تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام -
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

هوای اینجا نیز مثل هوای تن من سوخته است. خشک و سوخته و بی روح.بوی تن سوخته ی یک گمشده.

اگر مایوس بودم همواره تکرار نمی کردم که یک گمشده اینجاست. آنقدر می گویم که صدایم را بشنوند .چه راه ها که بیهوده رفته ام و چه راهها که هنوز نورشان مرا نگرفته است.لبریز از حسی خالیم که نمی دانم چه چیز پرش خواهد کرد. من آماده ام آماده ی هر آن چیز که مرا پیدا کند.حتی اگر بسوزم نمی گریم و یا اگر گلویم بخارد نمی خندم.فقط نگاه می کنم. با چشمهای قوی که به هر سو نظر می افکند.چقدر راه باز است. ولی نه دل می رود و نه پا. باید بنشینی و نروی. یا اگر می روی بدانی که به کجا می روی.سکوت همه جایم را فرا گرفته است. آن همه اطمینان را کجا گم کرده ام؟این است سرانجام آن همه دویدنم؟ سکوت؟یا حرف هایی که ندانم از کجایم بیرون می آورم؟ودر این سرعت از کجا بی خبر برداشته ام ؟ نه ..پایان فقط یک قدم است. همان قدمی که با اطمینان برداری. بگذارید با اطمینان بگویم که خدا دوستم دارد و مرا تنها نخواهد گذاشت..نشسته ام و هیچ جایی نمی روم. نسیم نوازش بخشی می وزد...قلبم هیجان خفته ای دارد...روحم رفته است که کمک بیاورد..

می دانم؟ برخواهد گشت و مرا این جا اینچنین بی اراده رها نخواهد کرد. شاید روح دیگری را هم به اینجا بیاورد.چقدر اندوهگینم.. آه که در آسمان هم ستاره ها گمشده اند.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت19:33توسط . | |