|
گل آبی
نمی دانستم در واقعیت هم می شود گل آبی را دید! زمان در هم پیچیده بود و از بطن باغ های پژمرده ی دوستی های گذشته برایم گلی چیده بود به رنگ آبی...من که نمی دانم از این گل ها کجا می روید ولی لابد نسیمی که آن را به دستم داده بود می دانست...زمان آنقدر گذرا بود که حتی نگذاشت از عمق چشمان این نسیم زیبا جویا شوم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت......قسمتی از راه را قدم زدیم ....چقدر برایمان این قدم زدن آشنا بود....انگار یادمان رفته بود ماه ها و سالهاست به اتفاق هم داریم در راهی قدم می زنیم...که شبیه همین راه است ......همین راهی که تا آرزوی چیزی نکنی به دستت نمی دهند...همین راهی که پر از فراموشیست....و نظاره گر خیره شدن چشمی نجیب برای یافتن چیزی ست....همین راهی که پر از نیافتن است.....و بی خیال شدن و گذشتن از صرف یک نوشیدنی به اتفاق.....همین راهی که پرسیدن است....همین راهی که جواب گرفتن و خندیدن است....همین راهی که در آن خاطرات کودکی مان را به دست نسیم خواهیم سپرد ....ونسیم که کوله پشتیش را به خاطر نگاه های شرمنده ی ما باز خواهد گذاشت......همین راهی که وقتی چشم ها بسته می شود و روح ها خسته ، آن نسیم مهربان موهایت را می نوازد.......همین راهی که در آن یک ذره می شویم و شبیه غبار پرواز می کنیم .....که نسیم هم آنجا دنبالمان خواهد آمد و سرود وفا را در گوشمان خواهد خواند.....همین راهی که در آن به امید نشانه می رویم نه به قصد نشان دادن راه برای هم ..که این خود ِ راه است که رد پاهای به جا مانده در آن وجودمان را برای همدیگر اثبات کرده است......همین راهی که شبیه شاخه های آن درخت تنهاست که عروج می کند و سرهای ما را به پایین می اندازد....همین راهی که تنها به حرمت عشق خیال و واقعیت را یکی می کند.......همین راهی که اگر در آن برای یکدیگر نمیریم از شدت سرما نیز نخواهیم مرد.....همین راهی که چون تنها شویم باز خواهیم ماند....همین راهی که در شبش سکوت می کنیم تا بشنویم و چون صبح می شود بی اندازه همدیگر را دوست می داریم....وسرانجام همین راهی که ناباورانه در کرانه ی دشت بی انتهایش بردستان آبی دوست یک گل آبی می بینیم..
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |