|
بهتر است برگردم به آنجایی که بودم ..نمی دانم فراموش کرده ام یا فراموشم کرده اند..هر چه هست دلم تنگ است...و مشکل من همیشه این است که وقتی دلم تنگ شود هیچ چیز جلودار آن نیست.. روزگاری که در آن بودیم سخت گذشت و ارزشها هم جز با سختی به دست نمی آیند...لااقل اگر کسی نداند خودم خوب می دانم چه دردهایی را تحمل کرده ام..و حالا که همه از هم بیزار شده ایم بهتر است به همان دردها خو بگیریم..که زاده ی عشق ما هستند...و عشق پیر شده است و خواهد مرد....شاید عشقی بزرگتر متولد شود ...شاید پیش از آن خود ما بمیریم و دیگر هیچ وقت رنگ عشق را نبینیم.....حداقل در مورد خودم می دانم که عاشق بوده ام ...و چون رنج کشیده ام می دانم که عاشقم بوده اند....چه راز عجیبیست عشق...هیچ وقت یک جور نمی ماند....همیشه باید تغییر کند...و اگر ما نیز همراه آن تغییر نکنیم عشق خواهد رفت و ما را با نفرت جا خواهد گذاشت.....عشق که شبیه ما نیست... عشق پرنده است....رنگ فیروزه ای دارد....همه چیز را به یادمان می آورد...شوقمان را برمی انگیزد.....اسیر جسم نیست...اسیر روح یکنواخت و کسل کننده نیست.....اسیر دنیا نیست.....اسیر خدا هم نیست.....خدا خود عاشق عشق است....برای همین گفته که بیایید عاشق او شویم.....و چون خدا این را یاد ما داده ما نیز عاشق خدا می شویم....چه فرقی می کند چه چیزی را دوست بداریم ..فقط باید یک چیزی را دوست داشت.....اگر بخواهی خدا...اگر نخواهی خورشید....اگر نخواهی سبزه......اگر نخواهی حشره.....اگر بخواهی من....اگر نخواهی او.....خدا راضی است...اصلا برای همین آفریده که هر کدام را که دوست داری انتخاب کنی...فقط باید یک چیزی را دوست بداری....یک چیزی که حقیقتا وجود دارد.....و آن را حقیقتا دوست بداری به خاطر یک نتیجه......به خاطر یک سعادت....به خاطر یک هدف....به خاطر دست یافتن به چیزی بزرگ که حتی نمی دانی چیست یا چگونه است.......دوست داشتن را بلدی؟ شاید بخواهی شیطان را دوست بداری....دوست بدار ...اصلا تماما او شو.....اگر می توانی او شو.....ولی نمی توانی.....درست در آن هنگام است که درمی یابی چیزی نیستی.....چیزی نشده ای.....چرا که چنین موجودی اصلا وجود ندارد.....تو فقط کافیست چیزی را دوست بداری که وجود دارد....حتی گیاهان گوشت خوار را.... اما خیلی از چیزها که می بینیم دلیل وجود نیست...این چشم خطاکار است....وجود تنها در بقاست....و چشم باقی و فانی را با هم می بیند...باید بتواند تشخیص دهد که کدام باقیست......اما از کجا؟ مسئله ی مهم همین است...و بی شک خدا که جمع تمام آن باقی هاست با سعی ما در شناختنش و با سعی خود در شناساندن خودش کمکمان خواهد کرد.....زندگی جز این چیز دیگری نیست......انواع صداها که در گوش ماست...انواع چهره ها و رنگ ها که می بینیم....آمدن خدا و گم شدن اوست.....مثل مایعی لجز که کشیده می شود و پهن می شود.. و رنگ به رنگ می شود و...روز می شود و شب می شودو ...غصه می شود و...شادی می شود و ....همه ی اینها که یکی شوند....آن مایع لجز آرام آرام ثابت می ماند و چشمهای مهربان خدا از درون آن دیده می شود....چشمانی که چون چشمه ی آرزوست...ولی نه یکباره....آرام آرام....انگار که قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد....یک دست از درون آن برمی خیزد و قلب ما را نوازش می کند....خبردار نمی شویم....نگاه می کنیم چیزی نمی بینیم....آخر چگونه می توان گفت آن یک جفت چشم چقدر حقیقیست....این را خود او آرام آرام خواهد گفت...چیزی جز چشم حقیقی نیست....چیزی جز معنی آن حقیقی نیست...چیزی جز راه یافتن به آن معنا حقیقی نیست....هیچ چیز جز یک معنا حقیقی نیست.....هیچ چیز جز خدا حقیقی نیست.....و این است معنی عرفان ...که اگر کسی بفهمد همه ی چشمهای زیبا یکی هستند......که اگر فقط بفهمد چیزی این وسط وجود دارد که فقط یکی می تواند باشد.....که همه ی مردن و زنده شدن ما به خاطر آن یکیست......و این چنین است که همه ی ما یکی هستیم...و او هست که یکی را فهمیده است....می فهمد که این یکی که در همه چیز پخش است گیجمان می کند...و به فکر می افتد که چگونه می توان از همه چیز به یک چیز رسید؟ من وقتی می گفتم می شناسمتان به من می خندیدید و می گفتید برو ابله ..ما هنوز خودمان ، خودمان را نمی شناسیم....از گرد راه نرسیده می گویی می شناسیمان؟ و بعد جمع می شدید و به من می خندیدید یادتان هست؟..قلب من نشکست ولی حالا به من بگویید که من کیستم؟ جز روحی خسته که شما از آن سر در نمی آورید؟ شاید بیمار هم باشم کسی چه می داند...شاید عاشق هم باشم...این ها مهم نیست...از خدا هم سر در نمی آوریم حال آنکه او همه ی ما را می شناسد...چون که خودش هستیم..مهم همان یکی هست که من وقتی در کسی می بینم می شناسم....حالا اگر شما نمی توانید بشناسید به من چه ربطی دارد؟ ( یاد آن جمله ی گوته که می گوید من اگر تو را دوست دارم به تو چه ربطی دارد)...این مشکل شماست که نمی توانید...وگرنه من هر ذره از شما را که بشناسم آن ذره را از آن خودم می کنم....می توانم ساعتها در موردش فکر کنم....شاید هم روزها...شاید هم سالها ..با شما زندگی کنم....در حالی که شما نه مرا شناخته اید نه خودتان را......چرا تکانی نمی خورید؟ چرا مرا نمی شناسید؟ چرا فکر نمی کنید که همه ی ما روز وشب را با هم می بینیم؟ چرا فکر نمی کنید که اگر باران ببارد بر سر همه ی ما خواهد بارید...چرا فکر نمی کنید که من می خواهم چیزی بگویم ولی نمی توانم...چرا فکر نمی کنید که چقدر دوستتان دارم...چرا فکر نمی کنید که مخالفت با شما چقدر برایم سخت است....چرا فکر نمی کنید که من اگر حتی چیزی نگویم و ساکت باشم به ایم معنیست که تمامی شما را پذیرفته ام و این به این معنیست که صاحب تمام گناه ها و صواب های شما هستم.... چقدر این قصه کهنه است.... قلبم از سکوت درد گرفته است....نه ببخشید قلبمان درد گرفته است.... ما خیلی وقت ها قلبمان به درد می آید ولی اصلش را نمی دانیم که برای چه است... می گردیم و چیزی را دلیل می آوریم ولی این دلیل نیست و فقط بهانه است. می دانید ..هیچ کس جز صاحب آن قلب نمی تواند آن را به درد بیاورد.پس من چه کرده ام که باید قلبم به درد بیاید؟ آیا کسان دیگری هم هستند که صاحب قلب منند و من نمی شناسمشان....؟! چطور می توانم یک جا بنشینم و ...آسوده باشم و..نباشم و .... چطور می توانم نباشم وقتی یک جایی هست که من باید حتما آنجا باشم ...چه کسی طاقتش را دارد که آنجا نباشد؟..در جای خودش ...در جای خودش....در جای خودش. ای تارهای نجیب شما را قسم می دهم به نجابتتان که مرا نجیب نخواهید .....دستانم را رها کنید تا بروم......به خاطر قلبم من باید آنجا باشم.....آنجایی که هنوز مرا به خاطر می آورند....و پشت سرم یک کوزه آب می ریزند تا همیشه زود برگردم...............................
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |