در دشت می چرید آزاد و رها...نه دلش به جایی بند بود نه کسی ضامنش شده بود..یک قدم در میان می پرید..از جوی ها می گذشت..به پروانه بوسه می داد...
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
چه خوب است و جه نغز است و چه زیباست خدایا
این آهو بچه نداشت...خودش بچه ی طبیعت بود...طبیعتی که مثل عشق بی رحم بود....چه بی رحمی صادقانه ای....آهو بزرگ شد!....خودش بچه آورد....روزی شکارچی خواست شکارش کند.....یک طبیعت مهربان از آنجا می گذشت....گریه ی آهو را دید و ایستاد...پس ضامنش شد تا هر کجا که خواست برود و برگردد.....آهو رفت و بچه اش را شیر داد و برگشت.
پی نوشت : هر آدمی اشتباه می کند. من به شخصه کسانی را که
اشتباه می کنند خیلی زود می بخشم...مهم این است که بعد هر اشتباه
برگردد به همان راهی که بوده است....هر چند بار که شد مهم
نیست....مهم این است که هر بار نادم تر و متواضع تر از بار گذشته
برگردد...مهم این است که برگردد و در همان راه بمیرد..
+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت22:50توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !