|
سایه شهریار (۳)
و اين را بگويم که زمانی که بعد از انقلاب سايه به قول خودش به مرخصی رفت ، آن ها که به تبريز گذر کرده اند می گويند شهریار سخن به آقای سايه می کشاند و زار زار می گريست. و شهريار چون نام سايه را بر زبان می آورد جز شاعری به صفتی ديگر مشخصش میدانست: نجابت. شهریار در یکی از نامههایش به سایه مینویسد: "سایه جان عزیزم، قربانت گردم جان منی چه فایده در بر نبینمت تاج منی چه سود که بر سر نبینمت سنگیندلا از آینهات میکنم قیاس آهی نمیکشم که مکدر نبینمت این قدر پابهپا مکن از دست میروم ترسم که چشم بندم و دیگر نبینمت دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو تا مستحق کیفر کافر نبینمت باری وقت و بیوقت دلم برایت تنگ میشود. اما دستم دیگر تابع دل نیست که بتوانم نامه هم بنویسم. با وجود این در تنبلی کاغذ نوشتن رکورد شما را نتوانستهام بشکنم. از خبر فوت "رهی" زیر و رو شدم. حتی بیش از فوت "بهزاد" در من اثر کرد. به جهت اینکه در تهران او را خیلی شاداب دیده بودم، هیچ چنین انتظاری نداشتم." هربارکه سایه برای دیدار شهریار به تبریز میآمد، یا همراه «نادرپور» و یا همراه «فریدون مشیری»، از چشمهی طبع شهریار سیراب میگردید. تعداد غزلهائیکه شهریار دربارهی آقای سایه ساخته بسیار زیاد هستند. از آنجمله: ماه مهماننواز، در استقبال مقدم سایه، سیاه مشق سایه و مشیری سایه و نادرپور، اخگر نهفته، بمانیمکه چه وگل زبان درقفا و آخرین شعری هم که درباره سایه ساخته، همان «گل زبان درقفا» است. شهریارا تو بمان با من بیکس تنها شده یارا تو بمان و جواب شهریار به این شعر چنین بود: «بمانیمکه چه؟» سایه جان رفتنی استیم بمانیمکه چه؟ دو ماه قبل از بیماری شهریار، سایه برای دیدن شهریار به تبریز آمد. شهریار آخرین شعر خود را همچنانکهگفتیم، بنام «گل زبان در قفا» برایش ساخت. و بعد دیگر شهریار سایه را ندید، زیرا سایه در خارج از کشور بود و تا زمانیکه شهریار در بیمارستان بستری بود تا آخرین دقیقه چشم به راه سایه بود «گل زبان در قفا » دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد یادم است، یک بار هم که همراه، استاد شهریار به طهران رفته بودیم، آقای سایه ما را برای ناهار به خانهشان بردند. نادر نادرپور شاعر و «مسعودی» خواننده شهیر همراه خانوادههایشان حضور داشتند. از شهریار پذیرائی شایانی بهعمل آمد. در آن مجلس شهریار از نادرپور خواستند که یکی از اشعارشان را بخوانند. نادرپور که پاس استادی را نگه میداشت باادب و احترام یکی از اشعارشان را خواندند که بسیار جالب بود و استاد شهریار تحسینشانکردند. سپس استاد شهریار نیز یکی از غزلهای پرسوزشان را خواندند که در «کاست» ضبط نمودهام. در این مجلس سایه همچون شمعی بهگرد وجود شهریار میگردید، یادش بخیر.
پی نوشت : سایه عاشق حافظ و خود حافظ عصر ماست... شهريار می گفت "از همان روز که لسان الغيب از دنيا رفت، هر کس در زبان فارسی شاعری کرد به اين اميد بود که به حافظ نزديک شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت می دهم که هيچ کس به اندازه آقای سايه به لسان الغيب نزديک نشد" فردا سالروز تولد سایه است..که نه سایه ، که خود آفتاب سرزمین ما است. آنانکه می گویند چرا در عصر ما دیگر شاعرانی چون حافظ و سعدی و مولوی ظهور نمی کنند . بهتر است از این زندان رعب آور گذشته بیرون بیایند و عادت به دیدن هر چیز در زمان خود بکنند. بهتر است از تاریکی برون آمده و آفتاب را نظاره کنند که همچنان می تابد و گرما می دهد.یا نه ؟ هنوز زنده ها را باور نمی کنند؟ این تقصیر آدم هاست که همیشه برای شناختن شناختنی ها دیر می جنبند. آن بیرون همه چیز زنده است و درون آدم ها همه چیز مرده. *** یکی از زیباترین اشعار سایه را با صدای خودش و همچنین یکی از غزلهای زیبای استاد شهریار را با صدای خودش اینجا قرار داده ام که ( اگر مرا دوست دارید) توصیه می کنم حتما دانلود کرده و گوش دهید.( منظورم این است که دلم می خواهد شما نیز گوش دهید و لذت ببرید) . روح شهریار شاد و تن سایه سلامت. با تشکر از میثم و گویا
سایه شهریار (۲)
در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با محبتهای خود دل شاعر را چنان تسخیر نموده بودند که دوستی بین آنها به عشق دوستانه مبدل شده بود. از افراد دیگریکه شهریار آنها را عزیز میداشت مرحوم نیما یوشیج، امیر فیروز کوهی و لطفاله زاهدی و تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در دیوانش سروده است. یکی دیگر از عزیزترینکسانیکه شهریار علاوه بر دوستی بر وجودشان عشق میورزید هوشنگ ابتهاج «سایه» شاعر معروف معاصر بود. در روز ازدواج «سایه» در سال ١٣٢٧ شهریار غزلی میسازد که یک نسخه از آن با خط و امضا خود شهریار پیش من موجود است و فکر نمیکنمکه بجز خود سایه در هیچکس و هیچ جا موجود باشد و آن غزل این است: خراج ازمهر وماهزاده بهآئین ازدواج تهران ۱٣٢٧ - شهریار در سال ١٣٣٢ شهریار بدون اینکه دوستانش را خبرکند تهران را ترککرده و به تبریز میآید. «سایه» از رفتن شهریار (از تهران به تبریز) سخت ناراحتمیشود. یکی دو سال بعد «سایه» برای دیدار مراد، همراه نادرنادرپور شاعر گرانمایه عازم تبریز میشود. ای دل بهکوی او زکه پرسمکه یارکو متأسفانه نسخهیکامل این غزل در دسترسم نبود و به خود آقای سایهنیز دسترسی نداشتم تا از ایشان دریافتکنم. * * * وقتی، پس از زحمات فراوان خانهی استاد شهریار را پیدا میکند ؛ در را میزند شهریار خود در را باز میکند و تا سایه را میبیند او را در آغوشکشیده و این مصرع از بیت خواجه حافظ را میخواند: دیدار شد میسر و بوس و کنار هم … و سایه فیالبداهه میگوید: از شهر شکوه دارم و از شهریار هم عصر که به خدمت استاد رسیدم، سایه بود و نادر نادرپور و یداله مفتون. برای اولین بار بود که سایه و نادر نادرپور را میدیدم. «دیدار شد میسر و بوس و کنار هم» کاروان شوق گرد سمند یار رسید وسوار هم ...
سایه شهریار (۱)
زنده گی زیباست ای زیبا پسند (سایه) صفحات ۲۳۸ الی ۲۴۸ کتاب «شهریار - خاطرات شهریار و دیگران» نوشتهی «بیوک نیکاندیش» در سالهایی که شهریار گوشهنشینی و تنهایی پیشه کرده بود، "جز ابوالحسن صبا، احمد عبادی، لطف الله زاهدی و علی زُهری که گاه به گاه به دیدنش میآمدند، با کسی معاشر نبود. بیمار و گرفتار بود. روزها ساعت دو سه بعدازظهر به خانهاش میرفتم. خواب بود. تا چشم باز میکرد، دراز کشیده، شمع نگاریاش را روشن میکرد و دود میگرفت و تا دیروقت شب، جز فاصلههایی که برای چای خوردن یا شعر خواندن پیش میآمد، یکسره مشغول بود! وقتی صبا یا عبادی میآمدند جان میگرفت. خوب سهتار میزد و گاهی دودانگ آوازی میخواند. ردیف موسیقی ایرانی را خوب بلد بود و بعضی تحریرها را بعد از "قمر" نشنیدم که کسی مثل او ادا کند. شعرهایش را با مداد روی کاغذپارهها و اغلب روی پاکتهای کهنه مینوشت. چند سال بعد ساز را کنار گذاشت، چون خیال میکرد مرتکب معصیتی میشود." سایه میگوید: "خیلی دوستش داشتم. او هم خیلی دوستم داشت." سایه، جوانی است نوزده یا بیست ساله، خوب شعر میسازد، دستخطی خوب دارد، شیرین صحبت است، جمال و کمالش در حد اعلا که شیفته اشعار پرسوز و گداز شهریار شده، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار «پریشان روزگاری» که مطلعش بیت زیر میباشد میتوان یافت: زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری این غزل چنان در شاعر جوان اثر گذاشته بود، که میخواست به هر قیمتی که شده باشد سراینده این اشعار را پیدایند و به او دست ارادت دهد. پدر (سایه) که از رجال معتبر و محترم ایران بودند و از ذوق و استعداد و هنر شعری فرزند خویش باخبر بودند وقتی به علت بیقراری فرزند پی میبرند درصدد برمیآیدکه شاعری راکه اینچنین، حافظ گونه، غوغا براه انداخته بیابد. تا اینکه شاعر را در کلبهی محقری مییابد و علاقهی فرزند خویش را نسبت به اشعار وی بیان میکند و دست فرزندش را به دست شهریار میگذارد و از وی میخواهدکه پدرانه از او مواظبت نماید تا در سایهی استاد، هنر فرزندش بارور شود. طوطی قناد الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی بعد از آن هم غزل دیگری میسازد: یوسف درکلبهی احزان به طلبکاری جان آن بت جانان من آمد ...
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |