|
احساس مردگی رهایم نمی کند. آیا من واقعا مرده ام ؟ درست همان طوری که دلم می خواست ؟ ولی باز دلم می خواهد بنویسم. حتی در گور تاریک تر از مرگ. نمی دانم چرا با اینکه مرده ام اندیشه ها هنوز رهایم نمی کنند. شاید به این دلیل که با وجود اینکه مرده ام باز هم هستم. انسان همیشه هستی امید بخشش را از کسی غیر از خود می گیرد. و هستی من بی شک از من نیست. تازه می فهمم که چیزی از خودم ندارم. چه بودن شگفت انگیزی است.شگفت انگیزتر از مردن رسیدن به این بودن است. دلیل مردنت این بوده که چیزی نمی خواهی ولی دلیل بودنت این است که از تو می خواهند. راستش این لذت بیشتری دارد. لذت خیلی خیلی بیشتر.. لذتی که در هیچ چیز دیگر نیست. همیشه لذت انتخاب شدن توسط یک چیز بزرگ از لذت انتخاب کردن چیزی بزرگ بسی فراتر است. چرا که اولی بودن تو است ولی دومی خواستن تو . بودن مساوی خواستن نیست. می توان اینگونه بود ؟ یا باید همینگونه بود؟ مثلا حالا که من چیزی نمی خواهم چه تفاوتی با یک مرده دارم ؟ این درست نیست. چرا هیچ کس نگفته است که من می خواهم پس من هستم؟ می ترسم که بگویم می خواهم و باز همه سر من بریزند و هر یک قسمتی از من را تصاحب کنند و با خود ببرند. و من همین را نمی خواهم .درست همین را. گم شدن درون خواسته ها یم را . و گرنه می خواهم ، هنوز هم می خواهم. ولی اینبار با تمام قدرتم می خواهم . بدون اینکه چیزی از من را جدا کرده باشند. با تمام خواستنم می خواهم. ولی اگر بگویم" نمی دانم چه می خواهم "قضیه را نه اینکه پیچیده بلکه تمام و قابل فهم می کنم. آری ..من نمی دانم چه می خواهم. حس خواستن آزارم می دهد. شبیه مرده ای که در گور تقلا می کند. شرمنده می شوم حتی از خودم. احساس می کنم که خواستن در مرتبه ی من نیست. کوچکتر از شان من است. خواستن فکر مرا مشغول می کند. دلیل بودن من خواستن نیست. اصلا بودن من با خواستن من هیچ رابطه ی وجودی ندارد. و خواستن نمی گذارد که من دلیل بودنم را بفهمم. این مردن از آن زنده بودن خیلی بهتر است. چرا که مرا متوجه بودنم می کند. و نمی گذارد که خواسته ها مرا متوجه خودشان کنند. می خواهم ولی این خواسته ها جزءِ جدایی ناپذیر از من نیستند بلکه من جزءِ جدایی ناپذیر از یک خواستنی هستم که هنوز نمی دانم چیست . پس من نباید سراغ خواسته های پوچ خودم بروم. پس باید بنشینم. اگر نخواهم خواسته می شوم . ..آشنایی! بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما (سنایی)
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |