شاسوسا....اسم درخت من است...خدای من این اسم را کجا شنیده ام؟...در شعرهای سهراب....شبیه اش بود؟ بلکه خودش بود..
و یک پرنده ی پیر...دانا و فهیم...عاشق پرواز.....صاحب روح من..بلکه خود روح من...
کوله پشتیم را پر می کنم از تنهائیم و می روم به بهشت.....جائی سبز و کوچک پشت خانه مان ......می روم که دوستانم را ببینم.....
دوستان من دو تا هستند ......درخت و پرنده....پرنده درست اول فروردین به بهشت می آید.....گاه گاهی غیبش می زند.....ولی مواقعی که هست واقعا با من است....با درخت هم تا اواخر پاییز با همیم....درخت گاهی اوقات هست و انگار که نیست...خودش هست و روحش نیست...چونکه همیشه هست....مثل زمستان.....مجبور است که باشد....ریشه اش فقط در یک جاست....
کوله پشتیم را خالی می کنم و برمی گردم...پرنده رفته است و دوست من درخت ، هنوز منتظر...درخت عاشق زادگاهش است و پرنده و من می دانیم....
هیچ وقت کسی بیشتر از پرنده مرا نفهمیده.....و کسی به اندازه ی درخت منتظرم نبوده است.
من عاشق بهشتم
و پرنده و درخت می دانند.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت0:51توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !