تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

من مسلمانم              

قبله ام یک گل سرخ     

                                      

 

                                                                  

 

دوباره بهار.. دارد می آید..

 من همیشه بهار را از نشانه هایش می شناسم ..شاید یکی از آنها بوی  گل باشد...شاید یکی از آنها آواز آشنای  پرنده باشد..

ولی مهمترین نشانه رسیدن به مرز است.. مرز میان زمستان و بهار...چقدر زیباست...پرشی به اندازه ی تمام وسعت زندگی..... .پریدن در آغوش خدا...و بوسه دادن با عمق وجود به کسی که آغوشش را گشوده است......یعنی زندگی....و چه آسان است زندگی به همراه خدا...به همان آسانی که می شد زندگی نکرد...

..............

و در این آسودگی تازه می فهمی که کیستی....تازه وقت می کنی که فارغ از همه چیز به کارهایت برسی.... وقت می کنی که بخندی و شاد باشی و از هیچ چیز سوال نکنی.... وقت می کنی که جلوی آینه بروی و اینبار به جای کسی که نمی دانی کیست خودت را ببینی.. وقت می کنی که موهایت را جلوی آینه شانه بزنی و دستهایت را بالا ببری و یک دور کامل بچرخی...مثل دوازده  دوری که زمین چرخیده است .....زمین به دور خود و خورشید..و تو به دور دل آسوده ای که داری...به دور این دل آسوده فقط یک بار چرخیدن تو کافیست...زمین به خاطر دل تو خواهد چرخید..

یک روز که هیچ نمی نوشتم آسوده بودم و از روزی که نوشتم باز آسوده بودم...اگر به دنیا نمی آمدم آسوده بودم و حالا که به دنیا آمده ام باز آسوده ام... اگر نبودم چیزی نمی گفتم. و حالا که هستم و می گویم حرفهایم مرا به کار می گیرند. من هیچ کاره ام می دانید؟

در جهان همتای من وجود ندارد. همتای دل من. همتای خواسته های من.

هر کس باید بتواند به یکی بودن خودش پی ببرد. این که هر کس با تمام صفاتی که دارد و ندارد می تواند در اوج قدرت باشد. این قدرت از همان یکی بودن می آید. ..یعنی من صاحب چیزی هستم که خارج از من در هیچ جای دیگری نیست... همین که بتوانی شکل منحصر به فردت را بیابی چیزهایی را که در جهان مخصوص توست به دستت می دهند از جمله قدرت  گمشده ات را. و با به دست گرفتن قدرت  خودت می توانی شروع به انجام وظایفت کنی. اما مهم همین شکل یافتن است. وهدف انجام وظیفه است. و زندگی تنها فرصت برای شکل گیری و انجام وظیفه است. البته هیچ یک از این ها بر عهده ی تو  نیست که نگرانش باشی. همه را خدا انجام می دهد و تنها کار انسان هماهنگی با روح و تغیرات و تاثرات آن است.

روح همانند کشتی  در اقیانوس زندگی در حال حرکت است و انسان به همراه جسم و اندامهای صوتی و حرکتی آن نقش یک دیده بان را بر عهده دارد. و ناخدای کشتی همان خداست که روح را در در این اقیانوس عظیم پیش می برد و مسیر آن را مشخص می کند.

و تنها کاری که انسان باید  بکند دیده بانیست. و هوشیار بودن است. ..هر موقع خشکی را دید باید فریاد بزند خشکی ی ی  ....هر موقع هوا طوفانی شد باید بادبانها را بکشد..هر موقع هوا مساعد شد که اکثرا هم  مساعد است باید پایین بیاید ( حتی اگر مجبور شود از  پایین ترین حد خودش تجاوز کند ) فقط برای این که از آب ماهی بگیرد و روزی خود را به دست آورد.....هر موقع منظره ی جدیدی دید تعجب کند...هر موقع منظره ی معمولی دید خوابش نبرد....یعنی باید از تمام چشم و گوش و حواسش  در مسیر استفاده کند.  این وظیفه ی اوست .یعنی استفاده ی تمام و کمال از حواس پنچگانه.و این تنها روش شکر گذاری از خدائیست که قصد دارد ما را از هیچ به همه چیز برساند.

راستی اگر قرار بود بخوابیم خدا برای چه به ما چشم و گوش داده است؟ اگر  امور کسالت بار و خسته کننده است .چرا از خود نمی پرسیم خدا جهان را ساخته است.پس باید آنقدر جالب باشد که توجه او را به خود جلب کند. ("دیپاک چوپرا "می گوید که این شمایید که توانایی علاقه مند بودن و توجه کردن را از دست داده اید. و درست می گوید.)

آری حتی انجام  این هماهنگی  باید آنقدر قوی باشد که اگر جهان طور دیگری شود و انقلابی بزرگ و جهانی برپا شود و همه چیز تغییر کند ، باز خود را با همه ی آن تغییرات هماهنگ کند. یعنی کار انسان این است که حقیقت را هر طور که هست بپذیرد. و در این مسیر آن چه را که می بیند و حس می کند انکار نکند. و دروغ نگوید. چرا که این دروغ چیزی را عوض نمی کند. فقط هماهنگی خود و روحش را از بین می برد و از هستی عقب می ماند. دروغ گفتن یعنی خلق اتفاقات خیالی یا رد اتفاقات افتاده .یعنی به جای دیدن واقعیات بیرون در دنیای خیالی و امن دروغ گم شدن . و این یعنی از دست دادن هماهنگی با کائنات و شنیدن دروغ از همه کس. در حالی که نباید هیچ ترسی از گفتن حقیقت داشت.باید همه چیز را آشکارا گفت  ولی نه یکباره.انسان باید فقط تسلیم او باشد.

هر کجا که گفت بایست بایستد ، هر جا که گفت بروحرکت کند. هر جا که گفت بگو سخن بگوید. و او با فرستادن نشانه ها این کار را می کند. مثلا وقتی خشکی را دید بلافاصله باید فریاد بزند ...ولی وقتی چیزی نمی بیند نباید بیهوده حرفی بزند فقط باید سکوت کند..آنان که دروغ می گویند خود را ناخدای کشتی خودشان می دانند. به خود اعتماد دارندو به هیچ کس دیگر اعتماد ندارند برای همین از همه چیز می ترسند. و دروغ می گویند تا مسیری جدید بیافرینند. در حالی که خبر ندارند مسیر با تمام پستی ها و بلندی هایش از قبل آفریده شده. و ما فقط کافیست تسلیم خدا باشیم. یعنی مجبوریم که تسلیم خدا باشیم.

انسانی که به معرفت رسیده باشد مختار است و با همین اختیارش تسلیم بودن را انتخاب می کند. و کسی که به معرفت نرسیده باشد مجبور است و بزرگترین جبر برای او خود زندگیست. و تصور کنید  چقدر زندگی این دو تن با هم فرق خواهد کرد.

و اگر از بزرگترین دست آورد من در این سال جویا شوید باید بگویم  که چه چیز بزرگی  بود..

آنچه که  خود خدا در این مسیر نشانم داد همین بود. که به همه چیز راضی باشم و تسلیم او باشم. حتی اگرمرگ ظاهری یا باطنی خودم باشد. چرا که این خداست که همه را می بیند و به همه فکر می کند. از ازل تا ابد همه را یکجا و یکسان می بیند . و او تنها کسی است که به همه فکر می کند. پس صلاح من را که سرنوشتم در دست همه است را بهتر از من می داند. و اگر از من بریده شود و به کس دیگری برسد هیچ چیزی از من کم نمی شود چرا که مقصود من نیستم چیز دیگری است و رسیدن به مقصود در کنار همگان است. و همه هم را نمی بینند این خداست که همه را می بیند . پس همه چیز را باید به او سپرد. حتی اگر بخواهد که فردا دیگر نباشم و در عوض من کس دیگری باشد. من تسلیمم .من تسلیم همه ی خوبی ها و بدی های مسیرم. هر چه او بدهد می گیرم. هر چه او بخواهد می گویم حتی اگر من را نابود کند و در عوض چیزی را زنده کند. هیچ گاه من مهم نیستم.  (مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/ هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم)

 

آری من مسلمانم و در سال جدید  مسلمانیم را به همراه مسلمانی زمین جشن خواهم گرفت...و مسلمانی نه به شهادت و ادعا و نه حتی خواندن دعا و نه حتی انجام بهترین کارها...که فقط به معنی تسلیم است. و شرط مسلمانی رسیدن به این معنیست.

مسلمان از خدا چیزی نمی خواهد بلکه هر چه خدا می خواهد انجام می دهد.

مسلمان نماز را به خاطر بهشت نمی خواند بلکه به خاطر نشان دادن خدمتگذاری خود به خدا می خواند. مسلمان هیچ کس را بیشتر از خدا دوست ندارد حتی عزیزترین کسانی که با چشم آنها را می بیند و مهر آنها را درون سینه اش دارد.

مسلمان حتی عزیزترین کسانش را به دست خدا می سپارد که هر کاری خواست با آنها بکند.

مسلمان به خدا توکل می کند و تمام عشق را به او می سپارد. و از این رو تمام عشق را از او می خواهد. مسلمان عاشق خداست ..... دیگر چه بگویم؟

از این به بعد هر آنچه او بخواهد خواهم گفت. و هر آنچه او نخواهد نخواهم گفت. مثل آسودگی همیشه...

وقتی که سال تحویل می شود پیمان ها دوباره بسته می شود. و حواس انسان قویتر می شود. زمان شمرده می شود. گذشته ها به سواحل دور انداخته می شود. زمان به یاد انسان آورده می شود. و خدا می گوید قسم به زمان که زیان می کنید.

مسلمان می داند که در این اقیانوس فقط یک کشتیست که غرق نخواهد شد. همان یک کشتی که ناخدایش اوست. خدایی که گذشته برای او معنی ندارد. اگر بخواهد دستش را دراز می کند و از مسافت بسیار طولانی و از ساحل های مانده در عقب ، کسی را به حال می آورد و سوار کشتی خود می کند. خدایی که همه چیز بستگی به خواستن او دارد.

 

 

خدایا در سال جدید ، جدیدترین چیزها را به من بیاموز. من قول می دهم که از شر کهنه ها خلاص شوم.

خدایا مرا به بهترین جاها ببر. من قول می دهم که شجاع باشم. و از دیدن اتفاقات جدید نترسم.

خدایا تو دست من را بگیر و گاهی بگو که دوستم داری، من قول می دهم که از هیچ چیزاین عالم  نترسم.

خدایا قلبم را با تمام جراحاتش به تو می سپارم و در عوض قول می دهم که خودم را از شر کسانی که خودشان را پشتیبان من می دانند خلاص کنم.

همان ها هستند که هیچ وقت نگذاشته اند با صدای بلند  صدایت بزنم

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستت دارم.

و این فریاد به خاطر قضاوتی ست که تو در مورد من خواهی کرد. من قول می دهم که هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت  از قضاوت های دیگران نترسم.

خدایا تو مرا آئینه کن. من قول می دهم از آینه های مرده  انتظار معجزه نداشته باشم.

 

درون توست اگر خلوتی و انجمنیست

برون ز خویش کجا می روی جهان خالیست

 

خدایا  از زبان من ساخته نیست. تو به کسانی که دوستشان دارم.. و کسانی که دوستم دارند و نمی دانم ، و کسانی که دوستشان دارم و نمی دانند .. و کسانی که هنوز هم دیگر را نمی شناسیم.. تمام حرف های قلبم را که بهتر از من می دانی  و زیاد هم نیست   بگو.و بهار را به تمام آن قلب ها ی نزدیک  تبریک بگو. تو که نزدیک تر از تمام حرف ها  به ما هستی.

 

                                                  ***         

و من می دانم که  خدا تمام حرف های ما را به هم خواهد گفت..به هر کس که بخواهد زودتر و به هر کس که بخواهد دیرتر..ما آسوده ایم..( آنقدر آسوده که بعضی اوقات متوجه آمدن  بهار هم نمی شویم)...هوا هم دلفریب شده است

راستی بهار را می شناسید؟ همان کولی آوازه خوان را..

 

                                                              

 

ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه دار همین ره که می زنی  

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت15:58توسط . | |