من جایی را می شناسم که در آنجا کسانی به عشق هم می پیچند و چون برگ های پیچک بالا می روند
با لاتر از ابرهای بالای آن کوه بلند
عجیب تر از آنجا را در عمرم ندیده ام
من آنجا بوده ام
و چون برگی از آغوش همانجا افتاده ام
حالا که اینجایم برای خودم عجیب هستم
دست که به خودم می کشم خودم را نمی شناسم
شاید باید خودم را بی نهایت دوست داشته باشم
خیلی خوب شد که نمردم
ولی حالا کجا برگردم؟
+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت19:34توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !