یکی از دردهای من این است که همیشه فکر می کنم چطور به کسی که می دانند احتمال بازگشتش صفر است به همین راحتی اجازه می دهند که برود، چرا نمی گیرندش و دست وپایش را به زنجیر نمی کشند؟ چرا در بر ِ خود نگهش نمی دارند؟ درد دیگر من این است که همیشه جواب این سوال را می دانم.زیرا خود هم جزء ِ رها کنندگان و هم جزء ِ رها شدگان بوده ام..برای این است که نمی توان روح را به غل و زنجیر کشید.حتی اگر جسم در بند باشد روح آزاد است.
" ای پست فطرت هایی که جام تان را از شهد محبت من پر می کردید حال بیا بید که کجا هستم؟"این طنین روح من است که در دورترین دشت دورافتاده به پشت دراز کشیده و آسمان را نظاره می کند.
ای کسانی که روزگاری می شناختمتان مگذارید روحتان از روح خدا دور شود.شاید دوباره همدیگر را در بالای بلندترین آبشار این حوالی پیدا کردیم.
*خطاب خدا به موسی
+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت12:44توسط . |
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !