ی این جهان بودم چه می دانستم از که یاد گرفتم منی که هیچ نمی دانستم کدامین نیروی بزرگ می آمد و یکباره مرا از خودم دور تر می برد ندانستن اینکه دیگری جهان را چگونه می داند و چرا این دیگری جزئی از من نباشد وقتی در این پیکار عظیم جزئی ترین چیزها هم با من در جنگند چرا دیگری من نباشم چرا من دیگری نباشم چرا جهان جور دیگری نباشد؟ وقتی سرانجام عشق ما را طور دیگری خواهد ساخت . . اگر آئینه نبود بی شک آدم ها بیش تر از قبل عاشق می شدند ولی حالا که آئینه هست آدم ها در آئینه خود را می بینند و در آئینه نفرت می آورند به خودشان چرا این نفرت اینجاست؟ چرا داخل چشمانی که آنجا آن طرف آئینه اند نفرت است؟ . . اگر این آدم خودش را ببخشد چقدر عاشق خواهد شد آدم نمی تواند عاشق باشد وقتی تمام آئینه ها را نشکسته است وقتی تمام آنها شکسته شود آدم پی می برد که تنهاست تنها تر از آن است که این خود را هم به دست فراموشی بسپارد آدم تنها تر از آن است که روزی بتواند بی آئینه به سر برد . . آدمی که فقط تصویر درون آئینه نبوده بعد از آنکه تنها شد دوباره به دنبال آئینه می گردد وقتی هنوز نمی داند که عشق چیست نوری از درون آئینه ای دور دلش را روشن می کند به این که عشق خواهد بخشید هر که را که خود را ببخشد و عشق خواهد آموخت هر که را که بی صدا درون خود را ترک گوید . . عشق جایی در آن سوی آینه هاست بی خود به سر بردن است بی خود از خود گشتن است نگریستن در آئینه ای هست که تو را نشان نمی دهد چرا که در جلوی آن آئینه همه ایستاده اند عشق تمام آن چیزهائیست که هیچ وقت نداشته ای و هیچ وقت ندانسته ای عشق در جایی دور آئینه ای هست تمام نما و عاشق کسی که حتی یک روز بی تمام خودش به سر نمی برد . . چقدر نزدیک بود دیدن همدیگر در آیینه ای که هیچکدام مان "ما" نبودیم و شاید هم " ما" بودیم تنها و تنها عشق است که می ماند (او رفته من رفته "ما" بی ما شده بود)
آخ چه کاری کردم
چه کار ی چه کار احمقانه ای کردم احمق تر ازمن خودم هستم تا حالا از این حرف ها به خودم نزده ام اگر روزی خواستم این حرف ها را بزنم حتما از خدا می خواهم که دوباره متولدم کند مثل حوا که برای اولین بار روی گلبرگ یک گل متولد ش کرد حتم دارم که موقع تولد چنین احساسی بود و چه احساسی بود حالا که راه افتاده ام و گم شده ام خدا می داند که من هنوز عاشق آن مانده ام عاشق یک احساس لطیف من هیچ حماقتی نکرده ام فقط راه آمده ام مثل یک بزرگ پا پروانه های ناز را لگد کرده ام با احساس پروانه ای گاهی هم پرواز کرده ام که زمین را دور بزنم و برگردم جای اولم بنشینم روی گبرگ های آن گلی که گمش کرده ام خواب و آرامش همیشگی من گلم را می خواهم خواب من گم شده است بدبختی هوس آب کرده ام آبی که بلورهایش از لب ها بریزد لبی تشنه و خسته خویشتن را نگه می دارم من آب نه نان نه سکوت می خواهم چه چیزهایی گفته ام خوب کرده ام دلم نمی آید جور دیگری بگویم رنج برده ام رنج دیگری را نمی خواهم تولد دیگری را نمی خواهم من همین هستم و بر همین هستم و برای همین هم هستم عجب هستم هستم که هستم هستی کسی را من خاموش کرده ام؟ من به کسی بد کرده ام؟ من به کسی رنج داده ام؟ من آرزوهای کسی را بر باد داده ام؟ من که خودم بوده ام من که خوب بود ه ام من که آرزو نکرده ام دل زود رنجی دارم هنوز فراموش نکرده ام وزنم زیاد شده است گلم مرا گم کرده است همراه آرزو ها که کرده است پروانه ها زیر پایم چسبیده اند به دلم چیزی نچسبیده جز زندگی که با خارهایش یکجا به دلم چسبیده حال می دانم بعد از این پروانه ها که جان بگیرند خارها فقط به ساقه می چسبند و من روی گلبرگ می خوابم در خوابم و می خوانم: کاری نکرده ام من هیچ کاری نکرده ام من هیچ کاری نکرده ام من هیچ .. هستم که هستم هستم هستم که هستم
دل من مرده است می دانید دردهای مرده را نمی دانید خواب من پریشان گشته این شب ها از پریشانی ام چه می دانید؟ روزها در خود بلا دارند روزهایی که ساده می دانید چه کرده ام با خودم نمی دانم از شما بپرسم چه ، می دانید؟ در جوانی غبار نشست به دلم از جوانی و دل چه می دانید؟ تا می شود دعا کنید برای دلم هر دعا که خوانده اید و می دانید آخر این دل ، دل شما هم هست مگر این را شما نمی دانید؟
مثل سایه ام که کس نداشته است هوای من کو آفتاب و کو نگهدار ِ حال ِ من؟ مردان همه سایه اند و زمین تنگ است کجای زمین هستم و کجا ست ردپای من؟ گر که یک روز چون اشک بر زمین افتم برخیزم و اشک ببارم که کو سرای من؟ ای گمشده در من درد مرا تو پیدا کن یا من شوم فدا یا تو شوی فدای من کجاست آن دل که شریک غصه های من است؟ یک دل که ندارد تاب غصه های من ای خدای خوب ِ هستی نویس و هستی ساز گر می نویسی درد من بنویس هم دوای من پهلو نشینان بیحال ، بلعیده اند هوای مرا محفلی کو که بگنجد در حال و هوای من وقتی که نشاط و سعادت می دهی به همه غم مخور گو همه بیایند به جای من دلم خون می چکد ز غم عزیزانم که بس کشیدند روز و شب خون دل برای من در این عصرغم صدا به درون نمی کند نفوذ در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من وقتی همه گمشده اند و کسی نمانده روی زمین باز می مانیم من و روزگار و خدای من
در درونم غوغاست
فکر فروردینم قاصدی نامه از قافله آورد برایم که " خدا دلگیر است" یادم افتاد به تندی که عجب هوای دل من نیز بسی دلگیر است و نوایی موزون بین ما فاصله انداخته است کسی می نوازد و کسی می خواند آسمان می نالد تب سردی دارم فکر بیداری از این کابوسم شاید فروردین که بیاید از راه به دامن باد صبا آویزم تا مرا بردارد ببرد جایی دور حلقه ی گل به سرم آویزد شاید آنجا میان نفس آینه پیدا گردم نفسی سخت عجیب و گذرا مثل این باد صبا نفسش سوخته را ساخته است هر نفس دوری از او ساخته را سوخته است و همین رمز پیچیده ی عادت با او مردن و زنده شدن را به من آموخته است می نشینم یکجا و به پیشانی تقدیر و زمان می نگرم راز بیچارگی ام را فلک آموخته است جامه ای در خور آن را به تنم دوخته است وه که بیچاره شدم! بعد از آنکه مرا لطف و نوازش کردند فلک و آینه سازش کردند دیگر اینجا حرم امنی نیست آینه قصه ی تقدیر من است من که یک روز کمانی به بلندای افق داشته ام روز را گم کردم غربتی را که دلم داشته باور کردم حال یک گمشده ام! نه کسی فکر نجاتم دارد نه خود آهنگ نجاتم دارم فکر فروردینم اگر آن هم نشود چه کنم با صف دلها که ز من دلگیرند با هوای دل خود هم چه کنم چه کنم با فردا! در درونم غوغاست
باز هم امشب در شب تنیده شدم با ستارگان و ماه آفریده شدم باز هم امشب بدون تو گیرم دارم اینبار راستی می میرم سر به سر تن به تن گلو به گلو دل به دل جان به جان گذرگه او نه غمی که آهی کشم و وارهانمت نه تنی که جان دهم و واگذارمت نه سرابی که از سوی دگر بروم نیست توانی که بی تو در بروم آسمان پرده ی شبانه می انداخت به جنونم تازیانه می انداخت من بیدار در نیمه شب بودم بی تو هر شب اسیر تب بودم در تب و تاب دیدنت بودم در آرزوی فهمیدنت بودم زمان می گذشت و پیر می گشتم از دیدنی ها سیر می گشتم چقدر چشمهای من بیخود بود چقدر عقل من سر خود بود به هر چه که می دید اعتنا می کرد هر چه را که نمی دید رها می کرد چقدر چشمها خطاکارند چقدر دیده ها گنه کارند چرا دیده ، جهان نمی بیند؟ روح و جان و روان نمی بیند؟ چرا دیده نادیده پیر می گردد؟ جهان را ندیده سیر می گردد؟ در ازدهام و نوای انسانها می گذرد زمان انسانها گذشت زمان با تو بودن ها می گذرد حال بی تو بودن ها رویشی ز جهان بر دلم پیداست آنچه دیدنی نبود از آن پیداست
غم که می آید به دلم بار غمی سنگین است باری این غم ، غم غمناک دلی غمگین است غم که می آید به دلم فصل خزان می شکفد از نزاع دل و غم ، خاک دلم رنگین است غم که می آید به دلم سوره ی یاسین سنگ است باور آب به صحرای لبم سنگین است غم که می آید به دلم مثل تبی بی رحم است تب در من ومن در تب و پیشانی غم ننگین است غم که می آید به دلم ساخته ها سوخته اند ساز ِ بی سینگی و آخر دنیا این است
عاشق بینوای من با که تو همخانه شدی؟ رفتی از این خانه ی من خارج ِ ماجرا شدی گرم ترین آتش من سردترین خواب تو بود دیدی از آن خواب خموش عاشق و مبتلا شدی سایه ی تیر من کمر تا کمر ستاره رفت تا که کمر ببستی و خارج از این بلا شدی من که بلا به جز رفیق به آدمی نمی دهم در عالم ِ عشق چو من ماندی و برملا شدی کوتهی خواب من از خواب پرنده ها که نیست چیدی از آن دانه ی من چون دود بر هوا شدی کاش صدای غصه ام راوی شب نمی شنید تا که شکار شب کنی خیره به خال ما شدی گر صدفم صدا کند من به خدا نمی رسم گوهر من خریدی و عاشق بیصدا شدی
گوئی آن شب که گذارت به دل ما افتاد ماه از آن سوی فلک چرخ زد و بر بام افتاد گوئی آفاق به زنجیر کشید جیحون را که دل ما به روان تو گرفتار افتاد روح ِ والای تودر ماه نمی گنجیده ست شد چاه و دل ماه ِ من آسان افتاد این که مقدور نبوده مگر از بخت خوشم که گذارت به گذار ما فراوان افتاد گذر ِ سایه به سرمایه ی سودایم بود که دل از رفتنش یک گوشه هراسان افتاد نالید و جفا دید و نتابید امشب آسمان در غم ِ تک ماهش عزادار افتاد چرخ را نیست تحمل غم این محبوبش گم کرد چراغش به خرابات افتاد ماهی که چراغ ِ شب ِ غم ها و جدایی ها بود چون گشت جدا ، بی سر و سامان افتاد آشنایان زمین گو که گرفتار کدامین گنهند؟ چو دل ماه به بیگانه گرفتار افتاد ماه و مه بود دلم بی خبر از حادثه ها گوئی از گوشه ی آسمان ، فرقدان افتاد
آخشام اولوب
سن گَلسن بیزیم اِ وَ گوروشسن اَلدن اَله مامان سنه شیرنی وِرَ آدین گَزیر دیلدن دیله
من سنه قوربان کَسَرم
منی سسلرسن بالاجا من اوتانیپ آخداررام باجا توتسان باغلاسان آغاجا* منه دی یَرسن تاپماجا؟
سَنی من اله سِوَرم
بویوک بابا قوربان اولوم هر نه دِسن من او اولوم چیچیه گیزین سنین اولوم دنیا دا تک سنین اولوم
سَن سیز من نِجه دوزَرم؟ *اویمیزین بویوک حیطی یادش بخیر
از سکوتش واژه ها فریاد بود با نبودش عمر ما بر باد بود بر جبینش جوششی از نور بود رهسپار سرزمینی دور بود در هوایش روح ها پر می کشید جای جای قصه اش سر می کشید در میان جان من هو می کشید انعکاسم را به هر سو می کشید در سحر با کوبشی بیدار شد از تمام خواهشم بیزار شد وقتی یخ های زمستان آب شد آرزویی گم شد و در خواب شد او برفت و از ازل هم او نبود او به جز عطر خوش گیسو نبود ردپایش تا ابد پیدا نبود او به جز آئینه ی فردا نبود می رود دل با من عادت می کند کمتر و کمتر شکایت می کند این دل است آئینه را رد می کند خواهش من را اجابت می کند
در این روزهای سرد و بارانی به ابرهای کمین گرفته می مانی
ای دل برای چه فرو می روی در خود مگر ز عشق و محبت چه می دانی؟
این کارها دگر برای چه است تو که از قول های خود پشیمانی
درست نمی شوی به این زودی مگر از اساس و پایه ویرانی؟
ساکت باش و بیش از این بهانه نگیر می خواهم فراموش کنم به آسانی همه رفته اند و تو هنوز پیش منی باز در ِ گوش من چه می خوانی؟
هر چه می خواهی قبول با یک شرط مرا اسیر خواستن خود نگردانی
خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام از یاد به سرعت یک باد رفته ام غبار غمت را به دنبال من نفرست که من پر گشوده و آزاد رفته ام از بغض خالی شده دیگر گلوی من چونکه با کشیدن فریاد رفته ام دلم گمشده و خبر ندارم از خودم ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام چون آبروی میکده بر باد رفته ام
یادت می آید آن روزها را هان؟ که من و تو آفریدگار خود بودیم می دویدیم از پی شادی و صلح در پی احیاء دین خود بودیم؟
راستی تو که رفتی نمی دانم چرا حرف مرا کسی نمی فهمد چرا واژ ه ها غریب و مانوسند؟ حرف دل را کسی نمی فهمد؟
آخر آن ها همان کسان هستند این را صادقانه می گویم دلم دیگر سرود نمی خواهد ولی باز دارم از تو می گویم
مثل ته مانده های یک گنج عظیم ته کشیده وجودم از کلمات می دانم که تو نیز خوب می دانی صدای من نیستند این نغمات
دارم اینبار راست می گویم مگر تا به حال دروغ می گفتم؟ شاید تو باورت نشود اما من همیشه راست می گفتم
بگذار بگذرند این روزها من دیگر راز نمی گردم تا تو نگنجی در باور ِ من من دیگر باز نمی گردم
تویی که دلت زود شکسته می شود با اخم تو قافیه ها بسته می شود دلگیر از من و اندیشه ام نشو از اندوه تو یک ایل خسته می شود دل ِ تنها می افتد به حوض خون آن زمان که رویا ها گسسته می شود هر چقدر حرف را به روشنی بزنی چون رازهای درون سربسته می شود وقتی که رشته ی عدل و مهربانی گسست انسان ِ زمان ، دسته دسته می شود باید که عاشقانه پند بگیری از حیات نه چون مسافری که زود دلشکسته می شود انسان همان است که از جبر زمان خود به سفر می رود و بازگشته می شود دنیا اگر زشت و بد باشد عجیب نیست انسان به زشت هم دلبسته می شود تمام زندگی افسانه ای آدم ها فدای آینده و گذشته می شود یک لحظه به حال بیا و فکر کن ذهنی که باز شد کی بسته می شود؟
شادمانیت ز چیست نمی دانم بی قراریت ز چیست نمی دانم خسته ز چه می شوی گاهی؟ من این حال خسته را نمی دانم چرا آرزو می کنی گاهی از آرزو های تو هیچ هیچ نمی دانم برای چه راهی سفر شده ای؟ جای تو حالا کجاست نمی دانم نبوده ام در ابتدای خلقت تو انتهایت چه می شود نمی دانم چرا فراموش می کنی روزی دوباره به یاد می آوری ؟نمی دانم کلاغه به خانه اش نرسید در قصه ی من سرانجام قصه ی تو را نمی دانم شبیه ترانه ها می روی بالا برای چه پایین می خوری نمی دانم تویی که گول می زنی همه را برای چه گول می خوری نمی دانم برای چه سلام می کنی به همه بی خداحافظی می روی نمی دانم چرا دلت عجیب می گیرد به قدر یک آسمان نمی دانم به چه فکر می کنی در شب ها روزها را چه می کنی نمی دانم از باغ ِ که شقایق و لاله می چینی داغ را به که می دهی نمی دانم منی که تو را نمی شناسمت اصلا برای چه می سرایمت نمی دانم!
برگی در باد برگی که از دامن کهکشان سر خورد نشست بر تن باد تنهاتر از همیشه می رفت سراغ دوردست های انتظار تن من می لرزید از این سبک رفتن ها به سرزمین های دوری که پیدا نیست کجاست آنچنان دور که دیگر راه برگشتی نخواهد بود و باد هم از تو نشانی نخواهد آورد و تو خواهی ماند و دوردست هایی که در آن کسی منتظرت نبوده است برگ اما می رفت چونان که کسی از خود جدایش کرده باشد نمی توانستم قبول کنم که او مرده هیجانات رفتن در هیچ مرده ای پیدا نیست و اما او می رفت با هیجانی که برای نرسیدن داشت و من عذاب برگی را که می افتاد می دیدم که چگونه هنگام افتادن عضلاتش پیچ می خورد و اما تظاهر می کرد که در آغوش باد می رقصد چاره ی دیگری نداشت برگ این وجه بیرونی او بود که می رقصید وجه درونی او گم بود برگ ، برگ بود لحظاتی بعد آن برگ نبود و بعد از آن دیگر هیچ برگی نبود قلبم فشرده شد برگی که در آغوش درخت بود دیگر نبود باد هم کمکی به او نکرد فقط خواست آهسته آهسته بمیرد دردش را سنگین تر کرد نگاهم به آسمان سر خورد دنبال درخت خودم می گشتم که برگ ِ تنهایی گونه ام را لمس کرد سرم به پایین افتاد باد در گوشم خواند به چه می اندیشی آشنای قدیمی؟ دستم را گرفت همراه باد چرخیدم باد مرا هم می شناخت من نیز برگی از درخت خودم بودم
یک قدم تا بن بست رنج ها پیوسته روح بی تاب من باز تنها گشته تن بی زار از مرگ درهیا هو مرده کسی آواز امید به دلم نسپرده کوچه هایی خلوت آسمانی پر ابر و در این راه دراز روح تنها پر درد یک وجب در پرواز بودم و افتادم و کنون بی پر و بال در ماه مردادم جشن مرغابی ها نفسی بیش نبود و سر انجام گناه قفسی بیش نبود باز باید برخاست روح را جاری ساخت بهتر از آن است که باز نغمه ی پوشالی ساخت گرچه در بن بستم گرچه تنها هستم ولی انگار کسی گرفته محکم دستم نبض او می گوید می توانی بپری برو خود را بشناس تو پر از بال و پری گرچه در هاله ی روح من پر از تردیدم این به این معنی نیست کز جهان ببریدم
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد |