تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام -
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

 

 

بخوان به نام پروردگارت که آفرید انسان را ، همان خدایی که نوشتن را به وسیله ی قلم آموزش داد و به انسان آنچه نمی دانست آموخت.

                                                                    -سوره ی علق -

 

 

این داستان نوشتن من معمای سختی نیست

روزی من از دوستی خواستم که درباره ی آنچه که از من می داند و دیده است بنویسد تا من خود را در آئینه ی او ببینم ، اما او امتناع کرد. اصرار کردم فایده ای نداشت. وقتی که بی آینه ماندم آرزوهایم بر دوش خودم سنگینی کرد.بعد فهمیدم که دلتنگی های هر کس برای خودش کافیست. یکی شدن به این راحتی نیست. هر چند اگر با روحی یکی نشوی دیگر برای نوشتن چه در دست داری.

من اما با چیزی یکی بوده ام که پیوسته آزارم می داد و برای این که تسلیم شوم گاه خود را شیرین می نمود. صداهایی که پیوسته در سرم می شنیدم.با گرزهایی سنگین  به سراغم می آمدند .اگر نمی نوشتم صداها همچنان بودند ولی وقتی می نوشتم آرام می گرفتم. آنچه که می نوشتم من را تعریف می کرد. ولی برای آنها من مهم نبودم. مهم چیزی بود که باید تعریف می شد. و حالا نمی دانید که به ازای هر نوشتن روانم چه زخمی برداشته است. یک نویسنده از چیزی می نویسد که دوست دارد بنویسد  و برای نوشتن نه نیاز به اجازه دارد نه نگران چیزی است . حتی اگر نوشته ای را دوست نداشت آن را مچاله می کند و به دور می اندازد. ولی برای من هیچ مچاله کردنی در کار نیست.چیزی که مچاله می شود قسمتی از من است و در نهایت آنچه که نوشته می شود نه دلبخواه من است نه چیزی که من حتی از آن سر در بیاورم. ولی باید همانگونه باشم که از آن سر در نمی آورم. در نهایت عقل دل را راضی نگه می دارد. آخر این نوشتن چیزی نیست که من انتخابش کرده باشم. عشق من است. او مرا انتخاب کرده است. باید بنویسم. ولی از چه؟ از همان چیز که هنوز نمی دانم. و هر چه بنویسم بی شک همان خواهم شد.این یک سیر تکامل است. ولی چه ربطی به هنر دارد؟ هنر اوج تکامل است. این جا یک مسیر پر از سنگلاخ است که برای کسی آشنا نیست . من در اینجا بزرگ می شوم. اشتباه نمی گویم که مچاله کنم. می گذارم که مچاله ام کنند. و از من منی دیگر بسازند. کدام من؟ منی که فقط به درد مچاله کردن می خورد.منی که اصلا وجود ندارد.همانند شیطان. من ِ" شیطانی".

وقتی که صداها رهایم می کنند خود را آرام احساس می کنم.نمی پندارم که این آرامش همیشگی خواهد بود . می دانم که صداها باز به من هجوم خواهند آورد . همانند وقتی که عشق به قلب کسی هجوم می آورد. عشق من به صداها تا به این اندازه گریز ناپذیر است. همانند  او که گفت ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست..

آری نوشتن برای من یک انتخاب نیست. نوشتن برای من یک اجبار است. همان که چوب بر گردن من می گذارد ، همان که مرا زخمی کرده است ، همان معشوق جاودانه ، همان که می خواهد از من منی بسازد که خودش در نظر دارد، هم او نیز کلامش را در میان جان من می ریزد.پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني..

فهمیدن من تا این اندازه سخت هست؟مگر شما خود زندگی نمی کنید؟

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت12:29توسط . | |