تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

محمد

(ص)

                                                     

 

                     

                                                                   

 

 

دربگشائيد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد

 

 

در اولين برخورد، چشمان سرمه کشیده اش  جلب توجه مي‌كند، با همین چشم هاست که راه آسمان را پیدا کرده و به معراج رفته است. از قلبش هیچ کس آگاه نیست. رازهایی که هنوز بین خود و خدایش نگه داشته است. راه رفتنش شبیه کوهیست که از جا کنده اند، با ستونی بر پشت،  ستبر و با صلابت. موهایی مجعد دارد  که همیشه چرب نگهشان می دارد ، از پشت که  نگاه کنی  پارچه ی کوچکی می بینی که بر شانه انداخته ، حتما برای این است که موهایش که  تازه چرب کرده   لباسش را چربی نکند. همیشه باید چشمانش سرمه کشیده و لباسش شبیه روحش  پاکیزه باشد. هیچ کس شک ندارد که او" آدم " است. همه از نزدیک لبخند او را دیده اند و مهربانیش را فهمیده اند.

هیچ کس به قدر او خدا را عبادت نکرده است. هیچ کس به قدر او توجه  خدا را جلب ننموده است. هیچ کس به قدر او در پیش خدا عزیز نبوده است. و هیچ کس به قدر او خدا را نفهمیده است.

گویا همه نشسته بودند و منتظر فهمیدن کسی  بودند ..خدا هم همینطور منتظر فهمیدن او بود........برای او بود که آدم را آفرید و منتظر ماند.....و او توانست که بفهمد......و او با فهمیدنش همه را نجات داد....... جور همه را کشید.......دیگر بشر تنها نبود.......یکی از جنس آنها حقیقت مسلم را فهمیده بود.......ولی برای فهماندن این حقیقت چقدر زحمت لازم بود......

او کسی نبود که تنها به شرط فهمیدن آرام بگیرد....بلکه از حالا بود که باید آن رسالتی را که همیشه بعد فهمیدن می آید  به انجام برساند.....و فهمیدن چه رسالت بزرگی دارد....او صدای خدایش را می شنید که می گفت " اگر رسالتت را به انجام نرسانی گرفتار عذاب خواهی شد" .....او صدای خدایش را می شنید که می گفت " آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابرند؟".....و حالا او باید با این همه دانستن چه می کرد....یک تنه....تنهای تنها......در جایی که هیچ کس نمی فهمید.....در جایی که شوق فهمیدن هم در کسی نبود.......در جایی که همه چیزهایی از قبل اندوخته بودند و در جعبه ی فهمشان گذاشته بودند و درش را محکم بسته بودند تا نه چیزی از آن گم شود و نه چیزی به آن اضافه ......او چه باید می کرد؟....برای چه باید جور آنها را می کشید......آیا این سعادت برای خودش کافی نبود؟......این چه رسالتی بود؟.....چرا باید همه را با خود همراه کند؟ آیا او و خدایش به تنهایی خوشبخت نبودند؟

نشست و  با خدایش خلوت کرد........نه..این تنها خدای او  نیست.......این خدای تمام انسانهاست........و او نیز  باید برای تمام انسانها باشد.......

محمد  از آن روز به پا خواست.....نماینده ی فهم عمیق انسان از شرق دلها طلوع کرد......

.انسانها

از روزگاری که هیچ نداشتند و هیچ نمی دانستند به یک محمد و به یک خدا رسیدند

حالا همه چیز دارند ..نامشان به جایی وصل است.....راه شان معلوم است......

و او این راه ها را رفته است...کوه ها را پشت سر گذاشته است...از عقب که راه رفتنش را  نگاه کنی انگار تمام کوه ها را کنده و با خود می برد...محمد دارد می رود....آفتاب عمر او به سمت مغرب در حال حرکت است.....

امروز همه ی فرشتگان جمع شده اند ...گویا ضیافت است....خدا و محمد به دیدار هم رسیده اند...  ؟(کسی آرام می پرسد)

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت15:30توسط . | |