|
زمانی که تمام عشقهایم را از دست دادم (داستان مکالمه ی من و آرش آسمانی) روی چمن ها دراز کشیده بود و نگاهش به آسمان بود.چشمانش حرکت نمی کرد اما لبانش می جنبید.با خود این گونه می گفت: " روز اول کودک درونم را سرکوب خواهم کرد تا گل سرخ را به یادم نیاورد، روز دوم سادگی را کنار خواهم زد تا دیگر به یاد او و فرشته ی کوچکش نیفتم، روز سوم فلسفه را نابود خواهم کرد تا ترجیحا به یاد او نیفتم، روز چهارم حتی صداقت را پس خواهم تا حس همزادپنداری با شما نکنم ، روز پنجم صبوریم را هم ترک خواهم کرد و از رواق پایین خواهم آمد، روز ششم با موسیقی باران نیز نخواهم رقصید، روز هفتم... " خم شدم به طرفش.چشمانش جنبید. دستانش را گرفتم ، بلند شد و همدیگر را در آغوش کشیدیم. در حالی که با دستش گونه ام را نوازش می کرد پرسیدم : -این دو سال را کجا بودی.چه می کردی؟ گفت :- هیچ ، کشتی غرق شد و همه در آب افتادند. تعجب کردم و پرسیدم:- چرا؟ - من این روز را می دانستم ، کشتی که نمی تواند بار عشق را بکشد .بار سنگینی داشت. باز هم تعجب کردم و پرسیدم :- پس حالا چه می شود ؟ تمام عشقهایت را غرق کردی؟ -غرق کردم؟ - مگر یادت نمی آید که تو از آنها خواستی تا سوار کشتی شوند؟ - درست است ، ولی هیچ کس سوار نشد. - چه می گویی آرش ؟ تو اصلا تلاشی برای یافتنشان کردی؟ من آنها را می شناختم. هیچ کس از آنها خبر ندارد. همه گم شده اند. - همه ؟ حتی تو؟ - من ؟ من کیستم ؟ می توانی بگویی؟ - تو حافظه ی عظیم منی . - و خودت کیستی ؟ - من؟ خوب معلوم است آرشم...الف هستم....ر هستم...ش هستم...اینجا از هر کسی که بپرسی به تو خواهد گفت. - اینجا که کسی نیست. خودت تنهایی. - تنها نه ...بالا را ببین...هنوز آسمان برایم مانده است...گذشته از آن وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته باشیم..برای چه آمدی اینجا؟ -آمدم حالت را بپرسم. هنوز با من قهری؟ - فرقی نمی کند. ما همیشه یک حرف را زده ایم. - آیا همیشه این گونه خواهد ماند؟ - نمی دانم. - ولی می دانی که اگر این گونه نماند دیگر کسی حرفهای تو را نخواهد خواند. برای مدتی هر دو ساکت شدیم. دیگر نمی دانستیم چه بگوییم. و در یک لحظه بغض هردومان شکست. من بیشتر گریه می کردم و او آرام تر می گریست. - من همیشه نمی توانم حرف تو را بزنم آرش. من هم مثل تو روح و قلب دارم. الف هستم..ر هستم...ز هستم...و هستم. چرا خودت نمی آیی ؟ چرا خودت حرف نمی زنی؟ - دخترکم مشکل همینجاست که من نه روح دارم و نه قلب . و بیش از این دلم نمی خواهد که روح و قلب تو را تسخیر کنم. - من ؟ می شود فقط یکیار دیگر بگویی که من چه کسی هستم؟ - تو تلقین چیزهایی هستی که من یادت دادم...تو عاشق چیزهایی هستی که من عاشقشان بودم...تو معشوق کسانی هستی که من عاشقشان کردم...تو چشمهای منی که می بینی...تو دستهای منی که می چینی..پس تو خیلی خیلی بیشتر از من حقیقت داری برای اولین بار به صورتش سیلی زدم و از او دور شدم. آمد و از پشت بغلم کرد. - دوست داری همیشه همینطوری به تو بچسبم و هیچ وقت رهایت نکنم؟ - تنها چیزی که دوست دارم این است که مثل تو هیچ وقت به دنیا نمی آمدم. - آن وقت آنقدر خوب بودی که نمی توانستی بی وجود باشی پس حتما مثل من وجودت را داخل کسی می ریختی مثل من که وجودم را در تو ریختم. - ولی من آنقدر خر نبودم که بروم و یک دختر را پیدا کنم. پسران زیبا در این دنیا فراوانند . چرا به سراغ آنها نرفتی؟ - پسر و دختری در کار نیست . زیباتر از تو را هم نیافتم. - حالا با دردی که به من دادی چه کنم؟ - خودت که می دانی دخترکم اگر نمی توان با مار درد در آویخت می توان آن را با نوای نی مسحور کرد و به رقص در آورد. - و تو دیگر هیچ وقت نمی رقصی؟ - هیچ وقت. - حتی برای آ خرین بار با من؟ چونکه می دانم دیگر آهنگی که مرا به رقص می آورد آهنگ تو نیست ..من با نوای باد می رقصم تو با زمزمه ی خورشید - پس حالا که زمان خوب است بیا در باد و آفتاب با هم برقصیم. - همین حالا رقصیدیم و همه دیدند. - حالا با آنها چه کنم. آنها تو را از من می خواهند. - اشتباه می کنی ، آنها خودشان را از خودشان می خواهند. با تو کاری ندارند. سنگینی بازویش گلویم را فشار می داد. - به چیزی فکر نکن. - نمی شود. - پس بمیر. - مثل تو بی رحم نیستم. - پس همیشه باش. - همیشگی نیستم. - پس خود را به دیگری ببخش...مثل من که خودم را به تو بخشیدم. - اگر دیگر نیایی چه؟ - تو هستی. - اگر من نباشم چه؟ - دیگری هست. - چرا همیشه عادت داری از همه چیز تراژدی بسازی ؟ - زندگی همه ی ما یک رویا و یک بازیست و این رویا روزی تمام می شود...خواب می بینیم در روزی که باشکوه می نماید..ولی در آخر هیچ کس تنها نخواهد بود و عاشق چیزی فراتر از تنهایی خواهد شد. هنوز بازوی آرش به دور گلویم حلقه شده بود و من دیگر گوشهایم را به روی حرفهای او بسته بودم . نگاهم دوردست را می کاوید و با خودم فکر می کردم بعضی وقتها رویاها جدا از زندگی ما نیستند...وقتی ما داریم اشتباه می کنیم وارد تاریکی و ظلمت می شویم...فقط باید حواسمان باشد که کنار این تاریکی ذات خود ما تاریک نیست..بلکه کارهایی که ما انجام می دهیم ما را سمت تاریکی می راند..ما همیشه یقین داریم که خیر و نور پیروز خواهد شد...ماسک ها یعنی تاریکی ها...یعنی دور بودن از نور...کارهای خوب همیشه ما را آئینه می کند...دنیای ما دنیای تاریک و ظلمانیست ..ما برای رهایی از این تاریکی ها احتیاج به نور یک فانوس داریم و آن فانوس خیال است...آرش برای من خیال بود..خیالی که او مرا یافت نه من اورا ...و حالا بازوی خیال داشت گلویم را فشار می داد...طوری که دیگر خودم هم خیال بودنش را باور نمی کردم. برگشتم و به چشمانش نگاه کردم... چشمانی پر رمز و راز که با هر تلالو برق آن تمام عشقهای درون سینه اش را باز می شناختم. خدا می داند که من از تمام آن عشقها و سوز و گدازها و راز و نیازها خبر داشتم. من تک تک آنها را می شناختم..من بیش از اندازه می شناختمشان..من با رنج شان رنج می بردم..این را خودشان هم می دانند..و حالا تنها کسی که مانده و رنج می برد خودم هستم...هر کجا رنج باشد من آنجا هستم...من زاده ی رنجم..اینجا دیگر کسی از رنج هایش نمی گوید..انگار همه قبول کرده اند که در یک گوشه تنها رنج ببرند.. حالا دیگر سرم بر روی شانه اش بود . آهسته در گوشم همان جمله ای را تکرار می کرد که برای آخرین بار به عشقش گفته بود :" من سرمست از بی خبری و از فراموشی گذشته بر موج های موزون روحم در نوسان است ، اما هنوز خوب می دانم آنکه بی نشان هر چه دلش بخواهد می گوید و می کند خود را کسی نمی داند...ای خدای من ما را از شر هرآنچه که وجود ندارد برهان..وجود را تنها در وجود بیافرین. " و حالا با گذشت این سالها تازه دارم می فهمم این آهنگ را برای چه ساخته بود " سلام پسرک ماهرخ ، از پس دوران سرمستی و بی خبری ، از پس ایام عشقهای به هوس آلوده ، از پس رویای خوش آیند و افسانه ای ، دنیای خیال انگیز ، از پس عالمی سرتاسر حوادث ، سر تا پا اشتباه و لغزش ، از آغاز تا انجام ، خام طبعی و بی تجربگی ، یک نوع دیوانگی و سرکشی ، از پس خواب شیرین شب زدگان ، از آن همه بی خیالی ها و بی خبری ها...از پس هفت شهر عشق...و هفت آسمان پرستاره ی بی فروغ ، از پس حیرت و شگفتی ، اکسیر عشق و کیمیای سعادت ، از پس گریستن در آن هفت شب ملعون ، از پس به خاک سپردن آرزوهای مفتون ، از پس حماسه ای مبتنی بر واقعیت ، از پس زندگی ، حقیقتی از نیشها و نوشها ، از پس نجات ناامیدانه در سیلابی بی امان و ویرانگر ، از پس کینه های بی رحمانه ، از پس بی رحمی های ابلهانه ، از پس ابله بودن بی شرمانه ، از پس بی شرم بودن عاشقانه ، از پس عاشقی های درد آور یک دیوانه ، ..آه ..اینک ای پروانه ..به سراغ تو آمده ام فقط با یک تمنای عاجزانه ...و از تو خواهم بخششی سخاوتمندانه...قسمت می دهم به خدای یگانه...عفو کن انسانی را در دوردستها به حرمت آن عشق جاودانه...کاش می توانستم فریاد زنم درد ِ خود را بی بهانه...یا فراموش کنم آن همه را در نیروی در هم شکننده ی یک افسانه...تو فراموش کن و در هم شکن این جان را از زمانه ....درخت مرده ای هستم...بخشش کن....بخشش کن....بخشش کن یا بکش مرا .صادقانه ! " مرا از خود جدا کرد و گفت : - حالا بیا مرا ببوس و به خدا بسپار دیگر چیزی نمی توانستم بگویم .آهسته از طرف همه بوسیدمش و کلام "او" را تکرار کردم: - پس تا همیشه خدا نگهدارت باشد ای کشتی عشق های گاهی بی معشوق.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
عشق های ابدی
گذر سیاوش از آتش |