تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

قلب‌ من‌ از آن‌ تو است

گزارشهاي‌ متعددي‌ مبني‌ بر حقيقتي‌ انكارناپذير درباره‌ ارتباطي‌ ارائه‌ شده‌اند كه‌ گيرندگان‌ عضو پس‌ ازپيوند عضو با اهداكنندگان‌ عضو برقرار مي‌كنند. همه‌ اين‌ گزارش‌ها نشان‌ مي‌دهند كه‌ وقتي‌ عضوي‌ از بدن‌يك‌ اهدا كننده‌ عضو به‌ بدن‌ گيرنده‌ عضو پيوند مي‌خورد، ارتباطي‌ عجيب‌ و ماورايي‌ بين‌ آنان‌ به‌ وجودمي‌آيد. در زير به‌ اين‌ ارتباطها اشاره‌ شده‌ است‌:
    اهدا كننده‌ عضو، پسري‌ هجده‌ ساله‌ به‌ نام‌ آرش‌ بود كه‌ در يك‌ سانحه‌ رانندگي‌ دلخراش‌ جان‌ خود را ازدست‌ داده‌ بود. گيرنده‌ عضو، دختري‌ هجده‌ ساله‌ به‌ نام‌ آرزو بود كه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در بيمارستان‌بستري‌ بود.
    پدر آرش‌ يعني‌ اهدا كننده‌ عضو كه‌ مهندس‌ راه‌ و ساختمان‌ است‌، مي‌گويد: “پسرم‌ از كودكي‌ علاقه‌خاصي‌ به‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و اشعار زيبايي‌ مي‌نوشت‌. پس‌ از مرگ‌ دلخراشش‌ در سانحه‌ رانندگي‌،تقريبا يك‌ سال‌ طول‌ كشيد تا توانستيم‌ اتاقش‌ را مرتب‌ كنيم‌. در گوشه‌ گوشه‌ اتاقش‌، اشعاري‌ پرسوز وگداز به‌ چشم‌ مي‌خوردند كه‌ همه‌ آن‌ها را خود آرش‌ سروده‌ بود...
    يكي‌ از چيزهايي‌ كه‌ در اتاقش‌ پيدا كرديم‌، دفتر شعري‌ بود كه‌ ما را از نظر عاطفي‌ و معنوي‌ به‌ شدت‌متحول‌ كرد. همه‌ اشعار آن‌ را پسرمان‌ نوشته‌ بود و عجيب‌ آنكه‌ هرگز صحبتي‌ در مورد آن‌ با ما نكرده‌ بود.
    در لابه‌لاي‌ همه‌ شعرها، يك‌ پيام‌ مشترك‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد: گويا آرش‌ عزيزمان‌ از مدت‌ها قبل‌، مرگ‌ناگهاني‌ و دلخراش‌ خود را حس‌ كرده‌ بود! همچنين‌، نام‌ دختري‌ در آن‌ها ديده‌ مي‌شد كه‌ برايمان‌ ناآشنابود. اطمينان‌ داشتيم‌ كه‌ پسرمان‌ با دختري‌ به‌ آن‌ نام‌ ارتباطي‌ نداشت‌. آرش‌ شعر مي‌نوشت‌ و در حد يك‌آماتور آهنگسازي‌ نيز مي‌كرد. متن‌ يكي‌ از آهنگ‌هايش‌ نيز در مورد همان‌ دختر يعني‌ آرزو بود. يكي‌ ازآهنگ‌هايش‌ “آرزو، قلب‌ من‌ از آن‌ توست‌” نام‌ داشت‌. احساسات‌ پرشور پسرمان‌ در تمام‌ اشعار وآهنگ‌هايش‌ به‌ خوبي‌ نمايان‌ بودند. حتي‌ آرش‌ در آن‌ آهنگ‌ كه‌ شعرش‌ را خود نوشته‌ بود، به‌ مرگ‌ زود هنگام‌خود در عنفوان‌ جواني‌ و نيز اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو، به‌ وضوح‌ اشاره‌ كرده‌ بود.
    آرش‌ از سن‌ دوازده‌ سالگي‌، تمايل‌ داشت‌ پس‌ از مرگش‌، اعضاي‌ بدنش‌ را اهدا كند و چندين‌ مرتبه‌،خواسته‌اش‌ را به‌ ما گوشزد كرده‌ بود.
    وقتي‌ آرش‌ تصادف‌ كرد و در بيمارستان‌ بستري‌ شد، پزشكان‌ اعلام‌ كردند كه‌ او دچار ضربه‌ مغزي‌شده‌ و امكان‌ زنده‌ ماندنش‌ بسيار اندك‌ بود. پسرمان‌ چندين‌ روز در حالت‌ اغما بود و زنده‌ ماندنش‌ فقطاز طريق‌ دستگاه‌ها و تجهيزات‌ پزشكي‌ امكانپذير بود. اين‌ بدان‌ معنا بود كه‌ پسرمان‌ را از دست‌ داده‌بوديم‌ و من‌ و همسرم‌ به‌ اجبار اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ را پذيرفتيم‌.
    در همان‌ زمان‌، دختري‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در آن‌ بيمارستان‌ بستري‌ بود كه‌ نياز به‌ پيوند فوري‌ قلب‌داشت‌. و عجيب‌ آنكه‌ آرزو نام‌ داشت‌ و هم‌ سن‌ پسرمان‌ بود. وقتي‌ پزشكان‌ خواستار در آوردن‌ قلب‌پسرمان‌ و اهداي‌ آن‌ به‌ بدن‌ آن‌ دختر شدند، يك‌ لحظه‌ هم‌ دچار شك‌ و ترديد نشديم‌. در تمام‌ مدت‌پيام‌هاي‌ مشتركي‌ را به‌ ياد مي‌آورديم‌ كه‌ در لابه‌لاي‌ اشعار و آهنگ‌هاي‌ پسرمان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد:اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو...
    واقعا نمي‌دانم‌ چه‌ بگويم‌... تقدير و سرنوشت‌... فقط تقدير و سرنوشت‌...
    ـ آرزو، دختري‌ هجده‌ ساله‌ كه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در آن‌ بيمارستان‌ بستري‌ بود، پس‌ از عمل‌جراحي‌ پيوند قلب‌، مي‌گويد: “وقتي‌ بعد از عمل‌ پيوند، به‌ هوش‌ آمدم‌، علاوه‌ بر پدر و مادرم‌ زن‌ و مردي‌را ديدم‌ كه‌ ناآشنا بودند. عكس‌هايي‌ از پسري‌ جوان‌ در دست‌ داشتند كه‌ به‌ محض‌ ديدنشان‌، احساس‌كردم‌ جزيي‌ از وجودم‌ را ديده‌ام‌. انگار از سال‌ها قبل‌ او را مي‌شناختم‌. در حالي‌ كه‌ در عالم‌ واقعيت‌، هرگزچنين‌ پسري‌ را نمي‌شناختم‌. با ديدن‌ آن‌ عكس‌ها، ضربان‌ قلبم‌ بالا رفت‌! قلب‌ جديدم‌ طوري‌ در سينه‌ام‌مي‌تپيد كه‌ انگار مي‌خواست‌ بيرون‌ بزند.
    بدون‌ آنكه‌ آنان‌ صحبتي‌ در مورد آن‌ عكس‌ها بزنند، فورا اهدا كننده‌ قلب‌ جديدم‌ را شناختم‌! هر جاي‌ديگر كه‌ عكس‌هاي‌ او را مي‌ديدم‌، مي‌توانستم‌ او را بشناسم‌. او ساليان‌ دراز در وجود من‌ بود. در عالم‌ واقعيت‌هرگز او را نديده‌ بودم‌، ولي‌ روحم‌ او را مي‌شناخت‌!
    روح‌ او در من‌ است‌ و با هر تپش‌ قلبش‌ وجود خود را در بدنم‌ ثابت‌ مي‌كند. از وقتي‌ خود را شناختم‌، درذهنم‌ با او آشنا بودم‌.
    از گفته‌هاي‌ پدر و مادرش‌ فهميده‌ام‌ كه‌ آرش‌ هم‌ از سال‌ها قبل‌ در مورد اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌آرزو در اشعارش‌ نوشته‌ بود. او از كجا از مرگ‌ ناگهاني‌ و زودهنگام‌ خود خبر داشت‌؟ از كجا مي‌دانست‌ كه‌قلبش‌ را به‌ من‌ اهدا مي‌كند؟ از كجا نام‌ مرا مي‌دانست‌؟ چطور آهنگي‌ به‌ نام‌ “آرزو، قلب‌ من‌ از آن‌ تواست‌”ساخته‌ بود؟
    و جالب‌تر آنكه‌، وقتي‌ پدر و مادرش‌ دفتر اشعار او را به‌ من‌ دادند و آهنگ‌هاي‌ او را شنيدم‌، به‌ راحتي‌توانستم‌ عبارات‌ نيمه‌ تمام‌ آن‌ها را به‌ پايان‌ برسانم‌، بدون‌ آنكه‌ طبع‌ شعر داشته‌ باشم‌!
    تا قبل‌ از عمل‌ پيوند قلب‌، يك‌ بيت‌ شعر هم‌ ننوشته‌ بودم‌ و به‌ كلي‌ از دنياي‌ شعر و شاعري‌ دور بودم‌. ولي‌پس‌ از عمل‌، علاقه‌ و اشتياق‌ شديدي‌ به‌ سرودن‌ شعر پيدا كرده‌ام‌.
    قلمم‌ به‌ راحتي‌ روي‌ كاغذ به‌ حركت‌ در مي‌آيد و اشعاري‌ مي‌نويسم‌ كه‌ براي‌ خودم‌ هم‌ عجيب‌ هستند.انگار اين‌ اشعار به‌ من‌ از سوي‌ قلب‌ جديدم‌ الهام‌ مي‌شوند و من‌ آن‌ها را به‌ رشته‌ تحرير در مي‌آورم‌.
    حالا مي‌خواهم‌ كار آهنگسازي‌ را هم‌ شروع‌ كنم‌، چون‌ قلبم‌ به‌ من‌ ندا مي‌دهد كه‌ مي‌توانم‌ آهنگ‌هايي‌زيبا بسازم‌، درست‌ همانطور كه‌ اشعاري‌ زيبا مي‌نويسم‌.
    اشعار و آهنگ‌هاي‌ آرش‌ در قلب‌ من‌ زندگي‌ مي‌كنند. شب‌ها هنگام‌ خواب‌، احساس‌ مي‌كنم‌ او براي‌اشعار عاشقانه‌ مي‌سرايد و من‌ با او در قلب‌ جديدم‌ همنوا مي‌شوم‌”.
    ـ پدر گيرنده‌ عضو يعني‌ آرزو كه‌ صاحب‌ يك‌ شركت‌ كامپيوتري‌ است‌، مي‌گويد: “دخترم‌ آرزو، تا قبل‌ ازعمل‌ جراحي‌ پيوند قلب‌ دختري‌ بسيار بلند پرواز و سركش‌ بود. او هميشه‌ در عالم‌ خيال‌ و رويا زندگي‌مي‌كرد و ما احساس‌ مي‌كرديم‌ پاهايش‌ روي‌ زمين‌ نيستند. نصايح‌ من‌ و همسرم‌ نيز در او اثر نداشتند وواقعا نمي‌دانستيم‌ با او چه‌ كنيم‌. نگران‌ آينده‌اش‌ بوديم‌، تا اينكه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در بيمارستان‌بستري‌ شد.
    پزشكان‌ اعلام‌ كردند كه‌ دخترمان‌ بايد هر چه‌ زودتر، تحت‌ عمل‌ پيوند قلب‌ قرار بگيرد. جان‌ دخترمان‌در خطر بود. من‌ و همسرم‌ به‌ دنبال‌ اهدا كننده‌ قلب‌ بوديم‌، تا اينكه‌ روزي‌ خانم‌ و آقايي‌ در بيمارستان‌اعلام‌ كردند كه‌ مي‌خواهند قلب‌ پسرشان‌ را كه‌ به‌ علت‌ ضربه‌ مغزي‌ در همان‌ بيمارستان‌ بستري‌ و درحالت‌ اغما بود، به‌ دخترمان‌ اهدا كنند.
    از فرط خوشحالي‌ حال‌ خود را نمي‌فهميديم‌ و نمي‌دانستيم‌ با چه‌ زباني‌ از آنان‌ تشكر كنيم‌. باور كردني‌نبود. پس‌ از آن‌ همه‌ جست‌ وجو، خانواده‌اي‌ مي‌خواستند داوطلبانه‌، قلب‌ پسر جوانشان‌ را به‌ دخترمان‌اهدا كنند.
    پس‌ از آنكه‌ عمل‌ پيوند قلب‌ روي‌ آرزو انجام‌ شد، دخترمان‌ به‌ كلي‌ عوض‌ شد. انگار روح‌ تازه‌اي‌ دروجود او دميده‌ شده‌ بود و هيچ‌ شباهتي‌ بين‌ آرزوهاي‌ جديد احساساتي‌ و آرام‌ با آرزوي‌ قبلي‌ سركش‌ ونافرمان‌ وجود نداشت‌. آرام‌ و متفكر به‌ نظر مي‌رسيد. ابتدا تصور مي‌كرديم‌ به‌ علت‌ بيماري‌ و عمل‌جراحي‌، ضعيف‌ شده‌ است‌، ولي‌ خودش‌ تأكيد مي‌ورزيد كه‌ حالش‌ كاملا خوب‌ است‌ و حتي‌ پر انرژي‌تراز قبل‌ شده‌ است‌.
    پس‌ از مرخص‌ شدن‌ از بيمارستان‌، شروع‌ به‌ نوشتن‌ شعر كرد، كاري‌ كه‌ از او بعيد بود، سابقه‌ نداشت‌،چون‌ آرزو اصلا طبع‌ شعر نداشت‌ و با عالم‌ هنر و احساس‌ بيگانه‌ بود.
    اولين‌ شعري‌ كه‌ آرزو نوشت‌، درباره‌ قلب‌ جديدش‌ بود. او در اشعارش‌ از قلب‌ جديد خود، به‌ عنوان‌قلبي‌ تپنده‌ و پرشور ياد كرده‌ بود كه‌ به‌ او حياتي‌ تازه‌ بخشيده‌ بود.
    حالا او صاحب‌ يك‌ دفتر شعر است‌ و اشعاري‌ مي‌نويسد كه‌ آكنده‌ از احساس‌ و عاطفه‌ هستند. اومعتقد است‌ كه‌ آرش‌ با اهداي‌ قلب‌ خود به‌ او، حياتي‌ جاوداني‌ در جسم‌ او خواهد داشت‌.
    نمي‌دانم‌ چطور مي‌توان‌ اين‌ اتفاق‌ عجيب‌ را درك‌ كرد. به‌ گفته‌ خانواده‌ آرش‌، او از سال‌ها قبل‌ به‌ مرگ‌زودهنگام‌ خود و اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو در لابه‌لاي‌ اشعار و آهنگ‌ هايش‌ اشاره‌ كرده‌ بود، درحالي‌ كه‌ آرش‌ و آرزو اصلا يكديگر را نمي‌شناختند.
    و به‌ نظر مي‌رسد حالا آرش‌ از طريق‌ قلب‌ تپنده‌ اهدا شده‌اش‌ به‌ آرزو، منبع‌ الهام‌ او براي‌ شعر سرودن‌ شده‌است‌ و در جسم‌ دخترمان‌ هنوز زنده‌ است‌.
    روحش‌ شاد و در آرامش‌ باد...

 

منبع:مجله راه زندگی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت11:21توسط . | |