|
آدمیت کجاست ؟ غ در جستجوی چیزها باید دوید.....نه برای یافتن آن چیزها..دویدن برای دانستن ا ین که آن چیزها چه هستند..همان چیز هائی که روح را به وجد می آورند.....و هرگز حتی برای لحظه ای از ما دور نمی شوند....نیاز به یافتن نیست نه اینکه جای دوری باشند..که نزدیکترین جای ممکنند..در درون..در قلب...در سر...در مغز......در رگ...چیزهای پنهان...گنج های درون..واضح است گنجی که در قلب و در مغز و در رگ نباشد گنج نیست..حتی اگر با دست بگیریم و به سینه بفشاریم..یا موقع خواب زیر بالش قایمش کنیم..آدم تنها در دنیای درونش زندگی می کند..در دنیای درون کسی به جز خود آدم نیست..دوستی به جز خود ندارد..رنج می برد..می آموزد ..ایمان می آورد..و همان ایمان گنجش می شود...هر چقدر اندوخته کند بزرگ خواهد شد...ولی آن چیزها چه هستند؟..همان چیزهائی که باید فهمید چه هستند...همان چیزهائی که برای دانستن اینکه چه هستند باید پی شان دوید..نه زندگیست...نه خداست....نه عشق است..نه بهشت...نه جهنم.... شاید باشند..اسمها را آنها گذاشته اند...همانهائی که فهمیده اند آن چیزها چه هستند...تو چه می دانی؟..تا حالا فهمیده ای ان چیز که آن را زندگی می خوانند چیست؟....آن چیز که او را خدا می نامند کیست؟... شاید این اسامی اصلا کشف نمی شدند..یعنی کسی نامی بر روی آنها نمی گذاشت..اینطوری ما را به اشتباه نمی انداخت که آن چیزها کشف شده هستند...و فهمیده ایم که چه هستند... اشتباه بزرگیست..!..مثل سکه شمردن نیست...مثل قاپیدن چیزی از دست دیگری نیست...از ذهن دیگری نمی شود چیزی را قاپید..آن چیز که نامش زندگیست..آن که نامش خداست..چیست؟...چه تصور اشتباهی ..و چه سوال بیهوده ای..پرسیدن این سوال چه فرقی دارد با اینکه بگوئی زندگی کجاست؟...خدا کجاست؟...برای این است که می گویم نباید دنبال یافتن بود..... این ها ولی سوالات درستی هستند...آن چیز چه بود که مرا ترساند؟...آن چیز چه بود که مرا جذب کرد؟..آن چیز چه است که در تمام لحظه ها جاریست؟..من نمی بینمش ولی وجودش را می فهمم ...حسش می کنم...خودم نام می گذارم.. می گوئید کجاست؟ می گویم در پس ِ فهمیدن من خانه دارد... ولی نگوئید کجاست...نپرسید چیست...همه ی واژه ها بیهوده اند...برای فریب تو ساخته شده اند..چیزی را که نمی دانی چه است چه فرقی می کند کجا باشد؟...و چیزی را که خودت حس نکرده ای چه سودی دارد که بدانی چیست؟ حال من از این بنویسم که آدمیت کجاست؟ چه سوال بیهوده ای.....! و چه جواب ِ بیهوده تری خواهد داشت..مثل ِ آدمیت مرده...آدمیت به خواب رفته...و یاوه هائی از این قبیل. تنها چیزی که می دانم این است که همه چیز سر ِ جای خودش واقع است. و این به من اطمینان ِ فوق العاده ای می بخشد.. درون ِ من یک میله ی آهنی به طور عمودی گذاشته اند که مانع از فرو ریختن من می شود. و .مانع از وا دادن...نه اینکه گذاشته باشند...گذاشته ام...آن میله گنج ِ من است..ذره ذره اش را خودم ساخته ام و خودم بلندش کرده ام ....آدمیت نباید در مشت باشد که به یک مشت خوردن فرو ریزد...آدمیت باید در درون باشد..در قلب..در مغز...در سر...در رگ... آن چیزهای گرانبها هر چه باشند همه در درونند ...نه در بیرون...نه در کوچه و خیابان و شهر.. اجتماع شیطا ن ِ بزرگیست....برای آنها که به هم نگاه می کنند و به همه ی واژ ها شک می کنند..اینان هستند که باید صد سال تنها بمانند تا یاد بگیرند خودشان برای مقدساتشان نام بگذارند... آیا چیزی وجود دارد که برایمان مقدس باشد؟... و همیشه باید در جستجوی چیزها دوید...دویدن برای دانستن اینکه آن چیزها چه هستند...دویدن در درون!
نمی دانم چرا با دانستن تمام شرایط و قانونها همواره به یک چیز ایمان و اعتقاد داشته ام و آن چکیدن هرزگاه قطره ی استثنا از دل قانون است. همانطور که در قوانین فیزیک و شیمی می بینیم.همانطور که در استدلال عقلی و فلسفی با بعضی از این استثناها مواجه شده و ناچار بازمی ایستیم.این استثناها به نظر من همانهائی هستند که نمی توان در بند قانون آنها را حبث کرد.قانون برای این گذاشته شده که نتوان از آن تعدی کرد ولی این نتوانستن برای بعضی کس ها یا چیزها خوب است نه همه .آن استثناها کس ها یا چیزهائی هستند که می توانند با عبور از آن قانون خودشان قانون جدیدی را پایه گذاری کنند که هر چند خودشان باز استثنا دارند ولی همه ی آن استثناها هم در گرو قوانین تغییر ناپذیر ِ دیگری هستند. قانون این نیست که همیشه هوا آفتابی باشد قطره ای که از دل ابر می چکد این را اثبات می کند هر چند این قطره به آغوش طبیعتی می افتد که همه ی ابعادش در چارچوب قانون است باز راه خود را از میان هزار استثنای دیگر طی می کند تا به دریا برسد.وگرنه قانون این است که قطره ی آب باید در خدمت زمین ِ خشک باشد ، دریا به اندازه ی کافی آب دارد!قانون یا همان زمین خشک زود جذبش می کند و قطره محروم از رسیدن به دریا می شود.ولی آفتاب دست کمکی است که قطره را می گیرد و دوباره تا آسمان بلندش می کند و باد کمک دیگری که قطره را که این بار تبدیل به ابری شده است درست بالای دریا نگاه می دارد و این بار از آغوش یک استثنای دیگر یعنی باریدن و چکیدن که بگذرد در آغوش دریاست. همه ی کسانی که به دریا می رسند این راز را فهمیده اند که آنها مجبورند بگویند قانون برای همه یکسان است. ولی در واقع این طور نیست! بشر کافی است آرزوی رسیدن را در سر داشته باشد آن وقت ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کمک رسانندگانی هستند که از عالم مقدسی فرستاده می شوند و او را از دل همه ی آن استثناها عبور می دهند تا به دریا وصلش کنند.بشر اگر بخواهد همیشه و همیشه از قانون پیروی کند تنها جذب زندگی خشک خواهد شد.ممکن است ثمره ی آن روییدن گل و سبزه ی احترام و دیده ی تحسین همگان باشد چرا که همه او را به خاطر احترام به قانون تحسین می کنند اما.. این گلها تنها دوسه روز بیشتر شاداب نخواهند بود تنها چیزی که پیوسته شاداب می ماند جریان زندگی است و زندگی همان خواستن و گذشتن از دل استثناهاست.چکیدن قطره ، کمک آفتاب ، یاری باد و دوباره چکیدن در دریای بی کران است.تنها در این صورت است که باز می توان ابر شد و زندگی آفرید ، از دل قانون چکید و استثنا شد تا بتوان قانون ارزشمند دیگری را پایه نهاد.
قسمت های پایین (۱ تا ۵ ) مربوط به وبلاگ قبلیم و سالهای گذشته است . راستی دلم نیامد که.. لینک پیام های دیگران قسمت ۴ ام را در زیر همان قسمت نگذارم . چون یک فرد دوست داشتنی ( که من خیلی دوستش دارم) برام کامنت گذاشته بود.. علی می آید (5)
همتم بدرقه ی راه کن ای طائر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
موضوع این قسمت : چرا عاشق نباشیم؟
علی عاشق بود .عاشق همه چیز...عاشق همه کس..عاشق خدا بود..عاشق دوستانش بود..همینطور عاشق دشمنانش. من از کجا می دانم؟ ..برای اینکه او گریه می کرد..در چشمانش آب دریاها جمع بود..من مطمئنم او برای دشمنانش گریه می کرد..او خودش بود و خودش را می شناخت از این رو می دانست که دشمنی با او چه عاقبتی برای آنها در پی خواهد داشت..من مطمئنم ولی حتی نمی دانم از کجا مطمئنم..انگار علی دارد می نویسد نه من..علی جان با ما سخن بگو..خوب می دانم که خواهی آمد روزی ..و من آن روز احساس نخواهم کرد که من نویسنده ام ..من خواهان توام..صدایم را می شنوی؟..پس بیا ..آنگونه آمدنی که جهانی حیران شود..مگر تو نبودی که چنان شگفت انگیز به این دنیا آمدی گه گذشته و آینده به خود ندیده و نخواهد دید...تو در کعبه متولد شدی..در مرکز جهان..و از آن روز به بعد مرکزیت همه چیز تو بودی..یقینا همواره باید مرکزی وجود داشته باشد که ما در این دایره سرگردان نشویم..کوچک و کوچک شدن و به مرکز رسیدن..برابر است با بزرگ و بزرگ شدن و به نور رسیدن...تا کوچک نشوی بزرگ نخواهی شد..تو کوچک شدی به اندازه ی یک نقطه..و نقطه ای شدی که در مرکز قرار گرفت ..ما خط بزرگی هستیم که خودمان را اینجا و آنجا می کشیم درون دایره ی بزرگ..پر از نقطه های گسسته ای هستیم که وبال گردنمان هستند..درون این دایره جایمان را پیدا نمی کنیم حتی به شعاع چند صد میلیاردی جائی پیدا نمی کنیم..خیلی حجممان بزرگ شده ..چیزهای اضافه ی زیادی با خود داریم ..در حالی که اصلا به دردمان نمی خورند..کافیست نقطه ای باشیم از درون ، بزرگ ...تو نقطه ای هستی در مرکز دایره و از درون بزرگ..و هیچ چیز اضافی با خود همراه نداشته ای..برای همین است که قلبت وسعت کافی را داشت ..حتی قلب تو برای دشمنانت جا داشت..قلبی که تو را نخواهد قلب نیست علی جان..یک چیز اضافه ایست که وبال گردن است..
کافیست که نقطه ای باشیم ..سراسر قلب..بدون هیچ چیز اضافه ..آن وقت به خود خواهیم آمد و خواهیم گفت:
چرا عاشق نباشیم...
چرا عاشق نباشیم وقتی دیگر زمانی نخواهد بود برای عشق ورزیدن ، چرا عاشق نباشیم وقتی همه عاشق خواهند گشت با عاشق شدن ما . .چرا عاشق نباشیم وقتی همه چیز مهیاست برای عاشق شدن . .چرا عاشق نباشیم وقتی می دانیم که دیر خواهد شد.. چرا عاشق نباشیم وقتی خدای عشق همه چیز را نابود خواهد کرد مگر عاشقان را. .چرا عاشق نباشیم وقتی خوبی هنوز وجود دارد؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی بدی را می توان کشت. .چرا عاشق نباشیم وقتی همه چیز فوق العاده شگفت انگیز است. .چرا عاشق نباشیم وقتی حقیقتی به جز عشق موجود نیست.. چرا عاشق نباشیم وقتی که حقیقتی هستیم که دنبال حقیقتی می گردیم. .چرا عاشق نباشیم وقتی که حقیقت دارد که خدا عاشق ماست..چرا عاشق نباشیم وقتی که جهان منتظر باور عاشقانه ی ماست؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم عشق چیست و چرا عاشق نباشیم حتی وقتی که نمی دانیم عشق چیست؟ ..چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که مرگ و نابودی نیز نوای عاشقانه دارد.. اصلا چرا در هر صورتی عاشق نباشیم وقتی هیچ چیز فایده نخواهد کرد. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم خواهیم مرد. .چرا عاشق نباشیم وقتی که نمی دانیم به کجا خواهیم رفت.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که همه چیز خیلی زود پایان خواهد پذیرفت... چرا عاشق نباشیم وقتی عشق هدیه ای است از طرف خدا تا همه چیز حتی مرگ را تحمل کنیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی چاره ای نداریم برای زندگی و حتی برای مرگ. .چرا عاشق نباشیم وقتی احساسمان را سرکوب می کنیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی درونمان را می کشیم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی لحظه ها را از خودمان می گیریم؟. .چرا عاشق نباشیم وقتی خوب می دانیم یا حتی خوب نمی دانیم برای چه به دنیا آمده ایم. .چرا عاشق نباشیم وقتی دلمان می خواهد که عاشق باشیم.. چرا عاشق نباشیم وقتی کسی را داریم یا حتی کسی را نداریم برای عشق ورزیدن. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم عشق نیاز به کس یا چیزی ندارد. .چرا عاشق نباشیم وقتی می دانیم یا حتی نمی دانیم که برای عاشق بودن تنها خودمان را نیاز داریم..؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که خودمان خواهیم بود و خدایمان؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم یا حتی نمی دانیم که همه ی چشمهای زیبا یکی هستند..همه ی صداهای زیبا یکی هستند..همه ی چیزهای خوب مثل همند. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم خوبی یکی است..خدا یکی است..که زیبائی دوتا نیست. .چرا عاشق نباشیم وقتی که می دانیم زیبائی حقیقت و حقیقت زیبائی است.. ..چرا عاشق نباشیم وقتی که می خواهیم حقیقی زندگی کنیم؟.. چرا عاشق نباشیم وقتی هر چیز زیبا که اراده کنیم مال ما خواهد بود. .چرا عاشق نباشیم وقتی که عشق نردبانی است که ما را به خدا می رساند.. چرا عاشق نباشیم وقتی در انتهای عشق موجودی ایستاده است. .چرا عاشق نباشیم وقتی برای عاشق شدن به دنیا آمده ایم؟.. چرا زیر ِ قول خود بزنیم وقتی برای بالا رفتن به دنیا آمده ایم؟..
پی نوشت: نوشتن آسان است و عاشق شدن سخت. خیلی ها عشق را با خودخواهی اشتباه می گیرند. اصلا عشق زمانی آغاز می شود که خود و من از بین رفته باشد.علی خیلی ساده بود خیلی ساده به اندازه ی یک نقطه.خیلی آسان می شود او را فهمید.اگر بفهمیم ما چیزهای اضافه ی زیادی با خودمان حمل می کنیم .ما بارکشانی هستیم نادان . برای این همین چراهای ساده را هم نمی توانیم پاسخ دهیم. من در پست بعدی در مورد ِ این بارهای اضافه خواهم نوشت.
در پناه ایزد یزدان
یا علی علی می آید (4)
من اگر چه بندگی را به خدا رسانده باشم همه بنده ام خدایا به تو می رسد خدائی
دوستی برایم نوشته بود که اینها آیا خاطرات هفتگیست؟
باید بگویم برای چه این نام و این وبلاگ را بهانه ی خود قرار داده ام.
برای گم کردن خویش ، رها شدن از کم و بیش ، برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن بهانه ی گریه می خوام ...بهانه ی فریاد زدن..بیا تو باش ای مهربان بهانه ی گریه ی من...از روزگار دلم گرفته..از این تکرار دلم گرفته..دلم می خواد گریه کنم...گریه کنم...گریه کنم
موقعی که قصد کردم در این وبلاگ بنویسم فقط می خواستم تمام آن چیزهائی را که برایم اتفاق می افتند بی کم و کاست بنویسم...تا ماندگار شوند و هر زمان که خواستم جلوی چشمم باشند..و یکی از آن اتفاق هائی که برایم افتاد اندیشیدن درباره ی علی بود که آن اتفاق را در پایان این نوشته ها شرح خواهم داد..و می خواهم بگویم که هم اکنون تنها مهربان من و تنها بهانه ی من برای نوشتن علی است..در حالی که با هر بار نوشتن اینها بدنم می لرزد و به خودم می گویم نکند من چنین شایستگی نداشته باشم...ولی نمی دانم اگر نگویم راحت نخواهم شد...بله همه ی این ها جزئی از خاطرات منند ..و بی شک دل دادن به علی خاطره ی بزرگ عمر من خواهد بود..
علی کسی است که همیشه علی ماند.
همه ی نامها آسمانی هستند حتی نام تو ، حتی نام من ..ولی ما هیچ
گاه خودمان نبوده ایم...همیشه به میل دیگران زندگی کرده ایم..ما
حتی لحظه ای نتوانسته ایم به خودمان برسیم ..اصلا شاید تا به حال
خودمان را ندیده باشیم..و اگر کسی خود واقعی ما را نشانمان بدهد
شاید آن را نشناسیم..از بس که از خودمان فاصله گرفته ایم..شده ایم
کسی دیگر..چیزهائی می گوییم که برای خودمان آشنا
نیست...کارهائی می کنیم که اصلا باب میل ما نیست..چیزهائی می
نویسیم که انگار به دست خودمان نوشته نمی شوند..طوری حرف می
زنیم که انگار داخل یک زندان اسیرمان کرده اند ..حتی در حال راه
رفتن و نفس کشیدن مهره هایمان در هم پیچیده می شود..خودمان
نیستیم..سعی می کنیم مثل دیگران باشیم...
وای اگر ما می توانستیم لحظه ای خودمان باشیم...چه سخت و چقدر شیرین بود...
و علی توانست همیشه علی باشد.در اوج ناملایمتی ها و سختی ها....او
همیشه به علی اندیشید و به دیگران نیندیشید..چیزی که همیشه ما
برعکس تعبیر می کنیم..خیلی ها می خواهند به دیگران کمک کنند غافل
از اینکه همین که بتوانند به خودشان کمک کنند و خودشان را از
گرداب نجات دهند به چنان سعادتی می رسند که خیلی ها به همین هم
نمی رسند..او همیشه علی بود و با علی بودنش توانست به دیگران
کمک کند...او اول به خودش کمک کرد تا خودش شود..
او به نام آسمانیش ارزش داد و خودش بود..او حتی سعی نکرد که محمد باشد..
نه حجم آسمان کم نیست..او می دانست که خدا هم نمی تواند باشد...ولی
در کنار خدا و محمد اگر خودش می بود خوشبخت بود...
حجم آسمان کم نیست...نام من هم در آسمان است..من هیچ گاه سعی
نمی کنم مانند علی باشم....علی در نهایت شایستگیش بود ..من هم اگر
در نهایت شایستگیم باشم می شوم خودم..
نام من نیز آسمانی است..
من مطمئنم...
علی خودش بود
ولی من که هستم؟
کسی که مجسمه ی خواسته ی دیگران است..
من بسیار دورم و خود ِ من بسیار جلوتر از من در حال رفتن است..
علی دوست ِ خودش بود...او با خودش به آنجائی که می خواست رسید ..
چیز کمی نیست آخر او از دنیا رفت و هنوز هم خودش بود
نام ِ آسمانی من...نام آسمانی من... علی می آید(3)
آینه گر نقش تو بنمود راست خود شکن آئینه شکستن خطاست
وقتی خواستم از علی بنویسم به خودم جرات دادم.
نوشتن از او کار ساده ای نیست مخصوصا برای من که هیچ چیزی ازش نمی دانم.
ولی تنها یک چیز به من جرات داد .آن چیز یک میل بود یا بهتر بگویم یک آرزو.
من آرزو دارم که او را بشناسم و بعد بشناسانم. منظور من به هیچ وجه ستایش او نیست ..که خود او هم می
گوید:"
خوش ندارم در خاطر شما بگذرد که من ستایش رادوست دارم وخواهان شنیدن
آن می باشم..
نه من به هیچ وجه چنین قصدی ندارم ..نه اینکه شایسته ی ستایش نباشد نه ..بلکه در وجود او چیزهائی هست که هیچ کدام از ما آن را نمی دانیم.
همه ی ما ساده می خوانیم ..همه ی ما ساده می گذریم..
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
حالا من وقتی می گویم علی ما را به بهشت خواهد رساند خیلی ها انگشت به دهان می گیرند که عجب شخص یاوه گویی هست این!
آهای اهالی ساده اندیش همسایه و هم کیش وقتی می گویم علی چرا کسی را می بینید که عبایی به دوش انداخته و کفش های وصله شده دارد و وقتی می گویم بهشت چرا باغی را تصور می کنید که پر از درختان میوه و نهرهای روان است!
چرا اصلا به این فکر نمی کنید که علی کسی هست که برای من وجود دارد حتی اگر در تاریخ وجود نداشته باشد وحتی اگر اصلا به دنیا نیامده و زندگی نکرده باشد! او یک آرزوی دست نیافتنی نیست..او نماد یک انسان به تمام معناست ..او نماد خود انسان است..او خود ِ آگاهیست..او یک نور مرئی است..او بالاترین درجه از وجود خود من است..
و بهشت جای دیگری ست ..بهشت نه اینکه مکان انسانهای آگاه باشد بهشت خود ِ اگاهیست . بهشت لذت ِ ناشی از آگاهی است و جهنم عذاب ناشی از جهل است..
علی ما را به بهشت خواهد رساند یعنی اینکه آینه ای جلوی روی ما خواهد گذاشت که همه ی ما در آن آئینه کسی را خواهیم دید که آن کس ما نیستیم...
ما تا خودمان نشویم با تصویر ِ آئینه یکی نخواهیم شد. و اگر با آن یکی نشویم یعنی تا زمانی که به خودمان نرسیده ایم همچنان در گمراهی خواهیم ماند.
بله او همان تصویر در آئینه است که با او احساس غریبگی می کنیم.
آن فرد ِ غریبه خود ما هستیم..ما باید تلاش کنیم که به خودمان برسیم..علی غریبه نیست او خود ِ واقعی ماست.
خودی که هنگام تولد درون آن بودیم ولی حالا خود ما بسیار فراتر از ما حرکت کرده است..
دنیای ما دنیای تاریک و ظلمانیست ما برای رهایی از این تاریکی احتیاج به نور یک فانوس داریم..احتیاج به یک آئینه ی روشن داریم..علی آئینه ی خلقت است..چه فرقی می کند اگر بگویم او را بشناس یا خودت ر ا بشناس یا انسان را بشناس !
نگاه کردن به آئینه فایده ای ندارد حتی اگر روزی پنجاه مرتبه این کار را تکرار کنی..تصویری که در آئینه دیده می شود خود ِ تو نیستی..البته آئینه در انجام وظیفه اش کوتاهی نمی کند بلکه این تو هستی که خودت نیستی..
و تا آن زمان که هنوز خودت نیستی نگاه کردن به آئینه بی فایده است..
اگر می خواهی خودت را ببینی به علی نگاه کن..
او خودش هست..خود ِ خودش...
او علی ست
هنگام تولد علی بوده و هنگام مرگ علی از دنیا رفته است.
علی جان ِ من
علی روح ِ من
وعلی معشوق من است.
من به خودم افتخار می کنم. تصمیم من این است که در چند پست متوالی از علی بنویسم.این نوشتن ها و تحقیق و تفحص ها ممکن است چند ماه طول بکشد.بنابراین من در این چند ماه نه تنها وبلاگ ناقابل خود بلکه ذره ی ذره ی وجود ناچیزم را در اختیار او قرار می دهم تا مرا با خود راه ببرد و به سرزمینهائی برساند که او در آنجا شناخته می شود.به همان سرزمینی که همه آگاهنددر پس آن خدا نییز شناخته می شود. و در این مسیر از خدا عشق و علاقه ای را می طلبم که بعد از شناخت حاصل می شود. پس من هنوز ایستاده ام و در انتظار کسی هستم که اصلا نمی شناسمش.چرا که اگر خود نیز نخواسته باشم کسی هم او را به من نشناسانده است .ولی با این حال در انتظار کسی هستم که این بار خود خواهد آمد..نه در تاریخ نه در اعصار و قرون نه در کتاب ها وسخنرانی ها .او به زودی در قلب من خواهد آمد و برای همیشه همانجا خواهد نشست..آری علی می آید.
علی می آید (۱)
دوست داشتم علی خودش می آمد اینجا و خودش می نوشت .اما علی هنوز نیامده .پس تا آمدن او خواهیم دید که دیگران چه می گویند و من چه می گویم و شما چه می گوئید و علی به راستی که بوده است!
چیزهائی که الان می گویم با کمک گرفتن از الهامات و سخنان معلم و استاد گرانقدرم دکتر علی شریعتی است.
هر سال برای علی عذاداری می کنند و هر سال برای علی جشن می گیرند بی آنکه بدانند او که بوده است.مردم دوست دارند از خود عشق و علاقه نشان دهند .تنها چیزی که می دانند این است که او شایسته ی عشق و علاقه است و این را از آن جائی می دانند که همه می گویند.و بیشتر از این چیزی نمی دانند و تنها چیزی که می دانند این است که او امام است امام اول شیعیان.در حالی که حتی مطمئن نیستند که امام را برای چه می خواهند .همین الان فکر کنید که واقعا به امام نیازی دارید؟
امام یعنی پیشرو.و بدون هیچ استثنائی همه ی مردم جهان بدون داشتن پیشرو به مقصد نخواهند رسید و اگر هم برسند به اشتباه به قعر جهنم رسیده اند .امام است که ما را به مقصد مورد نظرمان که همان بهشت رویائی است می رساند. و من در این جا به جرات می گویم که علی است که ما را به بهشت خواهد رساند.
من مکررا خوانده ام و شنیده ام که شناخت خدا تنها از طریق شناخت علی ممکن است.از شهریار هم شنیده ام که می گوید (به علی شناختم من به خدا قسم خدا را)
و من اگر هیچ چیز هم درباره ی او ندانم خوب می دانم پیشرو و پیشاهنگ ما علی بر فراز کوهی ایستاده که در سرازیری آن سوی آن ،خدا دیده می شود.و ما همگی در پائین آن کوه ایستاده ایم و علی هی دارد ما را صدا می زند و ما نه این که اعتنایی نکینم که دم از عشق و محبت به او می زنیم که او را مولا و پیشوای خود صدا می زنیم ولی بعد از آن درست همانجائی که هستیم می مانیم و یک قدم به طرف بالا حرکت نمی کنیم.در نظر او ما با دشمنانش که او را دشنام می دهند فرقی نداریم.شاید هم بدتر...شاید هم ذلیل تر...
محبت و عشق به علی پیش از شناخت علی سرگرم کننده و تحقیرکننده است.
جرداق نویسنده ی مشهور مسیحی می نویسد:(کاش می توانستی همه ی قدرتهایت را در این طبیعت و همه ی استعدادهایت در همه ی دوران را با هم جمع می کردی و یک بار دیگر به جهان ما یک علی دیگر می دادی.هر چند ای روزگار باز به این کار قادر نبودی)
شاید او توانسته علی را بشناسد.چرا ما نتوانیم و چرا ما نخواهیم؟شناخت علی یعنی رفتن و ایستادن بر فراز کوه و در کنار خود او..
علی می گوید :
همچون خاک در چشمم
همچون خار در حلقومم
۲۵ سال ماندم
ای عاشقان علی کدام یک می دانید که معشوقتان از کدام ۲۵ سال سخن می گوید و کدام یک می دانید درد معشوقتان چه بوده است؟
وقتی از شجاعت ها و جنگ هایش حرف می زدید همه می دانستید او زخم شمشیر به خود ندیده ولی کدام یک می دانستید وقتی در جنگ جمل طلحه و زبیر و عایشه را در مقابل خود دید کدام زخم را تحمل کرد؟
عاشق شوید و به خود بیائید که علی تنهاست.
ادامه دارد..
خدا با یک پرسش ، تنها مانده بود. به که محبت کنم؟ و مدام از خودش می پرسید. و با هر پرسشی چیزی را خلق می کرد. مگر نه اینکه خلق کردن خود زاده ی پرسش است. و خدا خود زاده ی هیچ چیز نیست ولی آفریده های او زاده ی افکار و پرسش های او هستند. آری با هر پرسیدنش چیزی را می آفرید تا اینکه جهان پر شد از آفریده هایش. و گرنه جهان چیست و چه معنی می دهد؟ جهان یعنی کل آفریده های خداوند. و هر آفریده ای در جهان خداوند یک گمشده است. گمشده است چون دیگر آفریده های خداوند را نمی شناسد. جهان را نمی شناسد. و مدام از خود می پرسد آیا من هیچ وقت دیگر در ذهن خدا تکرار خواهم شد؟ غافل از اینکه دیگر آفرینش خدا به پایان رسیده و حال دوران جان بخشیدن و محبت خداست. کسی که نداند محبت چیست همه چیز جهان را پوچ می انگارد و خیلی سخت است که بتواند آفریده ای را باور بکند چه برسد به آفریدگارش. ولی اگر کسی تنها بوده باشد می تواند بفهمد که محبت چیست. می تواند بفهمد که محبت حد و مرز ندارد و آفریده ها کوچک و بزرگ ندارند. از آنجا که همه ی آفریده ها جهان یکسان دارند. وقتی آفریده ی کوچکی را می بیند به خود می گوید حتما این مهم است. اگر مهم نبود پس چرا هست؟ و چرا اینقدر زیباست؟ پس شاید من هم مهم هستم. من اگر بخواهم خدا را نوازش کنم حتما خواهد گذاشت. چون خود به من محبت بی دلیل داشته است. بی دلیل..بی دلیل..راستی چرا جهان بی دلیل به وجود آمد؟ چون خدا بزرگ بود. و برای کسی که بزرگ است هیچ دلیلی نیاز نیست. بلکه تنها دلیل او عشق است. و حالا عشق چیست؟ آیا خدا می دانست که عشق چیست؟ نه عشق اصلا معنی اینچنین نمی دهد. عشق یعنی چیزی که اصلا نمی توان آن را معنی کرد. عشق یعنی همینطوری..بی دلیل..همه چیز نه یک چیز..عشق یعنی رابطه ای که خدا با ما دارد. خیلی ساده .. همین طوری....چه طور می توان گفت؟ خدا بزرگ بوده است. هیچ اتفاق دیگری قرار نیست که بیفتد ما هم بزرگ می شویم. ولی در جهانی که فقط یک آفریننده دارد و آن خداست. بزرگترین دلیل خلقت عشق است . یعنی اینکه تنها نباشیم. در این جهان همه ی ما همدیگر را داریم و هیچ غریبه ای وجود ندارد. یک خانه وجود دارد و آن خانه ی ماست. هیچ آفریده ی خبیثی نیست .هیچ چیز که بتواند به ما آسیب برساند وجود ندارد. و ما در کنار هم می توانیم خوشبخت و شاد باشیم.. ولی چرا آفریده های خدا مدام با هم در جنگند؟ آری این آفریده ها هنوز نفهمیده اند که خدا بزرگ است. همه چیز را برای خود می خواهند. به آفریده های دیگر حسادت می کنند. فکر می کنند که همه چیز کم و کوچک است. نمی فهمند که همه چیز خیلی خیلی بزرگ است. گسترده تر از فکر کوچک آنهاست. اگر آفریده ای محبت خدا را حس نکند طرد نمی شود. هیچ راهی خارج از این خانه نیست. ولی در این خانه تنها می ماند. دیگر در ذهن خدا تکرار نمی شود. آخر این خانه تنها خانه ی موجود در کل عالم وجود است. خانه ی محبت خدا . کسانی هم هستند که هنوز محبت و معنای آن را نمی فهمند. همانگونه که شاخه های درختان را می شکنند دل آدم ها را می شکنند. همانگونه که مورچه ای را لگد می کنند احساس یک آدم را لگد می کنند. همانگونه که از کنار گلی بی تفاوت می گذردند از کنار نگاه های عاشق به سادگی رد می شوند. نه اینان هیچ گاه محبت را نفهمیده اند. و اگر در حق چنین کسانی محبت کنی محبت تو به هدر می رود . محبتی که گوهر خلقت است. .و این اسراف در محبت است. و مگر نه اینکه خدا اسراف کاران را دوست ندارد؟ از این رو به اندازه ی ظرفیت هر کس باید به او محبت و مهربانی کرد. کاری که خدا نیز آن را با ما می کند. علی شریعتی : "وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند ، پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ، اسراف محبت است. "
احساس مردگی رهایم نمی کند. آیا من واقعا مرده ام ؟ درست همان طوری که دلم می خواست ؟ ولی باز دلم می خواهد بنویسم. حتی در گور تاریک تر از مرگ. نمی دانم چرا با اینکه مرده ام اندیشه ها هنوز رهایم نمی کنند. شاید به این دلیل که با وجود اینکه مرده ام باز هم هستم. انسان همیشه هستی امید بخشش را از کسی غیر از خود می گیرد. و هستی من بی شک از من نیست. تازه می فهمم که چیزی از خودم ندارم. چه بودن شگفت انگیزی است.شگفت انگیزتر از مردن رسیدن به این بودن است. دلیل مردنت این بوده که چیزی نمی خواهی ولی دلیل بودنت این است که از تو می خواهند. راستش این لذت بیشتری دارد. لذت خیلی خیلی بیشتر.. لذتی که در هیچ چیز دیگر نیست. همیشه لذت انتخاب شدن توسط یک چیز بزرگ از لذت انتخاب کردن چیزی بزرگ بسی فراتر است. چرا که اولی بودن تو است ولی دومی خواستن تو . بودن مساوی خواستن نیست. می توان اینگونه بود ؟ یا باید همینگونه بود؟ مثلا حالا که من چیزی نمی خواهم چه تفاوتی با یک مرده دارم ؟ این درست نیست. چرا هیچ کس نگفته است که من می خواهم پس من هستم؟ می ترسم که بگویم می خواهم و باز همه سر من بریزند و هر یک قسمتی از من را تصاحب کنند و با خود ببرند. و من همین را نمی خواهم .درست همین را. گم شدن درون خواسته ها یم را . و گرنه می خواهم ، هنوز هم می خواهم. ولی اینبار با تمام قدرتم می خواهم . بدون اینکه چیزی از من را جدا کرده باشند. با تمام خواستنم می خواهم. ولی اگر بگویم" نمی دانم چه می خواهم "قضیه را نه اینکه پیچیده بلکه تمام و قابل فهم می کنم. آری ..من نمی دانم چه می خواهم. حس خواستن آزارم می دهد. شبیه مرده ای که در گور تقلا می کند. شرمنده می شوم حتی از خودم. احساس می کنم که خواستن در مرتبه ی من نیست. کوچکتر از شان من است. خواستن فکر مرا مشغول می کند. دلیل بودن من خواستن نیست. اصلا بودن من با خواستن من هیچ رابطه ی وجودی ندارد. و خواستن نمی گذارد که من دلیل بودنم را بفهمم. این مردن از آن زنده بودن خیلی بهتر است. چرا که مرا متوجه بودنم می کند. و نمی گذارد که خواسته ها مرا متوجه خودشان کنند. می خواهم ولی این خواسته ها جزءِ جدایی ناپذیر از من نیستند بلکه من جزءِ جدایی ناپذیر از یک خواستنی هستم که هنوز نمی دانم چیست . پس من نباید سراغ خواسته های پوچ خودم بروم. پس باید بنشینم. اگر نخواهم خواسته می شوم . ..آشنایی! بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما (سنایی)
و آنگاه برخاستم و دیدم روحی دارم بلندتر از آنچه در من است و گفتم برو که من نیرومند و بی باکم (دانته) احساس خوشایندی دارم.... اینجا وسط میدان نبرد است و من احساس کسی را دارم که زره پوشیده و وسط میدان نبرد ایستاده است. یاد گرفته بودم که تظاهر کنم..تظاهر کنم که هستم..تظاهر کنم که خوبم..تظاهر کنم که زندگی می کنم..تظاهر کنم که قدرتمندم و زندگی را می شناسم..تظاهر کنم که خدا را نیز می شناسم.. و فکر می کنید که تظاهر کردن ساده است؟ تظاهر کردن بیش از هر چیز دیگری سخت و طاقت فرساست. .تظاهر به دوست داشتن و دوست داشته شدن... تظاهر به بودن..تظاهر به خوب بودن...تظاهر به همه چیز....تظاهر به همه ی آن چیزهایی که نداری..تظاهر به قدرت..تظاهر به عاقل بودن...تظاهر به عاشق بودن.. و فکر می کنید که از تظاهر باید ترسید؟ درست است تظاهر فرصتی است برای فکر کردن به همه ی آن چیزهایی که هیچ وقت نداشته ای. از تظاهر باید ترسید چون به هر چیز که تظاهر کنی تبدیل به همان می شوی. اگر تظاهر کنی که دوست کسی هستی واقعا دوست او می شوی و اگر تظاهر کنی که دشمن کسی هستی واقعا دشمن او می شوی.. مثلا من شنا را با تظاهر یاد گرفته ام. در کودکی کف یک دستم را به کف دریا می چسباندم و با دست دیگرم شنا می کردم..و دوباره دست دیگرم را به کف دریا می چسباندم و با دست دیگرم شنا می کردم..مادرم فکر می کرد که شنا یاد گرفته ام و به وجد می آمد..می دانید ..خودم بیشتر به وجد می آمدم....و روز دیگر که با تشک بادی به جای عمیق تری رفته بودیم..مادرم به من گفت شنا کنم تا پدرم ببیند..آب تا نزدیکیهای گردن من می رسید..و من خودم را روی آب انداختم...تنها چیزی که می دانستم این بود که اینجا دیگر باید واقعا شنا کنم...و روی آب ایستادم...نمی خواستم مادرم فکر کند که تظاهر می کردم...و می دانستم که می شود روی آب ایستاد...آن چیز که مرا روی آب نگه داشت خدا بود.. و یا وقتی ادای نویسنده ها را در آوردم پی بردم که خودم یک نویسنده ام!!!.... من آن دایره را از دور دیدم ، پیش پرنده که رفتم باور کنی باور نکنی پرنده من بودم ( یاشار احد صارمی) انسان تا زمانی که طعم یک چیز را نچشیده نمی تواند از وجود آن آگاهی پیدا کند...و وقتی لذت چیزی را چشید هیچ گاه نمی تواند آن را رها کند..چه بسا چیزهایی وجود دارند و ما از وجود آنها بی خبریم...انسان همیشه بین هست ها و نیست ها گرفتار مانده است...من هستم...من نیستم....این خوب است...این خوب نیست...خدا هست....خدا نیست..... من نمی دانم که قدرت چیست ولی می دانم که وجود دارد ( الکساندر گراهام بل) این درست است که شک داری.....ولی تظاهر کن به این که یقین داری.......تظاهر کن که هیچ پرسشی نیست که تو از عهد ه ی جواب دادنش برنیایی...خیلی سخت است...ولی تظاهر کن که همه چیز را می دانی...(از کجا معلوم که می دانی)تظاهر کن تا بدانی که چه موجود شگفت انگیزی هستی....بلند شو و بایست تا خدا راهت ببرد... خیلی وقت ها وقتی یک چیزی هست و می خواهند جوری بگویند که به او شک (ضم شین)وارد نشود..می گویند فرض کن که اینطوری باشد...اگر خیلی باور نکردنی باشد می گوید نمی توانم فرض کنم چون اینطوری نیست...باز به او می گویند فقط فرض کن که اینطوریست....خیلی جالب است انسان حتی نمی تواند فرض کردن را هم بلد باشد؟ بعد از این که همه ی این چیزها را از قبل در ذهنم نوشته بودم و می دانستم ، جمله ای از حضرت علی (ع) توجه من را به خود جلب کرد: برای زاهد شدن اول باید زهد نمایی کنی... و خیلی جالب است. تا زمانی که تظاهر می کنی کسی نمی داند که تظاهر می کنی و این فقط خودت هستی که می دانی تظاهر می کنی. و وقتی هم که خودت شده ای باز کسی به جز خدا از آن آگاه نیست.پس حالا که تظاهر را که به این سختیست بلد هستی چرا نباید خودش را بلد باشی؟ نمی خواهم که سوال های جدیدی در ذهنتان ایجاد شود. تظاهر بیشتر در کارهای خوب است و منظور من هم همین است. مگر نه این است که لیاقت در کار بد عین بی لیاقتی ست؟پس حتی تظاهر به خوب بودن نیز نعمتی ست برای آنان که به خوبی ایمان دارند. و البته آن چیز که انسان را از خودش بازمی دارد ترس از خودش است. ..هدف...ایمان..آرزو..امید...مثل عشق همیشه چیزهای ترسناکی هستند.. اگر تصویر انسان را به او نشان بدهند و انسان لحظه ای بتواند خودش را ببیند بی درنگ از هوش می رود ولی اگر یاد بگیرد که همراه ایمان جلو برود خودش را خواهد شناخت. و تظاهر لباسی ست که هر کسی به خاطر ایمانش آن را می پوشد!
تا جایی که من می دانم چیزی به عنوان جنگ و محیط رقابتی در دنیا وجود ندارد ، و همه چیز در یک محیط همکاری اتفاق می افتد. انسانها چه بخواهند و چه نخواهند با همدیگر همکارند ، حتی اگر طرفین یک جنگ خونین باشند. شاید باور نکنید ولی کاش همه چیز بستگی به باور ما داشت . وقتی شهریار کاغذی برمی دارد و شعری برای انیشتن می گوید در درونش شعله ایست که زبانه می کشد و جانش را می سوزاند. جنگ چرا؟ این جنگ با آن جنگ فرق می کند ، جنگی وجود ندارد که در آن واقعا منافع انسانها متفاوت از هم باشد ، ولی این جنگیست که اتفاق می افتد بی آنکه در حقیقت جنگی در کار بوده باشد. همه ی انسانها با هم همکارند و صاحب یک سرمایه ی مشترک هستند. و دنیا محیط همکاری آنها برای رسیدن به مقصودی واحد است. مثل این است که اعضای یک تیم فوتبال بخواهند به همدیگر گل بزنند ولی چون حریفی نیست و فقط باید آن توپ را به دروازه ی هدف نشانه می گرفتند ، در نتیجه فقط به مقصود نمی رسند ، نه اینکه محیط رقابتی بوده باشد و برد را به حریف داده باشند. اکثر انسانها به اشتباه فکر می کنند برای پیروزی باید با هم رقابت کنند ولی در واقع این طور نیست انسانها وقتی می توانند ظریب کارایی خود را بالا ببرند که به دیگران مثل خودشان بنگرند ، و به آنها سود برسانند. هر چه برای دیگران موثر باشند موفقیت خود را نزدیک خواهند کرد.و هر چه به دیگران ضرر بزنند جزئی از خودشان را نابود کرده اند و در واقع جای رشدش را گرفته اند. به طور ساده به محیط اطراف خود نگاه کنید. چند بار همکلاسیتان از شما جزوه خواسته ولی به او نداده اید؟( حتما می ترسیده اید که او هم نمره ی خوبی بگیرد) چند بار کار ناشایستی از دیگران دیده اید ولی گفته اید ربطی به من ندارد و بی تفاوت از کنارش رد شده اید؟ ( حتما خیال کرده اید ضررش به شما نخواهد رسید) چند بار حقیقتی را می دانسته اید ولی نخواسته اید برای دیگران بازگو کنید؟ ( حتما فکر کرده اید ارزش وقت تلف کردن را ندارد ) چند بار می توانسته اید به کسی کمک کنید ولی نکرده اید؟ ( شاید فکر کرده اید این از وظیفه ی شما خارج است و در هر صورت ربطی به شما ندارد) ولی عجیب این است که انسان با تمام آن روح خدایی و جسم زمینیش فضول عالم است .و نه تنها این فضولی برایش عیب نیست بلکه یک وظیفه بر دوش اوست.و اگر وظیفه اش را به درستی انجام ندهند ضررش گریبان خود او را خواهد گرفت. می دانید چرا؟ انسانها استعدادهای مختلفی دارند. ولی هر انسان فقط صاحب یک استعداد است و برای انجام همان کار به این دنیا آمده است. و گذشته از آن یک مسئولیت بزرگی نیز به دوش تک تک انسانهاست که آن رساندن مشعل انسانیت به مقصد نهائی آن است. هر کسی شعله ای به این مشعل می افروزد تا پر نورتر شود.ولی هر کس به تنهایی از عهده ی این مشعل برنمی آید. این مشعلی ست که از گذشته به ما رسیده و به سمت آینده در حال حرکت است. واین مشعل سرمایه ی مشترک تمام انسانهاست. اگر کسی نوری به این مشعل اضافه کند نورش به چشم من هم خواهد رسید.( چه می شد اگر ادیسون برق را اختراع نمی کرد؟) ولی گاه بوده اند انسانهایی که این مشعل را فوت کرده اند و از نور و گرمای آن کاسته اند. بدون اینکه بدانند این مشعل همان ریسمانی ست که اگر پوسیده شود همه را با خود به قعر خواهد برد. وقتی که شهریار شعرش را برای انیشتن می نوشت می خواست چیزی به انیشتن بگوید. در حالی که شاید دستش می لرزید و نمی دانست از که دارد شکایت می کند. و وقتی انیشتن آن را به دست گرفته و می خواند تازه می فهمید که مشعل هیچ حرکتی نکرده ، با اینکه پیشانی او پرچین شده و موهای او سپید . آری ما در این دنیا تنها نیستیم و بهتر است بدانیم که سرنوشت همه ی ما بستگی به نوع همکاری ما با یکدیگر دارد. پس انسانها باید دید خود را نسبت به هستی و روزگار تغییر دهند. پی نوشت: نوشته ی زیر را در سایت بسوی اعتدال دیدم که خواندنش برای شما نیز جالب خواهد بود. « نامه تاريخي استاد شهريار به انيشتن» در خلال سالهاي 1320 و 1321 خبر کشفيات انشتين غوغايي در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقين جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسيله بمب اتمي، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از اين سلاح بسيار وحشت آفرين بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه اي جهنمي بود. جنگ با پيروزي متفقين به پايان رسيد.خوشبختانه ، هيچ يک از طرفين جنگ نتوانستند از بمب اتمي استفاده بکنند. البرت انشـتين در سـال 1879 ميلادي در شـهر اولم آلمان متولد شـد. تحصيلات خود را در مونيخ و آراو سـويس به پايان برد. او در همانسـال كه فرضيهء نسـبيت را طرح كرد (1905 ) از تابعـيت آلمان رو گرداند و به تابعيت سـويس در آمد. سـال 1905 براي انشـتين 26 سـاله سـال انتشـار دو اثـر مهم ديگر در علم فـيزيك اسـت كه نظريه « كوانتوم» او باعث شـد در 1921 جايـزه نوبل فـيزيك را در 42 سالگي ببـرد و نيـز مقاله محاسبه انرژي اتمي را كه« به معادله انشـتين » معروف اسـت در همين سـال منتشـر سـاخت. انشـتين در فاصله سـالهاي 1905 تا 1933 در دانشـگاه هاي آلمان و سـويس درس ميداد و براي سـخنراني به ممالک اروپايي سـفر ميکرد او در 1914 بار ديگر به تابعـيت وطن اولش آلمان درآمد و اسـتاد فـيزيك دانشـگاه برلين شـد. او تا سـال 1933 در آلمان زندگي ميكرد و در سـفر انگلسـتان و امريکا بود كه نازيها او را به دليل دينش از كار برکنار كردند آلبرت انشتين،يک آلماني يهودي بود. در آن سالها وقتي که اخبار مربوط به کوره هاي آدم سوزي يهوديان توسط نازي ها منتشر گرديد، جنايتي که هيچ ملت متمدني بدان دست نمي يازد.انشتين اين جنايت را تحمل نکرد و در سال1940 ميلادي برابر 1319شمسي از آلمان فرار کرد و ناگـزيـر دعوت دانشـگاه پـرينسـتون را پـذيـرفـت و به تابعـيت امريكا در آمد. اينشـتين اولين كسي بود كه امريكا را از خطر اتمي شــدن احتمالي آلمان آگاه كرد و امريكا را تشـويق كرد تا به تحقيقات اتمي خود و شـكافتن اتم ادامه دهـد. او در سـال 1939 در نامه به روزولت نوشـت: « آقاي رئيس جمهور اگر امريکا موضوع اتمي شـدن آلمان را جدي نگـيرد بشـريت با فاجعه غير قابل جبران رو برو خواهـد شــد.» اين نامه باعث شـد كه امريكايي ها كارخانه هاي آب سـنگين آلمان را كه در آلمان، نروژ و دنمارک برپا بود شـناسـايي و با بمب هواپيماهايشان منهدم نمايند و به موازات اين كار به تحقيقات اتمي خود ادامه دهـند. اين تحقيقات منجر به توليد اولين بمب اتمي جهان توسـط امريكا شـد و امريكايي ها با تجربه بمب اتمي روي دو شـهر هـيروشـيما و ناگازاكي فاجعه معـروف به هـيروشـيما را آفـريدند . در سالهاي 1325 و 1326 شمسي بار ديگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشريت نگران از پيامدهاي اين اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر يکي ديگراز دولت هاي متخاصم از اين اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنيا خوانده خواهد شد. هيچ ذي روحي در روي زمين باقي نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشيد تا حيواني تک سلولي به وجود آيد و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمين به حالت اوليه برگردد. اين ها صحبت هاي روزمره مردم جهان بود.در چنين فضايي چه کسي قادر بود از اين فاجعه عظيم جلوگيري کند. اکثريت مردم دست به دعا بودند. عده اي مي گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آيا اين مردم مي توانستند افکار و حرف دلشان را انيشتيني که در محاصره جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه بايد کرد؟ چگونه مي توان اين نابغه علم را متوجه اوضاع وخيم و شرايط روحي نامساعد بشر نمود؟ در سال 1326 شمسي جمعي از اساتيد و دانشجويان تهران ، دست به دامن استاد شهريار مي شوند ، موضوع را کاملاً شرح مي دهند، نگراني و وحشت مردم جهان را با او در ميان مي گذارند و يادآوري مي کنند که تنها شهريار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمين مي تواند، انيشتين آن نابغه رياضي و فيزيک مغرب زمين را متاثر بکند. خود استاد شهريار مي فرمودند: « چنان منقلب شدم که گويي بمب اتم کره زمين را به کلي نابود کرد و پودر آن در فضاي بيکران پخش شد. از جسم خاکي رهيدم . در عالمي اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدايا کمکم کن. پروردگارا، قدرتي مي خواهم که دل آن سلطان رياضي را نرم کنم. اکنون که من مامور اين امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان.» آري، شهريار ادب شرق، توفيق الهي را کسب مي کند و همان شب ، شعر « پيام به انشتين» آفريده مي شود. اين شعر به قدري روان و منسجم و صميمي و موثر، خلق مي شود که گمان نمي رفت هيچ سنگدلي را ياراي مقاومت در برابرش باشد. بلافاصله اين شعر به زبان هاي انگليسي ، آلماني ، فرانسه و روسي ترجمه مي گردد. عده اي به سرپرستي دخترش خانم ]مريم يا شهرزاد[بهجت مامور مي شوندکه شعر را به انيشتين برسانند. از مدير دفترش در اقامتگاهش وقت مي گيرند، روز موعود فرا ميرسد. ترجمه فصيح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آنچنانکه حاضران نقل کرده اند آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمی خیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:« به دادم برسید » بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوص اش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است. پس از ارسال این پیام از سوی شهریار به اينشـتين ، وی ناگهان متوجه غولي كه ازشـيشـه بيـرون آورده بود شــد.پس از پايان جنگ پدر بمب اتم مبدل به يك مبارز طراز اول براي جلوگـيري از توسـعه و تولـيد سـلاح اتمي شـد و به اتفاق برتراندراسـل فیلسـوف معـروف انگلیسی نهضت ضد جنگ و محدوديت اسـتفاده از سلاح اتمي را براه انداخت. اين كار درست مقارن با حمله صلح اتحاد جماهـير شـوروي به رهبری استالین بود كه هنوز به سـلاح اتمي دسـت نيافـته بود. به اين جهت در امريكا انشـتين مورد تعـقيب و پيگيري کميسـيون واقع شـد كه به رهـبری سـناتور « مك كارتي » براي مبارزه با كمونيزم فعاليت داشـت. اين کميسـيون كه در آن سـالها كار اصلي اش پرونده سـازي و تشـكيل محاكماتي براي بازجويي از روشـنفکران بود، او را به جاسوسی و داشتن افکار کمونیستی سـاخت اما طبعاً با برنده جايـزه نوبل و پدر تئوریهای پیشرفته فـيزيك كاري نمي توانسـت كرد. خود اينشـتين گاه به طنز میگفت: « خوش حالم زنم از فـيزيك چيزي سـرش نمي شـود و گرنه سـرنوشـت « جوليوس » و « اتل» در انتظار ما هم بود» . واشـاره او به محاکمه معـروف « جوليوس و اتل روزنبرگ» دو دانشـمند فـيزيك امريكايي بود كه طي محاكمه محکوم به اعـدام شـدند و« البر كامو» نمایشنامه « روزنبرگ ها نباید بميرند » را در دفاع از آنان نوشـت. اينشـتين كه يك يهودي بود، در آغاز از تمام مواضع صهيونسـتي دفاع مي كرد، اما هنگاميكه اسرائیلی ها با خشـونت به تصرف سـرزمين هاي فلسطینی پرداختند او به يـكي از منتـقدان بزرگ شـيوه هاي تروریستی آن سـال هاي « مناخيم بيگين» تبديل شـد و در مقاله ای در روزنامه نيـويرك تایمز آنها را محكوم سـاخت. با اينهمه بعـد از تشـكيل دولت اسرائیل و پس از مرگ نخسـتین رئيس جمهور اين کشـور « ايزروايزمن » درسـال 1952 به او پیشـنهاد شـد كه ریاسـت جمهوري اسرائیل را بپـذيـرد و فـيزيك دان فیلسـوف اين پیشـنهاد را رد كرد. اينشـتين از 1946 به اين طرف يعنی نُـه سـال اخیر عمر خود را به عنوان يك مبارز صلح دوسـت و طرفدار آزادی انسـان سـپـري كرد و شگفت آنکه مخالفانش در برابر حرفهاي انسـان دوسـتانه و مبارزات صلح جويانه وي را همواره « بچه پـيرمو فرفري » مي خواندند و معـتقد بودند كه اين موجود اسـتثنايي همچنان در سـالهاي كودكي به سـر مي برد و هنوز به عقل نرسـيده اسـت.دليل بزرگي كه آنها براي اسـتدلال خود در حق اين « پير كودك » مي آورند اين بود كه او پس از آنكه سـالها در دامن سـرمايه داري بزرگ شـده و پرورش يافـته بود از پول و مال دنيا نه چيزي داشـت نه چيزي مي فهميد. همسرش از ترس ولخرجي هاي او هنگام خروج از خانه به وي پول توجيبي میداد و اي بسا كه در باز گشـت متوجه مي شـد كه او همان پول مختصر را به سـائلي در سـر راه داده يا براي يك دسـته از بچه ها بستنی خريده اسـت و با آنها بسـتني خورده و خنديده اسـت.اينشـتين در سـال 1955 در شـهر برينسـتون در مركز دانشـگاهي كه پـس از مهاجرت در امريكا در آن مشـغـول به كار شـده بود درگذشـت.
متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:
پیام به انیشتین
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته می بخشی ، دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را. درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه سر از زانوی استغراق خود بردار به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد، به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد. نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را انشتن آفرین بر تو ، خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد بهشت روح علوی هم که دین می گفت،جز این نیست تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را انشتن ناز شست تو! نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز جهان ما حباب روی چین آب را ماند من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم، جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم اصالت نیست در مادّه. انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد انشتن اژدهای جنگ ....! جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد چه می گویم؟ مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟ مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟ انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را. انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن. انشتن بازهم بالا خدا را نیز پیداکن.
وقتی عروسک ها حرف می زنند....! دنیا پر از صدای عروسک هاست ما گاهی به اشتباه اجسام را بی روح می خوانیم ، غافل از آنکه کوچکترین ذره ی موجود در این جهان روح و هوش دارد جهان پر از صدای عروسک هاست اگر راز عروسکها را بفهمی راز زندگی را می فهمی
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |