تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

گاهی وقتها فقط گذشته به آدم آرامش می دهد ...گذشته هایی که معلوم نیست آنقدر دورند که نزدیک به نظر می رسند یا آنقدر نزدیک اند که دور به نظر می رسند...گویا مرگ از زندگی سبقت گرفته ...یکی وقتی فهمید مرده ام خندید و گفت پیش از  این نیز تو مرده بودی...ده ها بار نه...شاید هم صد ها بار....نمی دانم چند وقت پیش بود که مردم ...ولی من همزمان الف بودم ...ر بودم...ز بودم....و بودم..حالا همه چیز هستم...همه کس هستم...من دهها نفر هستم...چرا که با هر بار مردن کسی را به درونم فراخوانده ام ....

                             پس  من پشه ی

                                    خوشبختی هستم

                                      چه زنده باشم

                                        و چه بمیرم.

               

 

يکی می آيد دستم را می گيرد و می خنداند مرا . يکی می آيد دستم را می گيرد و زلالم می کند . يکی که شبيه هيچ کدامش نيست می آيد و دستم را نمی گيرد و می گويد : تنهايی ؟ می گويم : نه آرشی هم هست در اول اين سفر که در شده است و منتظر است تا سيراب شود . می خندند . دستم را گرفته مرا به آب می اندازند .من همان آرشی هستم که در آب افتاده ام .غرق در خوشی شده ام.غرق در رويا!ولی نمی توانم بفهمم چه حقيقتی زمانی بيش از اين رويا نبوده .ديدم که کسی بر روی آب راه می رود و می خواند:"امروز آن قدر به يک گل بی اختيار نگاه کردم که شکلش را ياد گرفتم . حالا می توانم به آسمان مثل آن گل نگاه کنم ."

حرف زدن و يا نوشتن افکار تجاوز کردن به سکوت است . و سکوت شکلی دارد که بايد در آن نشست و مغز را ذره ذره ذره ذره از چيزهايی که از طريق خواندن و شنيدن پر شده است پاکش کرد !..باشد عزیز من بعد از اين ديگر چيزی نخواهم نوشت.ولی اگر بيايی ، برايت بالشی نو می گذارم که استراحت کنی !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت13:21توسط . | |