|
اینجا زندان است
خوب دیگر ..اینطوریست با گذشت زمان رازها یکی یکی لو می روند.. شما نمی دانید مگر من کاری کرده بودم که مرا شبیه یک راز کردند..من که می دانم آخر شکار باز خواهم شد....پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان کردن هیجان زیادی دارد..جدا می گویم شوخی نمی کنم...حرف های من حتی به خدا هم برنمی خورد. روز روز روز ...شب شب شب.....هیچ فکر کرده اید که همیشه شبیه یک متهم با شما رفتار می شود؟ و روز چراغ قوه ای ست که روی صورتتان اندا خته اند؟ و شب یک آزار روحی خسته کننده ؟ و دوباره روز فرصت جواب دادن به پرسش ها یی که روحمان از آن خبر ندارد؟ و دوباره شب فرو رفتن در فکر این پرسش ها؟ من که حرفی برای گفتن ندارم..من که کاری نکرده ام...فکر نمی کنید که دارند من را می نویسند؟ اصلا دست از خیال بردارید...دیگر همه چیز جدی شده است...من تمام حرف هایم را جدی می زنم...فقط یک لوح دیگر باقی مانده است...قلم هم از آن قلم ها نیست که پاک شود...قلم پاک کن هم نداریم.. خوب حالا این شده ام...چه بگویم؟..گم شده ام..گم شده ام.. چه سرنوشت خطرناکی..... چقدر روح محتاج فرصت هائی است که در آن هیچ کس نباشد..ولی این جا کسی هست...همینجا که گم شده ام یاد یک مزاحم رهایم نمی کند....خدا با ماست درست...فیلش یاد هندوستان نمی کند هم درست....اصلا همه چیز درست...روز درست...شب درست.....آسمان درست...زمین درست...حالا که همه چیز درست است این چیزهای غلط چیست که در فکر من است؟ صبر کنید ببینم نکند به خاطر همین فکرهایم متهمم...مرا فرستادند که به شما بگویم که همه تان متهم هستید! حالا خود دانید به خاطر یک فکر اشتباه سرتان به باد خواهد رفت....خوب فکر کنید و جواب دهید.....دست به اشتباه نزنید.. راز بزرگ این است که شما بی گناهید... من به خاطر همین فکرهایم متهمم پس شما اصلا به فکرهای من فکر نکنید...خودتان فکر کنید...اصلا فکر نکنید همه چیز خود به خود حل می شود.... من دارم به زندان برده می شوم چونکه راز دیگری را برملا کردم.....چقدر با وجود این رازها دنیا بزرگ است.....ولی وقتی قفل ها یکی یکی گشوده شد دیگر اینجا زندان است.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |