|
هنرمندانی بزرگتر و درخشانترند که در آفریدههایشان همه انسانهارا در نظر دارند. که خداوند را باید در انسانها دید و نه در آسمان. انسانها خدایان زندهاند. ژان کریستف / رومن رولان
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
سلام آقای ... حتما در ادامه خواهید فهمید که چرا از این پس راحت ترم که شما را به این نام صدا بزنم.دیشب من با تمام نیرویم یک نفر را کشتم.آن شخص ، ((آرش )) نویسنده ی وبلاگ(( ترس ِ تنهایی ))بود.ترجیح دادم مراسم را به تنهایی انجام دهم ، نخواستم احساسات مانع از انجام کارم شوند.می فهمید که؟! آرش ، عاشق شما بود و من فکر کردم که مرگ برای او بدون حضور شما راحت تر خواهد بود.هر چند می دانست که هیچ گاه برای او شمع نخواهید آورد!.نمی دانم قصه ی ونسان وانگوگ را خوانده اید یا نه!ونسان با دخترکی دوست بود که دخترک او را فورو صدا می کرد و اظهار می کرد که به شدت عاشق گوشهای فورو شده است و به شوخی می گفت که روزی یکی از گوشهایش را خواهد برید تا برای همیشه نزد خود یادگاری نگاه دارد.ولی ونسان در روزی که از خود بیخود گشته بود گوشش را برید و در دستمالی پیچید و آن را نزد دخترک فرستاد . دخترک تا آن را دید جیغ کشید.من آن دخترک نیستم و شما هم ونسان نیستید .پس از شما می خواهم طوری گوشتان را به من بدهید که هیچ کدام جیغ نکشیم.من مطمئن هستم که شما به خوبی حرفهای مرا خواهید فهمید.و امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت.چیزهایی که می گویم اعتراف نیست بلکه حقایقی از وجود من است که تا به حال به هیچ کس نگفته ام و البته به آن کسی هم که گفته ام مطمئنم ذره ای مرا نفهمید برای همین فقط جیغ کشید.می دانم که کمی گیج شده اید و پیش خود می گویید کسی که اینها را می نویسد اگر آرش نیست پس کیست؟برای همین اول از معرفی خودم شروع می کنم و سوالی که از من پرسیدید که البته من هم جواب دادم . نام ِ حقیقی من(( آرزو)) است.متولد هفت تیر 64 هستم و دانشجوی ترم ِ آخر مهندسی نرم افزار.یک دختر خیلی معمولی در ظاهر ولی به شدت عاشق زندگی.هیچ چیزم با بقیه ی دخترها متفاوت نیست جز یک عطش ِ روحی شدید پسر بودن و بودن در جمع پسران.جز یک تمنای فاسد شده در قلبم ..یک عطش ..یک خواهش..یک آرزو..که من همه شان را فدای یک چیز کردم و آن رسیدن به انسانیت و بزرگ بودن است.حاضر بودم که همه ی وجودم را بدهم تا پسر باشم ولی حالا می بینم که همه چیز در وجود خود ِ من هست .وجودی که کم ارزش نیست.و در واقع من به هیچ چیز جز وجود ِ خودم نیاز ندارم. سالهای مدیدی بود که با یک شخصیت ِ خیالی زندگی می کردم.آرش ، پوششی برای یک روح زجر کشیده بود.او کاملا زنده بود .نفس می کشید ، او وبلاگ ترس تنهایی را نوشت.مانند یک موجود زنده رشد کرد ..من می دیدم که او روز به روز بزرگ تر می شد .مطلبی که خود ِ شما هم یک بار گفتید.و مقصود ِ من از گفتن اینکه عاشق خودم هستم این بود که عاشق ِ (آرش )هستم.هوای آرش به شدت در ریه های من نفوذ کرده بود.من به شدت او را دوست داشتم. آقای .. ، باور کنید که من او را کنترل نمی کردم.او مانند یک موجود ِ زنده اختیار داشت.او خود ، راه ِ خود را برمی گزید.او چیزهایی می گفت یا کارهایی می کرد که من زیاد از آن سر در نمی آوردم.به عنوان مثال می گفت که عاشق شماست و یک پسر ِ معناگرا و عرفانی بود ودوست داشت خودش را پیش ِ همه لوس کند.این ها هیچ کدام در اختیار من نبود.تنها چیزی که در اختیار من بود این بود که او را بکشم.می دانید برای چه؟ برای اینکه در یک اتفاق باور نکردنی عده ای عاشق او گشتند.اگر می گویم عاشق ، شما حالتی را تصور کنید که انسان در آن حالت دست به هر دیوانگی ممکن است بزند.و من خودم نمی دانم برای چه باید این اتفاق ها می افتاد کسی که اصلا وجود خارجی نداشت برای چه باید درون من را اینقدر تصرف می کرد که من نتوانم او را کنترل کنم؟می دانید چرا آرش ِ بیچاره بیشتر از آنکه عاشق زندگی باشد عاشق مرگ بود؟!چون خودش هم داشت زجر می کشید از اینکه می دید که وجودی از خود ندارد و وجود ِ یک دختر ِ بیچاره تر را اشغال کرده است.خوب ، حالا که داستان به اینجا رسید بگذارید قدری هم برایتان از این دختر بیچاره بگویم.شاید برایتان دانستنش جالب باشد که چرا دور از چشم ِ آرش می پنداشتم که من همان شهرزاد هستم و خودم را با شما یک نفر احساس می کردم یک شهرام بود و یک شهرزاد.جالب اینکه نه شما شهرزاد بودید و نه من شهرام.نه شما شهرام بودید و نه من شهرزاد.ولی شاید هم شما شهرام ِ شهرزاد بودید و هم من شهرزاد ِ شهرام .من نمی دانم که هنگام ِ تولدم همه منتظر یک پسر بودند یا یک دختر! ولی می دانم که پدر و مادرم به شدت آرزو داشتند که فرزند اولشان دختر به دنیا بیاید ، برای همین وقتی من به دنیا آمدم اسمم را ((آرزو)) گذاشتند.من هم درست مثل ِ شما این وضعیت را دوست دارم یعنی از دختر بودنم راضی هستم .اگر هم در قلبم تمنایی دارم به خاطر ِ خودم نیست.به خاطر ِ دلسوزی برای آرش بود که هیچ گاه حق حیات مستقل نیافت او چند سال درون ِ من زندگی کرد و من به لطف حضور او در کنارم طعم ِ عشق را چشیدم.الان که دارم این ها را می نویسم گریه ام گرفته من خیلی زود گریه ام می گیرد مخصوصا که این ترانه را هم یکی گذاشته و صدایش تا اتاق من می رسد ، فکر کنم صدای ِ دکتر اصفهانی است که دارد می خواند ( من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم، پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم..)می دانی شهرام،..خدای من چه گفتم..ببخشید حواسم نبود..منظورم شما بودید ...می دانید که من تا به حال عاشق نشده ام . ولی نمی دانید که چقدر خودم را بدبخت حس می کنم. آخر من یک مشکل بزرگ دیگر هم دارم که خیلی عجیب تر و لاینحل تر از مشکل شما، افراد ِ همجنسگرا می باشد. و آن هم این است که نمی توانم دل به مردی ببندم چرا که در بطن ِ من و در عمیق ترین گوشه های ذهن من عشق مرد به زن هیچ جذابیتی ندارد ...می فهمید که؟..یادتان هست که به شما گفتم که من نه همجنسگرا هستم نه دگرجنسگرا و نه دگرباش جنسی ؟!درست به خاطر همین بود .آخه من بعضی از حرفهایم را دور از چشم ِ آرش یواشکی به شما می زدم ! شاید من نتوانستم در آن زمانها ذره ای آرش را با خودم همفکر کنم ولی در عوض آرش ، چیزی را برای من به ارث گذاشت که ممکن است زندگیم را نابود کند.من و آرش ذره ای به هم شباهت نداشتیم.من نه اینکه طرفدار دو آتیشه ی هموفبیا باشم ولی باید بگویم که زیاد هم با همجنسگرایی موافق نیستم. البته اگر چیزی که در ذهن من است به معنای همجنسگرایی باشد چون خیلی ها که می گویند همجنسگرا هستند را دوست ندارم.شاید آنها دروغ می گویند و گرنه من گیلگمش و رفیق وفادارش را دوست می دارم.من اولیویه و کریستف عزیزش را که آرش(خدا بیامرز) شیفته ی آن دو بود را نیز دوست می دارم. من اسکندر و هفستیون را درک می کنم.و خود آرزو داشتم که در نقش یکی از آنها می بودم و چنین یار وفاداری در زندگی نصیبم می شد.من که یک دخترهستم خوب می دانم چنین دوستی هایی بین دو دختر ممکن نیست.واقعا نمی دانم که چرا اینطور احساس می کنم.اگر خسته تان می کند این قسمت ها را نخوانید ولی می خواهم برایتان از زن بگویم .و اینکه چرا دو زن نمی توانند برای هم یار باشند.زن ها یادگاری هایی از طرف خدا هستند در این زمین و برای مردان آفریده شده اند تا مرد ها به واسطه ی آنها به کمال ِ خود وبه خدا برسند. هر چند از ابتدا هیچ مرد و زنی در کار نبوده است.و منظور از جفت خلق کردن انسانها استفاده گرفتن از عشق زمینی برای رسیدن به عشق خدا بوده است.ولی بعد از انجام ِ اولین گناه که آدم و حوا مرتکب آن شدند عورت هایشان که مظهر زشتی ِ گناه بود ، ظاهر شد و در واقع انسان شکل زمینی تری به خودش گرفت.الان ، هم همینطوری است هر قدر که آدم ها بیشتر گناه می کنند چه جسما و چه روحا شکل ِ آسمانیشان را از دست می دهند.زن و مرد همه اشکال ِ زمینی هستند و در حقیقت در ورای این جسم خاکی همه یک حقیقت واحدیم و آن حقیقت ِ انسان است.ما باید اول بدانیم که برای چه به دنیا آمده ایم!؟ برای تولید مثل؟اینکه نتیجه ای ندارد و بالاخره این حلقه باید جایی قطع شود.همه چیز خیلی فراتر از آن چیزیست که ما فکرش را می کنیم.ما برای عشق ورزیدن به دنیا آمده ایم.عشق ورزیدن به زن، گل ، گیاه ، حشره..حتی اگر کسی به حشره عاشق شد نباید لقب دیوانه یا مریض یا منحرف را به او داد.شاید او از طریق ِ یک حشره می تواند خدا را ببیند.یا کسی از طریق ِ زن می تواند یا کسی از طریق ِ مرد می تواند به خدا برسد.مهم رسیدن است و وسیله زیاد مهم نیست.استفاده از وسیله و اینکه کدام وسیله را انتخاب کنیم بیشتر به استعداد درونی افراد برمی گردد.شاید برایتان جالب باشد که بدانید زن در آغوش خداست و برای همین است که می گویم دو زن نمی توانند برای هم چونان که دو مرد می توانند دوست باشند.چرا که هر دو اگر فاسد نشده باشند، رسیده اند ولی مردان نیاز به رسیدن دارند.جدا از همه ی این مسائل مقرراتی هم هست که باید آنها را رعایت کرد.حتی اگر در اجتماع کوچکی مانند خانه یا مدرسه در نظر بگیریم خیلی چیزها بدون نظم به هم می خورد چه برسد به اینکه در زندگی که خود جامعه ی بسیار بزرگی از کل هستی و روزگار است بخواهیم قانونی را نادیده بگیریم .در واقع قانون این است که مرد باید با زن ازدواج کند.منظور من از قانون ، قوانین حقوق بشر یا لیبرالیسم نیست که بشر برای بشر تعیین می کند بلکه قوانینی که خدا برای بشر تعیین کرده است.آقای .. فکر می کنم تا به حال فهمیده باشید که من به خدا ایمان دارم.و این تنها نقطه ی مشترک من و آرش بود و این که می گویم عاشق او بودم نیز به همین دلیل بود و اینکه آرش عاشق ِ شما بود هم به همین دلیل بود( من نمی دانم که آرش چطوری بعضی چیزها را درباره ی شما می دانست و هنوز هم به بهت و حیرت فرو می روم وقتی چیزهایی از نوشته هایتان می خوانم که آرش از قبل عین آن را نوشته بود بی آنکه نوشته ی شما را خوانده باشد ، شما می گویید که او تله پاتی داشت و لی من می گویم که همه ی اینها اتفاق نیست بلکه چیزهاییست که من از درک آنها عاجزم.مثل ِ عاشقانه باید عاشق گشت، یا تحمل دو سال درد که بعد خواندم شما هم بعد دو سال تصمیم به نوشتن گرفته اید..یا خیلی موارد دیگر که حالا یادم نیست) آری ، آرش فهمیده بود که شما نیز عاشق ِ خدا هستید.که شما نیز به خدا ایمان دارید و من فکر می کنم که بعد فهمیدن این ، دیگر هیچ چیزی برای او مهم نبود.باور کنید که من نمی دانم که او درست فهمیده بود یا نه و دانستنش برایم هیچ اهمیتی ندارد ولی خواستم که شما بدانید من یعنی آرزو ، به خدا ایمان دارم .و این ایمان را به دست آورده ام و از کسی به ارث نبرده ام بلکه در همه ی رگ هایم نفوذ کرده است.خوب ، من نیز همانند شما یک فرد ِ مذهبی نیستم یعنی نبودم یعنی نمی دانم که اینک هستم یا نه من فقط به خدا ایمان ِ قلبی دارم .آقای .. ، به نظر من خدا در این جهان قوانین ِ بسته بندی شده ای را در اختیار انسانها قرار داده که ما به هیچ عنوان حق باز کردن آن بسته ها را نداریم.بگذارید مثال مادری را برایتان بزنم ( هر چند مثالهایم به خوبی شما نیست) مادری که غذایی را پخته و آماده کرده و فرزندش را صدا می کند که بیاید و غذا بخورد ولی کودک می گوید که آن غذا را نمی خورد و مثلا دلش می خواهد برای نهار پفک بخورد یا می گوید اصلا نهار نمی خورم..حالا کسی هم نیست به این بچه بگوید خوب نخور به درک!غذای کامل این است میل خودت است تو می خواهی پفک بخور یا غذا را بدون خورشت بخور یا بردار غذایی را بخور که تو را مسموم می کند یا اصلا هیچ چیز نخور...! من تعجب می کنم بعضی ها می گویند که مثلا ما دلمان می خواهد نماز را فارسی بخوانیم یا اصلا چرا باید نماز را عربی خواند !!! این هم درست مثل ِ حکایت مادر و فرزند است و حکایت ِ خدا و ما.قوانین ِ خدا دست بردنی نیست.خوب ، ببخشید من فقط نظرم را گفتم.راستی نمی دانم شنیده اید یا نه! یک دانشمند ژاپنی به اسم آقای ماسارو نظریه ی جالبی راجع به مولکولهای آب ارائه کرده است و اینکه مولکولهای آب هوشمند هستند و حتی هوششان فراتر از انسان هاست و در مقابل گفته ها و نوشته ها واکنش نشان می دهند و البته فریب گفته ها و نوشته های دروغ را هم نمی خورند.مثلا به آب کلمات عاشقانه می گویند و مولکول آب شکل زیبایی به خود می گیرد یا به او می گویند تو خیلی بدریختی و من تو را خواهم کشت و آب حالت زشتی به خودش می گیرد.برای او موسیقی بهتون رو پخش می کنند و آب حالت شش وجهی دلنشین به خودش می گیرد و برای او موسیقی های متال را پخش می کنند و آب شکل زیبای خود را از دست می دهد.( و خوب تصور کنید که هفتاد درصد بدن ما را آب تشکیل داده است! )یا اینکه روی کاغذی می نویسند هیلتر و به روی ظرف آب می چسبانند و آب بدترین شکل را به خودش می گیرد در عوض کلمه ی عدل را می نویسند و می بینند که بهترین و زیباترین شکل ِ مولکول آب به دست آمده است .من خیلی دلم می خواهد بدانم که با گفتن کلمه ی همجنسگرا شکل مولکول ِ آب چگونه به دست خواهد آمد؟!شما چطور؟ می خواهم برایتان باز هم از آرش بگویم.و اینکه چقدر کشتنش برای من سخت بود و اگر شما هم کنارم بودید این کشتن خیلی سخت تر می شد .برای همین عذر می خواهم که با اینکه دعوتتان کرده بودم شما را به مراسم راه ندادم.از دیگر تفاوتهای من و آرش در این بود که من تا به حال عاشق نشده ام و لی او سخت شیفته ی شما بود.خوب من هم سخت دوستش داشتم.و حالا نمی دانم شما را به خاطر آرش دوست دارم یا آرش را به خاطر شما دوست داشتم.این را گفتم تا بدانید من نیز برای شما احترام زیادی قائل هستم. آرش وقتی داشت می مرد خیلی ها را جلوی چشم خود می دید ، کسانی که هنوز منتظر بازگشتش هستند ولی تنها کسانی که می دانند او هرگز بار دیگر نخواهد آمد من و شما هستیم.خوب من هنوز هم نمی فهمم من چه ربطی به آنها دارم و چرا باید برگردم ؟.یعنی من می فهمم ولی آنها نمی دانند که من آرزو هستم و آرش نیستم.ولی باز هم نمی فهمم چرا باید برگردم؟ آرش شیفته ی آن بچه ها بود ولی من نیستم.آرش همجنسگرا بود ولی من نیستم.من او نیستم.من خودم هستم و این را دیگر هرگز فراموش نخواهم کرد. آقای .. ، آرش هنگامی که در کنار شما بود ، خیلی چیزها را از شما یاد گرفت و طبیعتا چون من نیز با او بودم از شما یاد گرفتم و فهمیدم که عشق چه عظمتی دارد .اگر آدم معشوق و نگاری نداشته باشد نمی تواند یاد بگیرد ، کار کند، بنویسد و زندگی کند.آدم برای رسیدن به انگیزه ی اصلی که خداست نیاز به یک انگیزه ی فرعی دارد تا این نیروی عظیم در وجودش به خاموشی نرود..تنها کسی که در تمام زندگیم موفق به دادن این نیرو به من شده است شما بودید و حالا که آرش دیگر نیست باید بگویم که او را هنوز زنده می بینم که بین من و شما ایستاده است .او قبل از مرگش به من گفت تا به شما بگویم شما را بسیار دوست داشت .و وقتی شما به او گفتید که دوستش ندارید باورش نشد چرا که شما دو بار نزد خود او اعتراف کرده بودید و به جز آن دو بار هیچ گاه در برخورد با آرش خودتان نبودید.او از من خواست تا به شما بگویم که چقدر در عطش اینکه از او شماره ای داشته باشید می سوخت ولی طفلک وجودی نداشت که شماره ای داشته باشد که بخواهدآن را به شما بدهد! هر چند اگر وجود داشت همه ی وجودش را به شما می داد نه فقط شماره اش را!او گفت که همه ی اینها را به شما بگویم و از شما بخواهم به جای او برای کسانی که دوستش داشتند ، دوست باشید چون در نظر خیلی ها آرش رایحه ای از وجود ِ شما را داشت. و به عنوان آخرین درخواست از من خواست تا ..آن متن را همراه این نامه ضمیمه می کنم.امیدوارم توانسته باشم به جای آن همه محبت کمکی کرده باشم. خدا یارتان باشد آرزو He was me and I was him تاریخ ۱۳۸۶ پی نوشت : این نامه را در لابه لای نوشته ها پنهان کرده ام. نه دوست دارم کسی آن را بخواند و نه دوست دارم هیچ کس آن را نخواند.به یاد آنتوانت می افتم که روزی احساسش را بر روی کاغذی نوشته بود. نه می توانست آن را دور بیندازد و نه می توانست آن را نشان کریستف بدهد.پس ناچار آن نامه را در لای کتابی گذاشت و آن کتاب را در انبوه کتابهای کتابخانه جا داد. چیز دیگری که می خواهم بگویم این است که هیچ وقت من مهم نیستم.من منی هستم که در یکجا نمی ماند. دوست نداشتم حقیقتی پنهان بماند. آن هم حقیقتی که از آن عبور کرده ام.پس از چه باید بترسم؟!این یک هدیه به دوستانم است که در نامه از آنها گفته ام. و یک دلجویی از حقیقت هایی که فراموش شده اند. همین!
چند دقیقه ی دیگر سال تحویل می شود...
اگر کسی بخواهد کاری انجام دهد و به عقب بنگرد شایسته ی بهشت نیست. مسیح (ع)
حلول سال ۱۳۸۸ هجری شمسی پیشاپیش بر همه ی دوستان عزیزم مبارک باشد.
تفاوت میان " خویش روزمره " و " خویش متعالی " به صورت استعاره در این عبارت بیان شده است . هر انسانی مثل تکه ای طلاست. اگر به حلقه ی طلا یا ساعت طلا یا زنجیر طلا تبدیل شود می تواند بگوید " من یک حلقه ساعت یا زنجیر هستم " اما باید به خاطر داشته باشد که همه ی این شکلهایی که به خود می گیرد موقتی هستند. حقیقت ثابت و پایدار این است که او فقط طلاست. یعنی به هر شکلی که در بیاید باز هم جوهره ی اصلی اش طلاست. "دیپاک چوپرا"
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید. اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح و پیش پا افتاده اید. اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید. اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید. اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید ، مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید. "لئو بوسکالیا"
انسان دارای روح نیست ، بلکه از خود روح است. شما روحی هستید با یک جسم نه اینکه جسمی با یک روح. |
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |