تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

من گم شده ام..این که عجیب نیست و عجیب نمی تواند باشد.......خوب یادم هست که به دنبال یک ردپا به اینجا کشیده شدم.....ردپایی که برای من بیشتر از همه نمایان بود.....گویی که در آغوش همان ردپا بوده باشم و او بی رحمانه مرا یکباره زمین انداخته باشد.....اینجا کجاست؟..همه چیز به سیاهی نزدیک است......و هرچیز که مرا به وحشت وادارد بیشتر عاشقم می کند..آیا این همان سیاهیست که باید عاشق آن شوم؟.....آیا روزگار پیش از این زمانی آبی نبوده است؟.....همه چیز به خواب نزدیک بود...خواب که رفت بیداری آمد......بیدار که شدی از سیاهی وحشت می کنی....درونی سراسر سیاه...وپاهایی عجیب لرزان.....و خدایی عجیب دور!

خودت هستی و هیچ چیز دیگر نیست...خوب تماشا کن....لابد دره هایی که احاطه ات کرده اند می بینی......و در سیاهی برف های سفیدی که باریده است چقدر زشت جلوه می کند...چقدر تنها!....خدایا شب چقدر زیباست وقتی که با روز در نمی آمیزد...ومن در سیاهی چقدر زیباتر می شوم...هیچ چیز من نمی درخشد مگر آن گوهرهای درخشانی که مخصوص شب است و در شب می درخشد.....و هم شب و هم گوهر آن زیورهای اجباریست که به وجود من دوخته می شود....خیلی خوب می توانم لب یک دره بایستم و گوهرهای نجیبم را پرتاب کنم به قعر آن ، و بعد ببینم که چطور به طرف خودم برمی گردند........در این دنیای عجیب این دل مشغولی تازه ی من است.......نمی دانستم آدم می تواند با چیزهایی که مال خودش نیست کیف کند...حس عجیبیست فکر کردن به کسی غیر از خود....کسی که هدیه می دهد و هرگز پس نمی گیرد...

بهتر است هدیه ام را بردارم و راه شب را در پیش بگیرم...در سیاهی گوهرهایم می درخشند و من راه می روم....دیگر هیچ به فکر این نیستم که برگردم و عقب را نگاه کنم...در شکم که راه آمده ام یا نه؟ ..من که راه آمده ام.....مگر همه چیز نو به نو و تازه به تازه نمی شود؟....پس حالا راه آمده ام و اینجا هستم.....چه کار بزرگی که پشت سر گذاشته ام.......آنقدر خراب شده ام که ساخته شوم.....آنقدر خراب کرده ام که بسازم....آنقدر زمین خورده ام که بلند شوم.....حال به عقب برگردم و فرصت بخواهم که درست شوم و خراب شده ها را درست کنم؟چه کار بیهوده ای! مگر به راستی چیزی خراب شده است که من نگران باشم؟ هر چه هست امروز از راه خواهد رسید.....بسته ای که حاوی تمام گذشته است ولی به تاریخ امروز......این ها را همه دوست می فرستد و چه نیکوست......وقتی که بازش می کنم برایم آشناست.....وقتی که حلش می کنم انگار تمام گذشته را حل می کنم.......دیگر نمی دانم چرا زمانی نگران گذشته بودم......سبکبال می دوم...گاه می پرم و گاه می دوم...تا این که سرم به سنگی می خورد و می افتم.....سنگ را برمی دارم.....شبیه هیچ بسته ای نیست.....هیچ بسته ای پیش از این سنگ نبوده...می خواهم پرتش کنم که نمی توانم......باز می گردد سراغ خودم......پی می برم که این نیز یک گوهر است.......چون این نیز یک هدیه ی اجباریست....

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

ناسزا گفت که تا دل به سزایی برسد

همچنان راه می روم و شعر می خوانم....همچنان شب است و گوهرهای اجباری من می درخشند.....نمی دانم با این گوهرها سزاوار کدام مجلس خواهم شد!......ولی می دانم که صاحب مجلس چرا به انسانهای بینوا گوهرهای درخشان می بخشد.شما چه؟ فکر می کنید که بدانید؟

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت20:23توسط . | |