|
تسخیر شده...گم شده...ناز و کوچک ! مانده در جایی دور و گرفتار شده..من او را می شناسم..از غاصبان عهد حجر تا وارثان امروزه ی زمین همه او را می شناسند..غمش را..شادیش را..عشقش را..خنده اش را....حتی گریه اش را!... گفتم گریه اش. آخرین گریه ی او در حضور خودش را به یاد دارم... وقتی به دیدار خودش رسیده بود آنچنان اشک می ریخت که خدا به بالینش آمد. و چون خدا را دید به دورترین جای خودش تبعید شد و آرام گرفت. حالا در آرامش است اما گرفتار مانده..به سرزمین هیولاها ، دورترین جای خودش قدم گذاشته..من آرامش خسته کننده ی او را می شناسم...دزد های قافله همه چیزش را گرفته اند حتی حافظه اش را...جدا که آرامش عجیبیست.....خودش می گوید بگذار همه من را بشناسند من هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس را رفیق خودم نمی دانم.. آزادم.... و من می دانم که صداهای عجیبی در سرش می شنود اما بدون هیچ اعتنایی راهش را می گیرد و مسیرش را از جایی که پر سر و صداست می اندازد و در خیل هیولاها گم می شود.... نه ..خود تبدیل به هیولا می شود در دید من...هر چقدر چیزی بیشتر ناشناس بماند بیشتر هیولا می شود.....مثل سایه هی کشیده می شود و تبدیل به یک هیولای بزرگ می شود..... در قصه ها هیولا ها ، واقعا هیولا نیستند... هیولا در چشم می نشیند..هیولا در ذهن می نشیند...هیولا بر فراز روح تابان چمبره می زند....هیولا در پشت حنجره هم کمین می کند.. برای همین است که فکر می کنند هیولا دیده اند...اما همین که بر ترسشان غلبه کرده و نزدیک میرسند.....چشمانشان از تعجب بالای سرشان می رود......چه موجود ناز کوچک و بی آزاری....! من او را می شناسم.....همان موجود ناز کوچک و بی آزار را.... یک روز که ترسم ریخته بود به سراغش رفتم....و دیدمش......خود غم بود......خود شادی بود......خود عشق بود.....خود خنده بود...خود گریه بود. من عاشق گریه اش شده ام....او هیولا نیست....فقط به این دلیل که گریه اش را دیده ام...این اشک ها سراسر دنیا را گرفته است...از همان وقتی که زمین تسخیر شد تا امروز که همه آن را ارث پدرشان می دانند.....انسان ها به خاطر تسخیر شدن وجودشان اشک ریخته اند..... گاهی که حس می کنم یک انسان دیگر را می شناسم...پی می برم که تسخیر او کار آسانی نیست....او که به دورترین جای خودش می گریزد و در عین حال تسخیر می شود انسان است.... انسان به دیدن خودش دعوت می شود......خدا آینه را نگه می دارد....انسان خودش را می بیند...این همه شکوه را نمی پذیرد آینه را می شکند و فرار می کند.....می گریزد....گریز به دورترین جای ممکن.... می رسد به همین جا! به این زمین...در خیالش آن را تسخیر می کند....ولی چه حاصل که وجود او قبلا توسط تصویری که دیده تسخیر شده است....... نه این تسخیر شده زمین نیست.....این تسخیر شده انسان است...اصلی ترین قسمت انسان... حالا این انسان گریزپای با خودش لج کرده است.....علاوه با خود با انسانهای دیگر هم لج کرده است...هر کس دیگری را یک هیولا می بیند....حتی اگر محبت کند محبتش به زشتی تعبیر می شود...و آن هیولای ذهن آن سایه را بزرگتر میبیند....حتی اگر کاری با کسی نداشته باشد..دیگری فکر می کند که با او بوده است...و می خواسته آزارش دهد... بگذارید قصه ی فقط یکی از آنها که در چشم و ذهنش هیولا نداشت برایتان بازگو کنم: در میان تمام این انسانها انسانی را می شناسم که نامش یوسف بود.....روزی به همراه برادران ستمکارش به دور میزی نشسته بودند.....برادرانش طبق عادت می خواستند او ر ا اذیت کنند .....یکی ازآنها مدام با پا به صندلی می زد و یوسف به زمین می افتاد...یوسف در هر بار می خندید.....کسی وارد شد و از دیدن این منظره تعجب کرد....از او پرسید به چه علت می خندی ؟...یوسف در همان حالت خنده جواب داد به شوخی ای که برادرم با من می کند. پ. ن :می دانم همه که یوسف نیستند...دیگران را ناز و کوچک نمی بینند..این صدا را یوسف می شنود ..صدای همان کسی که تسخیرش کرده..."برگرد ناز کوچکم ، برگرد.....از من نگریز...اگر دورتر بروی گم خواهی شد..تو اینجایی..برگرد و یکبار دیگر نزد من به خودت بنگر...بار دیگر تصمیم بگیر..تو در همین جایی..جای دیگر نیستی."
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |