|
پراکندگی
های آرش( ۸) آیا می شود حس های سابق همگی تمام شوند؟ این را یادم رفت بگویم که شیطنت در ذات من است .ولی دروغ هرگز. منی که تشنه بودم نمی توانستم شیطنتم را کنترل کنم و از این بازی سیراب نشوم.چرا که این بازی ، بازی روح من بود و من بی اندازه تشنه بودم. آرش تنها جزئی از روح من بود که زنده بود و می توانست با فریاد شوق داخل آب بی افتد و از آن آب گوارا بنوشد . شاید هیچ چیز نمی دانست. شاید کاری بلد نبود انجام بدهد . ولی زنده بود. سر تا پا نشاط و شور بود. هر طور شده پیروز می شد حتی اگر هزاربار همه را از خود ناامید می کرد و گاهی به جای نوشیدن آب ، آب او را می نوشید.( مثل وقتی که می خواست کاری در حق آنها بکند ولی بیشتر مدیون آنها می شد) در این دنیا می شود اینگونه بود؟ در دنیایی که از هر گوشه اش آواز مرگ می رسد.و مرگ با شیپورهای طلائی و بلند اش هیچ نمی گوید که برای چه باید زیست؟ برای که باید زیست؟ چه را باید جستجو کرد؟ فقط بوقی در گوشت می زند و تمام ساخته هایت را با خودش می برد. برای همین است که ناامید می نشینی و احساس می کنی دیگر هیچ فرصتی برای کاری نمانده است. اگر از شوق سرشار نباشی همراه دل بی رمقت می میری و تمام گذشته ها را جا می گذاری و دیگر معلوم نیست بار دیگری (که گر زنده شوی) سر از کجا در بیاوری. سر از این باغ یا آن باغ...سر از این شهر یا آن شهر.. آری شرط زنده بودن نشاط داشتن است. همراه نشاط است که می توانی تصمیم عاقلانه بگیری. همراه نشاط است که می توانی راهت را درست بیابی. همراه نشاط است که می توانی یک عمر درست زندگی کنی. و گرنه هنگام اندوه بی ثمرترین تصمیم ها را خواهی گرفت و تمام اشتباهاتی که بشر انجام می دهد در هنگام اندوه است. چرا که در هنگام اندوه است که شخص با خودش بیگانه می گردد و دیگر خودش را دوست ندارد. احساس می کند دیگر خودش را همراه خودش ندارد و به همه چیز چنگ می زند در حالی که خودش را جایی دور جا گذاشته است. هر کس به دلیلی اندوه می خورد . و من وقتی اندوهناک می شوم که کسی پیدا نمی شود که از دست او آب بنوشم. می دانید ؟ این اندوه بزرگ من است. با این توضیح که من حتی از دستان خالی دیگران هم آب می نوشم.و نوشیده ام. از دستانی که صاحبش شاید خبردار نشده است.دستانی که شاید تا کنون هزاران نفر را از آب گرفته است و هنوز روحش بی خبر مانده است. چرا که این ذات آن دست هاست. بی اختیار در اختیار دیگران است. داشتم می گفتم این آب ثمره ی ذهن من است که به خاطر دوست داشتن کسی در درجه ی اول به گلوی خودم می ریزم. و من بی آرش نمی توانستم دوست بدارم کسانی را که دوست داشتم دوستم بدارند. و این دوست داشتن از کجا آمده بود نمی دانم. چرا باید اینگونه می بودم نمی دانم. آرزو را در کجا آرام کرده بودم نمی دانم.فقط می دانم که هیچ دروغی به زبان نیاورده ام. حتی در جزء به جزء سطرها خودم را دخالت نداده ام. اگر او من نبودم لابد کسی بود که یک دوره ای در این روزگار می زیسته است. این را مطمئنم. چرا که او قلب داشت. قلبی تازه و پاک .و من هم که او نبودم. یک گمشده ی ساده بودم که روح زیبایی در قاب متروکه ای بدان آویخته بود.. حالا در همان دیوار کهنه آویزان هستم و معلوم نیست از کدام سفر دور و دراز برگشته ام که این چنین آوازهای غمگین می خوانم...که معلوم نیست کسی هنوز آن ها را به خاطر سپرده باشد..... شاید هم شادی در جایی از زندگی من گمشده
پراکندگی
های آرش( 7) و چه دردیست این درد دوست داشتن..شبیه آن دردها که خدا به انسان می دهد...و مثل مرگ ، هدیه ی شگفت آوریست....مبادا بگذاری چیزی حواست را پرت کند.....مبادا دست بکشی....مبادا بروی....مگر می شود از این درد گریخت؟ مگر می شود از مرگ گریخت؟ اینها هدیه های اجباری از طرف خدا هستند من نمی گویم مرا هدیه دهید بلکه گویم لایق هدیه شوید این را خدا می گوید....و با همین درد انسان را می کشد....و چه هدیه ای بالاتر از این که بی هیچ زحمتی که به خودت راه دهی کسی بیاید و تو را بکشد ..... آری دوست داشتن هم شبیه مرگ است. ..لازم نیست کوچکترین زحمتی به خودت راه دهی.....چنان بی اراده دوست می داری که حتی بعد هزار بار مردن دلیلی برایش پیدا نمی کنی.....این دوست داشتن هم از آن نوع هدیه هاست که باید به قلبت بچسبانی..... و قلب من شبیه قلب یک انسان می زد برای انسانی دیگر....همه ی این ها را احساس کرده ام.....و همین احساس است که به من کمک می کند برای نوشتن.......هر چند که حالا در میان تمام پرسش های خود گم شده ام و خدا می داند که اصلا هم به خاطر این ندانستن متاسف نیستم ...و نه حتی به خاطر لو دادن درونم شرمناک.......چرا که هنوز داخل همان کشتی هستم که می توانست کنار ساحل بماند و در امنیت کامل باشد.....ولی کشتی را که برای این نساخته اند.......کشتی باید داخل دریا و اقیانوسها شناور باشد..و خطر ببیند.... می توانستم مثل یک انسان متشخص حرف بزنم و رفتار کنم و با رفتارهای خودم هیچ کس را نرنجانم.....برای همه قابل احترام باشم......آبروی خودم را با زدن این حرف ها به باد ندهم......ولی چه فایده داشت؟ وقتی خودم برای خودم قابل احترام نبودم.....وقتی هنوز هیچ خودی کشف نشده بود........وقتی آن لایه های زیرین آشکار نشده بود......امنیت را می خواستم چه کنم؟ رفتن به دریا و غرق شدن بهتر نیست؟ یا یکباره غرق می شوی یا برای همیشه خودت را نجات می دهی ...و آیا به نظر شما من نجات خواهم یافت؟ وشما چه ؟ کسانی که با هم به دریا رفته بودیم را خوب می شناسم.....و دریا چنان آغوشش را گسترده بود که با هم زندگی کردیم......گفتیم.....خندیدیم....از آب ماهی گرفتیم.....حال آنکه آنجا دریا بود......و در دریا هر آن بیم غرق شدن می رود.....ولی هیچ گاه نباید جدا شوی.....هیچ گاه نباید بگذاری که زندگی که همان دریاست تو را به گوشه ی نامعلومی افکند..که گم خواهی شد...و چه فایده اگر کسی تو را پیدا نکند و از آب نگیرد.... و آنچه مرا از آب خواهد گرفت همین درد است..... با دستان ستبرش که خدا نکند هوس مشت زدن بکند....خیال نکنید که دارم قصه می گویم.....شبیه آن فصه ی کشتی و یا قصه های دیگرم که خوانده اید....آن قصه ها کم و بیش خیالی بودند و من از پیش برای بافتن چنین خیالاتی از شما عذر خواسته بودم....و مطمئن بودم که گویندگان چنین قصه هایی را می توان بخشید....چرا که از زبان خود نمی گویند.......انگار همه ی رنجکشان جهان زبانها و قصه هایشان را به او بخشیده اند و از او می خواهند تا خود را قربانی کند و سخن بگوید........ نه حالا این قصه ی من است که خیال نیست......هنوز هم هستم که خیال نیست........هنوز بیشتر از پیش دوست دارم که این نیز خیال نیست.....و از همه مهمتر در میان این همه شلوغی ، حتی آن کشتی نیز حقیقت دارد....و آدم های کشتی که دیدن چشمانشان هوش از سر من می برد..آن چنان با هم و به هم پیوسته ایم که حتما باید ساعاتی ار روزبه عرشه ی کشتی بیاییم و همدیگر را در هنگام سکوت دریا نظاره کنیم...مثل نگاه های خسته ی همسفران به همدیگر..
پراکندگی
های آرش (6) ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا ميفرستمت تا حالا شده در دامی گیر بمانید؟ در دام ماندن عاقبت سختی دارد . در کار خود واماند ن عاقبتی سخت دارد. می دانید که همه مان در دام افتاده ایم. این دنیا با همه ی آن خالکوبی های رنگارنگش یک دام است. اگر نتوانیم از آن رهایی یابیم..اگر نتوانیم خودمان را بشناسیم......اگر زمان همینطور بگذرد به کجا خواهیم رسید؟ عشق چیست؟ . . . " مرا به خودت برسان آرش ، مرا به خودت برسان لعنتی " با همین یک جمله ای که "او" برایم نوشت همه چیز شروع شد. من روح هم آواز خودم را یافتم. بیش از اندازه دوستش داشتم. خیال می کنید یک نفر را تا کی بتوانید دوست بدارید؟ به اندازه ی چند ساعت که در فکر او می مانید؟ به اندازه ی تمام یک روز در هفته هایی که یادش می افتید؟ یا یک روز در ماه ها ؟ چقدر؟ چقدر همیشگی؟ چقدر تمام نشدنی؟ آرش چقدر تمام شدنیست؟ آرش به اختیار خود نیامده بود که به اختیار خود بمیرد. آرش برای یافتن چیزی آمده بود. برای من .و نه فقط برای من ، برای خیلی ها. برای خیلی ها که او را می شناسند و برای خیلی ها که هنوز او را نمی شناسند. حالا من این یافته را در دستم گرفته ام و نشان همه می دهم. ببینید این گوهر را ، اسمش " گمشده " است. شما اسم بهتری برایش سراغ دارید؟ هنوز نمی دانیم که دقیقا چیست و چه اسمی دارد! برای همین هم اسمش را گمشده گذاشته ایم. این گمشده حرف هم بلد است بزند. این گمشده قوی ترین احساس ها را دارد.این گمشده ، گمشده ی همه است. این گمشده من هستم. خون شاعران است که روح خویش ترک گویند برای گم شدن به راه هستی. چند سال گذشته است .در سکوت هم گذشته است. و چقدر این سکوت زیبا بود. شبیه فهمیدن هم ، شبیه پرواز......شبیه گم شدن. اشتباه نکنید....من در این سکوت به همه فکر می کردم....و بعد فهمیدم ما گمشدگانیم. شاید بگویید کشف بزرگی نکردی....این را قبلا گفته اند... ولی از نظر من هیچ کس زنده نیست......هیچ کس چیزی نمی گوید.....همه ی صداهای این عالم و از جمله صداهایی که در سرم می شنوم یک دام است....تا خودم نفهمم اتفاقی نمی افتد...خودم باید حرف بزنم......خودم باید صدایی باشم...... و او که رفت رفته ، دیگر باز نمی گردد. صداها را اشتباه نگیر......فکر نکن همه چیز را دو دستی در سینی جلویت خواهند گذاشت........فکر نکن به تو حرف راست خواهند زد.......فکر نکن دنیا راست است....... باید درد بکشی تا بفهمی....... آری ..فهمیدن حقایق دردناک است.
پراکندگی های آرش(5) وقتی که همه جایم را می سوزانم تازه می فهمم که هستم و این بودن چقدر درد دارد. می دانید جایی از من سوخته است؟ نه ..ویران شده است؟..حالا درد را می فهمم. که گاه شیرین هم می تواند باشد. ولی اکثرا تلخ است. شما که نمی دانید از کجا به کجا رسیده ام! مبادا فکر کنید به پایان رسیده ام.هنوز راهی هست که به سرآغاز منجر شود. ولی من در همین آغاز خواهم مرد. دیدید مرگم را؟ اصلا دیدید؟ مرگ اصلی هم به همین راحتی ست. وقتی مردی دیگر هیچ کدام از لذت های پیشین را احساس نمی کنی. چیزی که واقعا هستی دیوانه ات می کند. احساس کرده ای که چیزی نیستی؟ به خاطر این است که تا به حال مرگ به سراغت نیامده . مگر نگفته بودم که زندگی همیشه از پس مرگ پیدا می شود؟چطور می توانم بگویم که زندگی جدیدم چقدر متفاوت است. اینجا...بله درست همینجا...تابوتم را دارند از جلوی چشمانم می گذرانند.من...آرش...آرش آسمانی...آرش کوچولو.....آرش بزرگ.....آرش غریبه...آرش لوس ....زمانی در اوج ِ اوج ِ اوج ِ عشق و علاقه بوده ام....سرم در آسمان بود و حتی پاهایم در زمین نبود....من آرش...آرش آسمانی آنقدر زیسته ام که خود به خود علاقه پیدا کنم....من آرش ...آرش آسمانی......آنقدر حرف زده ام که خود به خود علاقه ایجاد کنم.......من آرش...آرش آسمانی ...یک روح بوده ام....یک روح که نمی دانست به کجا می رود.....فقط کارش این بود که شروع کند....مرا در تابوتم کجا می برید؟ مطمئنید که باید در تابوت برده شوم؟.......دمی درنگ کنید. می خواهم بار دیگر در چشمان او خیره شوم.....چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو آن...............................بیا آرش.....فقط یکبار دیگر بیا.......تو را لازم دارم......هنوز هم دستان مرا می بینی؟ دست مرا بگیر.........یک بار دیگر هم بگیر.....آرش اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است. خدای من باز هم" آینه"........ انگار دارم به خودم نگاه می کنم. پس این خط فاصله چیست که اینجا می درخشد؟ حتی نمی توانم با مشت خردش کنم.....خرده هایش داخل چشمش خواهد رفت......و بعد من کجا هستم؟ دیگر نمی بینم....دیگر هیچ چیز معلوم نیست. خدای من باز هم آینه.......اصلا آینه برای چه است؟ کاش می توانستم پیدا کنم آن کسی که این چیز مزخرف را درست کرده....حتما با دست های خودم خردش می کردم.........برو به جهنم ای یاوه گوی پست.....برو به جهنم ای راست گوی عزیز.......هر کدام که باشی باز آینه ای......که مجال اندیشیدن را از من گرفته ای......برای چه اینقدر صریح هستی؟ اولم را نشان می دهی یا آخرم را؟ از تو بیزارم آینه .....ای صاف و زلال......ای دروغگوی کدر .....بگذار خودم خودم را ببینم...... آهای انسانها من همانطور هستم که نشان می دهم؟ شما آینه های خوبی هستید از شما می پرسم.....که همه چیز را یکباره نشان نمی دهید...زندگی هم آینه ی خوبیست......حتی رود.....که وقتی دست به آن می زنم تصویرم می شکند......و مجال پیدا می کنم که از خودم بپرسم من کیستم؟ همان که می شکند؟ همان که آینه ها او را می شکنند؟ من کیستم؟ و چرا از این رود که دور می شوم و به زیر درخت می رسم آدم دیگری شده ام؟ چرا دیگر چیزی نمی بینم؟ من که هستم؟ من فقط یک ذره ی شادی ام. من فقط همین یک ذره ام. پس اینها چیستند که دراز شده اند؟ این گوشها..این دماغ.....این لب...این پاها مل منند؟ چه کارشان کنم؟ برای چه مجبورم همیشه با خودم حملشان کنم؟ مرگ گ گ این است. ؟؟؟ چیزی که مال تو نیست از تو جدا می شود. بدون کوچکترین احساس علاقه ای به دوباره یافتنش.و آرش مرده است. می فهمید؟من قاتل احساس خودم نبوده ام. ببریدش. مرگ هدیه ای بی درد است از طرف خدا. تا هستی تو درد می کشی و دیگران نمی فهمند همین که مردی تو آسوده ای و دیگران درد می کشند.
پراکندگی
های آرش(4) شاید کسی فکر کند با خواندن " ترس تنهایی" می تواند بفهمد که آرش که بود. ولی خود من که آرش بوده ام حالا با خواندن ترس تنهایی یادم نمی آید که آرش که بود. ولی چیزی که کمکم می کند تا اینها را بنویسم یاد آوری آن احساس است. کسی که احساس آرش را گرفته است باور نمی کند که او وجود ندارد.یک پسر با قد متوسط با چشمهای آبی و موهای مشکی کجا رفت؟ حالا تبدیل شد به یک دختر با قد متوسط و اندام موزون و متناسب ؟ جواب من بله است . خوب همیشه جسم برای ما مهم بوده است. و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. همانقدر که روح مهم است جسم نیز مهم است. مسلم این است که جسم بدون روح مرده است ، روح نیز بدون واسطه ی جسم منشا اثری نمی شود. و جسم و روح همیشه تحت تاثیر همند. اگر این جسم آبروی مرا نبرد برایتان قدری از روح می گویم. و شما را با آتش آسمانی آشنا خواهم کرد. در افسانه های قدیم آمده است که بروموثوس از شعله ی آسمانی استمداد می کرد ، این آتش آسمانی کم و بیش در تمام ما وجود دارد کسی که مختصری فکر کند نمی تواند در عظمت و جلالت زندگی تردید نماید. خوب ، جای تعجب نیست که از این شعله اندکی هم به من برسد. آرش آسمانی من نبودم ، آرش یک آتش آسمانی بود. من فقط زمان ظهورش را به یاد دارم. این یادآوری ها برایم از یک طرف بسیار سخت است و از یک طرف بسیار لذت بخش. هر چند چیزی که پدید آمده هیچ وقت نمی میرد. در رمانی که وفا برایم آورده بود ، نویسنده سه نوع بیماری داشت. " وقفه های زمانی " ، " آینه " و " خود ویرانگری". نمی دانم چرا بیشتر از دو نوع اول احساس می کنم که به خود ویرانگری مبتلا شده ام. البته بهتر است همین حالا پرده از یک راز مهم بردارم که شاید درک همه چیز را اندکی آسان کند. یادم نمی آید به کسی جز سیاوش گفته باشم که من علاقه ی مفرط و شدیدی به دوستی و عشقی که میان دو پسر پدید می آید دارم. تعجب کردید؟ یا نه از قبل می دانستید؟ این احساس در من آنقدر شدید است که درست به خاطر این است که خواستم بفهمم عشق چیست!آدم همیشه عشق را می تواند جایی پیدا کند که آنجا به او لذت بدهد. نمی گویم که حالا هم این احساس را دارم یا نه ، ولی می گویم هر وجودی علتی دارد که اگر آن علت را ریشه کن کنی آن وجود هم ناپدید می شود. و اگر نتوانی آن علت را پیدا کنی..اگر نتوانی....بگذریم من هیچ چیز نمی دانم. چقدر نادانیم که هیچ نمی دانیم و در عین حال چقدر دانائیم که می دانیم که هیچ نمیدانیم.کاش " دوست نداشتم" آن موقع حتما می توانستم علتی پیدا کنم. حال به وضعی رسیده ام که باید بنشینم تا علت خودم را دیگران کشف کنند ؟ این است " خود ویرانگری" که من به آن اصرار می ورزم؟ کشتیای را که پی غرق شدن ساختهاند هی به جان کندن از ورطه برانیم که چه؟ گر رهایی است برای همه خواهید از غرق ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟
پراکندگی های آرش( 3) سلام دوستان . آیا هنوز مرا به خاطر می آورید؟من همانم. بگذارید به دستانم نگاه کنم و تمام چیزهایی را که شرح داده ام ، بار دیگر از نو برای خودم شرح دهم. شما گوشه ای بایستید و نظاره کنید که چگونه خود را نجات خواهم داد. من هم اکنون آرش نیستم ولی زمانی آرش بوده ام.بگذریم که حالا چه هستم ، شاید از آن قسم آرزوها که جرعه ای از آن نصیب همه می شود و خود بی نصیب از همه چیز می ماند و حتی از جزئی از وجود خودش که کنده می شود هم بهره ای نمی برد. هنوز در خواب است و بیدار نمی شود. خودش را نمی یابد. شاید این گمشده را خدا به زمین انداخته تا پیدا شدن ، از آنجا پیدا شود . چه کار با من دارید . من داشتم در این رودخانه شنا می کردم (حقیقتش آب داشت مرا می برد) که کسی آمد و او را از من کند و نمی دانم دیگر به کجا برد. برای همین سبک شده ام و از دور خودم را می بینم. آری من او نبوده ام ولی او در من بوده است. و به این دست ها نگاه می کنم که حالا دستان خودم هستند و حقیقتا هیچ دستی را تا به حال در دست نگرفته اند. آری من هنوز آفریده نشده ام.این که خالص شوی و بی پیرایه بخواهی بنویسی اندکی سخت است. و در این گمشدگی ها پیدا شدگی ها سخت تر. گمشده ای برای اینکه نمی خواهی تو را ببینند و حالا در این خالص شدن ها به خاطر چیزی که معلوم نیست و شاید مهم نباشد ، شاید تو را ببینند...ولی نه بگذار بیفتد این پرده و اعتراف کن به آنچه بوده ای . بگذار ببینند و انکار کنند ..بگذار ببینند و قبول کنند ...بگذار ببینند و هر چه می خواهند کنند که اگر انکار کنند دیگر تقصیر تو نیست که این وسط مرده ای ، تقصیر خودشان است که از ملحدان بی کیش هم بدترند. این مرده باید دفن شود و برایش سنگی گذاشته شود. از جنس همان دل هایی که اینک سنگ شده اند.که چیزی بی شک این وسط مهم بوده است. آری دوست داشتن من مهم بوده است. و در این محکمه که قاضی اش خودم هستم و خودم آنقدر به خاطر هنوز آفریده نشدنم تقدس دارم که رای پاک و خالص بدهم ، اعتراف می کنم این مرده جزئی از من بود که چنان عشقی را تجربه کرد که نظیرش را نخواهند دید و نخواهند شنید . کنده شدن از وجودی غیر از خود و برای خود حیاتی مستقل یافتن چه را می رساند؟چیزی غیر از این است که این ارواح سرکش به هر چه خواهند دست می یابند و این وسط تکلیف "من" مشخص نیست که کجای دایره ام و چه چیز مرا می چرخاند . من از واژه ها هیچ چیز نمی دانم چون هنوز آفریده نشده ام. هنوز به دنیا نیامده ام ولی فقط احساس می کنم که دوست دارم. من آرزو هستم جزئی از وجود خدا که همانند او مخفی هستم و لایه های زیرین مخفی دارم. پست نیستم چرا که این پستی هنوز در باور من نیست .من به بالا می اندیشم و همه را آن بالا می بینم .اگر کسی جایش خالی باشد دلم برایش تنگ می شود ، دلم برای خودم هم خیلی تنگ شده است. ما زمانی همه با هم بودیم. یادتان هست؟ این سرنوشت نیست که انسانها را از هم جدا می کند ، این ترس از جداییست که هر کس را به گوشه ی نامعلومی می افکند. این ترس به خاطر چیست؟ آیا به خاطر آن است که خبر داریم سرانجام همه از هم جدا خواهیم شد؟ یا نه ابلهیم و نمی دانیم که سرانجام یکی خواهیم شد؟ از آینده خبر نداشتن است که می ترساند. و همین ترس مرا که تا به حال قلم به دست نگرفته بودم شاعر کرد. اینجا عدم است. اینجا هنوز من آفریده نشده ام و دارم سعی می کنم که خودم را بیافرینم. تنها مصالحی که به من داده اند یک " قلب" است و یک عقل که خدا کند ناقص نباشد. چون نمی خواهم خودم را ناقص بیافرینم. چون می خواهم تمام این قلب و خواسته هایش را به کار بگیرم. فکر کرده اید چرا قلب را اینقدر دوست داریم و آن را قشنگ ترین جزء از بدن می دانیم؟چون نرم ترین و لطیف ترین جای بدن است. پس چرا من از خواسته های نرمم شروع نکنم؟ پس اول کار همین قلب را می گذارم اینجا تا خودش بیافریند خواسته های نرم اش را. قلب چیست؟تکه ای آمیخته با رگ های خونی؟ بلی همین است. قلب رگ های غیرت ماست که خونش همان خونیست که دست ها ی ما همه در آن خون فرو رفته و با هم پیمان بسته اند. برای همین است که به دست های خودم نگاه می کنم و همیشه اعتقاد دارم که دستی هست که آن را از این رودخانه خواهد گرفت. همیشه به دنبال یک دستم که در دست بگیرم و بفشارم.من اینطوری خودم را می آفرینم. لعنت به من..نمی خواستم به این جا برسم..نمی خواهم چیزی را در گوش شما فرو کنم....ولی چرا خودتان را نمی آفرینید؟ خدا می داند که چقدر دوستتان دارم. شاید برای همین است که به مغزم زده که ما هنوز در عدمیم و آفریده نشده ایم. ..بیایید طوری که دوست داریم خودمان را بیافرینیم! ....مصالح ناجور است؟ اگر عدالت هم همینطور ناجور باشد که هستی تکان می خورد . نگویید ناجور...به دستانتان نگاه کنید...به خدا شک دارید ؟ یا به عشقش؟ یا به خواسته اش؟ ....چی ..چی ....اگر چیز دیگری هست به من بگویید من هم حق دارم بدانم...او آفریننده ی همه ی ماست.....نه به این دلیل که ما را آفریده.....که به این دلیل که به عشق اوست که خودمان را می آفرینیم... برای آفریده شدن چقدر فرصت داریم؟ شاید همینقدر که شما حرف مرا بفهمید و من حرف شما را...... و اگر نمی فهمیدم و اگر احساس نداشتم و اگر دوست نداشتم....چرا می خواستم که آفریده شوم؟...ولی شما چه....هر چقدر که زمان بیشتر می گذرد دارید بیشتر آفریده می شوید.....ولی منی را که همراه شما دارم آفریده می شوم هم وجود دارم....مرا نمی بینید؟ صدایم را نمی شنوید؟ احساسم را درک نمی کنید؟....این فریادها دقیقا به خاطر این است که ما در آفرینش هم نقش داریم....چون برای همیم......چون آن عهد را هنوز به خاطر هم می آوریم..... احساس نمی کنید که زیاد به گذشته برگشته ام؟ ..چه خوب است که بعضی چیزها را با هم احساس می کنیم. احساس نمی کنید که دارید با بعضی حرف های من آفریده می شوید؟ ..چه خوب است من هم با بعضی حرف های شما آفریده شده ام. ولی من هنوز نه آفریده شده ام و شما هنوز نآفریده شده اید.....دارید تصمیم می گیرید برای چگونه آفریده شدن...و در این آفرینندگی باور کنید که تنهایید و کسی کاری به کار شما ندارد.....و این که آدم ها گاه به هم گیر می دهند که چرا اینطوری؟ و چرا آنطوری ؟..در واقع کاری به تو ندارند و با خودشان هستند که چرا من اینطوری هستم و او چرا آن طوری؟.....آفریده شدن که به این راحتی نیست ..دردی هولناک دارد..باید با چاقو نافت را از جایی که به آن چسبیده ببری....باید خودت را از همه چیز ببری....و فقط به چیزی که قرار است بشوی فکر کنی....به چیزی که می خواهی بشوی....به خدایت فکر کنی....بعد همان را که بهت داده اند برداری و شروع کنی به آفریدن خودت. آرش روح سرکش من بود که از من بیرون جهید . ولی من چیزی بزرگتر از او هستم. پس ناف او را با چاقو بریدم. حالا از من جداست. و لی این "من" هنوز همراه من است. آستین هایم را زده ام بالا و دارم خودم را جوری که دوست دارم می آفرینم. من حق می دهم که دلم تنگ باشد. آن چیز که گذشته نباید کند و کاوش کرد. یا باید کرد؟ شاید باید کرد. پس در این آفرینندگی بیایید به گذشته برگردیم.. پ.ن :دو نوشته ی قبلی را در اینجا بخوانید:پراکندگی های آرش (1)- (2)
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |