تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام
زنده باد شادی!... زنده باد زندگی!... زنده باد دوستی و عشق و زنده باد مبارزه!... زنده باد روز!... زنده باد شب!... درود بر خورشید!... خدا را باید نیایش کرد خدایی که در رویا با ماست و در زندگی با ماست. زنده باد خدایی که موسیقی را آفرید!





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

ما عاشق چیزی هستیم که نمی دانیم چیست

یا چیزی که هیچ گاه نخواهیم دانست چیست

آیا آن چیز نمی خواهد که شناخته شود؟ آیا آن چیز آنقدر بی ارزش است که چون نمی شناسیمش رهایش کنیم و به دنبالش نرویم؟..آیا آن چیز از آفریدن چیزها مقصودی نداشته است؟آیا قلبش به خاطر فهمیده شدن توسط ِ آفرینشش نمی تپیده است؟...آیا هرکسی که می آفریند عاشق نیست؟..هیچ می دانید اگر از کنار گلی بی تفاوت عبور کنید چقدر" او" دلش شکسته می شود؟....هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که می آ فریند؟...هیچ می دانید فقط به خاطر شماست که غمگین است؟....هیچ می دانید که او خود به بزرگیش ایمان دارد .......؟....و احتیاج به هیچ یک از شما ندارد تا تاییدش کنید؟.......هیچ می دانید که  تنها به خاطر ِ عشق است که می آفریند؟....کجای ِ تعریف و تایید و تمجید ،عشق پنهان شده؟...عشق یعنی بگذاری تا خرابت کنند....عشق یعنی حس آن لحظه که ببینی بعد خراب کردنت چقدر دوست ترشان داری!.............هیچ می دانید او چطوری خراب می شود؟.....اگر من روزی جواب اینها را به شما نگویم چه خواهید کرد؟...هیچ فکر کرده اید؟.........او وقتی خراب می شود که محمد و علی و ابراهیم و اسحاق و یوسف و عیسی از او روی بگردانند............پس هیچ وقت خراب نمی شود........چه خوشبخت است .....چیزهایی که آفریده تکیه گاه تنهایی اویند..........حتی اگر دروغ آفریده باشد..........او بیشتر از همه به ما دروغ گفته است...........دنیایی دروغ آفریده تا عاشقمان کند.........ولی او نیافریده خودمان آفریده ایم.....آری این دنیای دروغ را خودمان خلق کرده ایم .....هیچ می دانید برای چه خلق کرده ایم؟......برای فرار از واقعیت ها ........برای اینکه نمی توانیم بفهمیم در میان همه ی این دروغ ها چه چیزی حقیقت دارد؟.......برای اینکه نفهمیده ایم هر دروغی که گفته می شود عصاره ای از حقیقت را در دل خود جا داده است.......و هر دروغی که به ما می گویند تنها دلیلش خودمان هستیم.........که چرا همیشه خواهان شنیدن ِ آن دروغ ها بوده ایم..........که چرا نتوانسته ایم حتی در پستی ها بلندی ها را ببینیم؟.....که چرا نتوانسته ایم در زشتی ها زیبایی ها را ببینیم؟..........که چرا نتوانسته ایم در دروغ ها حقیقت را بیابیم؟............برای همین است که مانده ایم و در دنیا خدا را پیدا نکرده ایم..

آری من به شما دروغ گفته ام....می گویند کسی که دروغ می گوید مثل سگ می ماند....سگی که با پارس کردن همه را می ترساند....آنقدر ترسیده و تنهایم گذاشته اید که حالا راستی راستی خودم هم از خودم می ترسم........نمی توانم بفهمم در تمام این سال ها چه چیزی در من حقیقت داشت؟.......آنقدر خرابم کرده اید که در آیینه فقط خودم را می بینم.........خودی که خیلی زود پیر خواهد شد و خواهد مرد..........

بگذارید ببینم چه چیز حقیقت دارد............به سراغ کمدم می روم.......یک ردیف دفتر است که روی هم انباشته شده اند .......نزدیک به پانزده دفتر.......در شکم که آیا خدا هیچ می داند یا روزی خواهد دانست که من در این دفترها چه ها نوشته ام؟.......شما که جای خود دارید........شما که عزیزترین دفترم را پاره کرده اید از کجا خواهید دانست؟........

من هنوز در فکر خدایی هستم که برای تصمیم گیری در موردش یک عمر فرصت داریم و شما هنوز در فکر منید که این دروغ ها را برای چه گفته ام؟...........و من در فکرم آیا شیطان دروغیست که خدا گفته است؟......شما در فکرید که تمام آن تصویرهای خوب را که در ذهنتان ساخته بودید دور بیندازید و فراموش کنید.........و من در فکرم چطور زندگیم را با فکر کسانی که هیچ وقت ندید ه امشان ادامه خواهم داد؟..........

شاید راه ما از این پس جدا شود چون من به خدا می اندیشم و شما به دروغهای او!....برای این است که گفتم نگذارید روحتان از روح خدا دور شود.........چون روح خودم عاشق شماست.......چون نمی خواستم جای دوری برویم و هر کدام یگ گوشه پرت شویم............و بگردیم و دروغ ها را پیدا کنیم........همیشه می خواستم برای هم جاذبه باشیم نه دافعه.............ولی حالا می دانم برای شما حکم یک دافعه را دارم...دیگر مرا دوست ندارید و من آزارتان می دهم......می روم......و شما فکر می کنید می روم که دوستان دیگری پیدا کنم؟.......شما فکر می کنید که من همیشه عاشق دوست داشتن بوده ام..؟نه اشتباه می کنید چشمهای من دوست را دیده بود......حالا اگر غریبه ای به وبلاگ من بیاید گیج نخواهد شد؟.........پس بگذارید برای شما و تمام آن غریبه ها از دوست داشتن بگویم..........این را که خواهید گذاشت؟........دوست داشتن یا عشق ، من هر دو را به یک معنی می گیرم........پس سعی نکنید بفهمید از کدام یک دارم حرف می زنم.....اگر در تمام این سال ها چنین سعیی کرده بودید اشتباه بود.....برای همین است که نفهمیدید.......و حالا که دارید کم کم می فهمید می دانید که چقدر تصورتان از عشق و دوست داشتن دورتر از حقیقت بوده است.......شما همیشه دوست دارید چیزهایی را که دوست دارید دوست داشته باشید.........و عاشق همان چیزها باشید.......ولی بعدا می فهمید که اصلا اینطوری نیست.........شما دوست دارید در حالی که دلیلش را نمی فهمید.......دوست دارید در حالی که نمی خواهید دوست بدارید.........دوست دارید در حالی که دوست شما آن کسی نیست که همیشه می خواستید او باشد.......دوست دارید و هر چقدر از او فرار کنید باز دوستش خواهید داشت........(..باز چرا دارید سعی می کنید بفهمید که من از دوست داشتن حرف می زنم یا عشق؟)........و این کاملا واضح است که هر کسی را که دوست بدارید او خواهید شد...........پس ما گاهی بی اختیار چیزهایی می شویم که دوستانمان آن را دوست دارند..........دوستانی که نه ما آنان را انتخاب کرده ایم و نه آنها ما را........پس ما گاهی چیزهایی می شویم که خودمان هم نمی فهمیم و هیچ گاه هم نخواهیم فهمید برای چه آن شده بودیم؟.......و حالا چرا این هستیم........حالا می فهمید که این و آن شدن آدم ها برای چه است؟..........و من چقدر از کسانی نفرت دارم که سال پیش یک حرف را گفته اند و امسال نیز همان حرف را می گویند.........سال پیش همان فرد بوده اند و امسال نیز همان فرد هستند.........شبیه مردابی که آنقدر یک جا می مانند که می گندند و می میرند

اگر عاشق نبودم همچنان می گذاشتم که چیزهایی را که می خواهید دوست بدارید ......حتی دروغ های خودم را......چرا دنبال حقیقت نمی روید که حقیقت را دوست بدارید؟........وقتی که سرانجام مجبور به دوست داشتن آن خواهید بود ....پس از همین حالا به دروغ دل نبندید......درست است که در دروغ شیرینی و در حقیقت تلخی نهفته است........ولی این تلخیش فقط به خاطر دور بودنش است نه چیز دیگر........وقتی آن را به قلبتان آوردید خواهید فهمید که چقدر شیرین است.........و وقتی دیگر دروغ ها به کمکتان نیامد خواهید فهمید که چقدر تلخ است.........

گوش می دهید؟......این حرفهای همان کسیست که زمانی می گفت :" اگر از زندگی حقیقت را حذف کنی بخش شیرینش می ماند، بگذارید دیوانه ای باشم که در شیرینی زندگی غرق شده است."

و ببینید که اینک من همان کسم که حالا تمام این حرفها را می زنم.

من می روم که به دنبال حقیقت بگردم شما چه می کنید ...می مانید و برای مرده هایتان عزاداری می کنید؟

من می روم در حالی که صدها بار پیش از این نیز رفته بودم و با هر بار رفتن چیزی را در گذشته جا می گذاشتم و چیزی را یواشکی می قاپیدم.....اما نمی دانم که چرا اینبار بغض گلویم را گرفته است که توان فریاد را هم ندارم...برای قلبهای شکسته یک دنیا اشک هم فایده ندارد.........چه برسد به یکی که از چشم من می افتد.

اما اگر کسی از من پرسید در این مدت چه آموختی ....با لحنی بلند خواهم گفت ...تنها این را که : "عشق ِ انسان به انسان حقیقت است."

آری آری

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

                          مگر بنای محبت که خالی از خلل است

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت11:20توسط . | |