|
گذر سیاوش از آتش سیاوش را می شناختم. مرا مسئول جمع آوری هیزم کرده بودند. از انصاف نگذریم ، من عاشقش شده بودم. نمی دانستم برای چه کاری هیزم جمع می کنم ..ولی ندای قلبم خبر از حادثه ای شوم می داد. قلبم یک جور ناآشنایی می تپید ، جوری که هرگز پس از این آنچنین نخواهد تپید.هیچ چیز در دنیا بهتر از انصاف نیست. حادثه نزدیک بود. قرار بود دوماهه هیزم جمع کنم.درست بیست و سه سال داشتم. حالا هم احساس نمی کنم که یکسال گذشته ..شاید دوسال گذشته باشد...شاید هم سه سال...حتی اگر هفت سال هم گذشته باشد دیگر فرقی نمی کند. چون تمام فرصت من برای جمع آوری هیزم فقط دو ماه بود. هیزم هایی را برمی داشتم که خوب می سوزند چون عقیده داشتم کاری که به من محول شده باید به بهترین نحو انجام دهم.حتی مجبور می شدم از یک قله بالا بروم و بعد دوباره پایین بیایم تا به قله ی دیگری برسم. آنقدر این کار را می کردم که سرانجام نقطه ی شروع را درست انتخاب کنم. سیاوش جوان و زیبا بود. و سیاوش جوان و زیبا را قرار بود در آتش بیندازند.و هیزم هایی که قرار بود خوب بسوزند و دخترکی که شادتر از همیشه قرار بود هیزم جمع کند و آفتاب که قرار بود مهربان تر از همیشه از فراز این کوه ها بتابد و هیزم های تر را نیز خشک کند. همه چیز آماده ی یک حادثه بود. طبیعت هیچ چیزی کم نگذاشته بود. سیاوش اسب نداشت. اسبش روحش بود که گاه آرام وحشی بود و گاه وحشی آرام. می توانست بپرد؟ بی اسب ..بی زره. آنهایی که مسئول حادثه بودند در پشت پرده بودند. در پرده ی اصلی من و سیاوش بازی می کردیم. شاید نمایشنامه ی کینگ لیر ِ شکسپیر را. "حقیقت سگی است که باید به لانه رانده شود ؛ هنگامی که پدر مقدس به تماشای آتش ایستاده است باید آن سگ را راند" این را در آن نمایشنامه کسی به اسم ((احمق)) می گفت و این را در این نمایشنامه کسی به اسم ((آرزو)) می گفت. لازم نبود حتما به زبان بگوید دستانی که هیزم جمع می کردند کمتر از زبانی که می گفت احمق نبودند. حقیقت در لانه کمین گرفته بود و هر چه بود خوابی مقدس بود. از دوست داشتن خسته نشده بودم. خواب را هم دوست داشتم. دروغ را هم دوست داشتم. کینه را هم دوست داشتم. هر چه را که به رهایی از این خواب منجر شود دوست داشتم. برای همین بود که من را مسئول جمع آوری هیزم کردند. درست است که سیاوش با اسب نیامده بود ولی در دویدن ماهرتر از من بود. مثلا وقتی به اوج می رسید مرا نیز جا می گذاشت و مرا می دید که می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم آن هم در اوج. شبیه آدمیزاد نبود شبیه اجنه و شیطان بود که سرعتشان زیاد است و قدرتشان کم. من که از جنس آدمیزاد بودم قدرتم زیاد بود و سرعتم کم. چه می دانستم که دو ماه برای جمع آوری هیزم وقت زیادیست؟ تازه فکر می کردم که کم است. و وقتی که جمعشان کردم با تمام قدرت از زمین برشان داشتم و تمام راه را برگشتم تا در میعادگاه همیشگی طبق دستور پادشاه کوهی از هیزم بسازم. خواب بزرگ نزدیک بود. سیاوش بی گناه بود. هیزم ها آماده بود.پادشاه خدا بود. و نظاره گر و بی طرف من بودم. اثر سم شکافته(رد پای شیطان ) هم روی خاک ها پیدا بود. او بی گناه بود...او بی گناه بود....او بی گناه بود... s-s-santa-simplicitas! بی گناهی مقدس پرده ی چهارم نمایشنامه " ماجرای مردی که نمی تواند یک گربه ی بی آزار و ضروری را تحمل کند. من از کشیش متنفرم. دیدن یک خرقه خشم مرا برمی انگیزد." پیراهنش سپید نبود و اسب سپید نداشت. از پیراهنش گرفتند و به جلو راندند. روبه روی من ایستاد. او را از چهره ی خودش نشناختم. بلکه فورا از چشمهای دوست مشترکمان" یاشار" شناختم که در کاسه ی چشم او شنا می کرد. چه؟ این اوست؟ قرار است او را در آتش بیندازند؟ وای بر من..من چه کرده ام .با دست های خودم برای سوختن هر دومان هیزم جمع می کردم. به کجا می بریدش؟..تو را به خدا نبردش.. از هوش رفتم. آنجا دیدم که مرا هم درون آتش افکندند ولی نسوختم . بیدار شدم یکسال گذشته بود . در صحرایی بزرگ خودم را تنها یافتم. همین که نسوخته بودم احساس "بودن" به من می داد. هنوز پاک بودم.با تمام هستیم بلند شدم. کشان کشان خودم را پیش پادشاه رساندم. او گفت که سیاوش هم از آتش گذشت و نسوخت . بعد که گریه های شادی مرا دید از چانه ام گرفت و به چشمانم نگاه کرد و گفت " مگر نمی دانستی که انسانهای بی گناه هیچگاه نمی سوزند؟" فهمیدم این قانون پادشاه بود که ما را از آسیب حفظ کرده بود. . . مسیح هم آنجا بود. یادم آمد که در آخرین شام خود به پیروانش گفته بود " بگیر ، تناول کن ، این تن من است."
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |