تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

آیا می دانید که..؟

 

یک چیزی هست در همین نزدیکی ها که من نیستم..وقتی از خودم خارج می شوم به آن می پیوندم..و فقط همین آرامم می کند.مگر من چند نفرم ؟ من دهها نفرم. جالب است که همیشه چیزهایی را حمل می کنم که مال خودم نیستند. همه همینطورند. ولی آن دهها نفر هستم. دهها نفری که در نظر خودم خیلی بزرگ است. شاید بیشتر از آن هم باشم.

ولی من ، من نیستم. من این موجود تنها نیستم. مرا داخل زندان برده اند. گویا یک نفر را شقه شقه کرده باشند و هر تکه اش را داخل جعبه گذاشته باشند. آن جعبه مال من نیست. هر چند هم آغوش همیم. من های من گمشده اند. هر یک جایی پراکنده شده اند. من بزرگم. بزرگی که تنها نیست.چگونه امکان دارد بزرگی تنها نباشد؟ ولی من تنها نیستم در حالی که بزرگم. یک چیزم. و یک چیزی هست در همین نزدیکی ها که من نیستم.یعنی من گاهی کوچک و گاهی بزرگ می شوم؟ ولی بزرگ همیشه بزرگ است و کوچک نمی شود. یعنی وقتی درون خودم می خزم کوچک می شوم و  وقتی از خودم بیرون می آیم بزرگ می شوم. ولی اگر قرار بود بیرون بیایم برای چه مرا داخل جعبه کرده اند؟ و اگر داخل جعبه نمی کردند مگر یکی نبودم؟ و بزرگ نبودم؟ و تنها نبودم؟ ولی حالا داخل جعبه هستم. و بزرگ هستم .و تنها هم  نیستم. در مواقعی یکی نیستم. در مواقعی یکی هستم. یک چیزی این وسط مزاحم است که جعبه نیست. چون جعبه اگر واقعا جعبه بود که شکسته نمی شد.یک چیزی این وسط مزاحم است. و یقینا همان است که مرا داخل جعبه برده است. عشق همین است . همین که دست و ذهنت به جایی نرسد.فقط همین است. اینطوری است که تنها نیستم. بزرگم ولی تنها نیستم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت22:47توسط . | |