مرا ببخشید که ساختمش چونان آرامشی که خیال می سازد....مرا ببخشید که کشتمش...چونان بغضی که گلوی آدم را می کشد..!
مرا ببخشید که آسوده آرش شدم و کمان زه کشیده را سالها در بر ِ قلب آسمان نگاه داشتم....تنها برای این که کلمه ای پرتاب کنم که قلب ِ آسمان بشکند و از بارش چشمان آبیش زمین های خشک جوانه بزند.. مرا ببخشید که هیچ وقت به شما نگفتم که چقدر زمین های ما خشکند....که چقدر احتیاج به عاطفه ی باران دارند....ولی افسوس که هیچ وقت از آسمان کلمه فرود نیامد...همزمان با شکستن کمان پیوندها شکست.....و مرزهای دوست داشتن فراتر نرفت.........هر کسی دوباره پاسدار ِ سرزمین خشکش شد...و چشمان آبی آرش را فراموش کرد....آرش در قلب من آرام خوابیده است....او که چیزی وام داده به آینده و چیزی بازگذاشته در گذشته است.......او که صدایش دیو زمان را از خواب بیدار کرد و برد......دیوی که عاشق زمان است...آنقدر عاشق که معشوقش را شعر می کند ومی بلعد و می خوابد و می میرد....شاید هم کسی می گوید فرقی نمی کند تو آرش باشی یا هفت بوده باشی در این لحظه.....صداها در درون ِ من بی قرارند...و من می دانم همه ی ما در درونمان آرشی داریم و آرش هنوز منتظر است تا راه بازگشت را از درون کسی پیدا کند.....
+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت18:33توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !