|
تا جایی که من می دانم چیزی به عنوان جنگ و محیط رقابتی در دنیا وجود ندارد ، و همه چیز در یک محیط همکاری اتفاق می افتد. انسانها چه بخواهند و چه نخواهند با همدیگر همکارند ، حتی اگر طرفین یک جنگ خونین باشند. شاید باور نکنید ولی کاش همه چیز بستگی به باور ما داشت . وقتی شهریار کاغذی برمی دارد و شعری برای انیشتن می گوید در درونش شعله ایست که زبانه می کشد و جانش را می سوزاند. جنگ چرا؟ این جنگ با آن جنگ فرق می کند ، جنگی وجود ندارد که در آن واقعا منافع انسانها متفاوت از هم باشد ، ولی این جنگیست که اتفاق می افتد بی آنکه در حقیقت جنگی در کار بوده باشد. همه ی انسانها با هم همکارند و صاحب یک سرمایه ی مشترک هستند. و دنیا محیط همکاری آنها برای رسیدن به مقصودی واحد است. مثل این است که اعضای یک تیم فوتبال بخواهند به همدیگر گل بزنند ولی چون حریفی نیست و فقط باید آن توپ را به دروازه ی هدف نشانه می گرفتند ، در نتیجه فقط به مقصود نمی رسند ، نه اینکه محیط رقابتی بوده باشد و برد را به حریف داده باشند. اکثر انسانها به اشتباه فکر می کنند برای پیروزی باید با هم رقابت کنند ولی در واقع این طور نیست انسانها وقتی می توانند ظریب کارایی خود را بالا ببرند که به دیگران مثل خودشان بنگرند ، و به آنها سود برسانند. هر چه برای دیگران موثر باشند موفقیت خود را نزدیک خواهند کرد.و هر چه به دیگران ضرر بزنند جزئی از خودشان را نابود کرده اند و در واقع جای رشدش را گرفته اند. به طور ساده به محیط اطراف خود نگاه کنید. چند بار همکلاسیتان از شما جزوه خواسته ولی به او نداده اید؟( حتما می ترسیده اید که او هم نمره ی خوبی بگیرد) چند بار کار ناشایستی از دیگران دیده اید ولی گفته اید ربطی به من ندارد و بی تفاوت از کنارش رد شده اید؟ ( حتما خیال کرده اید ضررش به شما نخواهد رسید) چند بار حقیقتی را می دانسته اید ولی نخواسته اید برای دیگران بازگو کنید؟ ( حتما فکر کرده اید ارزش وقت تلف کردن را ندارد ) چند بار می توانسته اید به کسی کمک کنید ولی نکرده اید؟ ( شاید فکر کرده اید این از وظیفه ی شما خارج است و در هر صورت ربطی به شما ندارد) ولی عجیب این است که انسان با تمام آن روح خدایی و جسم زمینیش فضول عالم است .و نه تنها این فضولی برایش عیب نیست بلکه یک وظیفه بر دوش اوست.و اگر وظیفه اش را به درستی انجام ندهند ضررش گریبان خود او را خواهد گرفت. می دانید چرا؟ انسانها استعدادهای مختلفی دارند. ولی هر انسان فقط صاحب یک استعداد است و برای انجام همان کار به این دنیا آمده است. و گذشته از آن یک مسئولیت بزرگی نیز به دوش تک تک انسانهاست که آن رساندن مشعل انسانیت به مقصد نهائی آن است. هر کسی شعله ای به این مشعل می افروزد تا پر نورتر شود.ولی هر کس به تنهایی از عهده ی این مشعل برنمی آید. این مشعلی ست که از گذشته به ما رسیده و به سمت آینده در حال حرکت است. واین مشعل سرمایه ی مشترک تمام انسانهاست. اگر کسی نوری به این مشعل اضافه کند نورش به چشم من هم خواهد رسید.( چه می شد اگر ادیسون برق را اختراع نمی کرد؟) ولی گاه بوده اند انسانهایی که این مشعل را فوت کرده اند و از نور و گرمای آن کاسته اند. بدون اینکه بدانند این مشعل همان ریسمانی ست که اگر پوسیده شود همه را با خود به قعر خواهد برد. وقتی که شهریار شعرش را برای انیشتن می نوشت می خواست چیزی به انیشتن بگوید. در حالی که شاید دستش می لرزید و نمی دانست از که دارد شکایت می کند. و وقتی انیشتن آن را به دست گرفته و می خواند تازه می فهمید که مشعل هیچ حرکتی نکرده ، با اینکه پیشانی او پرچین شده و موهای او سپید . آری ما در این دنیا تنها نیستیم و بهتر است بدانیم که سرنوشت همه ی ما بستگی به نوع همکاری ما با یکدیگر دارد. پس انسانها باید دید خود را نسبت به هستی و روزگار تغییر دهند. پی نوشت: نوشته ی زیر را در سایت بسوی اعتدال دیدم که خواندنش برای شما نیز جالب خواهد بود. « نامه تاريخي استاد شهريار به انيشتن» در خلال سالهاي 1320 و 1321 خبر کشفيات انشتين غوغايي در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقين جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسيله بمب اتمي، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از اين سلاح بسيار وحشت آفرين بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه اي جهنمي بود. جنگ با پيروزي متفقين به پايان رسيد.خوشبختانه ، هيچ يک از طرفين جنگ نتوانستند از بمب اتمي استفاده بکنند. البرت انشـتين در سـال 1879 ميلادي در شـهر اولم آلمان متولد شـد. تحصيلات خود را در مونيخ و آراو سـويس به پايان برد. او در همانسـال كه فرضيهء نسـبيت را طرح كرد (1905 ) از تابعـيت آلمان رو گرداند و به تابعيت سـويس در آمد. سـال 1905 براي انشـتين 26 سـاله سـال انتشـار دو اثـر مهم ديگر در علم فـيزيك اسـت كه نظريه « كوانتوم» او باعث شـد در 1921 جايـزه نوبل فـيزيك را در 42 سالگي ببـرد و نيـز مقاله محاسبه انرژي اتمي را كه« به معادله انشـتين » معروف اسـت در همين سـال منتشـر سـاخت. انشـتين در فاصله سـالهاي 1905 تا 1933 در دانشـگاه هاي آلمان و سـويس درس ميداد و براي سـخنراني به ممالک اروپايي سـفر ميکرد او در 1914 بار ديگر به تابعـيت وطن اولش آلمان درآمد و اسـتاد فـيزيك دانشـگاه برلين شـد. او تا سـال 1933 در آلمان زندگي ميكرد و در سـفر انگلسـتان و امريکا بود كه نازيها او را به دليل دينش از كار برکنار كردند آلبرت انشتين،يک آلماني يهودي بود. در آن سالها وقتي که اخبار مربوط به کوره هاي آدم سوزي يهوديان توسط نازي ها منتشر گرديد، جنايتي که هيچ ملت متمدني بدان دست نمي يازد.انشتين اين جنايت را تحمل نکرد و در سال1940 ميلادي برابر 1319شمسي از آلمان فرار کرد و ناگـزيـر دعوت دانشـگاه پـرينسـتون را پـذيـرفـت و به تابعـيت امريكا در آمد. اينشـتين اولين كسي بود كه امريكا را از خطر اتمي شــدن احتمالي آلمان آگاه كرد و امريكا را تشـويق كرد تا به تحقيقات اتمي خود و شـكافتن اتم ادامه دهـد. او در سـال 1939 در نامه به روزولت نوشـت: « آقاي رئيس جمهور اگر امريکا موضوع اتمي شـدن آلمان را جدي نگـيرد بشـريت با فاجعه غير قابل جبران رو برو خواهـد شــد.» اين نامه باعث شـد كه امريكايي ها كارخانه هاي آب سـنگين آلمان را كه در آلمان، نروژ و دنمارک برپا بود شـناسـايي و با بمب هواپيماهايشان منهدم نمايند و به موازات اين كار به تحقيقات اتمي خود ادامه دهـند. اين تحقيقات منجر به توليد اولين بمب اتمي جهان توسـط امريكا شـد و امريكايي ها با تجربه بمب اتمي روي دو شـهر هـيروشـيما و ناگازاكي فاجعه معـروف به هـيروشـيما را آفـريدند . در سالهاي 1325 و 1326 شمسي بار ديگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشريت نگران از پيامدهاي اين اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر يکي ديگراز دولت هاي متخاصم از اين اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنيا خوانده خواهد شد. هيچ ذي روحي در روي زمين باقي نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشيد تا حيواني تک سلولي به وجود آيد و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمين به حالت اوليه برگردد. اين ها صحبت هاي روزمره مردم جهان بود.در چنين فضايي چه کسي قادر بود از اين فاجعه عظيم جلوگيري کند. اکثريت مردم دست به دعا بودند. عده اي مي گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آيا اين مردم مي توانستند افکار و حرف دلشان را انيشتيني که در محاصره جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه بايد کرد؟ چگونه مي توان اين نابغه علم را متوجه اوضاع وخيم و شرايط روحي نامساعد بشر نمود؟ در سال 1326 شمسي جمعي از اساتيد و دانشجويان تهران ، دست به دامن استاد شهريار مي شوند ، موضوع را کاملاً شرح مي دهند، نگراني و وحشت مردم جهان را با او در ميان مي گذارند و يادآوري مي کنند که تنها شهريار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمين مي تواند، انيشتين آن نابغه رياضي و فيزيک مغرب زمين را متاثر بکند. خود استاد شهريار مي فرمودند: « چنان منقلب شدم که گويي بمب اتم کره زمين را به کلي نابود کرد و پودر آن در فضاي بيکران پخش شد. از جسم خاکي رهيدم . در عالمي اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدايا کمکم کن. پروردگارا، قدرتي مي خواهم که دل آن سلطان رياضي را نرم کنم. اکنون که من مامور اين امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان.» آري، شهريار ادب شرق، توفيق الهي را کسب مي کند و همان شب ، شعر « پيام به انشتين» آفريده مي شود. اين شعر به قدري روان و منسجم و صميمي و موثر، خلق مي شود که گمان نمي رفت هيچ سنگدلي را ياراي مقاومت در برابرش باشد. بلافاصله اين شعر به زبان هاي انگليسي ، آلماني ، فرانسه و روسي ترجمه مي گردد. عده اي به سرپرستي دخترش خانم ]مريم يا شهرزاد[بهجت مامور مي شوندکه شعر را به انيشتين برسانند. از مدير دفترش در اقامتگاهش وقت مي گيرند، روز موعود فرا ميرسد. ترجمه فصيح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آنچنانکه حاضران نقل کرده اند آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمی خیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:« به دادم برسید » بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوص اش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است. پس از ارسال این پیام از سوی شهریار به اينشـتين ، وی ناگهان متوجه غولي كه ازشـيشـه بيـرون آورده بود شــد.پس از پايان جنگ پدر بمب اتم مبدل به يك مبارز طراز اول براي جلوگـيري از توسـعه و تولـيد سـلاح اتمي شـد و به اتفاق برتراندراسـل فیلسـوف معـروف انگلیسی نهضت ضد جنگ و محدوديت اسـتفاده از سلاح اتمي را براه انداخت. اين كار درست مقارن با حمله صلح اتحاد جماهـير شـوروي به رهبری استالین بود كه هنوز به سـلاح اتمي دسـت نيافـته بود. به اين جهت در امريكا انشـتين مورد تعـقيب و پيگيري کميسـيون واقع شـد كه به رهـبری سـناتور « مك كارتي » براي مبارزه با كمونيزم فعاليت داشـت. اين کميسـيون كه در آن سـالها كار اصلي اش پرونده سـازي و تشـكيل محاكماتي براي بازجويي از روشـنفکران بود، او را به جاسوسی و داشتن افکار کمونیستی سـاخت اما طبعاً با برنده جايـزه نوبل و پدر تئوریهای پیشرفته فـيزيك كاري نمي توانسـت كرد. خود اينشـتين گاه به طنز میگفت: « خوش حالم زنم از فـيزيك چيزي سـرش نمي شـود و گرنه سـرنوشـت « جوليوس » و « اتل» در انتظار ما هم بود» . واشـاره او به محاکمه معـروف « جوليوس و اتل روزنبرگ» دو دانشـمند فـيزيك امريكايي بود كه طي محاكمه محکوم به اعـدام شـدند و« البر كامو» نمایشنامه « روزنبرگ ها نباید بميرند » را در دفاع از آنان نوشـت. اينشـتين كه يك يهودي بود، در آغاز از تمام مواضع صهيونسـتي دفاع مي كرد، اما هنگاميكه اسرائیلی ها با خشـونت به تصرف سـرزمين هاي فلسطینی پرداختند او به يـكي از منتـقدان بزرگ شـيوه هاي تروریستی آن سـال هاي « مناخيم بيگين» تبديل شـد و در مقاله ای در روزنامه نيـويرك تایمز آنها را محكوم سـاخت. با اينهمه بعـد از تشـكيل دولت اسرائیل و پس از مرگ نخسـتین رئيس جمهور اين کشـور « ايزروايزمن » درسـال 1952 به او پیشـنهاد شـد كه ریاسـت جمهوري اسرائیل را بپـذيـرد و فـيزيك دان فیلسـوف اين پیشـنهاد را رد كرد. اينشـتين از 1946 به اين طرف يعنی نُـه سـال اخیر عمر خود را به عنوان يك مبارز صلح دوسـت و طرفدار آزادی انسـان سـپـري كرد و شگفت آنکه مخالفانش در برابر حرفهاي انسـان دوسـتانه و مبارزات صلح جويانه وي را همواره « بچه پـيرمو فرفري » مي خواندند و معـتقد بودند كه اين موجود اسـتثنايي همچنان در سـالهاي كودكي به سـر مي برد و هنوز به عقل نرسـيده اسـت.دليل بزرگي كه آنها براي اسـتدلال خود در حق اين « پير كودك » مي آورند اين بود كه او پس از آنكه سـالها در دامن سـرمايه داري بزرگ شـده و پرورش يافـته بود از پول و مال دنيا نه چيزي داشـت نه چيزي مي فهميد. همسرش از ترس ولخرجي هاي او هنگام خروج از خانه به وي پول توجيبي میداد و اي بسا كه در باز گشـت متوجه مي شـد كه او همان پول مختصر را به سـائلي در سـر راه داده يا براي يك دسـته از بچه ها بستنی خريده اسـت و با آنها بسـتني خورده و خنديده اسـت.اينشـتين در سـال 1955 در شـهر برينسـتون در مركز دانشـگاهي كه پـس از مهاجرت در امريكا در آن مشـغـول به كار شـده بود درگذشـت.
متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:
پیام به انیشتین
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته می بخشی ، دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را. درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه سر از زانوی استغراق خود بردار به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد، به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد. نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را انشتن آفرین بر تو ، خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد بهشت روح علوی هم که دین می گفت،جز این نیست تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را انشتن ناز شست تو! نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز جهان ما حباب روی چین آب را ماند من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم، جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم اصالت نیست در مادّه. انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد انشتن اژدهای جنگ ....! جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد چه می گویم؟ مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟ مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟ انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را. انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن. انشتن بازهم بالا خدا را نیز پیداکن.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |