تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

تقدیم به یک دوست و ساز او(قلندر) و خاطراتمان..می توانم بگویم همه چیز از ساز زدن شروع شد..زیرا در نظر من هنوز رقص و لوازم آن یعنی هر چیزی که به رقص کمک کند ارزنده ترین هنر است.باقی هیچ نیست و فقط ادعاست.یکی پیدا نمی شود بگوید تو کیستی که نظر می دهی!ولی واقعا هم اگر کسی پیدا شود نمی دانم که به او چه بگویم!نمی دانم چه جواب بدهم!هر کس که مرا نشناسد من هم نمی شناسمش..واقعا همینطور است!

مدت هاست که چیزی نمی خنداندم

موسیقی نمی رقصاندم

خوشی نمی یابدم

زیرا که تو از پیشم رفته ای

صدایی در گوشم پیچید..من آمدم..من آمدم..

 

تاریخ نوشته : ۱۳۸٦/٩/۳

                             

         خاطره ی یک شب به یاد ماندنی

                           

دیشب عاری بودم از نوسانات خالی کننده ی جانی که به سوی جمع جمیلی می رفت که جان به پرتو نور ِ زردی گره زده بودند .آنجا که حرف تمام می شد موسیقی آغاز می گرفت و من مست از این که باده ای نبود که نوشیده باشم جز دوران مایعی غلیظ در گلویم که راه نفس را می بست و من و من را بهم پیوند می داد و این که از کجا آن جا ریخته شده بود و من برای چه آنجا بودم را نمی دانم و بعد به کجا می رفتم و چه خواهد شد ها حائلی می شد بین من و آرامشی که بهم ریخته می شد در مانع شدنی بی رحمانه * که شمیم عطری را روی مسیر تنفسم می بست و من آنجا کسی را می دیدم که نمی دانم خودش بود یا نه و خودم را می دیدم که نمی دانم خودم بودم یا نه و خدائی که خودش بود و خوش داشت که اینطور رقم زده باشد سرنوشت کسی که به دنبال ستونی می رفت که پایه نداشت و پنیری بودم که دنبال موشی می دوید تا او را بخورد و بخندد تا بداند که درون موش خندان چه می گذرد و گذری داشتم به گذرگاه همیشگی دوستی که  هنر از دستانش می بارید و گذشتم از بوسیدن آن دست  تا برای همه باشد خالقی که عشق می باراند و برای من باشد  غروری که از خالق عشق رسیده است.و دوستی  ناشی بودم که نا نداشت تکان بخورد تا بلکه تکان آسمان قطع نشود و به قول صمیمیترین دوستم بابانوئل ِ درون آن گوی اسباب بازی بودم که احساس می کردم خدا برای بازی کردن لحظاتی  تکانش داده در حالی که به آسمان می نگریستم  و برف می بارید. برادرم رفته بود چتر بیاورد.همه را گم کردم حتی خودم.و دیگر هیچ کس پیدا نشد حتی خودم .پنداشتم که کنار آنها رفته است خودم.عزیزترین کسانم که بی خبرند از وجود آتشین من .گمان می کنم چونکه کور شده بودم .واااااااااااای.....و پیدا شده بودم در خوابی که خدا برایم دیده بودم و من خراب و خمار  به سمت آینده ای خاموش میرفتم.و راضی ازشبی که بسیار خوش گذشته بود  برایم و راضی از دیدن کسی که حتی نمی دانم خودش بود یا نه و راضی از پیدا کردن دوستی که باعث همه ی این اتفاقات شده بود. من راضی از همه چیز بودم حتی خودم. از خود راضی ، عاشق  ، بی پروا من بودم. آنقدر بی پروا به کسی که این نوشته را نفهمید بگویم رو که تو دیوانه نیی ..لایق این خانه نیی.واما حالا که یک روز گذشته است  دختر ِ ساده ی دانشجو هستم که  حتی نمی دانم تمام این ها را خواب دیده ام یا نه ..نگاهی می کنم تا ببینم کدام یک از تمام این هائی که گفتم سرجایش باقیست..افسوس که هیچ کدام..حتی دوستی را که پیدا کرده ام نمی دانم هنوز دارم یا نه..پس مجبورم دختر ساده ی دانشجوئی باشم که از خود راضی و بی پروا نیست..و مظلومانه حق را به شما بدهم وبگویم حق با شماست که نفهمیدید من یکسر دیوانه  بودم!

 

* یادم هست که می خواستم گل را با دست خودم به او بدهم که نگذاشتند. حالم گرفته شد.گل را به برادرم دادم و برادرم به دست او سپرد و گفت که از طرف من است.(هر چند گل ها را آنقدر در بغلم نگه داشته بودم که اندکی پلاسیده شده بودند.یادش بخیر! همه برخاستند که بروند ولی من از جایم تکان نمی خوردم..تا اینکه یک نفر دیگر  را  هم در آنجا دیدم و بدون اینکه قبلا دیده باشم شناختم......فهمیدم برای این بود که مثل میخ نشسته بودم....چند روز بعد در تبریز مرتب  زلزله آمد..ولی لرزش های دلم مانع ترسم می شد...می دانستم که تنها نیستم و نفس عشق همراهم است...طعم دوست داشتن را چشیده بودم هر چند پیش از آن نیز چشیده بودم..تمام عشق ها روی سینه ام انبار شده بود..به در و دیوار می خوردم..نمی خواستم باشم..مثل طاق گردون زیر و زار شده بودم.. دوست داشتم بمیرم و به حقیقت برسم...حقیقتی که در قلبم بود و من از جزئیاتش بی خبر بودم...و اتفاقات دیگری افتاد که شاید روزی آنها را بنویسم..چون هنوز خاطرم از خیلی جهات آسوده نیست...نمی دانم چرا باید بنویسم و برای که باید بنویسم....! در این عصر غم صدا به درون نمی کند نفوذ/ در این گوشه هم گوشی نمی شنود صدای من...البته این عصر شبیه یک ابر سیاه است که خواهد گذشت..چقدر این ابرها هوا را دلگیر کرده اند..ولی مطمئنم که ابرها با گذشتن فاصله ای ندارند.)

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت6:47توسط . | |

 

تقدیم به دوستان وفادارم

 

امروز نیز  یک  اتفاق  عجیب  برایم  افتاد. از  آن  اتفاق  ها که  آدم  را به  خودش  می  آورد  یا  برای  مدتی سرگردان می کند.

هنوز نفهمیده ام که آیا من واقعا  نگران بقیه هستم یا فقط نگران خودم هستم. زمانی  مطمئن بودم که  نگران  بقیه  هستم ولی حالا تردید دارم. فکر می کنم  که نگران  خودم هستم  یا  باید  نگران خودم  باشم.

نمی دانم  چه ام  شده است. در گذشته ی نزدیک  چیزی از  (من ) درون  خودم  سراغ نداشتم حالا هم ندارم.  اگر هزار بار به من فحش بدهند اصلا چیزی نمی شنوم و در من اثری نمی کند  و باز هم  نگرانشان  می مانم.  نگران  همانهایی که  مرا  نشناخته اند. نگران کسانی که هیچ وقت از نشناختن چیزی  نمی  ترسند. نگران  کسانی که خیلی  زود در  مورد چیزی  اظهار نظر می کنند! اینها  به من  ربط ندارد  و من در واقع  انگار که فقط  برای خودم  نگرانم.

چه روز شگفتیست  وقتی  که فقط  خدا  میان مردمان قضاوت  خواهد کرد.

مثل  همیشه  سوار یک  وسیله شدم. .


 

از آنجائیکه  فکر  می کنم  تمام دوستان من  این مطلب  را خوانده  اند ، این خاطره  فقط به دلیل  طولانی  بودنش  حذف  می شود  و  تنها  پیام  اصلی  آن  باقی  می ماند.

 

 


تنها چیزی که دلم می خواست این بود که دیگر هیچ وقت او را نبینم.

ولی هیچ چیزی غیر ممکن نیست. و من نمی توانم جلوی اتفاقات را بگیرم.فقط باید با آنها درست برخورد کنم.

و حالا چیزی  که می خواهم بگویم این است در حالی که درد نگفتنش آرامم نخواهد گذاشت. به همان دلیل که در اول گفتم.و من نمی دانم  که  دوستتان دارم یا فقط  نگران نگفتن  خودم هستم.

دوستان همیشگی  و عزیزتر  از جانم

چطور می توانیم  به آدمی لقب بدهیم؟ چطور می توانیم راجع به آدمی حتی فکر کنیم ؟ آن هم با فکر اشتباه ؟ چطور می توانیم...با کدام حق..با کدام پشتوانه...با کدام  انصاف..

یادتان باشد شما  حق ناسزا گفتن  به شیطان را هم ندارید ...شما فقط می توانید نسبتی  به شیطان  بدهید که این نسبت در او باشد.

 

 -تمام

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت14:46توسط . | |

 

                                                    دیدار

                                                  

                                                             تقدیم به سعید وفا

 

 

آن روز نمی دانستم قلبم چرا فشرده می شود. روحم چرا بی تابی می کند..و هیجانم چرا فرو نمی نشیند..

و خود به خود خنده ام می گیرد...!

دیدن چقدر چیز عظیمیست...یک اتفاق بزرگ است...یک حادثه ی فراموش نشدنیست..دیدن به وسیله ی چشم صورت نمی گیرد..با چشم فقط می توان چیزهایی را دید که از قبل در ذهن بوده است...و هر چیز که در ذهن انسان بیاید سرانجام موفق به دیدنش خواهد شد...و دیدن موفقیت بزرگیست برای آنان که خاطر و ذهنشان فقط توسط دیدار آسوده می گردد..

من معصوم و بی اشتباه در برابرش حاظر نمی شدم...هنوز نمی دانم چرا دلش می خواست مرا ببیند؟ مگر من چه داشتم...من بیشتر از هر وقت دیگری با او غریبه بودم...و آیا او بیشتر ار هر وقت دیگری مرا دوست می داشت؟وفا را می گویم..وفا را می شناسید...مرا هم می شناختید...دیگر نمی شناسید...روزی خواهد آمد که دیگر هیچ کس هیچ کس دیگر را نخواهد شنا خت مگر با نشانه ها...

و وفا فکر کرده بود که آن روز فرا رسیده است  پس نشانه ای برایم آورده بود.......بالاتر از آن فکر کرده بود که من نخواهم آمد.....چقدر در اشتباه بود..آمدن شبیه نیامدن نیست.....نمی توان آمد همانطور که می توان نیامد...نمی توان بود همانطور که می توان نبود....چرا هیچ کس فکر نمی کند چیزی که ممکن شده است دیگر غیر ممکن نیست....و آمدن شبیه نیامدن نیست...نمی توان گفت انگار نیامده ای پس بیا....انگار که نبوده ای و حالا هستی.......

چقدر وحشتنا ک است کسی که این حرف ها را می زند.....چقدر وحشتناک است کسی که از احساسش با من حرف نمی زند.......چقدر وحشتناک می شوم وقتی که دیگر از احساسم حرف نمی زنم.....راستی چقدر وحشتناک می شود اگر کسی دیگر حرفهای مرانفهمد...

گل آبی یعنی این کسی که روبروی من ایستاده وفاست.....گل آبی یعنی این که فقط گل آبی وجود داشته است و نه ما.....گل آبی در دشتی دوردست یعنی هیچ چیز.... گل آبی در آشنائی ما یعنی همه چیز.....نشانه ها...نشانه ها.......چطور می توان بی نشانه مرد؟ اصلا مردن برای همین است که فقط نشانه ها باقی بمانند.

او مرا می شناخت؟ من که او را نمی شناختم....قسم می خورم...و اگر قرار بود که با هم حرف بزنیم پی می بردیم که چقدر از هم دوریم.....و چقدر دوباره شناختن هم سخت است...پس حرفی نزدیم....فرصتی دیگر برای شناختن نیست.......زندگی کوتاه تر از آن است که بیش از یک بار موفق به مردن شد...

و کسی چه می داند مردن اساسی چیست؟

آن طور که من مردم ..یک بار و برای همیشه.....مردن اساسی آن است که انسان در حال حیات و در اوج احساسش بمیرد ...نمی شود که کسی را هم دوست داشت و هم دوست نداشت.....و مردن من هم به همین دلیل بود...برای اینکه دوست نداشتم....در واقع آن همه ی آن چیزی نبود که من دوست دارم......برای آن که هر چیزی نمی تواند شایسته ی دوست داشتن باشد......برای اینکه نباید اجازه بدهی هر کسی هم تو را دوست داشته باشد....چه خوب است مردن...چه خوب است که تکلیفت را با زندگی پیش از آنکه زندگی تکلیفش را با تو مشخص کند معین کردن ....چه خوب است مردن..

من فقط یک ذره دوست داشتم.....فقط یک ذره....و همان یک ذره کفایت می کرد برای این که در این هستی آنقدر کوچک شوم که گم بشوم........یا همه چیز یا هیچ چیز....همه چیز اجازه نمی دهد که من دوستش داشته باشم...و هیچ چیز را هم من نمی خواهم که دوست داشته باشم....و آه که چه موجود پستی بودم وقتی که فقط یک ذره دوست داشتم...و خودم را تبدیل به همان یک ذره کرده بودم.....و اگر کسی به قدر همان ذره دوستم داشت راضی بودم.....حالا نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم....نمی خواهم کسی دوستم داشته باشد....تا زنده ام حقیقت را خواهم گفت....فقط همین....

راستی وفا تو نمی دانی پیش از دیدنت قلبم چرا فشرده می شد ..روحم چرا بی تابی می کرد و هیجانم چرا فرو نمی نشست.؟ با اینکه هیچ وقت دوستت نداشتم !!!و تو هم معلوم بود که چه کسی را دوست داری !!!!...با این حال وقتی همدیگر را دیدیم تو به من یک گل آبی دادی ...من هم بردم و در گورستانی دور سر مزار او گذاشتم.....همان که دوستش داشتی....باد گلبرگ هایش را از هم جدا کرد...

راستی وفا خیلی ممنون که به شهر ما آمدی...هر چند که ما ساکن هیچ شهری نیستیم ..شهر ما گم شده است..مثل همه چیز دیگرمان...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت17:30توسط . | |

پروین

 

 

 

کسی نمی داند من تا به حال چند بار عاشق شده ام...چون خودم هم نمی دانم....اصلا نمی دانم سنگینی یا سبکی عشق را با چه معیاری می سنجند...با هر چه بیشتر با هم بودن ها یا با چیز دیگری...نمی دانم...

18 سال دارم و به موسسه ی زبان می روم....

در این کلاس عادت دارم که در ردیف آخر بنشینم ...یک دختر دیگر هم هست که دو سه صندلی دورتر از من و در ردیف آخر می نشیند..ولی تا به حال متوجهش نشده بوم.....تازه وقتی متوجهش شدم که یک روز کنار هم نشسته بودیم....اول متوجه کفش هایش شدم ، کفش هایش زیبا بود...یعنی خیلی به اندام کشیده اش می آمد...و بعد دستانش که روی کتاب گذاشته بود ..دستانی سفید و کشیده.....در همین موقع استاد اسم او را برای حضور خواند و او جواب داد " yes"

صدایش شبیه دختر بچه هایی بود که یکباره بزرگ شده اند.....و چه چشمان درخشانی داشت با پلک هایی پرپشت.....و صورتی استخوانی......جوری نگاه می کردم که انگار تا به حال آدم ندیده ام....ولی در همین چند لحظه نگاه در نظر من فرشته آمد....

فردای آن روز باز کنار هم نشسته بودیم.....به نظرم تازه خواندن " ژان کریستف " را تمام کرده بودم و به دنبال یک دوست می گشتم......هنوز نوجوانیم تمام نشده بود.....با این حال به فکر یک دوست همیشگی بودم....مثل کریستف که اولیویه را در جوانی پیدا کرده بود....هیچ وقت فکر نمی کردم که از یک دختر اینقدر خوشم بیاید.....دست خودم نبود...وقتی می دیدمش قلبم  به شدت شروع به  تپیدن  کرد......ولی چند سال بزرگتر از من نشان می داد....

نمی  دانم آن روز سر صحبت از کجا باز شد که با هم حرف زدیم...درست هم سن من بود و قرار بود با هم کنکور بدهیم...داشتم خیلی خوشحال می شدم..که بعد گفت رشته اش انسانیست و می خواهد کنکور زبان بدهد ..من می خواستم کنکور ریاضی بدهم.....همه ی رویاها در ذهنم خراب شد.....و آرام گرفتم.

جلسه ی بعد که هنوز کلاس شروع نشده بود ..واقعا یادم نمی آید که من از عطر او تعریف کردم یا او از عطر من   تعریف کرد......ولی موقع برگشتن تا قسمتی از راه را پیاده با هم برگشتیم......یادمان افتاد که از هم شماره نگرفته ایم من به او شماره دادم و در گوشه ای از دفترش نوشت......او هم یک تکه ی کوچک  از دفترش را کند و شماره اش را آنجا نوشت و به دستم داد ......دفتر ادبیات کلاس کنکورش بود...پشت تکه کاغذ این بیت افتاده بود  " اگر تو فارغی از حال دوستان یارا ، فراغت از تو میسر نمی شود ما را"....گفتم چرا از دفترت کندی لازمت می شود...گفت نه اینها را بلدم لازم ندارم...

متاسفانه آخرهای ترم بود...و ما فقط یکبار دیگر آن هم بعد از امتحان پایان ترم آن مسیر را پیاده آمدیم....موقع خداحافظی گفت "امروز صحبت هایمان خیلی خوب بود "

(تقریبا از همه جا حرف زده بودیم...یک چیزی هم گفت که من زیاد توجه نکرده بودم. گفته بود یک دوست دارد که در پیام نور درس می خواند....)

دست من را گرفت و فشار داد .....قد و انداممان هم دقیقا شبیه هم بود......شاید برای همین بود که دستم درد نگرفت....از ته دل شاد بودم

تا خانه گفته ی کریستف را تکرار کردم:

" من یک دوست دارم

من یک دوست دارم

..

"

تعطیلی وسط دو ترم بود...دو سه بار به بهانه های مختلف به هم زنگ زدیم...چیزی که برای خودم تا حالا عجیب است این است که هر بار زنگ می زد می فهمیدم که او پشت خط است....چیزی در درونم فوران می کرد و بعد صدای زنگ می آمد.

ترم جدید شروع شد ...نتایج را داده بودند ..من در یک لول بالاتر ثبت نام کردم  ولی او باید همان ترم را دوباره می خواند....کلاس من صبح ها بود و کلاس او عصر ها....

همه چیزش مرا جلب می کرد...وقتی که می دیدمش قلبم شروع به تپیدن می کرد.....حتی هنوز هم نمی دانم  که چه احساسی بود.

یک بار گفتم که عصر می آیم به کلاس آنها....سرمای شدیدی خورده بود و با این وجود آمده بود....به من گفت مادرم می گفت نرو ولی  من گفتم  امروز آرزو قرار است بیاید....از آسمان سنگ هم که ببارد باید بروم""

یک بار هم بی خبر رفتم کلاسشان .هنوز استادشان نیامده بود.....تا مرا دید با ناباآوری فریاد زد آرزوووو......و بعد طوری  همدیگر را در آغوش کشیدیم...که همه برگشتند و به ما نگاه کردند.

یادم هست که یکبار در همان دوران که همکلاس بودیم موقع برگشتن من می خواستم به آموزشگاه بروم،  مسیرمان یکی شد و با هم سوار اتوبوس شدیم.....سرمان گرم صحبت بود که دیدم رسیده ام تا بخواهم از جایم بلند شوم اتوبوس  حرکت کرد....داد زدم آقا نگه دارید لطفا....

یکبار دیگر هم که با هم سوار اتوبوس شده بودیم..داشتم با آب و تاب یک چیزی را برایش شرح می دادم.....که دیدم گفت " می خواهی از حالا برو جلو که بعد مجبور نشوی داد بزنی مثل پیرزن ها"

گفتم : " مگر پیرزن ها داد می زنند؟"

دیدم دارد می خندد ....در حالی که داشتم پیاده می شدم و خودم هم خنده ام گرفته بود گفتم " خیلی بدجنسی"

امتحان این ترم هم فرا رسید...امتحانات همزمان برگزار می شد.....عصر بعد از دادن امتحان با هم برگشتیم......از کت تنگ آبی رنگش خیلی خوشم آمد در موردش پرسیدم......گفت رضی برایم خریده.....پرسیدم " رضی؟ " چنین اسمی تا به حال نشنیده بودم حتی نمی دانستم اسم پسر است یا دختر......جواب داد " گفته بودم که یک دوست دارم که در پیام نور قبول شده اسمش رضیست...دو ساله با هم دوستیم....."

باز هم انگار از همان پتک های آهنین معروف به سرم فرود آمد.....پروین دوست پسر داشت......قدر یک دنیا دلم گرفت نمی دانم چرا.....ولی من که سعی کرده بودم تا آن زمان تشابهات را بین خودمان جمع کنم و از آن یک دوستی رویایی بسازم.......به یک باره یک نقطه ی تفاوت تاریک پیدا کردم.....در راه فقط پروین حرف می زد من هم هرزگاهی لبخندی سنگین و زورکی می زدم....چشمانم پر از اشک بود ولی تاریکی شب و ازدهام مردم  و سرمای هوا نمی گذاشت که دیده شود.....پروین داشت شرح آشناییشان را می داد....از این که تا به حال به هیچ پسری کاری نداشته...ولی ظاهرا مدرسه شان پیش هم بوده ..همدیگر را دیده اند و از هم خوششان آمده...می گفت دل است دیگر وقتی که کسی را بخواهد کاریش نمی شود کرد...

با هم دست دادیم که خداحافظی کنیم ..این بار دستم درد گرفت...

بعد که دید می خواهم از همان سو برگردم گفت برای چه داری از اینجا می روی؟

گفتم باید بروم آموزشگاه

فریاد زد : " آه ه ه........دیوانه....این همه راه را به خاطر من آمدی؟"

در همان حال که داشتم می رفتم  گفتم " دل است دیگر کاریش نمی توان کرد" دستم را به علامت خداحافظی بلند کردم.

چند وقت بعد برای تولدش دعوتم کرد. کار داشتم و از همه دیرتر رفتم. با یک دختر دیگر که نمی شناخنمش با هم رسیدیم و زنگ خانه را زدیم....مادرش در را باز کرد و به اتاق دعوتمان کرد تا لباسهایمان را عوض کنیم....رفتیم داخل اتاق...داشتم موهایم را مرتب می کردم که پروین آمد....اول فرناز را در آغوش کشید  اسمش را که شنیدم فهمیدم صمیمی ترین دوست دوران مدرسه اش است  و بعد سراغ من آمد..." فرناز ..آرزو...چرا دیر کردید هیچ وقت نمی بخشمتان"

یک وقت دفتر کنکور ادبیاتش را گرفته بودم تا چند وقت پیش من بماند.....گوشه و کنار بعضی صفحات چیزهایی نوشته بود.....

" خیلی دلم گرفته است

کاش سیمین اینجا بود

چند روز دیگر قرار است بیاید خیلی بی قرارم

"

فهمیدم که سیمین خواهرش است او هم آنجا بود در ترکیه تحصیل می کرد و چند روز بود که آمده بود.

موقع باز کردن کادوها رسید  . کادوی من در میان بقیه خودنمایی می کرد. با کاغذ پرسه  کادو گرفته بودمش..و دورش را روبان بسته بودم.....خواهرش کادو ی من را برداشت.....گفت شنیده بودم که خیلی باسلیقه هستید ولی تا امروز ندیده بودم.....پروین به چشمانم نگاه کرد و خندید...گفتم قابل نیست.

چند روز دیگر باید می رفتیم و نتایج را می گرفتیم...به پروین گفته بودم ساعت 6 عصر آنجا باشد تا با هم برگردیم.....من همیشه از رفتن به قلعه ی بابک می ترسم ( قابل توجه وفا) چون رفتنش دست خودت است و برگشتنش دست خدا.....چون آنقدر راه دور است که اگر وسوسه شوی که صبح زود بروی و تا عصر برگردی گاهی به درازا می کشد و سر وقت نمی رسی.....

آن روز هم با خانواده به قلعه ی  بابک رفته بودیم....و من هم که عادت به صخره نوردی و بالا رفتن از سنگ ها دارم همه جایم خاکی شده بود...تا برسم به خانه و لباسهایم را عوض کنم  طول کشید ساعت 7 شده بود.....البته مادرم گفت که همین لباسها خوب است با آنها بروم و وقتم را در رفتن به خانه تلف نکنم....ولی مگر می شد بگذارم پروین مرا در این لباسها ببیندد.....هر دو همیشه پیش هم لباسهای شیکمان را به تن می کردیم....وقتی رسیدم موسسه دیدم آرنجهایش را به سینه چسبانده و ایستاده است......تمام راه را دویده بودم.....هنوز تپیدن قلبم سرجایش بود....خودم را با خستگی انداختم بغلش ...ولی او دستهایش را از هم جدا نمی کرد مرتب می گفت " نمی خوام ، قبول نیست ." جدی جدی گریه اش گرفته بود.. نمی دانستم چه کار کنم نفسم هم برای حرف زدن بالا نمی آمد......

گفته بودم نمره اش را نگاه نکند تا با هم نگاه کنیم.....با هم رفتیم کنار پنجره که نمره ها را زده بودند هر دو قبول شده بودیم.....موقع برگشتن باز از هر دری حرف زدیم....

برادرش در همان موسسه استاد بود. و از شوخی هایش با برادرش می گفت . گفت که اغلب دعوا می کنیم ... همین امروز .با لگد کوبیدم به در اتاقش و حرصم را خالی کردم ......گفتم : " عجب ، تو هم لگد می زنی؟"

با خنده گفت : " مگه تو هم لگد می زنی؟"

با خنده گفتم : " آره منم لگد می زنم "

دیگر  هیچ خاطره ای از او به یاد ندارم. او در کنکور زبان  قبول شد و من در کنکور رشته ی  فنی مهندسی..... همان روز موقع برگشتن به من گفت که اگر دانشگاه قبول شود تحصیل در موسسه را کنار می گذارد....

آدم ها اگر نقطه ی مشترکی با هم نداشته باشند خود به خود ارتباطشان قطع می شود......

حالا فکر می کنم اشتراکات روحی  ما بیش از اندازه بود ولی در مهمترین چیز اشتراک نداشتیم.....من به فکر پیدا کردن بهترین دوست تمام عمرم  بودم....چیزی که او هیچ وقت به آن فکر هم نمی کرد......

این چنین است که تا امروز نه همدیگر را دیده و نه صدای هم را شنیده ایم..

ولی من هیچ وقت تپش های اولین و بی سابقه ی  قلبم را برای کسی که می توانست بهترین دوست تمام عمرم باشد فراموش نمی کنم.

امروز تکه کاغذ پروین را  که در یک طرفش شماره اش را نوشته بود و پشتش این بیت افتاده بود  لای دفترم پیدا کردم

" اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود مارا"

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:17توسط . | |

 

وقتی که فوتبال را برای مدتی نامعلوم 

  گذاشتم کنار

 

                               

یادت می آید آن روز..صبح یک روز سرد پاییزی…سوار دوچرخه ات شدی و توپ نوات را که هنوز ضربه نخورده بود گذاشتی پشت دوچرخه ات…توپ کهنه ات که زخمی ردپای صدها دوست و رقیب بود آخر سر ترجیح داده بود خودش را زیر کامیون بیندازد و همراه دل تو و تمام یادگاری هایت ترکیده بود..چهارده سالگیت  را با آن توپ ، سیزده سالگیت را با آن توپ ، نه سالگیت را با آن توپ ، هفت سالگیت را هم  با آن توپ ..ترکاندی رفت….وحال در جوانی با این توپ همراه پدر رفتی برای مسابقه..که پاهای پدر و اندیشه های مهار نشدنی اش  خاطره ی تمام  آن دوستان و رقیبان است

میدان مثل همیشه خالی بود

با یک جهش از دوچرخه پایین آمدی و توپ را انداختی وسط

پدر دستهایش را بالا برد و هوا را استشمام کرد

تو  توپ تمیز را بوسیدی و انداختی  وسط

یک  تماشاگر هم آمده بود برای تماشا ، یک رفتگر  پیر که  تمام آشغال ها را جمع کرده بود

کلاغی قار قار کرد

 و بازی را شروع کردید

بازی دونفره هم تاکتیک می خواهد

حتی اگر هم تیمی نباشد باید با رفتگر و صدای کلاغ و خاطرات کودکیت همکاری می کردی

و کردی

گل اول را به یاد تمام عاشقی هایت چنان به قعر دروازه کوبیدی که کلاغ که داور بود قار گفت و پرکشید و رفتگر پیر  پوزخندی عارفانه زد

و گل اول  را خوردی چون بلد نبودی جا بگذاری

و گل دوم را خوردی چون دلت برای تنت می سوخت

و گل سوم را خوردی چون بلد نبودی جا بگذاری

و گل چهارم را خوردی چون توپ از زیر  پایت در رفت

و گل پنجم را خوردی چون فکر می کردی این هم روی آنها مهم نیست خوردنش

و گل ششم را خوردی چون بلد نبودی جااااااااا بگذاری

و گل هفتم را خوردی چون همیشه به فکر خوردن هفت بودی پیش از آنکه هفت تو را ببلعد

و گل هشتم را خوردی چون جا گذاشتن بلد نبودی

و گل نهم را خوردی چون وقتی به هزار زحمت جااااااگذاشتی دروازه در نظرت کج آمد

و گل دهم را خوردی چون دلت تنگ بود

و گل یازدهم را خوردی چون پیش از آن بغض تو را خورده بود

.

.

به پدر گفتی بازی تمام دیگر برویم من در این غربت جا مانده ام

تماشاچی به جارویش تکیه داده بود  و داشت به دردهایش و به گل هایی که در زندگی خورده بود فکر می کرد

کاپشنت  را برداشتی  و کلاهت  را گذاشتی سرت

پدر گفت یازده به یک 

توپ را دو انگشتی از زمین برداشتی  و گذاشتی  پشت دوچرخه ات

در آن روز حتی دوچرخه ات حاضر نبود سوارت کند

ولی کلاغ فهمیده بود که تو عاشق توپ دیگری بودی و چقدر جا گذاشتن هر چیز برای عاشق سخت است

چه سخت بود اگر باز می ماندی و بازی می کردی

نه انسان بزرگ تو دیگر بازیگر نمی شوی!

قار قار کنان پر زد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت23:37توسط . | |

              

             گذر سیاوش از آتش

 

                                                     

سیاوش را می شناختم. مرا مسئول جمع آوری هیزم کرده بودند. از انصاف نگذریم ، من عاشقش شده بودم. نمی دانستم برای چه کاری هیزم جمع می کنم ..ولی ندای قلبم خبر از حادثه ای شوم می داد. قلبم یک جور ناآشنایی می تپید ، جوری که هرگز پس از این آنچنین نخواهد تپید.هیچ چیز در دنیا بهتر از انصاف نیست. حادثه نزدیک بود. قرار بود دوماهه هیزم جمع کنم.درست بیست و سه سال داشتم. حالا هم احساس نمی کنم که یکسال گذشته ..شاید دوسال گذشته باشد...شاید هم سه سال...حتی اگر هفت سال هم گذشته باشد دیگر فرقی نمی کند. چون تمام فرصت من برای جمع آوری هیزم فقط دو ماه بود. هیزم هایی را برمی داشتم که خوب می سوزند چون عقیده داشتم کاری که به من محول شده باید به بهترین نحو انجام دهم.حتی مجبور می شدم از یک قله بالا بروم و بعد دوباره پایین بیایم تا به قله ی دیگری برسم. آنقدر این کار را می کردم که سرانجام نقطه ی شروع را درست انتخاب کنم.

سیاوش جوان و زیبا بود. و سیاوش جوان و زیبا را قرار بود در آتش بیندازند.و هیزم هایی که قرار بود خوب بسوزند  و دخترکی که شادتر از همیشه قرار بود هیزم جمع کند و آفتاب که قرار بود مهربان تر از همیشه از فراز این کوه ها بتابد و هیزم های تر را نیز خشک کند. همه چیز آماده ی یک حادثه بود. طبیعت هیچ چیزی کم نگذاشته بود.

سیاوش اسب نداشت. اسبش روحش بود که گاه آرام وحشی بود و گاه وحشی آرام. می توانست بپرد؟ بی اسب ..بی زره.

آنهایی که مسئول حادثه بودند در پشت پرده بودند.  در پرده ی اصلی من و سیاوش بازی می کردیم. شاید نمایشنامه ی  کینگ لیر  ِ شکسپیر را. "حقیقت سگی است که باید به لانه رانده شود ؛ هنگامی که پدر مقدس به تماشای آتش ایستاده است باید آن سگ را راند" این را در آن نمایشنامه کسی به اسم ((احمق)) می گفت و این را در این نمایشنامه کسی به اسم ((آرزو)) می گفت. لازم نبود حتما به زبان بگوید دستانی که هیزم جمع می کردند کمتر از زبانی که می گفت احمق نبودند. حقیقت در لانه کمین گرفته بود و هر چه بود خوابی  مقدس بود.

از دوست داشتن خسته نشده بودم. خواب را هم دوست داشتم. دروغ را هم دوست داشتم. کینه را هم دوست داشتم. هر چه را که به رهایی از این خواب منجر شود دوست داشتم. برای همین بود که من را  مسئول جمع آوری هیزم کردند.

درست است که سیاوش با اسب نیامده بود ولی در دویدن ماهرتر از من بود. مثلا وقتی به اوج می رسید مرا نیز جا می گذاشت و مرا می دید که می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم آن هم در اوج. شبیه آدمیزاد نبود شبیه اجنه و شیطان بود که سرعتشان زیاد است و قدرتشان کم. من که از جنس آدمیزاد بودم قدرتم زیاد بود و سرعتم کم. چه می دانستم که دو ماه برای جمع آوری هیزم وقت زیادیست؟ تازه فکر می کردم که کم است. و وقتی که جمعشان کردم با تمام قدرت از زمین برشان داشتم و تمام راه را برگشتم تا در میعادگاه همیشگی طبق دستور پادشاه  کوهی از هیزم بسازم.

خواب بزرگ نزدیک بود. سیاوش بی گناه بود. هیزم ها آماده بود.پادشاه خدا بود. و نظاره گر و بی طرف من بودم. اثر سم شکافته(رد پای شیطان ) هم روی خاک ها پیدا بود. او بی گناه بود...او بی گناه بود....او بی گناه بود...

 s-s-santa-simplicitas!

بی گناهی مقدس

 

پرده ی چهارم نمایشنامه " ماجرای مردی که نمی تواند یک گربه ی بی آزار و ضروری را تحمل کند. من از کشیش متنفرم. دیدن یک خرقه خشم مرا برمی انگیزد."

 

پیراهنش سپید نبود و اسب سپید نداشت. از پیراهنش گرفتند و به جلو راندند. روبه روی من ایستاد. او را از چهره ی خودش نشناختم. بلکه فورا از چشمهای دوست مشترکمان" یاشار" شناختم که در کاسه ی چشم او شنا می کرد.

چه؟ این اوست؟ قرار است او را در آتش بیندازند؟ وای بر من..من چه کرده ام .با دست های خودم برای سوختن هر دومان هیزم جمع می کردم. به کجا می بریدش؟..تو را به خدا نبردش.. از هوش رفتم. آنجا دیدم که مرا هم درون آتش افکندند ولی نسوختم . بیدار شدم یکسال گذشته بود . در صحرایی بزرگ خودم را تنها یافتم. همین که نسوخته بودم احساس "بودن" به من می داد. هنوز پاک بودم.با تمام هستیم بلند شدم. کشان کشان خودم را پیش پادشاه رساندم.

او گفت که سیاوش  هم از آتش گذشت  و  نسوخت . بعد که گریه های شادی مرا دید از چانه ام گرفت و به چشمانم نگاه کرد و گفت " مگر نمی دانستی که انسانهای بی گناه هیچگاه  نمی سوزند؟" فهمیدم  این قانون پادشاه بود که ما را از آسیب حفظ کرده بود.

.

.

مسیح هم آنجا بود. یادم آمد که در آخرین شام خود به پیروانش گفته بود " بگیر ، تناول کن ، این تن من است."

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت13:9توسط . | |

گل آبی

 

 

نمی دانستم در واقعیت هم می شود گل آبی را دید! زمان در هم پیچیده بود و از بطن باغ های پژمرده ی دوستی های گذشته برایم گلی چیده بود به رنگ آبی...من که نمی دانم از این گل ها کجا می روید ولی لابد نسیمی که آن را به دستم داده بود می دانست...زمان آنقدر گذرا بود که حتی نگذاشت از عمق چشمان این  نسیم زیبا  جویا شوم  از کجا آمده و به کجا خواهد رفت......قسمتی از راه را قدم زدیم ....چقدر برایمان این قدم زدن آشنا بود....انگار یادمان رفته بود ماه ها و سالهاست  به اتفاق هم داریم در راهی قدم می زنیم...که شبیه همین راه است ......همین راهی که تا آرزوی چیزی نکنی به دستت نمی دهند...همین راهی که پر از فراموشیست....و نظاره گر خیره شدن چشمی نجیب  برای یافتن چیزی ست....همین راهی که پر از نیافتن است.....و بی خیال شدن و گذشتن از صرف یک نوشیدنی به اتفاق.....همین راهی که پرسیدن است....همین راهی که جواب گرفتن و خندیدن است....همین راهی که در آن خاطرات کودکی مان را به دست  نسیم خواهیم سپرد ....ونسیم که کوله پشتیش را به خاطر نگاه های شرمنده ی ما باز خواهد گذاشت......همین راهی که وقتی چشم ها بسته می شود و روح ها خسته ، آن نسیم مهربان موهایت را می نوازد.......همین  راهی که در آن یک ذره می شویم و شبیه غبار پرواز می کنیم .....که نسیم هم آنجا دنبالمان خواهد آمد و سرود وفا را در گوشمان خواهد خواند.....همین راهی که در آن به امید نشانه می رویم نه به قصد نشان دادن راه برای هم ..که این  خود ِ راه است که رد پاهای به جا مانده در آن وجودمان را برای همدیگر اثبات کرده است......همین راهی که شبیه شاخه های آن درخت تنهاست که عروج می کند و سرهای ما را به پایین می اندازد....همین راهی که تنها به حرمت عشق خیال و واقعیت را یکی می کند.......همین راهی که اگر در آن برای یکدیگر نمیریم از شدت سرما نیز نخواهیم مرد.....همین راهی که چون تنها شویم باز خواهیم ماند....همین راهی  که  در شبش  سکوت می کنیم تا بشنویم و چون صبح می شود بی اندازه همدیگر را دوست می داریم....وسرانجام همین راهی  که ناباورانه در کرانه ی  دشت بی انتهایش بردستان آبی  دوست یک گل آبی می بینیم..

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت13:45توسط . | |

                                          

                                 

  ما شهریار کشور عشقیم هوش دار
                                

  نتوان شکست کوکبه ی شهریار را

 

 

                                      

                                                  

                                                                                                  

 

 

 سر ساعت مقرر خود را بر فراز مقبره ی شهریار ،زیر تاج ِ  بنای یادبود ،  حاضر یافتم  .آفتاب برف ها را درخشان کرده بود.

 

 

ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

مه بر لب افق،لبه ای از کلاه تو

لرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیده دم

شمع شبی سیاهم و چشمم براه تو

 

قرار بود او هم بیاید و همینجا همدیگر را ببینیم، جایی که شهریار هم بود و می دید .ولی دیر کرده بود...

ایستادم ، کسی آنجا نبود و دور و بر مقبره خلوت بود.صدای کسی نمی آمد ، حتی شهریار..آخرین باری که اینجا آمدم هفت سال پیش بود...شاید هم شهریار با من قهر کرده بود...ولی بعید می دانم....او که فقط اینجا نیست.....او در  همه جای تبریز است..... در پس کوچه های ششگلان....در بازارچه ی میرزا نصرالله....در لابه لای آجرهای معرکه ی تبریز... همان جا که آرزوهای شاعر در پرده ی خیال می چرخد...و حرفهایش پایان ندارد .. در دنیای بدون سر و صدای ماشین.....و در تمام آن کوچه های تنگ و باریک......شهریار بود.....نگهبان ِ هفت دروازه ی  شهر.......حتی یک بار شهریار را دیدم که از میان ماه بالای عمارت واقع در وسط ِ استخر ائل گلی برایم دست تکان می داد.......

و حالا این جا برای دیدن رند آمده ام.....من و شهریار که همدیگر را می شناسیم...ولی رند دوست تازه ای است ...و دوستان همدیگر را در چه جایی بهتر از خانه ی دوست مشترک شان دیدار می کنند؟......پس لابد هفت هم اینجا نشانه ایست ......هر چقدر هم که دوستان همدیگر را  ناامید کنند باز به این مطمئنم که به قول داراب ِ سفرنامه نویس  ،     امید به نجیب زادگان شجاع در میان جوانان تبریزی بسیار است.

 

ترجیح دادم که نایستم و داخل بروم...ولی مگر می توانستم ....استاد  مثل همیشه باز هم شوخیش گرفته بود و سربه سرم می گذاشت.....چرا من نمی توانم هیچ پله ای ببینم ...این بار صدایش را شنیدم که می خندید و می گفت " حقین دیر آی بالا.....به سن نیه گلمیرسن بورالارا..."

اندکی خجالت زده شدم.

به هر قیمتی بود داخل شدم و بدون اینکه به مقبره توجهی کنم به تماشای عکس های روی دیوار پرداختم...وقتی نمی دانم چرا صدای توپ ترکان عثمانی در چالدران را می شنیدم.....به سرم زد که برگردم....برگشتم و رند را دیدم.......که  بر سر مقبره ایستاده  دو دست بر هم نهاده بود و او هم مرا نگاه می کرد....السابقون السابقون چون پرده های ارغنون در چنگ جانم می زنند کاناالیه راجعون....روحم از دور دستش را بوسید.......و نزدیک شدم و به هم فقط سلام کردیم.

 

یادم رفت بگویم که برای چه آمده بودیم. برای شرکت در یک جلسه ی شعر خوانی که البته این هفته شعر نمی خواندند و قرار بود  که در این مکان در مورد  شعر معاصر صحبت شود.

کمی دیر شده بود..من پایم را برای رفتن شل می کردم که رند گفت بگذار یک فاتحه بخوانیم...تازه متوجه مقبره شدم....آه شهریار تو اینجایی .....باز صدای خنده اش را شنیدم که این بار هم  من او را خندانده بودم.......این بار جوان شده بود و می گفت :" اله بیر میرت اوچون گلمیسن بوراها!.."......

 

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

وقتی سراغ وقت من آیی که نیستم

 

 

با رند حرکت کردیم و بنا به گفته ی او محل جلسه تغییر کرده و ما باید خودمان را به خیابان 29 بهمن می رساندیم. هر دو مان انگار نه انگار که برای بار اول بود که همدیگر را می دیدیم..یادم می آید که خیلی راحت حرف زدیم..در حالی که از پله های  بنا پایین می آمدیم او نفسی کشید و گفت " چه روز خوبیه امروز"...بعد نمی دانم چه طور در عرض یک دقیقه که طی شد تا از درب خروجی محوطه عبور کنیم...صحبت به شیخ محمود شبستری کشید.....او با شیرینی تمام که در کلامش موج می زد گفت :- می خواهم تمام بیت های گلشن راز را ازبر کنم.

من هم با شیرینی کمی  جواب دادم : - او این مجموعه را در عرض یک روز سروده ، اگر راست می گویید شما هم در یک روز ازبرش کنید.

این بار با شیرینی خیلی زیادی گفت :- در عرض یک روز نمی شود..

 

خلاصه نفهمیدیم که نتیجه چه شد .خیلی نجیب و آرام تاکسی گرفت و هر دو سوار شدیم......من زیاد حرف نمی زدم ولی او سرزبان دار و نجیب به نظر می رسید.......باد موهایم را روی پیشانیم انداخته بود و من آنقدر ساکت شده بودم که حتی دست به موهایم نمی زدم......او گفت و گفت آنقدر که مرا خنداند.....حرف زدنش شیرین بود ...از آن پسرهای اصیل که ترکی را شیرین حرف می زنند...و بین صحبت هایشان هزار اصطلاح و ضرب المثل و حرف های قدیمی می آورند......می گفت که تخلص رند تبریزی را حافظ برایش برگزیده است ...و بعد به عادت تبریزی ها که همیشه بعد از گفتن عبارات عجیب و یا معمولی قسم می خوردند  گفت : " اللاها آند اسون.... در هر دو بار که  حافظ  را باز کردم همین اسم آمد".....

 

حدود بیست دقیقه دیر شده بود .رفتیم داخل مجتمع ولی نمی توانستیم سالن جلسه را بیابیم.یک جا اشتباهی رفتیم و دیدیم آنجا نیست .بعد خارج شدیم و پله ها را بالا رفتیم...حرکاتش خیلی سریع بود و تند حرکت می کرد.. اندام لاغری داشت  و تقریبا می پرید.....ولی من هم آنقدر فرض و چابک بودم که همراه او بپرم....(از نظر من انسان خوب نمی تواند چاق باشد).

 

بعد که محل جلسه را پیدا کردیم  خیلی  ساکت رفتیم و در انتها نشستیم ، افراد کمی آنجا بودند و تقریبا محفل خصوصی بود و استاد علیزاده در مورد شعر معاصر صحبت می کردند.

شعرها سروده می شوند و می روند...خاطره ها محو و گم می شوند...حتی کسی اسم شاعر را به یاد نمی آورد.....به جز آن  احساسی که برای همیشه درقلبش به  یادگار می ماند. احساسی که هدیه ی یک شاعر بی نام و نشان است.

 

رند به دقت گوش می داد...من هم سعی می کردم که گوش دهم...در واقع برای گوش دادن چندان سعی نمی کردم...چونکه فقط  برای دیدن رند آمده بودم.....من در ساحل شعر بودم و او تا وسط شنا کرده بود...یکی دوبار هم که دیدم  شعرها یی که گفته می شد  را تکمیل کرد..معلوم بود که شنا کرده است......زیر لب آفرین گفتم.

 

البته رند دوستان زیادی دارد و خیلی کس ها اینجا  دوستش دارند ولی در بیرون به جز من کسی نمی داند که این جوان زبل همان رند است...خودش می گفت که این را از همه پنهان کرده است.

 

جلسه تمام شده بود و ما آرام به طرف بیرون قدم برمیداشتیم...

 

دو کتابی را که برایم هدیه گرفته بود به دست داشتم  و وقتی هنوز خورشید در آسمان بود و با رشته های نور نامرئی دوستی ما را پیوند می داد ، از هم خداحافظی کردیم.

 

امروز در ماشین ارومیه به تبریز یک چیز جالب دیدم. راننده شباهت فوق العاده ای به اردشیر رستمی ، بازیگری که نقش جوانی شهریار را بازی کرده بود ، داشت .مخصوصا چشمهایش که چشمهای خود ِ او بود. و کمک راننده اش که جوان و  خوش قیافه و قد بلند بود به رند شباهت داشت. دیگر گفتم به خانه که رسیدم حتما باید این پست را که فقط مرور خاطرات است ، بنویسم.و تقدیم کنم به رند تا همیشه باشد و همیشه بسراید ، تا آن زمان که بهترین شعرهایش نقش می بندند و سروده می شوند و ما  همگی مهمان ضیافت آنها می شویم.

 

 

این هم شعری از او

 

 

ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن

وین سینه ی زخمی را یک چند تو مرهم زن

تا پرده ی بازی را تقدیر نه بر چیده

دست خوش شادی را بر سینه ی ماتم زن

حوران بهشتی را در بند چلیپا کن

افسانه ی حوا را بر دیده ی آدم زن

چون در طلبم آیی با روح مسیحایی

اعجاز معظم را بر پیکر مریم زن

بی عشق چو می گردی همواره پر از دردی

بر خیز و غم دل را رسوا کن و بر هم زن

یاران موافق چون در دام تو افتادند

یک شانه بر آن زلف آشفته و پر خم زن

هم چشم و چراغ ما هم زمزمه ی جان شو

هم دست شفاعت را بی پرده به محرم زن

در حلقه ی رندانه می نوش به شکرانه

مستی کن و پیمانه بر چشمه ی زمزم زن

 

 

پ.ن :  فکر نمی کنم برای آنها که مرا می شناسند نیاز به توضیح باشد ولی برای غریبه هایی که به وبلاگ من تشریف می آورند می گویم پست قبلی ربطی به من ندارد و فقط تشابه نام ها و وقایع بوده که پیدا کردن آن در ادامه ی همان سلسله اتفاقات ماورایی بوده که برای من رخ داده است.و هزار داستان که بگویند داستان یک آدم شبیه هیچ کدام نمی شود.چرا که به ازای هر آدم روی زمین  فقط و فقط یک داستان وجود دارد که فقط خود و خدایش تمامی آن را می داند و خواهد دانست. پس اینجا داستانی خلق شده چون من بوده ام که زندگی کرده ام.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت15:42توسط . | |