|
مهتاب نخستین روز گم شده است یادم می آید همیشه" مرا " صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن ..." می دانستند لذت آنها هر چه که باشد برای من لذت بخش است و چه لذتی می بردم وقتی مرا صدا می زدند...و من می رفتم و چنان غرق لذت می شدم که نمی فهمیدم چه زمان عشق را از آنجا برداشته ام و رفته ام برداشته ام و زمین انداخته ام...زمین انداخته ام و برداشته ام...و دویده ام و برگشته ام و نشسته ام . ..یادم نمی آید چه را برداشته ام.....یادم نمی آید چرا برداشته ام... یادم نمی آید نخستین روز مهتاب..... آری نمی دانم چرا از نخستین روز دیگر صدایم نمی زنند؟ و هنوز خبرهایی ست در جاهایی که من نیستم......و من نمی دانم.........و من دیگر هیچ چیز را نمی دانم........دیگر فراموش شده ام...دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم...دیگر هیچ صدایی نمی شنوم... و باز باید بروم اما به کجا؟ باز باید برگردم اما از کجا؟ چه چیز را برداشته ام که همه دنبال منند؟ ..همه نگاهم می کنند اما هیچ کس صدایم نمی زند....وحشت زده ام.. آن چنان وحشت زده که رو کنم به روز نخست ........و دقیق تر بنگرم که چه چیز را برداشته ام... همیشه معشوق ها دروغند و عشق ها راست.....آری از نخستین روز همیشه مرا صدا می زدند " آرزو بیا نگاه کن".
|
About
دیریست که با بیست و سه سالگی عزیز و رویائی ام خداحافظی کرده ام .از هیچ چیز نمی نویسم مگر این که خود به سراغم آمده باشد. نویسنده نیستم و در انتظار نوشته ی نو نیستم می خواهم که آغاز شده ها را به انجام برسانم.من در آرزوی فهمیدن حقیقتی هستم که از لحظه ی تولد آن را با خودم حمل کرده ام.نه ، این یک آغاز جدید نیست .این تلاشی برای یک پایان است.تلاشی برای پایانی باشکوه !
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Links
اتاق خالی بهزاد |