تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

مهم نیست ...چه اهمیتی دارد..؟ روزها هم اینگونه می گذرند.آیا ما نیز همراه آنها می گذریم؟بی شک می گذریم.

از کنار آدم ها که می گذرم به من عبوس می نگرند....آنچنانکه گویی زندگی نمی کنیم داریم می جنگیم....همه سلاحشان آماده است...سلاحشان اگر زبان نباشد بی شک نگاهشان است...اگر موذی نباشند خسته اند......و نگاه های خسته شان برای من زنده درد آفرین است....گاه در اوج خستگی موذی می شوند و گاه از موذی گری هاشان خسته....به نگفتنی هایم قسم این ها یک مشت آدمند....سازشان را به دست گرفته و می نوازند....کسی نیست برقصد نمی فهمند...خودشان می رقصند و خودشان می نوازند......همیشه چیزی ناقص است این را می فهمند....آن چنان ناقص که کاری نمیتوان کرد....حتی در رقصیدن هم چیزی ناقص است....اصلا اگر کسی قهر بکند همه چیز ناقص می شود...و ناقص می ماند تا لحظه ی آشتی.....آشتی که کردی باز یک بیل ناقص است برای فرو ریختن دیوارها.....و بیل هم که باشد باز یک عطش ناقص است.....عطش هم که باشد عقل ناقص است.....و آیا عقل را می شود یکباره کامل کرد؟

زندگی بی عقل زیستن در تاریکیست....حتی اگر عاشقی کامل باشد که نمی تواند باشد چرا که بدون ذره ای از عقل  ناقص است...

گاه رفتارهای دیگران برای آدم مهم می شود....و بی دلیل عشق را بهانه می آورند تا توجیهی برای این اهمیت شود....ولی واقعیت این است که همه خسته اند.....واقعیت این است که جز آدم هم چیزی دیگر پیدا نمی شود......واقعیت این است که آدم به آدم فشار می آورد.....واقعیت این است که آدم آدم را نمی فهمد....حال عالمی را چگونه خواهد فهمید؟

رویاهای دور بهشتی ست که آفریده می شود و اینجا جهنمی ست که آدم ها با نگاهشان ساخته اند.....چه می شد اگر در آن واحد همه فکر می کردند که اینجا کجاست؟......و همه عاشقانه به این بودن  نگاه می کردند...شاید آن وقت زمین از سنگینی می شکافت و خدا از سر لطف زبان به گفتن  می گشود....

اما در این تکثر که آدم ها ساخته اند خدا هم گم می شود...آنچنانکه اگر روزی  با طناب نامرئی از ستون های نامرئی آسمان به صورت نامرئی قدم به زمین بگذارد و انا الحقش جان را به لرزه افکند.....باز نخواهند دید و باز میان نفرت هایشان او را نیز گم خواهند کرد......

اگر چوبی به دست انسان ها دهی مرا خواهند زد....آن چنان که همه جایم کبود خواهد شد....اگر بروم تنها خواهند ماند.....اگر بمانم دعوا خواهیم کرد....اگر دور باشیم خواهیم مرد....اگر هیچ چیز باشیم  نمی شود....اگر چیزی شویم گم خواهیم شد....اگر همه چیز شویم همه را از دست خواهیم داد....

و خدا نیز  آن بالا  لطیف تر از همیشه نشسته و گویی  در بودن و نبودن ما نقشه هایی می ریزد....اگر به اختیار ما باشد نخواهیم بود ....ولی این تنها اختیاری ست که معشوق لطیف و نامرئی به ما نداده است

..و ما با اختبارمان چیرهایی را ساخته ایم که مانند حصاری دورمان را گرفته اند...کاش حتی اختیار ی این چنین هم نداشتیم.....ولی همین بس که اختیار نابودی را نداریم.......آنچه می سازیم ابدی و همیشگیست. خدا می داند که تا چه اندازه ابدی و همیشگی......

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت13:40توسط . | |