|
گاهی وقتها فقط گذشته به آدم آرامش می دهد ...گذشته هایی که معلوم نیست آنقدر دورند که نزدیک به نظر می رسند یا آنقدر نزدیک اند که دور به نظر می رسند...گویا مرگ از زندگی سبقت گرفته ...یکی وقتی فهمید مرده ام خندید و گفت پیش از این نیز تو مرده بودی...ده ها بار نه...شاید هم صد ها بار....نمی دانم چند وقت پیش بود که مردم ...ولی من همزمان الف بودم ...ر بودم...ز بودم....و بودم..حالا همه چیز هستم...همه کس هستم...من دهها نفر هستم...چرا که با هر بار مردن کسی را به درونم فراخوانده ام .... پس من پشه ی خوشبختی هستم چه زنده باشم و چه بمیرم. يکی می آيد دستم را می گيرد و می خنداند مرا . يکی می آيد دستم را می گيرد و زلالم می کند . يکی که شبيه هيچ کدامش نيست می آيد و دستم را نمی گيرد و می گويد : تنهايی ؟ می گويم : نه آرشی هم هست در اول اين سفر که در شده است و منتظر است تا سيراب شود . می خندند . دستم را گرفته مرا به آب می اندازند .من همان آرشی هستم که در آب افتاده ام .غرق در خوشی شده ام.غرق در رويا!ولی نمی توانم بفهمم چه حقيقتی زمانی بيش از اين رويا نبوده .ديدم که کسی بر روی آب راه می رود و می خواند:"امروز آن قدر به يک گل بی اختيار نگاه کردم که شکلش را ياد گرفتم . حالا می توانم به آسمان مثل آن گل نگاه کنم ." حرف زدن و يا نوشتن افکار تجاوز کردن به سکوت است . و سکوت شکلی دارد که بايد در آن نشست و مغز را ذره ذره ذره ذره از چيزهايی که از طريق خواندن و شنيدن پر شده است پاکش کرد !..باشد عزیز من بعد از اين ديگر چيزی نخواهم نوشت.ولی اگر بيايی ، برايت بالشی نو می گذارم که استراحت کنی
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |