روز بود یا شب نمی دانم ....کتابی ناخواسته به دستم رسید...بازش کردم .....از برگ برگش کلمه می تراوید......وای که سطرهایش می جوشید....انگار نیاز به گنجایشی بیش از یک کتاب آن هم با برگ های کاهی داشت...اصلا یک موسیقی بود نه یک کتاب ..یک کتاب موزیکال که آدم را جادو می کند .آری همین است همین بود
حالا دیگر کتاب من را همه می شناسند...
بزرگترین رمان قرن بیستم را.
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت11:17توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !