تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

                                          

                                 

  ما شهریار کشور عشقیم هوش دار
                                

  نتوان شکست کوکبه ی شهریار را

 

 

                                      

                                                  

                                                                                                  

 

 

 سر ساعت مقرر خود را بر فراز مقبره ی شهریار ،زیر تاج ِ  بنای یادبود ،  حاضر یافتم  .آفتاب برف ها را درخشان کرده بود.

 

 

ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

مه بر لب افق،لبه ای از کلاه تو

لرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیده دم

شمع شبی سیاهم و چشمم براه تو

 

قرار بود او هم بیاید و همینجا همدیگر را ببینیم، جایی که شهریار هم بود و می دید .ولی دیر کرده بود...

ایستادم ، کسی آنجا نبود و دور و بر مقبره خلوت بود.صدای کسی نمی آمد ، حتی شهریار..آخرین باری که اینجا آمدم هفت سال پیش بود...شاید هم شهریار با من قهر کرده بود...ولی بعید می دانم....او که فقط اینجا نیست.....او در  همه جای تبریز است..... در پس کوچه های ششگلان....در بازارچه ی میرزا نصرالله....در لابه لای آجرهای معرکه ی تبریز... همان جا که آرزوهای شاعر در پرده ی خیال می چرخد...و حرفهایش پایان ندارد .. در دنیای بدون سر و صدای ماشین.....و در تمام آن کوچه های تنگ و باریک......شهریار بود.....نگهبان ِ هفت دروازه ی  شهر.......حتی یک بار شهریار را دیدم که از میان ماه بالای عمارت واقع در وسط ِ استخر ائل گلی برایم دست تکان می داد.......

و حالا این جا برای دیدن رند آمده ام.....من و شهریار که همدیگر را می شناسیم...ولی رند دوست تازه ای است ...و دوستان همدیگر را در چه جایی بهتر از خانه ی دوست مشترک شان دیدار می کنند؟......پس لابد هفت هم اینجا نشانه ایست ......هر چقدر هم که دوستان همدیگر را  ناامید کنند باز به این مطمئنم که به قول داراب ِ سفرنامه نویس  ،     امید به نجیب زادگان شجاع در میان جوانان تبریزی بسیار است.

 

ترجیح دادم که نایستم و داخل بروم...ولی مگر می توانستم ....استاد  مثل همیشه باز هم شوخیش گرفته بود و سربه سرم می گذاشت.....چرا من نمی توانم هیچ پله ای ببینم ...این بار صدایش را شنیدم که می خندید و می گفت " حقین دیر آی بالا.....به سن نیه گلمیرسن بورالارا..."

اندکی خجالت زده شدم.

به هر قیمتی بود داخل شدم و بدون اینکه به مقبره توجهی کنم به تماشای عکس های روی دیوار پرداختم...وقتی نمی دانم چرا صدای توپ ترکان عثمانی در چالدران را می شنیدم.....به سرم زد که برگردم....برگشتم و رند را دیدم.......که  بر سر مقبره ایستاده  دو دست بر هم نهاده بود و او هم مرا نگاه می کرد....السابقون السابقون چون پرده های ارغنون در چنگ جانم می زنند کاناالیه راجعون....روحم از دور دستش را بوسید.......و نزدیک شدم و به هم فقط سلام کردیم.

 

یادم رفت بگویم که برای چه آمده بودیم. برای شرکت در یک جلسه ی شعر خوانی که البته این هفته شعر نمی خواندند و قرار بود  که در این مکان در مورد  شعر معاصر صحبت شود.

کمی دیر شده بود..من پایم را برای رفتن شل می کردم که رند گفت بگذار یک فاتحه بخوانیم...تازه متوجه مقبره شدم....آه شهریار تو اینجایی .....باز صدای خنده اش را شنیدم که این بار هم  من او را خندانده بودم.......این بار جوان شده بود و می گفت :" اله بیر میرت اوچون گلمیسن بوراها!.."......

 

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

وقتی سراغ وقت من آیی که نیستم

 

 

با رند حرکت کردیم و بنا به گفته ی او محل جلسه تغییر کرده و ما باید خودمان را به خیابان 29 بهمن می رساندیم. هر دو مان انگار نه انگار که برای بار اول بود که همدیگر را می دیدیم..یادم می آید که خیلی راحت حرف زدیم..در حالی که از پله های  بنا پایین می آمدیم او نفسی کشید و گفت " چه روز خوبیه امروز"...بعد نمی دانم چه طور در عرض یک دقیقه که طی شد تا از درب خروجی محوطه عبور کنیم...صحبت به شیخ محمود شبستری کشید.....او با شیرینی تمام که در کلامش موج می زد گفت :- می خواهم تمام بیت های گلشن راز را ازبر کنم.

من هم با شیرینی کمی  جواب دادم : - او این مجموعه را در عرض یک روز سروده ، اگر راست می گویید شما هم در یک روز ازبرش کنید.

این بار با شیرینی خیلی زیادی گفت :- در عرض یک روز نمی شود..

 

خلاصه نفهمیدیم که نتیجه چه شد .خیلی نجیب و آرام تاکسی گرفت و هر دو سوار شدیم......من زیاد حرف نمی زدم ولی او سرزبان دار و نجیب به نظر می رسید.......باد موهایم را روی پیشانیم انداخته بود و من آنقدر ساکت شده بودم که حتی دست به موهایم نمی زدم......او گفت و گفت آنقدر که مرا خنداند.....حرف زدنش شیرین بود ...از آن پسرهای اصیل که ترکی را شیرین حرف می زنند...و بین صحبت هایشان هزار اصطلاح و ضرب المثل و حرف های قدیمی می آورند......می گفت که تخلص رند تبریزی را حافظ برایش برگزیده است ...و بعد به عادت تبریزی ها که همیشه بعد از گفتن عبارات عجیب و یا معمولی قسم می خوردند  گفت : " اللاها آند اسون.... در هر دو بار که  حافظ  را باز کردم همین اسم آمد".....

 

حدود بیست دقیقه دیر شده بود .رفتیم داخل مجتمع ولی نمی توانستیم سالن جلسه را بیابیم.یک جا اشتباهی رفتیم و دیدیم آنجا نیست .بعد خارج شدیم و پله ها را بالا رفتیم...حرکاتش خیلی سریع بود و تند حرکت می کرد.. اندام لاغری داشت  و تقریبا می پرید.....ولی من هم آنقدر فرض و چابک بودم که همراه او بپرم....(از نظر من انسان خوب نمی تواند چاق باشد).

 

بعد که محل جلسه را پیدا کردیم  خیلی  ساکت رفتیم و در انتها نشستیم ، افراد کمی آنجا بودند و تقریبا محفل خصوصی بود و استاد علیزاده در مورد شعر معاصر صحبت می کردند.

شعرها سروده می شوند و می روند...خاطره ها محو و گم می شوند...حتی کسی اسم شاعر را به یاد نمی آورد.....به جز آن  احساسی که برای همیشه درقلبش به  یادگار می ماند. احساسی که هدیه ی یک شاعر بی نام و نشان است.

 

رند به دقت گوش می داد...من هم سعی می کردم که گوش دهم...در واقع برای گوش دادن چندان سعی نمی کردم...چونکه فقط  برای دیدن رند آمده بودم.....من در ساحل شعر بودم و او تا وسط شنا کرده بود...یکی دوبار هم که دیدم  شعرها یی که گفته می شد  را تکمیل کرد..معلوم بود که شنا کرده است......زیر لب آفرین گفتم.

 

البته رند دوستان زیادی دارد و خیلی کس ها اینجا  دوستش دارند ولی در بیرون به جز من کسی نمی داند که این جوان زبل همان رند است...خودش می گفت که این را از همه پنهان کرده است.

 

جلسه تمام شده بود و ما آرام به طرف بیرون قدم برمیداشتیم...

 

دو کتابی را که برایم هدیه گرفته بود به دست داشتم  و وقتی هنوز خورشید در آسمان بود و با رشته های نور نامرئی دوستی ما را پیوند می داد ، از هم خداحافظی کردیم.

 

امروز در ماشین ارومیه به تبریز یک چیز جالب دیدم. راننده شباهت فوق العاده ای به اردشیر رستمی ، بازیگری که نقش جوانی شهریار را بازی کرده بود ، داشت .مخصوصا چشمهایش که چشمهای خود ِ او بود. و کمک راننده اش که جوان و  خوش قیافه و قد بلند بود به رند شباهت داشت. دیگر گفتم به خانه که رسیدم حتما باید این پست را که فقط مرور خاطرات است ، بنویسم.و تقدیم کنم به رند تا همیشه باشد و همیشه بسراید ، تا آن زمان که بهترین شعرهایش نقش می بندند و سروده می شوند و ما  همگی مهمان ضیافت آنها می شویم.

 

 

این هم شعری از او

 

 

ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن

وین سینه ی زخمی را یک چند تو مرهم زن

تا پرده ی بازی را تقدیر نه بر چیده

دست خوش شادی را بر سینه ی ماتم زن

حوران بهشتی را در بند چلیپا کن

افسانه ی حوا را بر دیده ی آدم زن

چون در طلبم آیی با روح مسیحایی

اعجاز معظم را بر پیکر مریم زن

بی عشق چو می گردی همواره پر از دردی

بر خیز و غم دل را رسوا کن و بر هم زن

یاران موافق چون در دام تو افتادند

یک شانه بر آن زلف آشفته و پر خم زن

هم چشم و چراغ ما هم زمزمه ی جان شو

هم دست شفاعت را بی پرده به محرم زن

در حلقه ی رندانه می نوش به شکرانه

مستی کن و پیمانه بر چشمه ی زمزم زن

 

 

پ.ن :  فکر نمی کنم برای آنها که مرا می شناسند نیاز به توضیح باشد ولی برای غریبه هایی که به وبلاگ من تشریف می آورند می گویم پست قبلی ربطی به من ندارد و فقط تشابه نام ها و وقایع بوده که پیدا کردن آن در ادامه ی همان سلسله اتفاقات ماورایی بوده که برای من رخ داده است.و هزار داستان که بگویند داستان یک آدم شبیه هیچ کدام نمی شود.چرا که به ازای هر آدم روی زمین  فقط و فقط یک داستان وجود دارد که فقط خود و خدایش تمامی آن را می داند و خواهد دانست. پس اینجا داستانی خلق شده چون من بوده ام که زندگی کرده ام.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت15:42توسط . | |