تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

                                             

                        

 

۱-سرود  نور    

 

به بالا ها  بیندیش

تو باید بروی

تو باید چمدانت را برداری

بروی  به شهر آینه ها

مسافر گمشده

از این سو بیا

شتاب  کن

خیال  نکن  که سکونی  هست

آه ای خسته از راه

آه ای گمشده در راه

آه ای  خسته و تنها  و گمراه

تو در امانی

از این سو بیا

معشوق منتظر است

بخواب 

و خواب  خوش ببین

چرا که در جاده ها

سکونی نیست

و پرواز

اولین رمز  آرامش توست

دستانت  را باز کن

و دعا بخوان

آه ای گمشده  در روح  بی کران

پیدا  شو

آه ای  لذت عمیق 

سرشارم کن

تا  خواب  خود را بیدار  کنم

ای  ستاره ها  بیدار شوید

ای  پرندگان  

 آواز  بخوانید

و تو ای  آسمان

 فریاد کن 

ببار و بیار  و ببار

هدیه ای  به زمین  بیار

بهشت  را نمایان کن

تا من بدوم

و تو ای  باد 

مرا بیاب

دنبالم کن

و تو ای  خورشید 

بخواب

و فردا که گفتم

 دوباره بتاب

و تو ای  مهتاب

نوازشم کن

و تو ای  ستاره

امیدم  شو

که فردای نزدیک   رفتنی ام

چرا  که من  مسافری

در بهشت زمینم

و مقصد   من همانا

شهر  آینه هاست

(دعوت  از معشوق  دارم

و پرسشی  از  آینه خواهم داشت)

 

 

 

۲-صدای درخت

 

 

حرفهايم را به تو خواهم زد اي درخت

اي درخت سرسبز

اي درخت باشكوه

به من گوش خواهي سپرد؟

مثل يك مرد؟هان؟

متحيرم اي تنومند

سرگردان و متحير

سرم دارد مي تركد

اجزايم دارد از هم مي پاشد

باورم كن

من در مقابل تو ايستاده ام

مثل يك مرد

با صلابت و وقار

زن ها همه مرده اند

و مردها همه بيهوش گشته اند

اينك من تنها مرد زمينم

پرنده اي كه بر شاخه هايت تخم مي كرد

اين را خبر آورد

او ديگر هيچ تخمي نخواهد گذاشت

و جوجه هايش هيچ وقت ازدواج نخواهند كرد

دوست من

درخت

اين جا آخر دنياست

دلت را به هيچ چيز خوش نكن

نه به آن ابري كه با آن حمام مي كني

و نه به آفتابي كه با آن خودت را خشك مي كني

چرا كه هيچ بادي نخواهد وزيد

تا برگهايت را ملول و خسته سازد

دوست من

درخت

غصه نخور

من نيز مثل تو هستم

انگار به آخر دنيا رسيده ايم

كلاغهائي كه دور سرت مي چرخند

شومند

شوم مثل اين لحظه ي من

همين لحظه اي كه من متحير و سرگردانم

عمري به من گفتند

كه درخت نمي تواند حرف بزند

دوست من

درخت

من صدايت را از لابه لاي اين همه آدمي كه حرف مي زنند

شنيدم

چه چيز تو را ميخكوب كرده است

اي خوش صدا

فكرش را بكن

من هم روزي خاموش خواهم شد

من كه روزي خوش صداترين دختر روي زمين بودم

دوست من

درخت

تو را چه نسبتي با اين خاك است

كه يك قدم آنطرف تر از جائيكه در آن ريشه كرده اي نمي روي؟

همه ي جهان را گشته ام

و هيچ كجا ريشه اي ننداخته ام

چرا كه هيچ جا هيچ كس را آشنا نيافته ام

مرا هيچ نسبتي با اين خاك نيست

ريشه ي من گم شده است

جائي آن بالاها

دوست من

درخت

تو نمي داني چه چيز مرا از ريشه ام جدا كرده؟

و كدام تبري تن مرا به خاك انداخته

و يا لااقل نمي داني

حالا بايد چه كنم

چه كنم تا مثل تو سرگردان و متحير نباشم؟

ثابت و با اقتدار يك جا بايستم؟

به من بگو

چه كنم

دوست من

درخت

آخر ِ دنيا نزديك است

تو بگو چه خواهد شد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت19:42توسط . | |