تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

 

همه ی پسرانگیم را در آغوش کشیدم و مقابل آئینه ایستادم. دستی به موهایم کشیدم. مثل همیشه نرم و درخشان و براق بودند. چشمانم را نگریستم ، مثل همیشه پر نور بودند. دندانهایی که از شدت علاقه روزی چند بار تمیزشان می کنم نگاه کردم ، مثل همیشه برق می زدند. صورتم را نوازش کردم مثل همیشه لطیف بود.

دستانم را بالا آوردم و به انگشتان ظریف و کشیده ام نگاه کردم. همه چیز مرتب بود. انگار همان فرد شش هفت سال گذشته هستم. تمام تلاشم را به کار گرفته ام تا نگذارم چهره ام من ِ واقعی ام را نشان دهد. آخر چه کسی باور می کند من بیست و سه سال داشته باشم؟ بلی من پسر هستم..یک پسر بچه ی زیبا..هنوز هم زیبا..و زیاد تغییر نکرده ام.

دستم را به طرف قلبم می برم. چه تپش عجیبی دارد و چقدر سرد است؟ ! این قلب ، قلب دیروزی هم نیست چه برسد به شش هفت سال پیش...احساس های عجیبی از آن برمی خیزد..انگار که یخ زده باشد..انگار که در تمام این سال ها یخ زده بود و من خبر نداشتم.

لحظه ای نمی گذرد که حس می کنم حالم خوب نیست. دلم چقدر برای بچه ها تنگ شده است. کدام بچه ها؟ خوب شما آنها را نمی شناسید. آنها بچه های منند. جان منند. قلب من و روح منند. خودم بزرگشان کرده ام. در همینجا..در خانه ی قلبم. وقتی به اینجا آوردمشان که متروکه ای شده بود. دور و برم چیدمشان و برایشان ادا و شکلک در آوردم. چقدر خودم شده بودم. می گفتم بچه های من ساکت باشید..با هم دعوا نکنید. در این خانه بالا و پایین نپرید. قلبم درد می گیرد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت18:27توسط . | |

 

زمان : دوشنبه ۱۶ شهریور ۸۸

مکان : کامنت دونی وبلاگ من

-رضا  : نوشته هات بیش از حد شبیه یکی از دوستان ترک نوشتن کرده ی من هست !
آدرستو از وبلاگ سعید وفا پیدا کردم ...

-من : چه جالب نوشته های توهم من رو یاد کسی انداخت..
لطفا یکی از نوشته هاش رو برام بفرست ( همونی که گفتی نوشته هاش بیش از حد شبیه نوشته ی منه )شاید گذاشتمش تو وبلاگم!

-رضا :  نوشته هاشو ندارم
یه وبلاگ داشت تو پرشین بلاگ ...
آبی ؟
یه همچین اسمی ...

- من: حالا شناختم.. تنهای عزیز که بعدها یک ایرانی شد.18 ساله بود. اسم کوچکش رضا بود. صادق هدایت را دوست داشت. نیچه را هم همینطور. سروده ای در جواب شعر محمد مهدی مرادی سروده بود..که بعدها من هم در جواب سروده ی او شعری گفتم که اولش این بود: آره ساعت خوبیه این ساعت شماطه دار..
مثل وفا ایران را دوست داشت. هر چند بعضی افکارشان با هم نمی خواند...
من فراموش نمی کنم. هر چند نمی دانم چرا فراموش می شوم. ولی دوست ندارم به بهانه های کوچک فراموش شوم.. برای این بود که در وبلاگ یک ایرانی کامنت گذاشتم که : ترس تنهایی به روز شد.(مگه ندیدی؟) حالا اسم آن اتاق آبی یادت آمد. مرا چطور؟ من آن دوست تو را می شناسم..
www.sevenlove.persianblog.ir

 

رضا : چی ؟
یه دختر؟
ممکنه مگه ؟ تو آرش آفریدی ؟ بی خیال ...
میشناسمت !
ای دیمو میدم خواستی ادد کن
با هم صحبت کنیم !

 

من : چی ؟ صحبت؟

همه چیز را خواهم گفت؟! نکند گفته ام .شاید تو دیر رسیده ای و من همه چیز را گفته ام. شاید هم چیزی را از دست نداده ای و من هنوز چیزی نگفته ام.

 

حالا فارغ از همه چیز..

خوب شد که شعر خودم رو حفظ کردم

چون حالا می تونم دوباره به تو تقدیمش کنم .تویی که پیدا شده ای.امیدوارم بضاعت ناچیز من رو در مورد همه چیز ببخشی! خودت که می دونی در کشتی بی مقصد و سرگردانی که نشسته ایم  چاره ای جز بخشش همدیگر نیست.

 

جوابی سوزاننده به شعر سوزناک یک ایرانی که در جواب شعر سوزاننده ی  محمد مهدی مرادی سروده است:

 

 

آره ساعت خوبیه

این ساعت شماطه دار

ساعتی  که بچرخه و

 کم نیاره تو روزگار

 

من که تو این زمونه پاک

بسته شده بال و پرم

قصه هامو ول کردم و

فقط به فکر سفرم

 

چی کار دارم با آدما؟

راه من از همه جداست

اشک واسه ریختن ندارم

پرنده ای که مرد رهاست

 

پرنده می میره ولی

کوک می شه بازم تو بهار

مثِ ساعتی که شما

بهش می گین شماطه دار

 

 

دوست من  آنکه می آفریند چه اهمیت دارد؟ جز آنچه آفریده می شود هیچ چیز واقعی نیست. شما ای دشمنان که می خواهید به من زیان برسانید من از دایره ی ضربات شما بیرونم  این ردای خالی من است که به دندان می گزید ..مدت هاست که من در جای دیگرم..

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت0:17توسط . | |

پراکندگی

       های

           آرش( 7)

 

                                                

 

                                         

و چه دردیست این درد دوست داشتن..شبیه آن دردها که خدا به انسان می دهد...و مثل مرگ ، هدیه ی شگفت آوریست....مبادا بگذاری چیزی حواست را پرت کند.....مبادا دست بکشی....مبادا بروی....مگر می شود از این درد گریخت؟ مگر می شود از مرگ گریخت؟ اینها هدیه های اجباری از طرف خدا هستند

 

من نمی گویم مرا هدیه دهید

بلکه گویم لایق هدیه شوید

 

این را خدا می گوید....و با همین درد انسان را می کشد....و چه هدیه ای بالاتر از این که بی هیچ زحمتی که به خودت راه دهی کسی بیاید و تو را بکشد .....

آری دوست داشتن هم شبیه مرگ است. ..لازم نیست کوچکترین زحمتی به خودت راه دهی.....چنان بی اراده دوست می داری که حتی بعد هزار بار مردن دلیلی برایش پیدا نمی کنی.....این دوست داشتن هم از آن نوع هدیه هاست که باید به قلبت بچسبانی.....

و قلب من شبیه قلب یک انسان می زد برای انسانی دیگر....همه ی این ها را احساس کرده ام.....و همین احساس است که به من کمک می کند برای نوشتن.......هر چند که حالا در میان تمام پرسش های خود گم شده ام و خدا می داند که اصلا هم به خاطر این ندانستن متاسف نیستم ...و نه حتی به خاطر لو دادن درونم شرمناک.......چرا که هنوز داخل همان کشتی هستم که می توانست کنار ساحل بماند و در امنیت کامل باشد.....ولی کشتی را که برای این نساخته اند.......کشتی باید داخل دریا و اقیانوسها شناور باشد..و خطر ببیند....

می توانستم مثل یک انسان متشخص حرف بزنم و رفتار کنم و با رفتارهای خودم هیچ کس را نرنجانم.....برای همه قابل احترام باشم......آبروی خودم را با زدن این حرف ها به باد ندهم......ولی چه فایده داشت؟ وقتی خودم برای خودم قابل احترام نبودم.....وقتی هنوز هیچ خودی کشف نشده بود........وقتی آن لایه های زیرین آشکار نشده بود......امنیت را می خواستم چه کنم؟ رفتن به دریا و غرق شدن بهتر نیست؟ یا یکباره غرق می شوی یا برای همیشه خودت را نجات می دهی ...و آیا به نظر شما من نجات خواهم یافت؟ وشما چه ؟ کسانی که با هم به دریا رفته بودیم را خوب می شناسم.....و دریا چنان آغوشش را گسترده بود که با هم زندگی کردیم......گفتیم.....خندیدیم....از آب ماهی گرفتیم.....حال آنکه آنجا دریا بود......و در دریا هر آن بیم غرق شدن می رود.....ولی هیچ گاه نباید جدا شوی.....هیچ گاه نباید بگذاری که زندگی که همان دریاست تو را به گوشه ی نامعلومی  افکند..که  گم خواهی شد...و چه فایده اگر کسی تو را پیدا نکند و از آب نگیرد....

و آنچه مرا از آب خواهد گرفت همین درد است..... با دستان ستبرش که خدا نکند هوس مشت زدن بکند....خیال نکنید که دارم قصه می گویم.....شبیه آن فصه ی کشتی و یا قصه های دیگرم که خوانده اید....آن قصه ها کم و بیش خیالی بودند و من از پیش برای بافتن چنین خیالاتی از شما عذر خواسته بودم....و مطمئن بودم که گویندگان چنین قصه هایی را می توان بخشید....چرا که از زبان خود نمی گویند.......انگار همه ی رنجکشان جهان زبانها و قصه هایشان را به او بخشیده اند و از او می خواهند تا خود را قربانی کند و سخن بگوید........

نه حالا این قصه ی من است که خیال نیست......هنوز هم هستم که خیال نیست........هنوز بیشتر از پیش دوست دارم که این نیز خیال نیست.....و از همه مهمتر در میان این همه شلوغی ، حتی آن کشتی نیز حقیقت دارد....و آدم های کشتی که دیدن چشمانشان هوش از سر من می برد..آن چنان با هم و به هم پیوسته ایم که  حتما باید ساعاتی ار روزبه  عرشه ی کشتی  بیاییم و همدیگر را در هنگام سکوت دریا نظاره کنیم...مثل نگاه های خسته ی  همسفران به همدیگر..

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت12:29توسط . | |

پراکندگی

           های

               آرش (6)

 

 

 

ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا مي‏فرستمت

 

 

 

تا حالا شده در دامی  گیر  بمانید؟ در دام ماندن عاقبت سختی دارد .  در  کار  خود واماند ن عاقبتی  سخت   دارد. می دانید که همه مان  در  دام  افتاده ایم. این دنیا با همه ی آن خالکوبی های رنگارنگش یک دام است. اگر نتوانیم از آن رهایی یابیم..اگر نتوانیم خودمان را بشناسیم......اگر زمان همینطور بگذرد  به  کجا خواهیم  رسید؟

عشق چیست؟ 

.

.

.

" مرا به خودت برسان آرش ، مرا به خودت برسان لعنتی "

 

با همین یک جمله ای که "او" برایم نوشت همه چیز شروع شد. من روح هم آواز خودم را یافتم. بیش از اندازه دوستش داشتم.  خیال می کنید یک نفر را تا کی بتوانید دوست بدارید؟ به اندازه ی چند ساعت که در فکر او می مانید؟ به اندازه ی تمام یک روز در هفته هایی که یادش می افتید؟ یا یک روز در ماه ها ؟ چقدر؟ چقدر همیشگی؟ چقدر تمام نشدنی؟ آرش  چقدر تمام شدنیست؟ آرش به اختیار خود نیامده بود که به اختیار  خود بمیرد. آرش برای یافتن چیزی آمده بود. برای من .و نه فقط برای من  ، برای خیلی ها. برای خیلی ها که او را می شناسند و برای خیلی ها که هنوز او را نمی شناسند.

حالا من این یافته  را در دستم گرفته ام و نشان همه می دهم. ببینید این گوهر را ، اسمش " گمشده " است. شما اسم بهتری برایش سراغ دارید؟ هنوز نمی دانیم که دقیقا  چیست و چه اسمی دارد! برای همین هم اسمش را گمشده  گذاشته ایم. این  گمشده  حرف هم بلد است بزند.  این گمشده  قوی ترین احساس ها را دارد.این گمشده ، گمشده  ی همه است. این گمشده من هستم.

 

 

خون  شاعران  است

که روح خویش ترک  گویند

برای  گم  شدن  به راه  هستی.

 

 

 

چند سال گذشته است  .در سکوت هم گذشته است.  و چقدر  این  سکوت  زیبا بود. شبیه فهمیدن هم ، شبیه پرواز......شبیه گم شدن.

 اشتباه نکنید....من در این  سکوت  به همه فکر می کردم....و  بعد فهمیدم ما گمشدگانیم.

شاید بگویید کشف بزرگی نکردی....این را قبلا گفته اند...

ولی از نظر من هیچ کس زنده نیست......هیچ کس چیزی نمی گوید.....همه ی صداهای این عالم  و از جمله صداهایی که در سرم می شنوم یک دام است....تا خودم نفهمم اتفاقی نمی افتد...خودم باید حرف بزنم......خودم باید صدایی باشم......

و او که رفت رفته ، دیگر باز نمی گردد.

 

صداها را اشتباه نگیر......فکر نکن همه چیز  را  دو دستی  در سینی جلویت خواهند گذاشت........فکر نکن به تو حرف راست خواهند زد.......فکر نکن دنیا  راست است.......

باید درد بکشی تا بفهمی.......

آری ..فهمیدن حقایق دردناک است.

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت11:43توسط . | |

 

پراکندگی

           های

               آرش(5)

 

 

 

 

وقتی که همه جایم را می سوزانم تازه می فهمم که هستم و این بودن چقدر درد دارد. می دانید جایی از من سوخته است؟ نه ..ویران شده است؟..حالا درد را می فهمم. که گاه شیرین هم می تواند باشد. ولی اکثرا تلخ است. شما که نمی دانید از کجا به کجا رسیده ام! مبادا فکر کنید به پایان رسیده ام.هنوز راهی هست که به سرآغاز منجر شود. ولی من در همین آغاز خواهم مرد. دیدید مرگم را؟ اصلا دیدید؟

مرگ اصلی هم به همین راحتی ست. وقتی مردی دیگر هیچ کدام از لذت های پیشین را احساس نمی کنی. چیزی که واقعا هستی دیوانه ات می کند. احساس کرده ای که  چیزی نیستی؟ به خاطر این است که تا به حال مرگ به سراغت نیامده . مگر نگفته بودم که زندگی همیشه از پس مرگ پیدا می شود؟چطور می توانم بگویم که زندگی جدیدم چقدر متفاوت است. اینجا...بله درست همینجا...تابوتم را دارند از جلوی چشمانم می گذرانند.من...آرش...آرش آسمانی...آرش کوچولو.....آرش بزرگ.....آرش غریبه...آرش لوس ....زمانی در اوج ِ اوج ِ اوج ِ عشق و علاقه بوده ام....سرم در آسمان بود و حتی پاهایم در زمین نبود....من آرش...آرش آسمانی آنقدر زیسته ام که خود به خود علاقه پیدا کنم....من آرش ...آرش آسمانی......آنقدر حرف زده ام که خود به خود علاقه ایجاد کنم.......من آرش...آرش آسمانی ...یک روح بوده ام....یک روح که نمی دانست به کجا می رود.....فقط کارش این بود که شروع کند....مرا در تابوتم کجا می برید؟ مطمئنید که باید در تابوت برده شوم؟.......دمی درنگ کنید. می خواهم بار دیگر در چشمان او خیره شوم.....چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو  آن...............................بیا آرش.....فقط یکبار دیگر بیا.......تو را لازم دارم......هنوز هم دستان مرا می بینی؟ دست مرا بگیر.........یک بار دیگر هم بگیر.....آرش اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

خدای من باز هم" آینه"........

انگار دارم به خودم نگاه می کنم. پس این خط فاصله چیست که اینجا می درخشد؟ حتی نمی توانم با مشت خردش کنم.....خرده هایش داخل چشمش خواهد رفت......و بعد من کجا هستم؟ دیگر نمی بینم....دیگر هیچ چیز معلوم نیست.

خدای من باز هم آینه.......اصلا آینه برای چه است؟ کاش می توانستم پیدا کنم آن کسی که این چیز مزخرف را درست کرده....حتما با دست های خودم خردش می کردم.........برو به جهنم ای یاوه گوی پست.....برو به جهنم ای راست گوی عزیز.......هر کدام که باشی باز آینه ای......که مجال اندیشیدن را از من گرفته ای......برای چه اینقدر صریح هستی؟ اولم را نشان می دهی یا آخرم را؟ از تو بیزارم آینه .....ای صاف و زلال......ای دروغگوی کدر .....بگذار خودم خودم را ببینم......

آهای انسانها من همانطور هستم که نشان می دهم؟ شما آینه های خوبی هستید از شما می پرسم.....که همه چیز را یکباره نشان نمی دهید...زندگی هم آینه ی خوبیست......حتی رود.....که وقتی دست به آن می زنم تصویرم می شکند......و مجال پیدا می کنم که از خودم بپرسم من کیستم؟ همان که می شکند؟ همان که آینه ها او را می شکنند؟ من کیستم؟ و چرا از این رود که دور می شوم و به زیر درخت می رسم آدم دیگری شده ام؟ چرا دیگر چیزی نمی بینم؟ من که هستم؟

من فقط یک ذره ی شادی ام. من فقط همین یک ذره ام. پس اینها چیستند که دراز شده اند؟ این گوشها..این دماغ.....این لب...این پاها مل منند؟ چه کارشان کنم؟ برای چه مجبورم همیشه با خودم حملشان کنم؟

مرگ گ گ این است. ؟؟؟

چیزی که مال تو نیست از تو جدا می شود. بدون کوچکترین احساس علاقه ای به دوباره یافتنش.و  آرش مرده است. می فهمید؟من قاتل احساس خودم نبوده ام. ببریدش.

مرگ هدیه ای بی درد است از طرف خدا. تا هستی تو درد می کشی و دیگران نمی فهمند همین که مردی تو آسوده ای و دیگران درد می کشند.

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت18:2توسط . | |

پراکندگی

         های

                 آرش(4)

 

 

                                                      

 

شاید کسی فکر کند با خواندن " ترس تنهایی" می تواند بفهمد که آرش که بود. ولی  خود من که آرش بوده ام حالا با خواندن ترس تنهایی یادم نمی آید که آرش که بود. ولی چیزی که کمکم می کند تا اینها را بنویسم یاد آوری آن احساس است. کسی که احساس آرش را گرفته است باور نمی کند که او وجود ندارد.یک پسر با قد متوسط با چشمهای آبی و موهای مشکی کجا رفت؟ حالا تبدیل شد به یک دختر با قد متوسط و  اندام موزون و متناسب ؟ جواب من بله است . خوب همیشه جسم برای ما مهم بوده است. و هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. همانقدر که روح مهم است جسم نیز مهم است. مسلم این است که جسم بدون روح مرده است ، روح نیز بدون واسطه ی جسم منشا اثری نمی شود. و جسم و روح همیشه تحت تاثیر همند.

اگر این جسم آبروی مرا نبرد برایتان قدری از روح می گویم. و شما را با آتش آسمانی آشنا خواهم کرد.

در افسانه های قدیم آمده است که بروموثوس از شعله ی آسمانی استمداد می کرد ، این آتش آسمانی کم و بیش در تمام ما وجود دارد کسی که مختصری فکر کند نمی تواند در عظمت و جلالت زندگی تردید نماید. خوب ، جای تعجب نیست که از این شعله اندکی هم به من برسد. آرش آسمانی من نبودم ، آرش یک آتش آسمانی بود. من فقط زمان ظهورش را به یاد دارم. این یادآوری ها برایم از یک طرف بسیار  سخت است و از یک طرف  بسیار لذت بخش. هر چند چیزی که پدید آمده هیچ وقت نمی میرد. در رمانی که وفا برایم آورده بود ، نویسنده سه نوع بیماری داشت. " وقفه های زمانی " ، " آینه " و " خود ویرانگری". نمی دانم چرا بیشتر از دو نوع اول احساس می کنم که به خود ویرانگری مبتلا شده ام. البته بهتر است همین حالا پرده از یک راز مهم بردارم که شاید درک همه چیز را اندکی آسان کند. یادم نمی آید به کسی جز سیاوش گفته باشم که من علاقه ی مفرط و شدیدی به دوستی و عشقی که میان دو پسر پدید می آید دارم. تعجب کردید؟ یا نه از قبل می دانستید؟ این احساس در من آنقدر شدید است که درست به خاطر این است که خواستم بفهمم عشق چیست!آدم همیشه عشق را می تواند جایی پیدا کند که آنجا به او لذت بدهد. نمی گویم که حالا هم این احساس را دارم یا نه ، ولی می گویم هر وجودی علتی دارد که اگر آن علت را ریشه کن کنی آن وجود هم ناپدید می شود. و اگر نتوانی آن علت را پیدا کنی..اگر نتوانی....بگذریم من هیچ چیز نمی دانم. چقدر نادانیم که هیچ نمی دانیم و در عین حال چقدر دانائیم که می دانیم که هیچ نمیدانیم.کاش " دوست نداشتم" آن موقع حتما می توانستم علتی پیدا کنم. حال به وضعی رسیده ام که باید بنشینم تا علت خودم را دیگران کشف کنند ؟ این است " خود ویرانگری" که من به آن اصرار می ورزم؟

 

 کشتی‌ای را که پی غرق شدن  ساخته‌اند

هی به جان کندن از ورطه برانیم که چه؟

                                                                                                  

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت18:27توسط . | |

 

پراکندگی

           های

                   آرش( 3)

 

سلام دوستان . آیا هنوز مرا به خاطر می آورید؟من همانم. بگذارید به دستانم نگاه کنم و تمام چیزهایی را که شرح داده ام ، بار دیگر از نو برای خودم شرح دهم. شما گوشه ای بایستید و نظاره کنید که چگونه خود را نجات خواهم داد. من هم اکنون آرش نیستم ولی زمانی آرش بوده ام.بگذریم که حالا چه هستم ، شاید از آن قسم آرزوها که جرعه ای از آن نصیب همه می شود و خود بی نصیب از همه چیز می ماند و حتی از جزئی از وجود خودش که کنده می شود هم بهره ای نمی برد. هنوز در خواب است و بیدار نمی شود. خودش را نمی یابد. شاید این گمشده را خدا به زمین انداخته تا پیدا شدن ، از آنجا پیدا شود . چه کار با من دارید . من داشتم در این رودخانه شنا می کردم (حقیقتش آب داشت مرا می برد) که کسی آمد و او را از من کند و نمی دانم دیگر به کجا برد. برای همین سبک شده ام و از دور خودم را می بینم. آری من او نبوده ام ولی او در من بوده است.

و به این دست ها نگاه می کنم که حالا دستان خودم هستند و حقیقتا هیچ دستی را تا به حال در دست نگرفته اند. آری من هنوز آفریده نشده ام.این که خالص شوی و بی پیرایه بخواهی بنویسی اندکی سخت است. و در این گمشدگی ها پیدا شدگی ها سخت تر. گمشده ای برای اینکه نمی خواهی تو را ببینند و حالا در این خالص شدن ها به خاطر چیزی که معلوم نیست و شاید مهم نباشد ، شاید تو را ببینند...ولی نه بگذار بیفتد این پرده و اعتراف کن به آنچه بوده ای . بگذار ببینند و انکار کنند ..بگذار ببینند و قبول کنند ...بگذار ببینند و هر چه می خواهند کنند که اگر انکار کنند دیگر تقصیر تو نیست که این وسط مرده ای ، تقصیر خودشان است که از ملحدان بی کیش هم بدترند. این مرده باید دفن شود و برایش سنگی گذاشته شود. از جنس همان دل هایی که اینک  سنگ شده اند.که چیزی بی شک این وسط مهم بوده است. آری دوست داشتن من مهم بوده است.

و در این محکمه که قاضی اش خودم هستم و خودم آنقدر به خاطر هنوز آفریده نشدنم تقدس دارم که رای پاک  و خالص بدهم ، اعتراف می کنم این مرده جزئی از من بود که چنان عشقی را تجربه کرد که نظیرش را نخواهند دید و نخواهند شنید . کنده شدن از وجودی غیر از خود و برای خود حیاتی مستقل یافتن چه را می رساند؟چیزی غیر از این است که این ارواح سرکش به هر چه خواهند دست می یابند و این وسط تکلیف "من" مشخص نیست که کجای دایره ام و چه چیز مرا می چرخاند .

 من از واژه ها هیچ چیز نمی دانم چون هنوز آفریده نشده ام. هنوز به دنیا نیامده ام  ولی فقط احساس می کنم که دوست دارم. من آرزو هستم جزئی از وجود خدا که همانند او مخفی هستم و لایه های زیرین مخفی دارم. پست نیستم چرا که این پستی هنوز در باور من نیست .من به بالا می اندیشم و همه را آن  بالا می بینم .اگر کسی جایش خالی باشد دلم برایش تنگ می شود ، دلم برای خودم هم خیلی تنگ شده است. ما زمانی همه با هم بودیم. یادتان هست؟ این سرنوشت نیست که انسانها را از هم جدا می کند ، این ترس از جداییست که هر کس را به گوشه ی نامعلومی می افکند. این ترس به خاطر چیست؟ آیا به خاطر آن است که خبر داریم سرانجام همه از هم جدا خواهیم شد؟ یا نه ابلهیم و نمی دانیم که سرانجام یکی خواهیم شد؟ از آینده خبر نداشتن است که می ترساند. و همین ترس مرا که تا به حال قلم به دست نگرفته بودم شاعر کرد. اینجا عدم است. اینجا هنوز من آفریده نشده ام و دارم سعی می کنم که خودم را بیافرینم. تنها مصالحی که به من داده اند یک " قلب" است و یک عقل که خدا کند ناقص نباشد. چون نمی خواهم خودم را ناقص بیافرینم. چون می خواهم تمام این قلب و خواسته هایش را به کار بگیرم. فکر کرده اید چرا قلب را اینقدر دوست داریم و آن را قشنگ ترین جزء از بدن می دانیم؟چون نرم ترین و لطیف ترین جای بدن است. پس چرا من از خواسته های نرمم شروع نکنم؟ پس اول کار همین قلب را می گذارم اینجا تا خودش بیافریند خواسته های نرم اش را. قلب چیست؟تکه ای آمیخته با رگ های خونی؟ بلی همین است. قلب رگ های غیرت ماست که خونش همان خونیست که دست ها ی ما همه در آن خون  فرو رفته و با هم پیمان بسته اند.

برای همین است که به دست های خودم نگاه می کنم و همیشه اعتقاد دارم که دستی هست که آن را از این رودخانه خواهد گرفت. همیشه به دنبال یک دستم که در دست بگیرم و بفشارم.من اینطوری خودم را می آفرینم. لعنت به من..نمی خواستم به این جا برسم..نمی خواهم چیزی را در گوش شما فرو کنم....ولی چرا خودتان را نمی آفرینید؟ خدا می داند که چقدر دوستتان دارم. شاید برای همین است که به مغزم زده که ما هنوز در عدمیم و آفریده نشده ایم. ..بیایید طوری که دوست داریم خودمان را بیافرینیم! ....مصالح ناجور است؟ اگر عدالت هم همینطور ناجور باشد که هستی تکان می خورد . نگویید ناجور...به دستانتان نگاه کنید...به خدا شک دارید ؟ یا به عشقش؟ یا به خواسته اش؟ ....چی ..چی ....اگر چیز دیگری هست به من بگویید من هم حق دارم بدانم...او آفریننده ی همه ی ماست.....نه به این دلیل که ما را آفریده.....که به این دلیل که به عشق اوست که خودمان را می آفرینیم...

برای آفریده شدن چقدر فرصت داریم؟ شاید همینقدر که شما حرف مرا بفهمید و من حرف شما را......

و اگر نمی فهمیدم و اگر احساس نداشتم و اگر دوست نداشتم....چرا می خواستم که آفریده شوم؟...ولی شما چه....هر چقدر که زمان بیشتر می گذرد دارید بیشتر آفریده می شوید.....ولی منی را که همراه شما دارم آفریده می شوم هم   وجود دارم....مرا نمی بینید؟ صدایم را نمی شنوید؟ احساسم را درک نمی کنید؟....این فریادها دقیقا به خاطر این است که ما در آفرینش هم نقش داریم....چون برای همیم......چون آن عهد را هنوز به خاطر هم می آوریم.....

احساس نمی کنید که زیاد به گذشته برگشته ام؟ ..چه خوب است که بعضی چیزها را با هم احساس می کنیم.

احساس نمی کنید که دارید با بعضی حرف های من آفریده می شوید؟ ..چه خوب است من هم با بعضی حرف های شما آفریده شده ام.

ولی من هنوز نه آفریده شده ام و شما هنوز نآفریده شده اید.....دارید تصمیم می گیرید برای چگونه آفریده شدن...و در این آفرینندگی باور کنید که تنهایید و کسی کاری به کار شما ندارد.....و این که آدم ها گاه به هم گیر می دهند که چرا اینطوری؟ و چرا آنطوری ؟..در واقع کاری به تو ندارند و با خودشان هستند که چرا من اینطوری هستم و او چرا آن طوری؟.....آفریده شدن که به این راحتی نیست ..دردی هولناک دارد..باید با چاقو نافت را از جایی که به آن چسبیده ببری....باید خودت را از همه چیز ببری....و فقط به چیزی که قرار است بشوی فکر کنی....به چیزی که می خواهی بشوی....به خدایت فکر کنی....بعد همان را که بهت داده اند برداری و شروع کنی به آفریدن خودت.

آرش روح سرکش من بود که از من بیرون جهید . ولی من چیزی بزرگتر از او هستم. پس ناف او را با چاقو بریدم. حالا از من جداست. و لی این "من" هنوز همراه من است. آستین هایم را زده ام بالا و دارم خودم را جوری که دوست دارم می آفرینم.

من حق می دهم که دلم تنگ باشد. آن چیز که گذشته نباید کند و کاوش کرد. یا باید کرد؟ شاید باید کرد. پس در این آفرینندگی بیایید  به گذشته برگردیم..

 

 

پ.ن :دو نوشته ی قبلی را در اینجا بخوانید:پراکندگی های آرش (1)- (2)

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت19:22توسط . | |

 

بي هدف در جاده اي بي سرانجام مي رفتم.دلم را به باد داده بودم و عشقم را به ياد.براي من بالاتر از سياهي رنگي نبود و بلبل برايم کلاغ مي خواند.در انتهاي جاده نور به صورتم پاشيد.در شريان نور پسري هويدا شد کيارا نام.از من پرسيد پسرک  اهل سفر هستي يا نه؟بادي در گلو انداختم و گفتم اگر اهل سفر نبودم دل به جاده نمي سپردم.پس آماده باش تا سفري به درون کنيم.دستم بگرفت و مرا با خود برد به سرزمين ناشناخته ها.آنجا که همه از جنس خودم بودند و دوست.همه جا آبي شد.آسمان رنگ باخت.بلبل آبي مي خواند.کلاغ بلبل مي خواند.آنجا درختان هم آواز سر مي دادند.گلها تو را بوسه مي دادند.پروانه ها به جاي حسادت از شهد جانشان تو را مي پروراندند.حتي باران نيز آنجا مي گريست .شهرزاد لب حوض آبي هر شب برايمان قصه مي گفت.ولي در آنجا شهرزاد از ترس جانش قصه نمي گفت.شهرزاد سرزمين آبي زندگي را جان مي بخشيد.شب مي خوابيديم.صبح گريه ي باران بيدارمان مي کرد.پسر نظامي مراسم صبح را نظم مي بخشيد.پسري يک شاخه گل سرخ به دستمان مي داد.فاخته اي برايمان چه چه مي زد.مي نشستيم لب جو .جامهايمان را از آب پر مي کرديم.به چشمان هم خيره مي مانديم و براي صبحانه آب شيرين مي خورديم .سکوت بود و اگر صدايي مي آمد صداي يک رنگي بود.بعد از صبحانه مي زديم به آب.حتي پسر خسته نيز آنجا خستگيش را به آب مي سپرد.و پسري خوشبخت برايمان مي خواند.بالابان همراهي مي کرد و ما همگي در آب مي رقصيديم براي آفتاب.آنجا آفتاب و باران با هم مي آمدند.بعد از آب تني تنمان را به ضيافت آفتاب سوزان مي برديم.به پشت مي خوابيديم روي شنهاي آبي و چشمهامان خيره مي ماند به عرش.و پسري بر بال رنگين کمان برايمان دست تکان مي داد.آآنجا اجنه و آدميان با هم سرود عشق سر مي دادند.ظهر که مي شد سوز مي آمد.به تماشاخانه مي رفتيم و روي صندلي لم مي داديم.در پرده مي ديديم آنچه ناديدنيست در پرده هاي ديگر.از ترس يا جهل.چه اهميت دارد؟ما مي ديديم و تخمه اي در دهان گل آفتابگردان مي گذاشتيم.چراغها خاموش بود و ذهن ما روشني به اطراف مي پراکاند.بعد از فيلم دلمان هواي صحبت تلفني با يار ساکن سرزمين دور دست مي کرد و مهندسمان سيم هاي نامرئي ارتباط بين دلهايمان را مي کشيد.آنجا کلمه معني نداشت.سخن از دل مي تراويد و در چشم منتشر مي شد.آفتاب که رويش را مي کشيد پسري شب را مي ديد.و به ما نشان مي داد.آنگاه در ميخانه ي عشق جمع مي شديم و ضيافتي به پا مي کرديم.در يک دست جام باده بود و دست ديگرمان بر گردن يار.و آن هنگام بود که تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي رفتيم.شهر زاد مي آمد و باز برايمان فصلي ديگر مي خواند.معني زندگي را دوباره مي يافتيم و براي گل شقايق ترجمه مي کرديم.پرستو پرده ي ستاره ها را روي سرمان مي کشيد.وقت خاموشي مي شد و ياران دست در دست پراکنده مي شدند.من مي ماندم و سکوت شب.دقيق مي شدم به صداي سم اسب مرد آرزوها که از فراز کوه روبه رو انتظارش را مي کشيدم.به جاي ستاره از آسمان شهاب مي چيدم و تا صبح در بغل مي فشردم.سحرگاه گريه ي باران بيدارمان مي کرد..

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت18:16توسط . | |

 

قلب‌ من‌ از آن‌ تو است

گزارشهاي‌ متعددي‌ مبني‌ بر حقيقتي‌ انكارناپذير درباره‌ ارتباطي‌ ارائه‌ شده‌اند كه‌ گيرندگان‌ عضو پس‌ ازپيوند عضو با اهداكنندگان‌ عضو برقرار مي‌كنند. همه‌ اين‌ گزارش‌ها نشان‌ مي‌دهند كه‌ وقتي‌ عضوي‌ از بدن‌يك‌ اهدا كننده‌ عضو به‌ بدن‌ گيرنده‌ عضو پيوند مي‌خورد، ارتباطي‌ عجيب‌ و ماورايي‌ بين‌ آنان‌ به‌ وجودمي‌آيد. در زير به‌ اين‌ ارتباطها اشاره‌ شده‌ است‌:
    اهدا كننده‌ عضو، پسري‌ هجده‌ ساله‌ به‌ نام‌ آرش‌ بود كه‌ در يك‌ سانحه‌ رانندگي‌ دلخراش‌ جان‌ خود را ازدست‌ داده‌ بود. گيرنده‌ عضو، دختري‌ هجده‌ ساله‌ به‌ نام‌ آرزو بود كه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در بيمارستان‌بستري‌ بود.
    پدر آرش‌ يعني‌ اهدا كننده‌ عضو كه‌ مهندس‌ راه‌ و ساختمان‌ است‌، مي‌گويد: “پسرم‌ از كودكي‌ علاقه‌خاصي‌ به‌ شعر و شاعري‌ داشت‌ و اشعار زيبايي‌ مي‌نوشت‌. پس‌ از مرگ‌ دلخراشش‌ در سانحه‌ رانندگي‌،تقريبا يك‌ سال‌ طول‌ كشيد تا توانستيم‌ اتاقش‌ را مرتب‌ كنيم‌. در گوشه‌ گوشه‌ اتاقش‌، اشعاري‌ پرسوز وگداز به‌ چشم‌ مي‌خوردند كه‌ همه‌ آن‌ها را خود آرش‌ سروده‌ بود...
    يكي‌ از چيزهايي‌ كه‌ در اتاقش‌ پيدا كرديم‌، دفتر شعري‌ بود كه‌ ما را از نظر عاطفي‌ و معنوي‌ به‌ شدت‌متحول‌ كرد. همه‌ اشعار آن‌ را پسرمان‌ نوشته‌ بود و عجيب‌ آنكه‌ هرگز صحبتي‌ در مورد آن‌ با ما نكرده‌ بود.
    در لابه‌لاي‌ همه‌ شعرها، يك‌ پيام‌ مشترك‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد: گويا آرش‌ عزيزمان‌ از مدت‌ها قبل‌، مرگ‌ناگهاني‌ و دلخراش‌ خود را حس‌ كرده‌ بود! همچنين‌، نام‌ دختري‌ در آن‌ها ديده‌ مي‌شد كه‌ برايمان‌ ناآشنابود. اطمينان‌ داشتيم‌ كه‌ پسرمان‌ با دختري‌ به‌ آن‌ نام‌ ارتباطي‌ نداشت‌. آرش‌ شعر مي‌نوشت‌ و در حد يك‌آماتور آهنگسازي‌ نيز مي‌كرد. متن‌ يكي‌ از آهنگ‌هايش‌ نيز در مورد همان‌ دختر يعني‌ آرزو بود. يكي‌ ازآهنگ‌هايش‌ “آرزو، قلب‌ من‌ از آن‌ توست‌” نام‌ داشت‌. احساسات‌ پرشور پسرمان‌ در تمام‌ اشعار وآهنگ‌هايش‌ به‌ خوبي‌ نمايان‌ بودند. حتي‌ آرش‌ در آن‌ آهنگ‌ كه‌ شعرش‌ را خود نوشته‌ بود، به‌ مرگ‌ زود هنگام‌خود در عنفوان‌ جواني‌ و نيز اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو، به‌ وضوح‌ اشاره‌ كرده‌ بود.
    آرش‌ از سن‌ دوازده‌ سالگي‌، تمايل‌ داشت‌ پس‌ از مرگش‌، اعضاي‌ بدنش‌ را اهدا كند و چندين‌ مرتبه‌،خواسته‌اش‌ را به‌ ما گوشزد كرده‌ بود.
    وقتي‌ آرش‌ تصادف‌ كرد و در بيمارستان‌ بستري‌ شد، پزشكان‌ اعلام‌ كردند كه‌ او دچار ضربه‌ مغزي‌شده‌ و امكان‌ زنده‌ ماندنش‌ بسيار اندك‌ بود. پسرمان‌ چندين‌ روز در حالت‌ اغما بود و زنده‌ ماندنش‌ فقطاز طريق‌ دستگاه‌ها و تجهيزات‌ پزشكي‌ امكانپذير بود. اين‌ بدان‌ معنا بود كه‌ پسرمان‌ را از دست‌ داده‌بوديم‌ و من‌ و همسرم‌ به‌ اجبار اين‌ حقيقت‌ تلخ‌ را پذيرفتيم‌.
    در همان‌ زمان‌، دختري‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در آن‌ بيمارستان‌ بستري‌ بود كه‌ نياز به‌ پيوند فوري‌ قلب‌داشت‌. و عجيب‌ آنكه‌ آرزو نام‌ داشت‌ و هم‌ سن‌ پسرمان‌ بود. وقتي‌ پزشكان‌ خواستار در آوردن‌ قلب‌پسرمان‌ و اهداي‌ آن‌ به‌ بدن‌ آن‌ دختر شدند، يك‌ لحظه‌ هم‌ دچار شك‌ و ترديد نشديم‌. در تمام‌ مدت‌پيام‌هاي‌ مشتركي‌ را به‌ ياد مي‌آورديم‌ كه‌ در لابه‌لاي‌ اشعار و آهنگ‌هاي‌ پسرمان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد:اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو...
    واقعا نمي‌دانم‌ چه‌ بگويم‌... تقدير و سرنوشت‌... فقط تقدير و سرنوشت‌...
    ـ آرزو، دختري‌ هجده‌ ساله‌ كه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در آن‌ بيمارستان‌ بستري‌ بود، پس‌ از عمل‌جراحي‌ پيوند قلب‌، مي‌گويد: “وقتي‌ بعد از عمل‌ پيوند، به‌ هوش‌ آمدم‌، علاوه‌ بر پدر و مادرم‌ زن‌ و مردي‌را ديدم‌ كه‌ ناآشنا بودند. عكس‌هايي‌ از پسري‌ جوان‌ در دست‌ داشتند كه‌ به‌ محض‌ ديدنشان‌، احساس‌كردم‌ جزيي‌ از وجودم‌ را ديده‌ام‌. انگار از سال‌ها قبل‌ او را مي‌شناختم‌. در حالي‌ كه‌ در عالم‌ واقعيت‌، هرگزچنين‌ پسري‌ را نمي‌شناختم‌. با ديدن‌ آن‌ عكس‌ها، ضربان‌ قلبم‌ بالا رفت‌! قلب‌ جديدم‌ طوري‌ در سينه‌ام‌مي‌تپيد كه‌ انگار مي‌خواست‌ بيرون‌ بزند.
    بدون‌ آنكه‌ آنان‌ صحبتي‌ در مورد آن‌ عكس‌ها بزنند، فورا اهدا كننده‌ قلب‌ جديدم‌ را شناختم‌! هر جاي‌ديگر كه‌ عكس‌هاي‌ او را مي‌ديدم‌، مي‌توانستم‌ او را بشناسم‌. او ساليان‌ دراز در وجود من‌ بود. در عالم‌ واقعيت‌هرگز او را نديده‌ بودم‌، ولي‌ روحم‌ او را مي‌شناخت‌!
    روح‌ او در من‌ است‌ و با هر تپش‌ قلبش‌ وجود خود را در بدنم‌ ثابت‌ مي‌كند. از وقتي‌ خود را شناختم‌، درذهنم‌ با او آشنا بودم‌.
    از گفته‌هاي‌ پدر و مادرش‌ فهميده‌ام‌ كه‌ آرش‌ هم‌ از سال‌ها قبل‌ در مورد اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌آرزو در اشعارش‌ نوشته‌ بود. او از كجا از مرگ‌ ناگهاني‌ و زودهنگام‌ خود خبر داشت‌؟ از كجا مي‌دانست‌ كه‌قلبش‌ را به‌ من‌ اهدا مي‌كند؟ از كجا نام‌ مرا مي‌دانست‌؟ چطور آهنگي‌ به‌ نام‌ “آرزو، قلب‌ من‌ از آن‌ تواست‌”ساخته‌ بود؟
    و جالب‌تر آنكه‌، وقتي‌ پدر و مادرش‌ دفتر اشعار او را به‌ من‌ دادند و آهنگ‌هاي‌ او را شنيدم‌، به‌ راحتي‌توانستم‌ عبارات‌ نيمه‌ تمام‌ آن‌ها را به‌ پايان‌ برسانم‌، بدون‌ آنكه‌ طبع‌ شعر داشته‌ باشم‌!
    تا قبل‌ از عمل‌ پيوند قلب‌، يك‌ بيت‌ شعر هم‌ ننوشته‌ بودم‌ و به‌ كلي‌ از دنياي‌ شعر و شاعري‌ دور بودم‌. ولي‌پس‌ از عمل‌، علاقه‌ و اشتياق‌ شديدي‌ به‌ سرودن‌ شعر پيدا كرده‌ام‌.
    قلمم‌ به‌ راحتي‌ روي‌ كاغذ به‌ حركت‌ در مي‌آيد و اشعاري‌ مي‌نويسم‌ كه‌ براي‌ خودم‌ هم‌ عجيب‌ هستند.انگار اين‌ اشعار به‌ من‌ از سوي‌ قلب‌ جديدم‌ الهام‌ مي‌شوند و من‌ آن‌ها را به‌ رشته‌ تحرير در مي‌آورم‌.
    حالا مي‌خواهم‌ كار آهنگسازي‌ را هم‌ شروع‌ كنم‌، چون‌ قلبم‌ به‌ من‌ ندا مي‌دهد كه‌ مي‌توانم‌ آهنگ‌هايي‌زيبا بسازم‌، درست‌ همانطور كه‌ اشعاري‌ زيبا مي‌نويسم‌.
    اشعار و آهنگ‌هاي‌ آرش‌ در قلب‌ من‌ زندگي‌ مي‌كنند. شب‌ها هنگام‌ خواب‌، احساس‌ مي‌كنم‌ او براي‌اشعار عاشقانه‌ مي‌سرايد و من‌ با او در قلب‌ جديدم‌ همنوا مي‌شوم‌”.
    ـ پدر گيرنده‌ عضو يعني‌ آرزو كه‌ صاحب‌ يك‌ شركت‌ كامپيوتري‌ است‌، مي‌گويد: “دخترم‌ آرزو، تا قبل‌ ازعمل‌ جراحي‌ پيوند قلب‌ دختري‌ بسيار بلند پرواز و سركش‌ بود. او هميشه‌ در عالم‌ خيال‌ و رويا زندگي‌مي‌كرد و ما احساس‌ مي‌كرديم‌ پاهايش‌ روي‌ زمين‌ نيستند. نصايح‌ من‌ و همسرم‌ نيز در او اثر نداشتند وواقعا نمي‌دانستيم‌ با او چه‌ كنيم‌. نگران‌ آينده‌اش‌ بوديم‌، تا اينكه‌ به‌ علت‌ نارسايي‌ قلبي‌ در بيمارستان‌بستري‌ شد.
    پزشكان‌ اعلام‌ كردند كه‌ دخترمان‌ بايد هر چه‌ زودتر، تحت‌ عمل‌ پيوند قلب‌ قرار بگيرد. جان‌ دخترمان‌در خطر بود. من‌ و همسرم‌ به‌ دنبال‌ اهدا كننده‌ قلب‌ بوديم‌، تا اينكه‌ روزي‌ خانم‌ و آقايي‌ در بيمارستان‌اعلام‌ كردند كه‌ مي‌خواهند قلب‌ پسرشان‌ را كه‌ به‌ علت‌ ضربه‌ مغزي‌ در همان‌ بيمارستان‌ بستري‌ و درحالت‌ اغما بود، به‌ دخترمان‌ اهدا كنند.
    از فرط خوشحالي‌ حال‌ خود را نمي‌فهميديم‌ و نمي‌دانستيم‌ با چه‌ زباني‌ از آنان‌ تشكر كنيم‌. باور كردني‌نبود. پس‌ از آن‌ همه‌ جست‌ وجو، خانواده‌اي‌ مي‌خواستند داوطلبانه‌، قلب‌ پسر جوانشان‌ را به‌ دخترمان‌اهدا كنند.
    پس‌ از آنكه‌ عمل‌ پيوند قلب‌ روي‌ آرزو انجام‌ شد، دخترمان‌ به‌ كلي‌ عوض‌ شد. انگار روح‌ تازه‌اي‌ دروجود او دميده‌ شده‌ بود و هيچ‌ شباهتي‌ بين‌ آرزوهاي‌ جديد احساساتي‌ و آرام‌ با آرزوي‌ قبلي‌ سركش‌ ونافرمان‌ وجود نداشت‌. آرام‌ و متفكر به‌ نظر مي‌رسيد. ابتدا تصور مي‌كرديم‌ به‌ علت‌ بيماري‌ و عمل‌جراحي‌، ضعيف‌ شده‌ است‌، ولي‌ خودش‌ تأكيد مي‌ورزيد كه‌ حالش‌ كاملا خوب‌ است‌ و حتي‌ پر انرژي‌تراز قبل‌ شده‌ است‌.
    پس‌ از مرخص‌ شدن‌ از بيمارستان‌، شروع‌ به‌ نوشتن‌ شعر كرد، كاري‌ كه‌ از او بعيد بود، سابقه‌ نداشت‌،چون‌ آرزو اصلا طبع‌ شعر نداشت‌ و با عالم‌ هنر و احساس‌ بيگانه‌ بود.
    اولين‌ شعري‌ كه‌ آرزو نوشت‌، درباره‌ قلب‌ جديدش‌ بود. او در اشعارش‌ از قلب‌ جديد خود، به‌ عنوان‌قلبي‌ تپنده‌ و پرشور ياد كرده‌ بود كه‌ به‌ او حياتي‌ تازه‌ بخشيده‌ بود.
    حالا او صاحب‌ يك‌ دفتر شعر است‌ و اشعاري‌ مي‌نويسد كه‌ آكنده‌ از احساس‌ و عاطفه‌ هستند. اومعتقد است‌ كه‌ آرش‌ با اهداي‌ قلب‌ خود به‌ او، حياتي‌ جاوداني‌ در جسم‌ او خواهد داشت‌.
    نمي‌دانم‌ چطور مي‌توان‌ اين‌ اتفاق‌ عجيب‌ را درك‌ كرد. به‌ گفته‌ خانواده‌ آرش‌، او از سال‌ها قبل‌ به‌ مرگ‌زودهنگام‌ خود و اهداي‌ قلبش‌ به‌ دختري‌ به‌ نام‌ آرزو در لابه‌لاي‌ اشعار و آهنگ‌ هايش‌ اشاره‌ كرده‌ بود، درحالي‌ كه‌ آرش‌ و آرزو اصلا يكديگر را نمي‌شناختند.
    و به‌ نظر مي‌رسد حالا آرش‌ از طريق‌ قلب‌ تپنده‌ اهدا شده‌اش‌ به‌ آرزو، منبع‌ الهام‌ او براي‌ شعر سرودن‌ شده‌است‌ و در جسم‌ دخترمان‌ هنوز زنده‌ است‌.
    روحش‌ شاد و در آرامش‌ باد...

 

منبع:مجله راه زندگی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت11:21توسط . | |

من اعلام می کنم که نرفته بودم و همینجا پشت باروهای شهر قایم شده بودم .

من اعلام می کنم که هیچ نسبتی با شما ندارم ولی آنقدر شعور دارم که بفهمم واژه "نرو" همان نخ های نامرئیست که آسمانی ها با آنها قلب زمینیان را به هم دوخته اند.

من اعلام می کنم آنقدر بی شعور هستم که دیگر هیچ حرفی نزنم.

من از اینجا اعلام می کنم که قلب من هنوز سالم است و مثل روزهای بچگی چنان تند می زند که انگار غریبه ای دیده باشد .

من اعلام می کنم که اینجا مخفیگاه من است برای همیشه ،

و آهنگ آن پرسش ساده ای است که روانهای ساده به آسمان خاموش و ستاره های لال می فرستند ، از ستاره ی گمشده ی خود جویا می شوند که چه شده است؟ کجا می تواند بود؟ آیا می توان بدان راه یافت؟ اما آسمان این پرسش روانها را پاسخ نمی دهد و ستارگان پاسخ آنها را منعکس نمی کنند ، گویا همه کر شده اند ، گویا زبان همه از گفتار بسته است .

با این وصف در روزگاران پیش چه بسیار پیش آمده است که آسمان و ستارگان گفتار مردم زمین را شنیده اند ، و چه بسا پیش آمده است که مردم زمین گفته های آسمان و ستارگان را نیوشیده اند.

من اعلام می کنم که همین حالا از جلوی آینه برگشتم و دیدم که بسیار حقیقت دارم. و مطمئن باشید که یک جن نیستم و با جن ها ارتباطی ندارم.من آدمم ، دوستان تبریزیم که مرا از نزدیک دیده اند می تواند بیایند و همینجا شهادت بدهند.( بسیار ممنونشان خواهم شد)

من اعلام می کنم که قدرتی بزرگ دارم برای دوست داشتن ولی هیچ قدرتی ندارم برای دوست داشته شدن .و کسانی که مرا دوست می دارند قدرتی از نوع اول دارند و همیشه کسی که دوست دارد از کسی که دوست داشته می شود قویتر و قدرت مند تر است.(به شرط اینکه تمام این مدت در فهمیدن اینکه فقط خودش را دوست داشته بود نه دیگری را اشتباه نکرده باشد).

من اعلام می کنم که حتی در کودکی هم دروغ نگفته ام ، حتی در نوجوانی و جوانی که سخت ترین دوران خودداری از دروغ است. مگر چند روز پیش که برای آرام کردن شما اعتراف کردم که دروغ گفته ام. و دلم مسئول اولین دروغ من است.

من اعلام می کنم که آبرو چیزی است که مردم در مورد ما فکر می کنند ولی شخصیت چیزی است که خداوند و فرشتگان در مورد ما می دانند.

من اعلام می کنم که کشتی مال من است زیرا که فقط من می دانم بهترین سفر آن است که از فانی به باقی حرکت کنیم و اولین مسیر این است که خودمان را از کشتی به داخل آب بیندازیم. و اگر از این بودن دست برنداریم هر کاری کنیم گناه است.

 

من اعلام می کنم که شمار قلب هایی که شکسته ام نمی دانم. و از این بابت بسیار دلتنگم.

من اعلام می کنم که هنوز آدم نشده ام ، هنوز آدم نشده ای ، هنوز آدم نشده است ، هنوز آدم نشده ایم ، هنوز آدم نشده اند.

من اعلام می کنم که هیچ گاه از بیان دوم شخص جمع احساس راحتی نکرده ام. ولی همیشه با شما بودم ، ای شمایی که جایتان دادم در یک کلمه به گستردگی زندگی و آن کلمه"تو"بود.و این تو برای من معنای عظیم عشق بود .

من اعلام می کنم که به راستی بر گشته ام و همینجا  کنارتان می مانم .

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت11:18توسط . | |

زمانی که تمام عشقهایم را از دست دادم

(داستان مکالمه ی من و آرش آسمانی)

 

روی چمن ها دراز کشیده بود و نگاهش به آسمان بود.چشمانش حرکت نمی کرد اما لبانش می جنبید.با خود این گونه می گفت:

" روز اول کودک درونم را سرکوب خواهم کرد تا گل سرخ را به یادم نیاورد،

روز دوم سادگی را کنار خواهم زد تا دیگر به یاد او و فرشته ی کوچکش نیفتم،

روز سوم فلسفه را نابود خواهم کرد تا ترجیحا به یاد او نیفتم،

روز چهارم حتی صداقت را پس خواهم تا حس همزادپنداری با شما نکنم ،

روز پنجم صبوریم را هم ترک خواهم کرد و از رواق پایین خواهم آمد،

روز ششم با موسیقی باران نیز نخواهم رقصید،

روز هفتم...

"

خم شدم به طرفش.چشمانش جنبید. دستانش را گرفتم ، بلند شد و همدیگر را در آغوش کشیدیم. در حالی که با دستش گونه ام را نوازش می کرد پرسیدم : -این دو سال را کجا بودی.چه می کردی؟

گفت :- هیچ ، کشتی غرق شد و همه در آب افتادند.

تعجب کردم و پرسیدم:- چرا؟

- من این روز را می دانستم ، کشتی که نمی تواند بار عشق را بکشد .بار سنگینی داشت.

باز هم تعجب کردم و پرسیدم :- پس حالا چه می شود ؟ تمام عشقهایت را غرق کردی؟

-غرق کردم؟

- مگر یادت نمی آید که تو از آنها خواستی تا سوار کشتی شوند؟

- درست است ، ولی هیچ کس سوار نشد.

- چه می گویی آرش ؟ تو اصلا تلاشی برای یافتنشان کردی؟ من آنها را می شناختم. هیچ کس از آنها خبر ندارد. همه گم شده اند.

- همه ؟ حتی تو؟

- من ؟ من کیستم ؟ می توانی بگویی؟

- تو حافظه ی عظیم منی .

- و خودت کیستی ؟

- من؟ خوب معلوم است آرشم...الف هستم....ر هستم...ش هستم...اینجا از هر کسی که بپرسی به تو خواهد گفت.

- اینجا که کسی نیست. خودت تنهایی.

- تنها نه ...بالا را ببین...هنوز آسمان برایم مانده است...گذشته از آن وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته باشیم..برای چه آمدی اینجا؟

-آمدم حالت را بپرسم. هنوز با من قهری؟

- فرقی نمی کند. ما همیشه یک حرف را زده ایم.

- آیا همیشه این گونه خواهد ماند؟

- نمی دانم.

- ولی می دانی که اگر این گونه نماند دیگر کسی حرفهای تو را نخواهد خواند.

برای مدتی هر دو ساکت شدیم. دیگر نمی دانستیم چه بگوییم. و در یک لحظه بغض هردومان شکست. من بیشتر گریه می کردم و او آرام تر می گریست.

- من همیشه نمی توانم حرف تو را بزنم آرش. من هم مثل تو روح و قلب دارم. الف هستم..ر هستم...ز هستم...و هستم. چرا خودت نمی آیی ؟ چرا خودت حرف نمی زنی؟

- دخترکم مشکل همینجاست که من نه روح دارم و نه قلب . و بیش از این دلم نمی خواهد که روح و قلب تو را تسخیر کنم.

- من ؟ می شود فقط یکیار دیگر بگویی که من چه کسی هستم؟

- تو تلقین چیزهایی هستی که من یادت دادم...تو عاشق چیزهایی هستی که من عاشقشان بودم...تو معشوق کسانی هستی که من عاشقشان کردم...تو چشمهای منی که می بینی...تو دستهای منی که می چینی..پس تو خیلی خیلی بیشتر از من حقیقت داری

برای اولین بار به صورتش سیلی زدم و از او دور شدم. آمد و از پشت بغلم کرد.

- دوست داری همیشه همینطوری به تو بچسبم و هیچ وقت رهایت نکنم؟

- تنها چیزی که دوست دارم این است که مثل تو هیچ وقت به دنیا نمی آمدم.

- آن وقت آنقدر خوب بودی که نمی توانستی بی وجود باشی پس حتما مثل من وجودت را داخل کسی می ریختی مثل من که وجودم را در تو ریختم.

- ولی من آنقدر خر نبودم که بروم و یک دختر را پیدا کنم. پسران زیبا در این دنیا فراوانند . چرا به سراغ آنها نرفتی؟

- پسر و دختری در کار نیست . زیباتر از تو را هم نیافتم.

- حالا با دردی که به من دادی چه کنم؟

- خودت که می دانی دخترکم اگر نمی توان با مار درد در آویخت می توان آن را با نوای نی مسحور کرد و به رقص در آورد.

- و تو دیگر هیچ وقت نمی رقصی؟

- هیچ وقت.

- حتی برای آ خرین بار با من؟

چونکه می دانم دیگر آهنگی که مرا به رقص می آورد آهنگ تو نیست ..من با نوای باد می رقصم تو با زمزمه ی خورشید

- پس حالا که زمان خوب است بیا در باد و آفتاب با هم برقصیم.

- همین حالا رقصیدیم و همه دیدند.

- حالا با آنها چه کنم. آنها تو را از من می خواهند.

- اشتباه می کنی ، آنها خودشان را از خودشان می خواهند. با تو کاری ندارند.

سنگینی بازویش گلویم را فشار می داد.

- به چیزی فکر نکن.

- نمی شود.

- پس بمیر.

- مثل تو بی رحم نیستم.

- پس همیشه باش.

- همیشگی نیستم.

- پس خود را به دیگری ببخش...مثل من که خودم را به تو بخشیدم.

- اگر دیگر نیایی چه؟

- تو هستی.

- اگر من نباشم چه؟

- دیگری هست.

- چرا همیشه عادت داری از همه چیز تراژدی بسازی ؟

- زندگی همه ی ما یک رویا و یک بازیست و این رویا روزی تمام می شود...خواب می بینیم در روزی که باشکوه می نماید..ولی در آخر هیچ کس تنها نخواهد بود و عاشق چیزی فراتر از تنهایی خواهد شد.

 

هنوز بازوی آرش به دور گلویم حلقه شده بود و من دیگر گوشهایم را به روی حرفهای او بسته بودم . نگاهم دوردست را می کاوید و با خودم فکر می کردم

بعضی وقتها رویاها جدا از زندگی ما نیستند...وقتی ما داریم اشتباه می کنیم وارد تاریکی و ظلمت می شویم...فقط باید حواسمان باشد که کنار این تاریکی ذات خود ما تاریک نیست..بلکه کارهایی که ما انجام می دهیم ما را سمت تاریکی می راند..ما همیشه یقین داریم که خیر و نور پیروز خواهد شد...ماسک ها یعنی تاریکی ها...یعنی دور بودن از نور...کارهای خوب همیشه ما را آئینه می کند...دنیای ما دنیای تاریک و ظلمانیست ..ما برای رهایی از این تاریکی ها احتیاج به نور یک فانوس داریم و آن فانوس خیال است...آرش برای من خیال بود..خیالی که او مرا یافت نه من اورا ...و حالا بازوی خیال داشت گلویم را فشار می داد...طوری که دیگر خودم هم خیال بودنش را باور نمی کردم.

برگشتم و به چشمانش نگاه کردم...

چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو برق آن تمام عشقهای درون سینه اش را باز می شناختم. خدا می داند که من از تمام آن عشقها و سوز و گدازها و راز و نیازها خبر داشتم. من تک تک آنها را می شناختم..من بیش از اندازه می شناختمشان..من با رنج شان رنج می بردم..این را خودشان هم می دانند..و حالا تنها کسی که مانده و رنج می برد خودم هستم...هر کجا رنج باشد من آنجا هستم...من زاده ی رنجم..اینجا دیگر کسی از رنج هایش نمی گوید..انگار همه قبول کرده اند که در یک گوشه تنها رنج ببرند..

حالا دیگر سرم بر روی شانه اش بود . آهسته در گوشم همان جمله ای را تکرار می کرد که برای آخرین بار به عشقش گفته بود :" من سرمست از بی خبری و از فراموشی گذشته بر موج های موزون روحم در نوسان است ، اما هنوز خوب می دانم آنکه بی نشان هر چه دلش بخواهد می گوید و می کند خود را کسی نمی داند...ای خدای من ما را از شر هرآنچه که وجود ندارد برهان..وجود را تنها در وجود بیافرین. "

و حالا با گذشت این سالها تازه دارم می فهمم این آهنگ را برای چه ساخته بود

" سلام پسرک ماهرخ ، از پس دوران سرمستی و بی خبری ، از پس ایام عشقهای به هوس آلوده ، از پس رویای خوش آیند و افسانه ای ، دنیای خیال انگیز ، از پس عالمی سرتاسر حوادث ، سر تا پا اشتباه و لغزش ، از آغاز تا انجام ، خام طبعی و بی تجربگی ، یک نوع دیوانگی و سرکشی ، از پس خواب شیرین شب زدگان ، از آن همه بی خیالی ها و بی خبری ها...از پس هفت شهر عشق...و هفت آسمان پرستاره ی بی فروغ ، از پس حیرت و شگفتی ،  اکسیر عشق و کیمیای سعادت ، از پس گریستن در آن هفت شب ملعون ، از پس به خاک سپردن آرزوهای مفتون ، از پس حماسه ای مبتنی بر واقعیت ، از پس زندگی ،  حقیقتی از نیشها و نوشها ، از پس نجات ناامیدانه در سیلابی بی امان و ویرانگر ، از پس کینه های بی رحمانه ، از پس بی رحمی های ابلهانه ، از پس ابله بودن بی شرمانه ، از پس بی شرم بودن عاشقانه ، از پس عاشقی های درد آور یک دیوانه ، ..آه ..اینک ای پروانه ..به سراغ تو آمده ام فقط با یک تمنای عاجزانه ...و از تو خواهم بخششی سخاوتمندانه...قسمت می دهم به خدای یگانه...عفو کن انسانی را در دوردستها به حرمت آن عشق جاودانه...کاش می توانستم فریاد زنم درد ِ خود را بی بهانه...یا فراموش کنم آن همه را در نیروی در هم شکننده ی یک افسانه...تو فراموش کن و در هم شکن این جان را از زمانه ....درخت مرده ای هستم...بخشش کن....بخشش کن....بخشش کن یا بکش مرا .صادقانه ! "

 

 

 

 

مرا از خود جدا کرد و گفت : - حالا بیا مرا ببوس و به خدا بسپار

 

دیگر چیزی نمی توانستم بگویم .آهسته از طرف همه بوسیدمش و کلام "او" را تکرار کردم:

- پس تا همیشه خدا نگهدارت باشد ای کشتی عشق های گاهی بی معشوق.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت11:27توسط . | |

 

ما عاشق چیزی هستیم که نمی دانیم چیست

یا چیزی که هیچ گاه نخواهیم دانست چیست

آیا آن چیز نمی خواهد که شناخته شود؟ آیا آن چیز آنقدر بی ارزش است که چون نمی شناسیمش رهایش کنیم و به دنبالش نرویم؟..آیا آن چیز از آفریدن چیزها مقصودی نداشته است؟آیا قلبش به خاطر فهمیده شدن توسط ِ آفرینشش نمی تپیده است؟...آیا هرکسی که می آفریند عاشق نیست؟..هیچ می دانید اگر از کنار گلی بی تفاوت عبور کنید چقدر" او" دلش شکسته می شود؟....هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که می آ فریند؟...هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که غمگین است؟....هیچ می دانید که او خود به بزرگیش ایمان دارد .......؟....و احتیاج به هیچ یک از شما ندارد تا تاییدش کنید؟.......هیچ می دانید که  تنها به خاطر ِ عشق است که می آفریند؟....کجای ِ تعریف و تایید و تمجید ،عشق پنهان شده؟...عشق یعنی بگذاری تا خرابت کنند....عشق یعنی حس آن لحظه که ببینی بعد خراب کردنت چقدر دوست ترشان داری!.............هیچ می دانید او چطوری خراب می شود؟.....اگر من روزی جواب اینها را به شما نگویم چه خواهید کرد؟...هیچ فکر کرده اید؟.........او وقتی خراب می شود که محمد و علی و ابراهیم و اسحاق و یوسف و عیسی از او روی بگردانند............پس هیچ وقت خراب نمی شود........چه خوشبخت است .....چیزهایی که آفریده تکیه گاه تنهایی اویند..........حتی اگر دروغ آفریده باشد..........او بیشتر از همه به ما دروغ گفته است...........دنیایی دروغ آفریده تا عاشقمان کند.........ولی او نیافریده خودمان آفریده ایم.....آری این دنیای دروغ را خودمان خلق کرده ایم .....هیچ می دانید برای چه خلق کرده ایم؟......برای فرار از واقعیت ها ........برای اینکه نمی توانیم بفهمیم در میان همه ی این دروغ ها چه چیزی حقیقت دارد؟.......برای اینکه نفهمیده ایم هر دروغی که گفته می شود عصاره ای از حقیقت را در دل خود جا داده است.......و هر دروغی که به ما می گویند تنها دلیلش خودمان هستیم.........که چرا همیشه خواهان شنیدن ِ آن دروغ ها بوده ایم..........که چرا نتوانسته ایم حتی در پستی ها بلندی ها را ببینیم؟.....که چرا نتوانسته ایم در زشتی ها زیبایی ها را ببینیم؟..........که چرا نتوانسته ایم در دروغ ها حقیقت را بیابیم؟............برای همین است که مانده ایم و در دنیا خدا را پیدا نکرده ایم..

آری من به شما دروغ گفته ام....می گویند کسی که دروغ می گوید مثل سگ می ماند....سگی که با پارس کردن همه را می ترساند....آنقدر ترسیده و تنهایم گذاشته اید که حالا راستی راستی خودم هم از خودم می ترسم........نمی توانم بفهمم در تمام این سال ها چه چیزی در من حقیقت داشت؟.......آنقدر خرابم کرده اید که در آیینه فقط خودم را می بینم.........خودی که خیلی زود پیر خواهد شد و خواهد مرد..........

بگذارید ببینم چه چیز حقیقت دارد............به سراغ کمدم می روم.......یک ردیف دفتر است که روی هم انباشته شده اند .......نزدیک به پانزده دفتر.......در شکم که آیا خدا هیچ می داند یا روزی خواهد دانست که من در این دفترها چه ها نوشته ام؟.......شما که جای خود دارید........شما که عزیزترین دفترم را پاره کرده اید از کجا خواهید دانست؟........

من هنوز در فکر خدایی هستم که برای تصمیم گیری در موردش یک عمر فرصت داریم و شما هنوز در فکر منید که این دروغ ها را برای چه گفته ام؟...........و من در فکرم آیا شیطان دروغیست که خدا گفته است؟......شما در فکرید که تمام آن تصویرهای خوب را که در ذهنتان ساخته بودید دور بیندازید و فراموش کنید.........و من در فکرم چطور زندگیم را با فکر کسانی که هیچ وقت ندید ه امشان ادامه خواهم داد؟..........

شاید راه ما از این پس جدا شود چون من به خدا می اندیشم و شما به دروغهای او!....برای این است که گفتم نگذارید روحتان از روح خدا دور شود.........چون روح خودم عاشق شماست.......چون نمی خواستم جای دوری برویم و هر کدام یگ گوشه پرت شویم............و بگردیم و دروغ ها را پیدا کنیم........همیشه می خواستم برای هم جاذبه باشیم نه دافعه.............ولی حالا می دانم برای شما حکم یک دافعه را دارم...دیگر مرا دوست ندارید و من آزارتان می دهم......می روم......و شما فکر می کنید می روم که دوستان دیگری پیدا کنم؟.......شما فکر می کنید که من همیشه عاشق دوست داشتن بوده ام..؟نه اشتباه می کنید چشمهای من دوست را دیده بود......حالا اگر غریبه ای به وبلاگ من بیاید گیج نخواهد شد؟.........پس بگذارید برای شما و تمام آن غریبه ها از دوست داشتن بگویم..........این را که خواهید گذاشت؟........دوست داشتن یا عشق ، من هر دو را به یک معنی می گیرم........پس سعی نکنید بفهمید از کدام یک دارم حرف می زنم.....اگر در تمام این سال ها چنین سعیی کرده بودید اشتباه بود.....برای همین است که نفهمیدید.......و حالا که دارید کم کم می فهمید می دانید که چقدر تصورتان از عشق و دوست داشتن دورتر از حقیقت بوده است.......شما همیشه دوست دارید چیزهایی را که دوست دارید دوست داشته باشید.........و عاشق همان چیزها باشید.......ولی بعدا می فهمید که اصلا اینطوری نیست.........شما دوست دارید در حالی که دلیلش را نمی فهمید.......دوست دارید در حالی که نمی خواهید دوست بدارید.........دوست دارید در حالی که دوست شما آن کسی نیست که همیشه می خواستید او باشد.......دوست دارید و هر چقدر از او فرار کنید باز دوستش خواهید داشت........(..باز چرا دارید سعی می کنید بفهمید که من از دوست داشتن حرف می زنم یا عشق؟)........و این کاملا واضح است که هر کسی را که دوست بدارید او خواهید شد...........پس ما گاهی بی اختیار چیزهایی می شویم که دوستانمان آن را دوست دارند..........دوستانی که نه ما آنان را انتخاب کرده ایم و نه آنها ما را........پس ما گاهی چیزهایی می شویم که خودمان هم نمی فهمیم و هیچ گاه هم نخواهیم فهمید برای چه آن شده بودیم؟.......و حالا چرا این هستیم........حالا می فهمید که این و آن شدن آدم ها برای چه است؟..........و من چقدر از کسانی نفرت دارم که سال پیش یک حرف را گفته اند و امسال نیز همان حرف را می گویند.........سال پیش همان فرد بوده اند و امسال نیز همان فرد هستند.........شبیه مردابی که آنقدر یک جا می مانند که می گندند و می میرند

اگر عاشق نبودم همچنان می گذاشتم که چیزهایی را که می خواهید دوست بدارید ......حتی دروغ های خودم را......چرا دنبال حقیقت نمی روید که حقیقت را دوست بدارید؟........وقتی که سرانجام مجبور به دوست داشتن آن خواهید بود ....پس از همین حالا به دروغ دل نبندید......درست است که در دروغ شیرینی و در حقیقت تلخی نهفته است........ولی این تلخیش فقط به خاطر دور بودنش است نه چیز دیگر........وقتی آن را به قلبتان آوردید خواهید فهمید که چقدر شیرین است.........و وقتی دیگر دروغ ها به کمکتان نیامد خواهید فهمید که چقدر تلخ است.........

گوش می دهید؟......این حرفهای همان کسیست که زمانی می گفت :" اگر از زندگی حقیقت را حذف کنی بخش شیرینش می ماند، بگذارید دیوانه ای باشم که در شیرینی زندگی غرق شده است."

و ببینید که اینک من همان کسم که حالا تمام این حرفها را می زنم.

من می روم که به دنبال حقیقت بگردم شما چه می کنید ...می مانید و برای مرده هایتان عزاداری می کنید؟

من می روم در حالی که صدها بار پیش از این نیز رفته بودم و با هر بار رفتن چیزی را در گذشته جا می گذاشتم و چیزی را یواشکی می قاپیدم.....اما نمی دانم که چرا اینبار بغض گلویم را گرفته است که توان فریاد را هم ندارم...برای قلبهای شکسته یک دنیا اشک هم فایده ندارد.........چه برسد به یکی که از چشم من می افتد.

اما اگر کسی از من پرسید در این مدت چه آموختی ....با لحنی بلند خواهم گفت ...تنها این را که : "عشق ِ انسان به انسان حقیقت است."

آری آری

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

                          مگر بنای محبت که خالی از خلل است

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت11:20توسط . | |

 

گاهی وقتها فقط گذشته به آدم آرامش می دهد ...گذشته هایی که معلوم نیست آنقدر دورند که نزدیک به نظر می رسند یا آنقدر نزدیک اند که دور به نظر می رسند...گویا مرگ از زندگی سبقت گرفته ...یکی وقتی فهمید مرده ام خندید و گفت پیش از  این نیز تو مرده بودی...ده ها بار نه...شاید هم صد ها بار....نمی دانم چند وقت پیش بود که مردم ...ولی من همزمان الف بودم ...ر بودم...ز بودم....و بودم..حالا همه چیز هستم...همه کس هستم...من دهها نفر هستم...چرا که با هر بار مردن کسی را به درونم فراخوانده ام ....

                             پس  من پشه ی

                                    خوشبختی هستم

                                      چه زنده باشم

                                        و چه بمیرم.

               

 

يکی می آيد دستم را می گيرد و می خنداند مرا . يکی می آيد دستم را می گيرد و زلالم می کند . يکی که شبيه هيچ کدامش نيست می آيد و دستم را نمی گيرد و می گويد : تنهايی ؟ می گويم : نه آرشی هم هست در اول اين سفر که در شده است و منتظر است تا سيراب شود . می خندند . دستم را گرفته مرا به آب می اندازند .من همان آرشی هستم که در آب افتاده ام .غرق در خوشی شده ام.غرق در رويا!ولی نمی توانم بفهمم چه حقيقتی زمانی بيش از اين رويا نبوده .ديدم که کسی بر روی آب راه می رود و می خواند:"امروز آن قدر به يک گل بی اختيار نگاه کردم که شکلش را ياد گرفتم . حالا می توانم به آسمان مثل آن گل نگاه کنم ."

حرف زدن و يا نوشتن افکار تجاوز کردن به سکوت است . و سکوت شکلی دارد که بايد در آن نشست و مغز را ذره ذره ذره ذره از چيزهايی که از طريق خواندن و شنيدن پر شده است پاکش کرد !..باشد عزیز من بعد از اين ديگر چيزی نخواهم نوشت.ولی اگر بيايی ، برايت بالشی نو می گذارم که استراحت کنی !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت13:21توسط . | |

                                   

                                          آرش ها هرگز نمی میرند

 

مرا ببخشید که ساختمش چونان آرامشی که خیال می سازد....مرا ببخشید که کشتمش...چونان بغضی که گلوی آدم را می کشد..!مرا ببخشید که آسوده آرش شدم و کمان  زه کشیده را سالها در بر ِ قلب آسمان نگاه داشتم....تنها برای این که کلمه ای پرتاب کنم که قلب ِ آسمان بشکند و از بارش چشمان آبیش زمین های خشک جوانه بزند.. مرا ببخشید که هیچ وقت به شما نگفتم که چقدر زمین های ما خشکند....که چقدر احتیاج به عاطفه ی باران دارند....ولی افسوس که هیچ وقت از آسمان کلمه فرود نیامد...همزمان با شکستن کمان پیوندها شکست.....و مرزهای دوست داشتن فراتر نرفت.........هر کسی دوباره پاسدار ِ سرزمین خشکش شد...و چشمان آبی آرش را فراموش کرد....آرش در قلب من آرام خوابیده است....او که چیزی وام داده به آینده و چیزی بازگذاشته در گذشته است.......او که صدایش دیو زمان را از خواب بیدار کرد و برد......دیوی که عاشق زمان است...آنقدر عاشق که معشوقش را شعر می کند ومی بلعد و می خوابد و می میرد....شاید هم کسی می گوید فرقی نمی کند تو آرش باشی یا هفت بوده باشی در این لحظه.....صداها در درون ِ من بی قرارند...و من می دانم همه ی ما در درونمان آرشی داریم و آرش هنوز منتظر است تا راه بازگشت را از درون کسی پیدا کند.....

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت18:33توسط . | |