|
مگر نه " سرمایه ی هر دلی حرفهائی است که برای نگفتن دارد"؟ راستش من همه ی حرف ها را می گویم. همه چیز را در این وسط پخش می کنم.پخش و پلا..مثل یک دیوانه. ولی من تقریبا دیوانه نیستم. همیشه برای هر کاری دلیلی خوب دارم.و یا حداقل یک بهانه ی خوب. هر چند هیچ وقت فکر نکرده ام گفتن چیزی دلیل یا بهانه بخواهد. اگر چیزی نمی گفتم خیلی خوب بود ولی حالا که گفته ام باز خواهم گفت. شبیه یک بازی که تمامی ندارد. ولی در این بازی مرا هم بازی می دهند. من تا حالا نتوانسته ام دروغ بگویم. حالا هم احساس صداقت فوق العاده ای دارم. به همین دلیل راحت می نویسم و از چیزی باکی ندارم. باید با زندگی هم صادق بود. چرا ما همیشه تلاش می کنیم چیزهایی را پنهان کنیم؟ فرض کنید " آدم" که خودش خیلی پنهان است بخواهد چیزی را از همه پنهان کند. آن وقت دیگر از او چه می ماند؟ جز یک لکه ی تاریک در دنیای تاریک و وحشتناک. من از اینکه نمی دانم دیگران نسبت به من چه احساسی دارند وحشت می کنم. شاید همین حالا که من یکی را خیلی دوست دارم او از من متنفر باشد. درست در این هنگام است که من دیگر نمی توانم چیزی بگویم. از آدمی که به خود جرات می دهد از آدمی دیگر متنفر باشد وحشت دارم. آخر هنوز معلوم نیست که آدم چگونه موجودیست! اگر بسیار موجود بزرگی باشد چگونه می توان از کسی که بزرگ است متنفر بود؟ هر چند درست است که این فقط یک احتمال است . دل من سرمایه ای گرانبها دارد و آن حرف هائی است که فراموش کرده ام. حرف هایی که همیشه در عطش گفتنشان می سوختم. باید یک بار هم از " حافظه " بگویم. من هم مثل همه ی آدم های دیگر تشکیل شده از حافظه ام هستم. چیزهایی که می گویم همان ها هستند که در حافظه دارم. و این حافظه یعنی من از چه راه هایی عبور کرده ام و چه چیزهایی را دیده ام . ولی بیشتر از آن یعنی چه چیزهایی را خواسته ام که بردارم. " از کوزه همان برون تراود که در اوست.." پس باید همیشه از جاهای خوبی عبور کرد. جاهایی که عطر و بوی خوبی دارند حافظه را خوشبو می کنند. حالا می فهمم که چرا گاهی اوقات فراموشی نعمت است. سرمایه ی هر دلی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد. از این رو هر دلی را بی بهانه باید دوست داشت. دل هائی که حرف هایشان را فراموش کرده اند و فراموش شده اند هم دارای حافظه اند. دلی که مرده است یک روز بیدار خواهد شد. مثل زمینی که مرده است و یک روز بیدار خواهد شد. حتی زمین هم حافظه دارد و یک روز شروع به حرف زدن خواهد نمود.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد
آرش آسمانی |