|
هوای اینجا نیز مثل هوای تن من سوخته است. خشک و سوخته و بی روح.بوی تن سوخته ی یک گمشده. اگر مایوس بودم همواره تکرار نمی کردم که یک گمشده اینجاست. آنقدر می گویم که صدایم را بشنوند .چه راه ها که بیهوده رفته ام و چه راهها که هنوز نورشان مرا نگرفته است.لبریز از حسی خالیم که نمی دانم چه چیز پرش خواهد کرد. من آماده ام آماده ی هر آن چیز که مرا پیدا کند.حتی اگر بسوزم نمی گریم و یا اگر گلویم بخارد نمی خندم.فقط نگاه می کنم. با چشمهای قوی که به هر سو نظر می افکند.چقدر راه باز است. ولی نه دل می رود و نه پا. باید بنشینی و نروی. یا اگر می روی بدانی که به کجا می روی.سکوت همه جایم را فرا گرفته است. آن همه اطمینان را کجا گم کرده ام؟این است سرانجام آن همه دویدنم؟ سکوت؟یا حرف هایی که ندانم از کجایم بیرون می آورم؟ودر این سرعت از کجا بی خبر برداشته ام ؟ نه ..پایان فقط یک قدم است. همان قدمی که با اطمینان برداری. بگذارید با اطمینان بگویم که خدا دوستم دارد و مرا تنها نخواهد گذاشت..نشسته ام و هیچ جایی نمی روم. نسیم نوازش بخشی می وزد...قلبم هیجان خفته ای دارد...روحم رفته است که کمک بیاورد.. می دانم؟ برخواهد گشت و مرا این جا اینچنین بی اراده رها نخواهد کرد. شاید روح دیگری را هم به اینجا بیاورد.چقدر اندوهگینم.. آه که در آسمان هم ستاره ها گمشده اند.
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد |