تبليغاتX

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام -
به خودم گفتم همه ی حیوانات و حشره های کوچک مهم هستند.اگر مهم نبودند پس چرا هستند؟..و چرا اینقدر زیبا هستند؟!.. لحظه ای فکر کردم پس شاید من نیز کمی مهم هستم





















چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

                                      از خدا جز خدا نباید خواست 

  

 

یک دل با یک دنیا چه می تواند بکند

شما را نمی دانم ولی دل من هیچ چیز این دنیا را نمی خواهد.شب سرودش را خوانده  و رفته است. چه سرود غم انگیزی هم داشت.ولی تمام شده است. همین که روزی تمام خواهد شد یعنی این که دیگر تمام شده است. و این خیلی خوب است که هیچ وقت چیزی را نخواهی. مثل همان وقتی که نبودی سر جایت بنشینی و چیزی را که به تو می دهند با تمام وجودت بگیری و به سینه بچسبانی. دنیا را به ما پیشکش نکرده اند. پس نباید چیزی از آن را خواست. باید به چیزهای بالاتری فکر کرد.کسی چه می داند! شاید به هر چه فکر کنی همان را به تو دهند. نباید نگاه کردن تو در آئینه شبیه وقتی باشد که به دیوار می نگری. و نباید وقتی به دیوار می نگری انتظار دیدن چیزی را داشته باشی که در آئینه می بینی. دنیا دیوار است. ولی چه کسی گفته که فاصله ای هست؟چه کسی گفته که دنیا وجود دارد؟ اگر من فردا از خواب برخیزم و ببینم که خورشید نیست سراغ که را بگیرم؟ از که بپرسم؟ مگر خورشید مال من بوده است که آن را از کسی بخواهم. چرا من اینقدر به خواستن عادت کرده ام؟ اگر دست من باشد از خدا خواهم خواست که دنیا را در تخم مرغ کوچکی جا دهد. ولی بعضی چیزها وجود ندارند و نمی توانند که وجود داشته باشند.چرایش ساده است چون که خدا نمی خواهد. و نمی تواند هم بخواهد. چونکه خدا تصمیم نمیگیرد. خدا در خواستن یا نخواستن مردد نمی ماند. بی اراده عمل می کند. مثلا تصور کنید او را وقتی که گلهای حیاطش آب می خواهند بی اراده آبپاشش را برمیدارد و شروع به آب دادن می کند. یا وقتی کسی کار بدی می کند او سرش را از روی خجالت برمی گرداند و پشت به او می کند تا او ، او را نبیند. دیگر معلوم است که اوی اولی که است و اوی دومی که می تواند باشد! مگر نه ؟ پس دیگر از او چه می توان خواست. او که به جز خودش نیست . چه دردناک است چیزی را از او خواستن که او نخواسته ! چقدر بیهوده است دویدن به خاطر چیزی که نیست. و هیچ وقت هم وجود نخواهد داشت. ولی تمام این ها تا وقتی است که نمی دانی واقعا چه چیزهایی وجود دارند . که اگر ببینی حتما آنها را خواهی خواست. دست به هر چیز این دنیا بزنی ناپدید می شود. غیر این است؟ برای این است که این دنیا آفریده ی ماست نه آفریده ی خدا. آفریده های ما توهمی بیش نیستند. گاهی ما در این توهمات بیش از اندازه غرق می شویم. واقعا خودمان را کسی می پنداریم. و مثل یک پادشاه بی رقیب که قصد کشورگشایی دارد در سرزمین اوهاممان به تاخت می تازیم.برای خودمان هدف انتخاب می کنیم. ولی کدام هدف؟ مگر هدفی خارج از هدف خدا هم هست؟ کافیست انسان یک لحظه بیندیشد که برای چه در تلاش است. آن وقت همیشه یادش می ماند که به جز خدا کسی را ندارد. و به جز هدف خدا هیچ هدفی هدف نیست.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت0:37توسط . | |